اگر برخی از رؤیاها، گشودنِ پردههایی از کارگاهِ هستی باشند، در این پردهها چیزها میبینیم که با حساب و کتاب ارزشهای معمولیِ ما همخوانی ندارد. از جمله اینکه در این پردهها خُرد وبزرگ، جزء و کل، همه انگار از اهمیت یکسانی برخوردارند. چنانکه شخصیت پرندهای آوازخوان از یک شخصیتِ بزرگِ انسانی کمتر نیست. بسا که در قصۀ مورچه همان میرود که در قصۀ سلیمان رفته است.
آیا این پردههای رؤیا، نوع رابطه و احساس ما را با دیگر موجوداتِ هستی بیان میکند یا واقعا در نظام هستی همین است؟
این را هم نمیتوانم نادیده انگارم که شاید برخی کاراکترها به عنولن "نماد" به صحنههای رؤیا وارد میشوند. میدانی که هر نمادی به چیزی یا واقعۀ دیگری غیر از خودش اشاره دارد.
ناگفته پیداست که صحنه و زبانِ نماد و رمز، معمولا از فهم کنونی ما، لااقل گامی فراتر است و ما را چارهای نیست که برای فهمیدن، از آنجا که هستیم گامی فراتر آییم.
اول آبان 1404/مشهد



