ناصر مسعودی هم رفت
روزگار جوانیام با برگ های سبز و گلهای رنگارنگ که او میخواند همراه بود، بسا که به هنگام دلتنگی عاشقانههای او را با خود زمزمه میکردم. ترانههای گیلکی او مثل بنفشه گل برایم شورآفرین بود. به گمانم سخت عاشق بود، عاشق سرزمین مادری، عاشق وطن، مثل محمد رضا شجریان دلبسته به فرهنگ و شعر و ادب و موسیقی ایران، و چه صمیمانه و خوش میخواند این همه را، امشب که خبر رفتنش را شنیدم، انگار روزگار بخشی دیگر از خاطرات خوب ایرانم را به غارت برد.



