مرتد و ارتداد:
"ارتداد" از مصدر "ردد " يا "ردّ " به صورت مشدّد، به معناي باز گشتن و برگرداندن است؛ خواه برگرداندن چيزي از جايي به محل اوليهي آن باشد و خواه برگرداندن حالتي و موقعيتي كه قبلاً وجود داشته است. واژگانِ "ارتداد"، "تردّد"، "استرداد"، "مردود" و "مرتدّ" نيز همه اعضاي يك خانوادهي واژگاني هستند كه مشتق از همان واژهي "ردّ " ميباشند. و هر كدام متناسب با جملههایي كه در آن به كار گرفته ميشوند، معناي نسبيِ تازهاي پيدا ميكنند. در عين حال كه معناي پايه يا معناي اصليِ خود را نيز حفظ ميكنند.
مثلاً شاگرد مدرسهاي كه دورهاي از دروس را طي كرده و ميخواهد وارد كلاس بالاتري شود اگر صلاحيت و توان ورود به اين كلاس تازه را نداشته باشد بايد به همان كلاس قبلي برگردانيده شود، از اين جهت او را "مردود" ميگويند؛ يعني "رد شده."
با اندكي تأمل بر روي اين واژگانِ همخانواده و خويشاوند ميتوانيم دريابيم كه تمامي آنها به نحوي معانيِ عقبروندگي، برگشتن، واپسگرايي و برگردانيده شدن به جاي اوليه يا حالت اوليه را به مخاطب القاء ميكنند.
در مقابلِ اين واژگانِ واپسگرا، گروهي ديگر از واژگان در قرآن ديده ميشوند كه داراي معاني پيشرونده يا فراروندگي هستند. مانند واژگانِ تعالي، علوّ، استعال، عالي، اعال، عليا، متعال و... برخي از اين واژگان متناسب با جملهاي كه در آن قرار ميگيرند، ممكن است از نوعي فراروندگيِ نامطلوب خبردهند. مانند واژهی "عالي" هنگامي كه در همنشيني با نام فرعون و كلمه مسرفين قرار ميگيرد.[1]
به همان گونه كلمه "ردّ" و برخي مشتقات آن نيز كه واپسگرايي را القا ميكنند گاهي داراي بار مثبت معنايي ميشوند. مانند هنگامي كه انسان در "مصير"ِ[2] فراروندگيِ خود متوجه ميشود.
چيزي را در گذشته يا در بين راه جا گذاشته است. و با آنكه بخشي از راه را آمده ميبيند كه مثلاً نشاني مقصد يا چيز مهم ديگري را با خود برنداشته، اين است كه برميگردد تا آن نشاني را به درستي در اين برگشتن بخواند، يا بردارد، و دوباره به راه خود ادامه دهد. مانند داستان موسي در سوره كهف. [3] اگر چه تا اندازهاي زيانكاري و دوبارهكاري ديده ميشود اما با توجه به فراروندگيِ بعدي كه اتفاق ميافتد، مفهوم ارتداد در اين آيه داراي بار مثبت ميشود.
اما گذشته از مواردي كه ارتداد جنبه مثبت دارد در مواردي ديگر به شدت مذموم و نامطلوب تعريف شده است. مانند اين آيه:
«ان الذين ارتدوا علي ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدي، الشيطان سوّل لهم و املي لهم»- محمد آيه25
در اين آيه "ارتداد" نوعي از واپسگرايي را مينماياند كه شخص واپسگرا نه براي برداشتن چيز ارزشمندي كه جاگذاشته و نه براي بهياد آوردن، بلكه شايد بهسبب دلبستگي به گذشته، يا به دليل منافعي كه در واپس گرايي براي خود متصور است، از هر گونه فراروي، رشد، توسعه و تعالي چشم ميپوشد، و گذشته گرا يا واپسگرا ميشود.
همچنين در آيهی ديگري از سورهي مائده، واپسگرايي و عقب عقب رفتن، همراه با زيانكاري تعريف شده است.[4] در ارتدادهاي فوق با آوردن كلمه " اَدبار" شخص واپسگرا به گونهاي تصوير شده است كه انگار در حالي كه چهره و صورت خود را به سمت آينده و به سوي فراروي نشان ميدهد ولي عملاً پسپسكي راه ميرود[5] به تعبير ديگر واپسگرا در اين آيات، ظاهراً خود را فرارونده نشان ميدهد و چنان مينمايد كه روي خود را به سوي تعالي و رشد دارد. اما در همان حال كه چنين مينمايد، به جاي آنكه واقعاً به سوي رشد و توسعه گام بردارد عقب عقب راه ميرود.
ارتداد از دين:
از بحث انگيزترين موارد ارتداد به ويژه در مباحث فقهي آن است كه كسي آشكارا از دين مرتد شود يا از دين خود بازگردد. در اين مورد ناگزير بايد به دو نكتهي مهم و تعيين كننده اشاره كنم كه عبارتند از:
1- در مواردي كه واژهي "ارتداد" و "دين" به همراه هم آمده و ارتداد از دين مطرح شده است مالكيت «دين» به خود شخص مرتد نسبت داده شده است. مثل:" من يرتدد منكم عن دينه..." كسي يا كساني از شما كه از دينِ خودش بازگردد.
در اينجا بايد روشن شود كه چرا در اين موارد مالكيت دين به خدا نسبت داده نشده و نگفته است «كسي كه از دين خدا بازگردد»؟
2- آيا در قرآن براي كسي كه از دين خود باز ميگردد مجازاتي هم ذكر شده است؟ و اگر مجازاتي ذكر شده اجراي آن به عهدهي چه كسي نهاده شده است؟
به نظر ميرسد تا هنگامي كه ما نتوانيم مفهوم كلمهي "دين" را به گونهاي روشن تعريف كنيم، شايد نتوانيم بفهميم كه چرا گاهي مالكيتِ "دين" به انسان نسبت داده شده است و در جاي ديگر مالكيتِ "دين" ويژه خداوند دانسته شده است.
در كتب لغت، واژه "دين" را در دو حوزهي معنايي متفاوت تعريف كردهاند، مأخذ اصلي اين معاني متفاوت چگونگي كاربرد اين واژه در قرآن است. در حوزهي اول معنايي "دين" عبارت است از: آداب، روشها، مناسك، راه و رسم و عباداتي كه هر كسي در زندگي براي خود انتخاب ميكند، و در حوزهي دوم معنايي، دين عبارت است از: جزا، حساب، كيفر، ثواب، عقاب و... كه از سوي خداوند[6] است، و در عالم پس از مرگ به آدميان اعمال ميكند.[7]
برخي آيات مربوط به دين در حوزه معنايي اول عبارتنداز:
1- (لكم دينكم ولِيَ دين) دين شما براي خودتان، و دين من براي خودم
2- -لا اكراه في الدين، قد تبيّن الرّشد من الغي- راه رشد از گمراهي باز شناخته شده است و اكراهي در دين نيست
3- -اليوم اكملت لكم دينكم- امروز دين شما را كامل كردم
در همه ي آيات فوق، مالكيت دين به خود انسان برميگردد.
برخي آيات مربوط به دين در حوزه معنايي دوم:
1- -الحمدالله رب العالمين، الرحمن الرحيم، مالك يوم الدين- ستايش خداوند جهانيان را كه دارندهي روز دين و روزجزا است»
2- -و ما ادراك ما يوم الدين، ثم ما ادراك يوم الدين، يوم لاتملك نفس لنفس شيئاً- و تو چه ميداني كه روز دين و روزجزا چيست؟ ...روزي است كه هيچ نفسي براي نفسي هيچ مالكيتي ندارد.
3- -انما توعدون الصادق، و ان الدين لواقع.- آنچه وعده داده شدهايد راست است، و دين پاداش،جزا واقعيت دارد.
با توجه به اين تقسيم بندي ساده و روشن، اگر بخواهيم تعريف جامعي از كلمه "دين" داشته باشيم كه هر دو حوزه معنايي را شامل شود ميتوانيم بگوييم:
دين عبارت است از رفتار و اعمالي كه هر انساني به آزادي براي خود انتخاب ميكند اما اگر چه اين انتخاب آزادنه صورت میگيرد ولي هيچ كس نميتواند از برآيند و نتيجه اعمالي كه خود انجام داده بگريزد.
به عبارت ديگر، هر كسي به گونهاي در اين جهان، خود را وامدارِ سرنوشت خويش احساس ميكند و براي آنكه خود را به تعالي و رشد برساند راهي را كه شايستهي خود ميداند در پيش ميگيرد. اينكه راه را درست انتخاب كرده است يا نادرست بحثي است كه در ارتباط با مفاهيم "رشد"، "توسعه" و كمال ميتوان آن را پيگيري كرد، اما به هر حال آزاديِ انتخابِ راه براي هر كسي محفوظ است، ولي نتيجه هر عملي و هر رفتاري كه آدمي انجام داده، درست يا نادرست، گريبانگير خود آن فرد ميشود، در همين جا است كه هر عملي كه به آزادي انجام ميگيرد، يك نتيجهي جبري و محتوم پديد ميآورد، و هر اندازه كه آدميان تلاش كنند تا نتيجه نامطلوب اعمال خود را به تعويق افكنند باز هم روزي فرا ميرسد كه در آن روز تمامي نتايجِ اعمال به صورت واقعهاي جبري و محتوم به سراغ انسان ميآيد، و اين همان روزي است كه در قرآن "يوم الدين" نامگذاري شده است، يعني روزي فراسوي اين روزهاي معمولي (همچنين نگاه كنيد به واژهي دين در بخش فرهنگ واژگان)
بنابر آنچه گذشت و متناسب با تعريف فوق از كلمهي "دين" هر كسي به هر حال داراي ديني است، يعني براي فرجام خويش يا به ثمر رسانيدن خويش كاري ميكند.
در اين نگاه، "دين" چيزي است كه عمل اكنون انسان را با آينده پيوند ميدهد. اين »آينده« از فرداي زندگي در همين زمين را در بر ميگيرد تا فرداي قيامت كه فراسوي اين زمان تقويمي و اين مكان كنوني توصيف شده است. از اين افق فرازماني، به عنوان "آخرت"، "معاد" و قيامت نيز نام بردهاند. به سخن ديگر، از نگاه ديني، نتيجه اعمال و كردارهاي ما ممكن است از چشم ما و ديگران گم شوند. اما به هر حال همهي اعمالي كه ما انجام ميدهيم، شاكله و ساختار كلي وجود خود ما را رقم ميزند. فرداي هركدام از ما، اعمال امروز ما است. و در تعبير ديني، در قيامت همهي اعمال پراكنده و از ياد رفتهي ما از سوي خداوند فراخوانده ميشوند و پيكر واحدي از تمامي زندگي گذشتهي آدمي پديد ميآورند. احتمالاً به همين مناسبت است كه صفاتي مانند "قيّم"، "حق"، "خالص" و ... براي دين بيان ميكند، مانند "ذالك الدين القيم" يا "هوالذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق".
در اينجا "دين" به گونهاي مطرح شده است كه هر دو حوزه معنايي را كه بحث آن گذشت در بر ميگيرد.
در قرآن آمده است که: "من يرتدد منكم عن دينه فَيُمت، و هو كافر، فاولئك حبطت اعمالهم في الدنيا و الاخرة...» ...كسي يا كساني از شما كه از دين خود بازگردد، و سپس بميرد، او كافر است. پس آنها كردارهايشان تباه ميشود، در دنيا و آخرت، (بقره آيه 217)
در اين آيه مخاطب كساني بودهاند كه قبلا بر همان ديني بودند که دين حق يا دين قيم توصيف شده است اما حالا که از آن دين برگشتهاند هنگامی هم که بميرند کافر مردهاند. ترتيب قرار گرفتن واژگان "دين" ‹--- "مرگ" ‹--- "كافر"، در اين آيه نيز بسيار قابل تأمل است. يعني كسي كه از دين خود بازگردد و تا مرگ در همان حال بماند، كافر مرده است. در اينجا هيچ سخني در اين باره نيست كه اگر كسي از دين خود بازگشت بايد كشته شود، خواه ناخواه همهي آدمها طعمهي مرگ هستند و هيچكس را از مرگ گريزي نيست. اما متناسب با آنچه از دو ساحتي بودن واژهي دين بيان شد، كسي كه به دين اسلام ايمان بياورد به معاد و به فراروندگي آدم از اين چرخهي كنوني زندگي نيز ايمان ميآورد، اما بازگشت از اين دين به معناي كافر شدن به معاد و آخرتي است كه به هرحال نيمهي فرجامين دين است.
واژهي كافر در آيهي فوق به گونهاي است كه موضوع را به جهان پس از مرگ كشانيده است، يعني كافر، اعمالي كه انجام ميدهد، متناسب با فراروندگي و صيرورت براي گذار از اين مرحله به مرحلهي بالاتري نيست، تركيب »حبطت اعمالهم« از نوعي فروپاشي و تباهي حكايت ميكند كه در نتيجهي اين گونه ارتداد پديد ميآيد و اين شايد هراس انگيزترين مجازاتي باشد كه به سراغ مرتد ميآيد. همين كيفر كه نتيجه طبيعي ارتداد است عذابي دردناك براي او محسوب ميشود. شايد به همين مناسبتها باشد كه قرآن براي "مرتد" از دين در اين جهانِ زندگي كيفري قايل نشده است و كسي را مسئول به كيفر رسانيدن او نكرده است. در اين عرصه،هركسي به وسيلهي اعمالي كه انجام ميدهد جزا ميبيند.1
احتمالاً اين گونه نيست كه وقتي كسي از دين خود برگردد بلافاصله بميرد ممكن است او هم مانند كساني كه از دين خود برنگشتهاند عمري طبيعي و معمولي داشته باشد يعني كه او به مرگ طبيعي خواهد مرد اما مجازات اين ارتداد محروم شدن از رحمت خداوند و فرو غلطيدن در ظلمت بي انتها ذكر شده است.
به نظر ميرسد كه واژه كافر در اين آيه بار معنايي متناسب با " ارتداد از دين خود " را داشته باشد، و با كساني كه به حقوق ديگران كافر ميشوند بسي متفاوت است. به تعبير ديگر، مجازات كسي كه حقوق و حدود ديگران را انكار و حق ديگران را پايمال ميكند، به عهدهي خود جامعه است. اعم از آنكه جامعه مسلم باشد يا نباشد. اين ربطي به ايمان داشتن و يا ايمان نداشتن به آخرت ندارد.
مثلا كسي كه به ديگري دروغ ميگويد، يا كسي كه اموال ديگران را به زور يا به حيله ميربايد، اگرچه او هم ممكن است به روز بازپسين كافر باشد در عين حال نه به سبب كفر به دين بلكه به سبب زياني كه به ديگران وارد ميكند، ديگران اجازه دارند او را به محاكمه بكشانند و مطابق قوانين حقوقي كه در جامعه توسط خرد جمعي پذيرفته شده مجازات كنند، اما كسي كه صرفا به خدا و قيامت و روز جزا كافر شده باشد
بيآنكه به حقوق و حدود ديگران تجاوز كند، چه كسي جز خداوند حق بازخواست از او را دارد؟ احتمالاً به همين مناسبت است كه جزا و كيفر واپسگرايي او را از دين، خود خداوند ميدهد و اين جزا در عالم پس از مرگ خواهد بود.
ارتداد و توسعه ي انساني
اگر انسان را در سير تاريخ چند هزار سالهي خود، به عنوان يک گونه مورد تأمل قرار دهيم، و تمامي انسانها را در طول تاريخ به مثابهي يك »آدم« از آغاز تا كنون فرض كنيم، درمييابيم كه مفهوم "رشد" با كلمه ديگري به نام توسعهي انساني همراه شده است.
به عنوان مثال ميتوان شكستن مرزهاي تفكر ارباب رعيتي را در دوران جديد مطرح كرد. در گذشتهی نه چندان دور ، مردم عادي به عنوان "رعيت" خوانده ميشدند، كلمه "رعيت" براي چارپايانِ اهلي و انبوه آدمهاي معمولي واژهاي مشترك بود، و همان گونه كه چوپان از گوسفندان خود مراقبت ميكرد فرمانروايان نيز خود را موظف ميدانستند از رعيت مراقبت كنند.
در آن روزگار اين تلقي از مردم و جامعه نه عيب محسوب ميشد و نه گناه، زيرا در نگرشهاي ديني هم همين تقسيم بندي وجود داشت. حتي تصوير عيسي مسيح در انجيلها به عنوان شبانِ نيكو بيانگر مشروعيت اين تقسيمبندي و مرزها بوده است. بنابراين قابل درك خواهد بود كه تا زماني كه اين مرز ميان شبانان و مردم عادي وجود داشته باشد، قوانين و احكام مربوط به خود را نيز حفظ خواهند كرد و اگر فقيهان و دانايان و فرمانروايان، احكام اجتماعي را ابدالاباد تلقي ميكردند شايد از آن جهت بود كه مرزهاي ميان ارباب و رعيت را غيرقابل شكست ميپنداشتند.
در تلقي آنان، احكام و قوانين براي سامان دادن به زندگي روزمره و تكراري به شمار ميرفت، و به همين جهت ابدالا́باد و جاودانه تلقي ميگرديد. اما اگر واقعيتِ توسعه انساني را بپذيريم، طبعاً برخي احكام و قوانين هم با توسعه انساني تغيير مييابد. همچنين به نظر ميرسد كه تغييرِ قوانين و احكام صرفاً به سبب توسعهي امكانات صنعتي و فني نيست، بلكه بيشتر به سبب طبيعت خودانسان است كه نگاه به افق آينده دارد. احتمالا از اين جهت با جانداران ديگر متفاوت شده است.
شايد يكي از مهمترين ويژگيهاي توسعه انساني آن باشد كه استفاده ابزاري انسان از انسان را فرو ميكاهد و ذهن انسان را براي انديشيدن به آينده آمادهتر ميكند.
تعطيل شدن بازارهاي برده فروشي كه تا يكي دو قرن پيش در شهرها و كشورهاي اسلامي هم رايج بود يكي از نشانههاي آشكار توسعه انساني است. فراموش نكنيم كه خريد و فروش برده كه در همه جا رايج بود مشروع نيز شمرده ميشد، و احكام فقهي مربوط به خود را داشت. احكامي كه هنوز در كتب فقهي ما و در رسالههاي عمليه نيز ديده ميشود و هنوز بر ابطال آن فتوا ندادهاند. و همچنين فراموش نكنيم كه بسياري
از ما مردم كه امروز نداي آزادي و عدالت سر ميدهيم بسا كه از نژاد همان بردههايي باشيم كه در نخاسخانههاي نيشابور، بخارا، ري و بغداد براي فروش به نمايش گذاشته ميشدند.
اگر چه ممكن است برخي شريعتمداران ربط چنداني ميان توسعه انساني و رستگاري فرجامين قائل نباشند و حتي سوء استفاده برخي ديگر را از آزادي دليل انحراف انسان كنوني از دين تلقي كنند اما به هر حال اين نكته را نميتوان ناديده انگاشت كه پاداش و يا كيفري كه در آخرت از آن سخن رفته جز شايستهي انسان آزاد است.
اگر بپذيريم كه احكام مربوط به برده داري براي سامان دادن به شرايط موجود آن روزگار بوده است، و قرآن هيچ دستوري براي به بردگي كشانيدن ديگران ندادهاست بلكه برعكس مسلمانان تشويق شدهاند كه به عناوين مختلف به آزادسازي بردگان كمك كنند آنگاه درمييابيم كه قرآن نوعي فراروندگي از شرايط موجود به وضع مطلوب را در برابر انسان و جامعه ميگشايد. اما چه شده است كه جامعه بشري ـ چه در اسالم و چه در مسيحيت ـ نه از راه مبارزات ديني و فقهي، بلكه از طريق مبارزات اجتماعي بردهداري را لغو كرد؟
اكنون ميتوان اين پرسش را مطرح كرد كه اگر به عنوان مثال، شرايطي پيش آيد كه در آن شرايط جامعه اسلامي ما بر سر يك دوراهي برسد كه يك راه به نظام برده داري كشيده بشود و راه ديگر به توسعه انساني، آنگاه طرفدارانِ جاودانگي احكام، كدام راه را انتخاب خواهند كرد؟
سخن آخر در اين نوشتار اينكه حتي نزول كلام خدا، به معناي آن نيست كه آن كلام هميشه نازل بماند. بلكه هر كلمهي نازل شدهاي رابطهاي مستقيم با فراروندگي و رشد وتعالي انسانها دارد. به تعبير ديگر اگر كلام متعالي نازل ميشود از آن جهت است كه اكثريت انسانها به لحاظ فهم در يك حالت نازل و پايين به سر ميبرند، و اين حالتِ موجود است و نه وضعيتِ مطلوب. اما در رشتههاي معنايي كلمات نازل شده كه به امور متعالي كشيده ميشود انسان را از آن جايي كه ايستاده فراتر ميخواند، و اين حقيقتي اجتناب ناپذير است كه در معناشناسيِ مفاهيم و كلمات ديني در قرآن با آن روبرو هستيم.
بنابراين پيش فرضها اگر بپذيريم كه "رشد" و توسعه انساني يكي از ضروريات دين است آيا ناديده گرفتن و كافرشدن بر اين ضرورت و نازل نگه داشتن جامعه در حالت اوليه، خود نوعي كافر شدن به تعاليِ انساني، و نيز نوعي ارتداد ديني نيست؟
ويرايش جديد در بهمن ماه 1399 /مشهد
[1] -در آيه 31 سوره دخان، فرعون را اين گونه معرفي ميكند: "انّهُ كان عالياً من المسرفين"
[2] -كلمه "مصير" را به مفهوم راهي كه در آن انسان صيرورت و دگرگوني پيدا ميكند، انتخاب كردهام و اين كلمه با واژه "مسير" متفاوت است . در"مسير" يا در راه معمولي، جا بجايي فيزيكي براي انسان انجام میگیرد. کسی که مسیر دریا و آب را طی میکند،تفاوت فیزیکی خودر را با آب به وضوح میداند. اما در "مصير"تفاوتِ خود انسان مصير زياد نيست ، به ويژه در مصير فروروندگي و پليدي تفاوت خود و پليدي از ميان ميرود و آدمي موقعيت خود را به آساني درنمییابد.
[3] - واژهی مصير مسير متفاوت است ، مصير صيرورت و دگرگونی را مینمایاند، نگاه 2كنيد به سوره كهف، آيات 60 تا 64 و66
[4] - سوره مائده، آيه 21
[5] - در آيه 25 از سوره 47 جمله "ارتدوا علي ادبارهم" يعني به عقب برگشتند بر پشت هاشان؛ اين جمله را مقايسه كنيد با جملهاي كه در سوره كهف آمده در باره داستان موسي، فارتدا علي آثارهما"، يعني برگشتند بر آثار راهي كه آمده بودند.
[6] - در همين جا يادآور ميشوم كه آنچه مينويسم اشارهاي سيار گذرا و كوتاه به اين مسئله است نه آنچه حق مطلب را ادا ميكند. براي توضيح بيشتر ميتوانيد به كتاب دغدغههاي فرجامين "پژوهشي در معناشناسي واژه دين" از همين نويسنده مراجعه نماييد
[7] - پيشنهاد ميكنم براي درك بهتر اين مطلب حتما واژهي »عمل« را در بخش فرهنگ واژگان نگاه كنيد.



