دنيا:
در اغلب متونِ ادبي و به ويژه عرفاني، دل سپردن به "دنيا" مايهي تباهي و خسران آدمي دانسته شده است. اما در اينکه "دنيا" دقيقا چيست و "آخرت" کدام است؟ تأويلها و تفسيرهاي گوناگون پديد آمده است. بهگمان من، ميتوان همهي اين تأويلها را به دو دستهي کلي تقسيم کرد:
يکي، آنانکه دنيا را با زندگي در اين "گيتي" به يک معنا ميانگارند و در مقابل، "آخرت" را به عنوان عالمِ پس از مرگ و جاودانگي ميشمارند. يعني دنيا و آخرت دو قلمروي که در امتداد هم قرار دارند نه در موازات با هم. اينان "دنيا" را اسم مکان تلقي کردهاند؛ کاروانسرايي دو دَر، از دري به نام تولد وارد اين کاروانسرا ميشويم و از در ديگر که مرگ ناميده شده، بيرون ميرويم.[1] در محاورات عمومي هم اصطلاحِ بهدنيا آمدن و از دنيا رفتن که براي تولد و مرگ استفاده ميشود، بيشتر همان اسم مکان بودنِ دنيا را به ذهن متبادر ميکند.
دوم، کساني که "دنيا" را نه اسم مکان، بلکه صفتي براي نوعي زندگي سطحي، ظاهري و ملموس ميشمارند که اگر آدمي تنها دلبستهي اين سطح ظاهر شود، از تجربهي لايههاي عميق و گوهرِ زندگي باز ميماند. اين تلقي البته با مضامين قرآن در بارهي "حيات دنيا" سازگارتر مينمايد. زيرا در اغلب آياتي که لفظ "دنيا" آمدهاست، توصيفي براي ساحتي از زندگي است و "حيات دنيا" را ميتوان "زندگي سطحي" و ظاهري معنا کرد که در متن قرآن، بازيگر آن "نفسِ امّاره" دانسته شده است و دل سپردن به آن آدمي را از حياتِ آخرت يا زندگي معنادار، باز ميدارد. حيات آخرت در اين تعبير ميتواند به موازاتِ حيات دنيا باشد. البته منافاتي با ايمان به عالمِ پس از مرگ ندارد.
در ادبيات ما، حافظ را شاعر زندگي ميشناسم و بهنظر ميرسد که حافظ، هر دو ساحَت ظاهر و باطن را ارج مينهد. در عينحال که نيازهاي طبيعي و اوليهي زندگي را سامان ميدهد. اين ساماندهي را "دنيا" نميشمارد، بلکه دنيا از آنجايي آغاز ميشود که حرص و فزونخواهي آدمي را در باتلاقِ خود فرو برد. همانگونه که شاهان و دولت مردان را فرو برد. همين است که براي گرفتار نشدنِ به دامِ دنيا، از گنجِ قناعت بهره ميگيرد تا بتواند رابطهي خود را با آن سوي ديگر زندگي حفظ کند. آنچه پيشينيان، "عالم غيب" تلقي ميکردند، برخي نظريهها در دانش روانشناسی به نامِ قلمرو ناخودآگاه نسبت ميدهند.



