پيروز معيني

اندوه يعقوب : شكوفايي در خويشتن

قطع‌ نظر از تعاريف‌ فنّي‌، به‌ نظر مي‌رسد قصه‌هاي‌ جاودانه‌ از آنرو جاودانه‌اند كه‌ با تامل‌ در آنها انسان‌ مي‌تواند وجوه‌ بيشتري‌ از وجوه‌ خود را در آنها ببيند.

گويي‌ اينگونه‌ قصه‌ها "نقد حال‌ خويشتن‌" است‌، خويشتن‌ گمشده‌، كه‌ به‌ دنبال‌ آينه‌ مي‌گردد تا با يافتن‌ قسمت‌هاي‌ گمشده‌، خود را باز يابد.

همچنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ به‌ رغم‌ تنوع‌ و گوناگوني‌ شگرفي‌ كه‌ اين‌ قصه‌ها دارند، عموماً از يك‌ طرح‌ كلي‌ پيروي‌ مي‌كنند و اين‌ طرح‌ عبارت‌ است‌ از دگرديسي‌ انسان‌ از فراق‌ تا وصال‌، از خاك‌ تا افلاك‌.

اما اين‌ طرح‌ كلي‌ نه‌ تنها در قصه‌هاي‌ بزرگ‌ و مشهور بلكه‌ حتي‌ در قصه‌هاي‌ كوچك‌ و عاميانه‌ نيز جريان‌ دارد. گويي‌ چنين‌ طرحي‌ در "كتاب‌ وجود" هر انساني‌ نهفته‌ است‌. گويي‌ اينگونه‌ قصه‌ها ريشه‌ در بيكرانگي‌ هستي‌ دارند و از لازمان‌ و لامكان‌ سرچشمه‌ مي‌گيرند و به‌ همين‌ دليل‌ هميشه‌ داراي‌ هسته‌اي‌ زاينده‌ هستند كه‌ همواره‌ آنها را آبستن‌ معنا مي‌كند.

اينگونه‌ قصه‌ها هيچگاه‌ تمام‌ شدني‌ نيستند بلكه‌ نو به‌ نو شونده‌اند. قصه‌ يوسف‌ نيز اينگونه‌ است‌ و "اندوه‌ يعقوب‌" نمي‌تواند بدون‌ "دغدغه‌هاي‌ فرجامين‌" نوشته‌ شود، زيرا كسي‌ كه‌ با دغدغه‌هاي‌ فرجامين‌ مي‌زيد، نگاهي‌ آئيني‌ (ديني‌) به‌ هستي‌ دارد و كسي‌ كه‌ نگاهي‌ آييني‌ به‌ هستي‌ دارد انساني‌ است‌ دو ساحتي‌ و چنين‌ انساني‌ نمي‌تواند در سطح‌ اينگونه‌ قصه‌ها باقي‌ بماند چرا كه‌ پاسخِ ساحتِ دوم‌ را در تاويل‌ اينگونه‌ قصه‌ها مي‌يابد و به‌ خوبي‌ مي‌داند كه‌ بازخواني‌ يك‌ قصه‌ بدون‌ رفتن‌ به‌ اعماق‌ آن‌، حداكثر از يك‌ "سرگرمي‌" فراتر نخواهد رفت‌.

"اندوه‌ يعقوب‌" به‌ قلم‌ علي‌ طهماسبي‌ نام‌ كتابي‌ است‌ كه‌ يكي‌ از قصه‌هاي‌ جاودانة‌ ادبيات‌ ديني‌ را بازخواني‌ كرده‌ است‌. در اين‌ بازخواني‌، نويسنده‌ به‌ قصه‌ نگاهي‌ تاويل‌ گرايانه‌ دارد و تاويل‌ يعني‌ بازگشت‌ به‌ سرچشمه‌هاي‌ نخستين‌.

اين‌ شيوه‌، بخصوص‌ در حكايات‌ تمثيلي‌، تنها راه‌ دستيابي‌ به‌ محتواي‌ دروني‌ قصه‌ (و درون‌ خويش‌) است‌. زيرا در فرآيند بازگشت‌، آنچه‌ محقق‌ مي‌شود، بازگشت‌ به‌ "آغاز خويش‌" است‌ نه‌ "ابتداي‌ قصه‌".

قرائت‌ تاويل‌گرايانه‌ از آن‌ رو ارزشمند است‌ كه‌ خواننده‌ در حين‌ بازخوانيِ قصه‌، ما به‌ ازاء رويدادها و شخصيت‌هاي‌ قصه‌ را در درون‌ خود مي‌يابد و از اين‌ رهگذر است‌ كه‌ مي‌تواند در حين‌ بازخواني‌ متن‌، خود را نيز بازخواني‌ كند. به‌ تعبير ديگر "متن‌" در اين‌ شيوه‌ "بهانه‌" است‌ اما نه‌ بهانه‌اي‌ موهوم‌، بلّ مهم‌، زيرا اگر متني‌ نبود، فرآيند بازگشت‌ هم‌ در كار نمي‌بود. علاوه‌ بر اين‌ دليل‌ ديگر در رويكرد به‌ روش‌ تاويلي‌ اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ اينگونه‌ قصه‌ها، زبان‌ الهامي‌ است‌ و زبان‌ الهامي‌، زبان‌ نماد و استعاره‌ و مجاز و تمثيل‌ است‌. اين‌ زبان‌ را نمي‌توان‌ در جايي‌ متوقف‌ كرد يا يك‌ معناي‌ خاص‌ (يك‌ بُعدي‌) به‌ آن‌ بخشيد يا ما به‌ ازاي‌ خارجي‌ به‌ جاي‌ آن‌ گذاشت‌. وقتي‌ حافظ‌ مي‌گويد: «نمي‌دانستم‌ اين‌ دريا چه‌ موج‌ خون‌ فشان‌ دارد»، مراد او، نشان‌ دادن‌ دريايي‌ پر از خون‌ در جايي‌ از كره‌ زمين‌ نبوده‌ است‌.

نكتة‌ ديگر اينكه‌ برخي‌ افراد، سخن‌ نمادين‌ را با رمزگويي‌ (به‌ معناي‌ سانسور) يكسان‌ تلقي‌ مي‌كنند. اين‌ درست‌ است‌ كه‌ در جوامعي‌ كه‌ سنت‌ استبداد و سانسور بر آنها حاكم‌ است‌، كلام‌، خودبخود به‌ زنجير كشيده‌ مي‌شود و به‌ رمزگويي‌ متمايل‌ مي‌شود، اما اين‌ حالت‌ هيچ‌ ربطي‌ به‌ تجربة‌ روحاني‌ انسان‌ و نمادين‌ شدن‌ كلام‌ ندارد. در چنين‌ احوالي‌، هيچ‌ چيز جز "الزام‌" شاعر يا نويسنده‌ را مجبور به‌ استفاده‌ از نماد نمي‌كند. گويي‌ فشاري‌ از درون‌ به‌ كلمات‌ هجوم‌ مي‌آورد و منطق‌ حاكم‌ بر سخنوري‌ عادي‌ را در هم‌ مي‌شكند به‌ نحوي‌ كه‌ منطق‌ مرسوم‌ را به‌ يكسو مي‌راند و كلمات‌ متناقض‌ به‌ آرامي‌ كنار يكديگر مي‌نشينند. در اين‌ نوع‌ از تجارب‌ روحاني‌ و بخصوص‌ در رابطة‌ انسان‌ با امر قدسي‌، زبان‌ نمادين‌ را نمي‌توان‌ به‌ هيچ‌ زبان‌ ديگري‌ تبديل‌ كرد يا به‌ زبان‌ ديگري‌ فرو كاست‌.

به‌ تعبير نويسنده‌:

معنا در درون‌ واژه‌ها نيست‌، لفظ‌ يك‌ نشانه‌ است‌، يك‌ علامت‌ قراردادي‌ براي‌ معنايي‌ كه‌ در ذهن‌ شماست‌. وقتي‌ اين‌ نشانة‌ قراردادي‌ را مي‌گوييد، آن‌ معنا در ذهن‌ شما تداعي‌ مي‌شود و جلو مي‌آيد....پس‌ آن‌ گوهر در درون‌ من‌ هست‌، آن‌ معنا در درون‌ من‌ هست‌، اين‌ لفظ‌ بيرون‌ و اين‌ آواي‌ بيرون‌ ـ قرآن‌ ـ آن‌ معناي‌ درون‌ را به‌ ياد مي‌آورد، آن‌ را صدا مي‌زند و در من‌ بيدار مي‌كند. اينجا يك‌ رابطة‌ دوجانبه‌ است‌.

تاكيد بر رابطة‌ دوجانبه‌، به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ بين‌ "متن‌" و "خواننده‌" نوعي‌ "داد و ستد" يا "گفت‌وگوي‌" مي‌بيند و اگر چه‌ مي‌گويد معنا درون‌ واژه‌ها نيست‌ اما اين‌ باعث‌ نمي‌شود كه‌ به‌ زبان‌ بي‌ اعتنا بماند و رشته‌هاي‌ پيوند ميان‌ واژگان‌ و معنا را ناديده‌ انگارد، زيرا به‌ زعم‌ وي‌ زبان‌ فقط‌ عضوي‌ براي‌ گفتگو نيست‌ بلكه‌ دستگاهي‌ است‌ براي‌ انديشيدن‌ و زبان‌ و انديشه‌ در تعامل‌ با يكديگر است‌ كه‌ جبهة‌ واحدي‌ را در برابر جهان‌ هستي‌ مي‌گشايند.

نكتة‌ ديگري‌ كه‌ توجه‌ به‌ آن‌ ضروري‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ اين‌ رابطه‌ (رابطة‌ دو سويه‌) هم‌، به‌ تبع‌ آن‌، زباني‌ است‌ كه‌ محدوديت‌ها و حصارهاي‌ سنتي‌ را در هم‌ مي‌شكند و از آن‌ فراتر مي‌رود. شايد به‌ همين‌ دليل‌ همواره‌ در طول‌ تاريخ‌ اديان‌، پاسداران‌ رسمي‌ دين‌، با بينش‌ نوين‌ عرفاني‌ رو در روي‌ هم‌ قرار گرفته‌اند تا جايي‌ كه‌ گاهي‌ كار به‌ مراحل‌ خطرناكي‌ چون‌ تهمت‌ بدعت‌ و بدديني‌ و... كشيده‌ مي‌شده‌ و تبعيد و شكنجه‌ و قتل‌ را به‌ همراه‌ داشته‌ است‌. سرنوشت‌ شيخ‌ شهاب‌الدين‌ سهروردي‌ (شيخ‌ اشراق‌)، نمونه‌اي‌ است‌ از بسيار.

بهر حال‌، نويسنده‌ اين‌ نگاه‌ دوسويه‌ را در سراسر متن‌ حفظ‌ مي‌كند، بعنوان‌ مثال‌، در تعريف‌ وحي‌، در پيشخواني‌، روشن‌ مي‌كند كه‌ از نگاه‌ وي‌ وحي‌ از دوسوية‌ هستي‌ به‌ ذهن‌ محمد رسول‌ (ص‌) متبادر مي‌شود، يكي‌ از معبد قدسي‌ كه‌ در پنهان‌ خود يافته‌ و ديگري‌ طنين‌ آواي‌ تاريخ‌.

در اين‌ نگاه‌ دوسويه‌، به‌ زعم‌ نويسنده‌، حتي‌ زبان‌ عربي‌ فصيح‌، در بوتة‌ كلام‌ وحي‌ انسجام‌ و غنا پيدا كرده‌ است‌. گر چه‌ به‌ نظر برخي‌ محققان‌ "الهام‌" به‌ معناي‌ سخن‌ گفتن‌ زباني‌ نيست‌ ، ليكن‌ معلوم‌ نيست‌ بر چه‌ مبنايي‌ زبانهاي‌ ديگر مورد بي‌ مهري‌ نويسنده‌ قرار گرفته‌ است‌؟ اين‌ درست‌ است‌ كه‌ (پس‌ از نزول‌ وحي‌) زبانهاي‌ غيرعربي‌ قادر به‌ پذيرفتن‌ تمامي‌ آن‌ بار معنايي‌ كه‌ در قرآن‌ آمده‌ نيستند. اما در صورتي‌ كه‌ وحي‌ در زبان‌ ديگري‌ اتفاق‌ مي‌افتاد از كجا و با چه‌ معيار و سنجشي‌ مي‌توانستيم‌ بفهميم‌ كه‌ آن‌ زبان‌ در بوتة‌ وحي‌ انسجام‌ و غنا نمي‌يافت‌؟

گذشته‌ از اين‌ نكات‌، استفاده‌ از واژه‌هاي‌ كليدي‌ قرآن‌ به‌ نويسنده‌ مدد زيادي‌ رسانده‌ است‌ اما اين‌ كار براي‌ نويسنده‌، كاري‌ از سر تفنن‌ يا ذوق‌ نبوده‌ است‌، بلكه‌ او روش‌ تحليل‌ زبان‌ را تنها روش‌ ممكن‌ در فهم‌ متن‌ دانسته‌، اما از آن‌ جز به‌ اشاره‌اي‌ گذرا سخن‌ نگفته‌ است‌. البته‌ بديهي‌ است‌ كه‌ در اين‌ روش‌، اطلاعات‌ ديگري‌، بخصوص‌ در حوزة‌ علوم‌ انساني‌، به‌ نويسنده‌ مدد رسانده‌ ليكن‌ نويسنده‌ نمي‌تواند هر لحظه‌ توضيح‌ دهد كه‌ هر پاره‌ از مفاهيم‌ و استنتاجاتش‌ را از كجا آورده‌ است‌.

اندوه‌ يعقوب‌ به‌ نوبة‌ خود پديده‌اي‌ نو و جديد است‌ اما اين‌ حرف‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ نويسنده‌ با برداشتهاي‌ پيشينيان‌ هيچ‌ پيوندي‌ ندارد، به‌ تعبير ديگر نويسنده‌ در اين‌ بازخواني‌، از بسياري‌ منابع‌ الهام‌ و اطلاعات‌ گرفته‌، اما كپي‌ برداري‌ (به‌ معناي‌ تقليد و تكرار) نكرده‌ است‌. در هر حال‌، توجه‌ نويسنده‌ به‌ واژگان‌ و نيز رشته‌هاي‌ پيوند ميان‌ واژگان‌ و معنا، حداقل‌، يكي‌ از عوامل‌ مهم‌ در شكل‌گيري‌ اندوه‌ يعقوب‌ به‌اين‌ سبك‌ و سياق‌ است‌، و نيز از عواملي‌ است‌ كه‌ باعث‌ شده‌ زبانِ كتاب‌، زباني‌ نرم‌، آرام‌ ولي‌ مطمئن‌ و استوار باشد. از اين‌ مسائل‌ كه‌ بگذريم‌، مهمترين‌ دلمشغولي‌ نويسنده‌ در سراسر متن‌، دگرديسي‌ شخصيت‌هاي‌ قصه‌ است‌. ليكن‌ قبل‌ از ورود به‌ پيچ‌ و خم‌ رويدادها، نويسنده‌ سعي‌ مي‌كند طرحي‌ واقع‌ گرايانه‌ از محتويات‌ دروني‌ انسان‌ بدست‌ دهد. به‌ بيان‌ ساده‌تر او انسان‌ را اينگونه‌ مي‌بيند:

چنين‌ مي‌نمايد كه‌ هر آدمي‌ كه‌ امروز بر اين‌ خاكدان‌ راه‌ مي‌رود از تمامي‌ زنان‌ و مرداني‌ كه‌ اجداد او محسوب‌ مي‌شوند به‌ نحوي‌ چيزهايي‌ در خود نهفته‌ دارد...به‌ سخن‌ ديگر در پنهان‌ هر كسي‌ كه‌ امروز در قيد حيات‌ است‌ هزاران‌ كس‌ ديگر درهم‌ آميخته‌اند، با وسواس‌ها و ترس‌ها، اميدها، هوس‌ها، گاه‌ تجربيات‌ قدسي‌ و بسا تمايلات‌ اهريمني‌ و از اين‌ رو كه‌ تمامي‌ خوي‌ و خصلت‌ها و تجربه‌هاي‌ تاريخي‌ در هم‌ آميخته‌اند مي‌توانند آدمي‌ را به‌ رفتارهاي‌ متناقض‌ و نامفهوم‌ سوق‌ دهند و آشوب‌هاي‌ بسيار بيافرينند.

با چنين‌ نگرشي‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ در سراسر متن‌ با دقت‌ و شكيبايي‌ خاصي‌، دگرديسي‌ تك‌تك‌ شخصيت‌ها را دنبال‌ مي‌كند و در اين‌ پي‌گيري‌ مدام‌، سعي‌ مي‌كند تعادل‌ خود را حفظ‌ نمايد.

البته‌ ناگفته‌ پيداست‌ كه‌ چنين‌ كاري‌ صرفاً با درگيري‌ ذهني‌ امكان‌پذير نيست‌ بلكه‌ بايستي‌ با متن‌ "درگيري‌ وجودي‌" داشت‌ تا بتوان‌ از "درك‌" به‌ "توضيح‌" رسيد، در غير اينصورت‌، متن‌، تبديل‌ به‌ "موضوع‌" مي‌شود و انسان‌، تبديل‌ به‌ "ذهن‌" و اين‌ يعني‌ فاصله‌ گرفتن‌ و گسستن‌ از معناي‌ دروني‌ قصه‌. اين‌ فاصله‌ و گسست‌ ممكن‌ است‌ عوامل‌ متعدد داشته‌ باشد، از رايج‌ترين‌ عوامل‌ اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ ديني‌ را همانطور بخوانيم‌ كه‌ تاريخ‌ علمي‌ را مي‌خوانيم‌ يا براي‌ واژه‌هاي‌ نمادين‌، مابه‌ازاء خارجي‌ بگذاريم‌.

به‌ همين‌ منظور، نويسنده‌ از همان‌ ابتدا سعي‌ مي‌كند با تفكيك‌ بين‌ تاريخ‌ علمي‌ و تاريخ‌ ديني‌، تكليف‌ خواننده‌ را روشن‌ كند تا او را از سردرگمي‌هاي‌ آينده‌ برهاند.

يكي‌ از دلايلي‌ كه‌ برخي‌ از تفسيرهاي‌ ما دربارة‌ يوسف‌ يا داستانهاي‌ مشابه‌ رنگ‌ باخته‌ و بي‌ رمق‌ به‌ نظر مي‌رسند اين‌ است‌ كه‌ نياموخته‌ايم‌ تا ميان‌ تاريخ‌ محض‌ و تاريخ‌ ديني‌ تفاوت‌ و تميز قايل‌ شويم‌.

با در نظر گرفتن‌ چنين‌ مسائلي‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ اندوه‌ يعقوب‌ به‌ مطالعة‌ تورات‌ و انجيل‌ پرداخته‌ و در پاره‌اي‌ موارد - مانند قصة‌ يوسف‌ - قرآن‌ را محور قضاوت‌ و مقايسه‌ قرار داده‌ است‌، كاري‌ كه‌ عموماً مرسوم‌ نيست‌، نه‌ در حوزه‌ و نه‌ در دانشگاه‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ مي‌توان‌ گفت‌، نويسندة‌ اندوه‌ يعقوب‌، به‌ كاري‌ دست‌ زد كه‌ در پژوهش‌هاي‌ ايراني‌، بي‌ سابقه‌ است‌ و اگر سابقه‌اي‌ داشته‌ باشد، به‌ اين‌ سبك‌ و اسلوب‌ نيست‌.

در اين‌ كار، نويسنده‌، بطور يكجانبه‌ از سر تعصب‌ سخن‌ نمي‌گويد بلكه‌ با ورود به‌ جزئيات‌ حوادث‌ و رويدادهاي‌ قصه‌ و با استفاده‌ از واژه‌هاي‌ كليدي‌ قرآن‌، اين‌ مقايسه‌ را به‌ انجام‌ مي‌رساند.

براي‌ نمونه‌: مقايسه‌ زمان‌ خطي‌ تورات‌ با زمان‌ دوار قرآن‌، مقايسه‌ تكرار و اطناب‌ در تورات‌ با اختصار و ايجاز در قرآن‌ و... از جمله‌ تفاوت‌ هايي‌ است‌ كه‌ خواننده‌ علاقمند، خود مي‌تواند در متن‌ كتاب‌، آنها را دنبال‌ كند. اما تفاوت‌ عمده‌ و مهم‌ ديگر ميان‌ تورات‌ و قرآن‌، مربوط‌ به‌ "جوهرة‌ دروني‌" داستان‌ است‌. در روايتِ توراتي‌، هيچكدام‌ از شخصيت‌هاي‌ قصه‌، دگرديسي‌ قابل‌ توجهي‌ ندارند:

در فرجام‌ كار، همة‌ آنها، همان‌ كساني‌ هستند كه‌ در آغاز داستان‌ بوده‌اند، فقط‌ جايگاه‌ يوسف‌ تغيير مي‌كند... در حاليكه‌ در روايت‌ قرآني‌ از قصة‌ يوسف‌، همة‌ شخصيت‌ها مشمول‌ تغييرات‌ اساسي‌ و دگرگوني‌هاي‌ فكري‌ و رواني‌ مي‌شوند.

به‌ اين‌ ترتيب‌، نويسنده‌، نه‌ تنها پي‌گير دگرديسي‌ شخصيت‌هاي‌ طراز اول‌ داستان‌ است‌، بلكه‌ سعي‌ مي‌كند با ورود به‌ زواياي‌ رواني‌ تك‌تك‌ برادران‌، نشان‌ دهندة‌ دگرديسي‌ آنها هم‌ باشد.

به‌ رغم‌ اينكه‌ يوسف‌، شخصيت‌ اول‌ داستان‌ است‌، بيشترين‌ دگرديسي‌ در جبهة‌ مقابل‌ او يعني‌ در برادران‌ پيش‌ می‌آيد و اگر يوسف‌، نقش‌ اول‌ را به‌ عهده‌ دارد به‌ سبب‌ آن‌ است‌ كه‌ برادران‌، به‌ تنهايي‌ قادر به‌ دگرگوني‌ در اين‌ وسعت‌ و عمق‌ نيستند...به‌ سخن‌ ديگر، يوسف‌ نقش‌ كيمياگري‌ را ايفاء مي‌كند.

اما اين‌ پي‌گيري‌ را تا كجا بايد ادامه‌ داد؟ معمولا اسطوره‌هاي‌ رهايي‌ بخش‌ يا داستانهايي‌ كه‌ از ديد آئيني‌ نوشته‌ شده‌اند از نمادهاي‌ آغازين‌ (بيگناهي‌) شروع‌ مي‌كنند و سپس‌ به‌ نمادهاي‌ پاياني‌ (آخرت‌) مي‌رسند. بدين‌ منظور، سه‌ دوره‌ (يا اصطلاحاً روز) را مطرح‌ مي‌كنند : روزي‌ براي‌ به‌ دنيا آمدن‌، روزي‌ براي‌ برانگيخته‌ شدن‌، و روزي‌ براي‌ مردن‌. آنچه‌ از متون‌ ديني‌ و عرفاني‌ برمي‌آيد اين‌ است‌ كه‌ اكثريت‌ مردم‌ جهان‌ از اين‌ سه‌ دوره‌، دو دورة‌ تولد و مرگ‌ را بطور قهري‌ طي‌ مي‌كنند، اما دورة‌ برانگيختگي‌ را جز عدة‌ قليلي‌ تاب‌ نمي‌آوردند.

به‌ اين‌ ترتيب‌، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ نويسندة‌ اندوه‌ يعقوب‌، در واقع‌، پي‌گير دوری برانگيختگي‌ است‌، يعني‌ دوری‌ درديسي‌ وبدين‌ منظور، هيچ‌ پاياني‌ براي‌ اين‌ راه‌ نمي‌شناسد، جايي‌ توقف‌ نمي‌كند و به‌ بن‌ بست‌ نمي‌رسد، گاهي‌ در گذرگاه‌هاي‌ باريك‌ و پر مخاطره‌، تاملاتي‌ دارد، گويي‌ مي‌خواهد تمام‌ توان‌ خود را بكار گيرد تا سوائق‌ مجهول‌ و مبهم‌ دروني‌ را مطالعه‌ كند، مي‌خواهد اين‌ نكته‌ را روشن‌ كند كه‌ تا هنگامي‌ كه‌ انسان‌ اسير حفره‌هاي‌ تاريك‌ روان‌ خويش‌ است‌، نمي‌تواند "راه‌" را از "چاه‌" بازشناسد. يك‌ نمونة‌ برجسته‌ در اين‌ مورد، بذر دشمني‌ و نفرت‌ ناخودآگاهي‌ است‌ كه‌ مادران‌، بدون‌ اينكه‌ خود متوجه‌ باشند، آنرا در روان‌ كودكان‌ خود مي‌كارند و مي‌پرورند:

زنان‌ خوب‌ مي‌دانند كه‌ نفرت‌ از رقيب‌ يا دشمني‌ با شوي‌ خود را چگونه‌ در جان‌ خود پنهان‌ كنند و با صبوري‌ تمام‌ آن‌ نفرت‌ها، حسدها و دشمني‌ها را در غوغاي‌ دل‌ خود نهاني‌ بارور نمايند و چون‌ فرزندان‌ پديد آمدند... آن‌ همه‌ را در جان‌ فرزندان‌ سرازير نمايند.

شايد به‌ همين‌ سبب‌ است‌ كه‌ بايد با خواندن‌ قصه‌، خود را نيز بازخواني‌ كرد، زيرا معلوم‌ نيست‌ آنچه‌ بدست‌ جامعه‌ (و كلية‌ عوامل‌ دور و نزديك‌) در آدمي‌ ريخته‌ شده‌ چه‌ تركيبي‌ را بوجود آورده‌ است‌.

اينگونه‌ مسائل‌، به‌ حد خود كافي‌ است‌ تا نويسنده‌(و خواننده‌) را وادارد، در حين‌ مطالعة‌ قصه‌، تا آنجا كه‌ در توان‌ دارند، به‌ ناخودآگاه‌ خويش‌ نقب‌ زنند و سايقه‌ها و اميال‌ مبهم‌ و مجهول‌ را به‌ سطح‌ خودآگاهي‌ بياورند تا در پرتو خرد، روشن‌ شوند و به‌ اين‌ ترتيب‌ از قدرت‌ تخريبي‌ آنها كاسته‌ شود. ضمناً بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ در فرآيند عبور از ناخودآگاه‌ به‌ خودآگاه‌، علاوه‌ بر كاسته‌ شدن‌ از قدرت‌ تخريبيِ اميال‌ و كشش‌هاي‌ مبهم‌، نتايج‌ مهم‌ ديگري‌ نيز حاصل‌ مي‌شود كه‌ يكي‌ از آنها، افزايش‌ حوزی‌ "اختيار" است‌. به‌ سخن‌ ديگر، هر چه‌ آگاهي‌ انسان‌ از رويدادهاي‌ دروني‌ و چگونگيِ آنها بيشتر باشد، حوزی‌ اختيارش‌ وسيع‌تر مي‌گردد و بالعكس‌ هر چه‌ اين‌ آگاهي‌ كمتر باشد، اعمال‌ و رفتارش‌ به‌ كنش‌ واكنش‌هاي‌ غريزي‌ نزديك‌تر مي‌شود و اين‌ به‌ معناي‌ "جبر" است‌.

نكتة‌ ديگري‌ كه‌ در اينجا بايد به‌ آن‌ پرداخت‌، تامل‌ در اين‌ مساله‌ است‌ كه‌ كدام‌ شرايط‌ و جريانها، نويسندة‌ اندوه‌ يعقوب‌ را به‌ نوشتن‌ اين‌ اثر ترغيب‌ كرده‌ است‌؟ اصولا نياز به‌ داستانهاي‌ رهايي‌ بخش‌، همواره‌ در جريانهاي‌ تاريخي‌ ـ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ شكل‌ مي‌گيرند، پرورده‌ مي‌شوند و به‌ مرحلة‌ ظهور و بروز مي‌رسند. به‌ بيان‌ ديگر، پيش‌ از آنكه‌ "اثر" محصولِ دغدغه‌هاي‌ شخصي‌ باشد، محصول‌ دغدغه‌هاي‌ اجتماعي‌ است‌، كه‌ در يك‌ قصه‌ متبلور مي‌شود. نويسنده‌، خود، در مبحثي‌ تحت‌ عنوان‌ "خاستگاه‌" از علل‌ و عوامل‌ مكتوب‌ شدن‌ اين‌ قصه‌ نزد بني‌ اسرائيل‌ سخن‌ گفته‌ است‌. نيز در باب‌ شأن‌ نزول‌ آن‌ در قرآن‌، توضيح‌ داده‌ است‌. ليكن‌ اينك‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در شرايط‌ فعلي‌ اجتماعي‌ و بخصوص‌ وضعيت‌ بين‌المللي‌، بازخواني‌ اينگونه‌ قصه‌ها اهميت‌ ويژه‌اي‌ مي‌يابند.

البته‌ بديهي‌ است‌ كه‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ نياز صرفاً از طريق‌ بازخواني‌ قصه‌ برآورده‌ نمي‌شود بلكه‌ از طريق‌ راه‌يابي‌ به‌ محتواي‌ دروني‌ قصه‌ ميسر مي‌گردد و كليد راه‌يابي‌ به‌ محتواي‌ دروني‌ قصه‌، فهم‌ نمادهاي‌ آن‌ است‌ فهم‌ اين‌ زبان‌ و درك‌ فرآيند رويدادها، ارتباط‌ بين‌ ما و قسمت‌هاي‌ عميق‌تر شخصيت‌ مان‌ را تسهيل‌ مي‌كند. و بالعكس‌، عدم‌ اين‌ ارتباط‌، باعث‌ جدايي‌ و گسستي‌ در شخصيت‌ مي‌شود كه‌ به‌ تعبيريونگ‌، انسان‌ متمدن‌ را در كشمكش‌ ميان‌ خودآگاهي‌ و ناخودآگاهي‌ غرقه‌ مي‌سازد. يونگ‌ تاكيد مي‌كند كه‌:

هر انقلابي‌ بايد نخست‌ در درون‌ فرد رخ‌ دهد و تا زماني‌ كه‌ افراد در ميان‌ نيروهاي‌ ضد و نقيض‌ روانِ خويش‌، اهنگي‌ نسبي‌ آگاهانه‌اي‌ برقرار نساخته‌ باشند، سخن‌ گفتن‌ از صلح‌ در سطح‌ ملي‌ يا بين‌المللي‌ بي‌معناست‌.

"اندوه‌ يعقوب‌" به‌ اينگونه‌ مسائل‌ نيزتوجه‌ دارد و گاهي‌ براي‌ ورود به‌ چنين‌ ظرفيت‌ هايي‌ دنبالة‌ قصه‌ را رها مي‌كند تا بگويد:

...آنكه‌ دشمنش‌ مي‌خوانيم‌ كسي‌ جز برادر نيست‌. او هم‌ مردي‌ از تخمة‌ ابراهيم‌ و اسحاق‌ است‌... پريشاني‌ يعقوب‌ از آن‌ نيست‌ كه‌ در برابر عيسو سپاهي‌ مجهز ندارد تا او را سركوب‌ كند. بيشتر از اين‌ پريشان‌ است‌ كه‌ مبادا داستان‌ برادركشي‌هاي‌ روزگاران‌ پيش‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر تكرار شود. فرقي‌ نمي‌كند كه‌ كدام‌ يك‌ نقش‌ هابيل‌ را به‌ عهده‌ بگيرد و كدام‌ يك‌ نقش‌ هابيل‌ را، هر چه‌ باشد فرجام‌ يكي‌ مرگ‌ و ديگري‌ لعنت‌ خواهد بود.

از نگاه‌ نويسندة‌ اندوه‌ يعقوب‌، برادركشي‌ها مي‌تواند يكي‌ هم‌ به‌ آن‌ علت‌ باشد كه‌ آدمي‌ نتوانسته‌ است‌ شكاف‌ ميان‌ خودآگاه‌ و ناخودآگاه‌ را پركند و نتوانسته‌ ميراث‌ قدسي‌ و گوهر كامليت‌ را از بن‌ وجود خويش‌ بشكافاند. به‌ همين‌ دليل‌ در هر فرصتي‌ بر اين‌ جراحت‌ها انگشت‌ تامل‌ مي‌گذارد:

گسست‌ها، وقفه‌ها، بريدگي‌هايي‌ كه‌ آدمي‌ در مسير اهداف‌ بلند خود ايجاد مي‌كند، گاه‌ مي‌تواند مسير كلي‌ زندگي‌ را تغيير دهد و تمامي‌ رنج‌ها و تلاشهاي‌ گذشته‌ را بي‌ ثمر گرداند و امكاناتي‌ را كه‌ تاكنون‌ نيز فراهم‌ آورده‌ از آن‌ ديگران‌ كند.

اين‌ درست‌ است‌ كه‌ انتقاد از خود، سرآغاز دگرديسي‌ است‌، ليكن‌ چه‌ تضميني‌ است‌ كه‌ در اين‌ طي‌ طريق‌، آدمي‌ خسته‌ نشود؟ مايوس‌ نگردد؟ ميان‌ راه‌ نماند؟ يا دچار لغزش‌ نشود؟ مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌:

هر پله‌اي‌ كه‌ آدمي‌ براي‌ فراشدن‌ خود مي‌سازد، اگر استحكام‌ لازم‌ را نداشته‌ باشد، بسا كه‌ پس‌ از چندي‌ به‌ فرو ريختن‌ پله‌هاي‌ بعدي‌ و سرنگوني‌ منجر شود.

به‌ اين‌ ترتيب‌ نويسنده‌، به‌ رغم‌ اينكه‌ سفر به‌ ساحت‌ ديگر را تجويز مي‌كند اما همواره‌ بر حفظ‌ "تعادل‌" پاي‌ مي‌فشارد و براي‌ تحقق‌ اين‌ امر، برخلاف‌ كساني‌ كه‌ صرفاً بر "ذوق‌" و "حال‌" تكيه‌ مي‌كنند، "حفظ‌ هوشياري‌" را از اركان‌ مهم‌ اين‌ سفر مي‌داند و تاكيد و توصيه‌ بر آن‌ را حتي‌ در مقام‌ "توكل‌" ارتقاء مي‌دهد، هر چند آن‌ را "تقلا كردن‌ در قادر مطلق‌ " مي‌نامد.

يعقوب‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ اين‌ كارها و اين‌ تمهيدات‌ شما را از قادر مطلق‌ بي‌نياز نمي‌كند، اما اين‌ نياز دل‌ آدمي‌ است‌ كه‌ در هنگامة‌ رويكرد بحران‌ها با آنكه‌ به‌ قادر مطلق‌ توكل‌ كرده‌ است‌ در عين‌ حال‌ تقلاي‌ خود را هر اندازه‌ كه‌ در برابر آن‌ پيشامد كوچك‌ و حقير بشمار آيد انجام‌ دهد...اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌...مي‌توان‌ آن‌ را "تقلا كردن‌ در قادر مطلق‌" ناميد.

اين‌ موضوع‌ نكته‌ ظريفي‌ است‌ كه‌ عدم‌ توجه‌ به‌ آن‌ بسياري‌ را به‌ كژراهه‌ كشانده‌ است‌. طبق‌ نوشتة‌ نيكلسون‌، در قرن‌ دوم‌ هجري‌ با گسترش‌ نظريه‌ توكل‌ هزاران‌ تن‌ از مردان‌ و زنان‌ دست‌ از كار كشيدند و از زندگي‌ جمعي‌ كناره‌گيري‌ كردند، به‌ حدي‌ كه‌ بعضي‌ از آنان‌ از هر نوع‌ عملي‌ كه‌ در آن‌ اداره‌ وجود داشت‌ كناره‌ مي‌گرفتند و يا براي‌ كسب‌ روزي‌ امتناع‌ مي‌ورزيدند. شايد همين‌ سوء برداشت‌ها سبب‌ شده‌ كه‌ نويسنده‌ در هر فرصتي‌ بر حفظ‌ هوشياري‌ تاكيد كند، تحليل‌ اولين‌ روياي‌ يعقوب‌، فرصت‌ مناسبي‌ است‌:

از كجا معلوم‌ كه‌ اين‌ پيام‌ از خداوند باشد؟ مگر آرزوهاي‌ ما كه‌ در ذهن‌ هوشيارمان‌ پرسه‌ مي‌زنند، به‌ هنگام‌ خواب‌، خود را در روياهامان‌ نمي‌افكنند؟ چه‌ تضميني‌ هست‌ تا با اتكاي‌ به‌ يك‌ رويا آدمي‌ تمامي‌ عمر خود را بر سر اين‌ پيمان‌ بگذارد؟

سرگذشت‌ فضل‌الله حروفي‌ (رهبر حروفيه‌) يكي‌ از نمونه‌هاي‌ برجسته‌ و عبرت‌آموز در اينگونه‌ مسائل‌ است‌ ورود فضل‌ به‌ عالم‌ سياست‌، احساس‌ رسالت‌ و به‌ راه‌ انداختن‌ نهضت‌ حروفيه‌، همه‌ بر اساس‌ تعابيري‌ بود كه‌ از رؤياهاي‌ خويش‌ مي‌كرد.

فضل‌ پيش‌ بيني‌ كرده‌ بود كه‌ ظرف‌ چهارده‌ سال‌...خواهد توانست‌ بر دنيا سيادت‌ يابد و مي‌خواست‌ كه‌ اين‌ نيز كرامتي‌ براي‌ او باشد...

اينجا سخن‌ از درستي‌ يا نادرستي‌ روياهاي‌ فضل‌ نيست‌، بلكه‌ اشارة‌ به‌ او بدين‌ منظور است‌ كه‌ گاهي‌ حد فاصل‌ باريك‌ بين‌ عالم‌ امر و عالم‌ خلق‌، در اثر وسوسه‌هاي‌ ديگر پوشيده‌ و گم‌ مي‌شود و يا آدمي‌ مي‌خواهد آنچه‌ را متعلق‌ به‌ عالم‌ قدسي‌ است‌، جامة‌ ماديت‌ بپوشاند و مصداق‌ خاكي‌ آن‌ را در جامعه‌ بر پا كند، اين‌ يكي‌ از خطرهاي‌ بزرگ‌ است‌ كه‌ مي‌بايست‌ از آن‌ حذر كرد.

احتمالا به‌ همين‌ دلايل‌ است‌ كه‌ نويسنده‌، از قول‌ يعقوب‌، با طرح‌ يك‌ "اگر" در پيام‌ رويا ترديد مي‌افكند. طرح‌ اين‌ "اگر" براي‌ يافتن‌ پاسخي‌ قانع‌ كننده‌اي‌ است‌ كه‌ بين‌ آرمانهاي‌ ذهني‌ و واقعيت‌ عيني‌ وجود دارد و در صورتي‌ كه‌ اين‌ فاصله‌ توسط‌ يك‌ "ارتباط‌ منطقي‌" پر نشود، در واقع‌، شخص‌، خود را فريب‌ داده‌ است‌ و بر سر سفره‌ خيالاتِ خوش‌، سرگرم‌ شده‌ است‌. لذا از ديدگاه‌ نويسنده‌ پيش‌ كشيدن‌ اين‌ ترديد ريشه‌ در هوشمندي‌ و واقع‌بيني‌ يعقوب‌ دارد كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ قابل‌ سرزنش‌ نيست‌.

حفظ‌ هوشياري‌ و ديدن‌ واقعيت‌، آنگونه‌ كه‌ هست‌، گرچه‌ كار ساده‌اي‌ نيست‌، اما از نگاه‌ نويسنده‌ اهميت‌ تعيين‌ كننده‌ دارد. به‌ همين‌ سبب‌ سعي‌ مي‌كند از "رابطة‌ منطقي‌" همچون‌ سنگ‌ محكي‌ براي‌ پيام‌ رويا سود جويد.

آنگاه‌ كه‌ پيام‌ خداوند از درون‌ با آدم‌ سخن‌ مي‌گويد، با آنچه‌ در پيرامون‌ ما مي‌گذرد رابطه‌اي‌ منطقي‌ و درست‌ پيدا مي‌كند و آنگاه‌ كه‌ تصورات‌ دروني‌ و واقعيت‌هاي‌ بيروني‌ در ملتقاي‌ ذهن‌ و عين‌، يكديگر را به‌ درستي‌ تاييد نمايند، مي‌توان‌ به‌ درستي‌ پيام‌ درون‌ رويا اطمينان‌ يافت‌.

به‌ نظر مي‌رسد اينهمه‌ احتياط‌ و باريك‌ انديشي‌ در تحليل‌ اينگونه‌ مسايل‌ ريشه‌ در بازيگري‌هاي‌ شگفت‌انگيز روان‌ آدمي‌ دارد. اما نويسنده‌ به‌ رغم‌ اين‌ بازيگريها و به‌ رغم‌ آنكه‌ نَفْسِ آدمي‌ را آوردگاه‌ نسلهاي‌ دور و گمشده‌ مي‌داند كه‌ در اعماق‌ روان‌، نفس‌ مي‌كشد و او را بازيچة‌ خود مي‌سازد. ليكن‌ با اين‌ همه‌، انديشه‌ به‌ جبر نمي‌سپارد و انسان‌ را موجودي‌ مختار مي‌بيند. زيرا اعتقاد دارد كه‌ در نگاه‌ ديني‌ با همه‌ فشارها و تحميل‌هايي‌ كه‌ از همه‌ سو انسان‌ را محاصره‌ كرده‌ است‌، باز هم‌ انسان‌ در انتخاب‌ راه‌ و روش‌ و رفتار آزاد است‌.

به‌ تعبير ديگر اگر تمامي‌ عوامل‌ تاثيرگذار معادل‌ 99درصد باشد، و هوشياري‌ "خود" به‌ اندازة‌ يك‌ درصد باشد، باز هم‌ توجه‌ به‌ آن‌ مي‌تواند به‌ عنوان‌ عنصر تغيير دهنده‌ بسياري‌ چيزها را تغيير دهد. طرح‌ اين‌ مساله‌ گرچه‌ خودبخود تامل‌ برانگيز است‌، اما اين‌ اطمينان‌ در نويسنده‌ از آنجا نشات‌ مي‌گيرد كه‌ به‌ چيزي‌ كه‌ آن‌ را "بذر الهي‌ " يا "فرّه‌ ايزدي‌" مي‌نامد ايمان‌ كامل‌ دارد و معتقد است‌، مراقبه‌، شفافيت‌ روان‌ و دوري‌ از پلشتي‌ها و پستي‌ها راه‌ استفاده‌ از اين‌ نيروي‌ نهفته‌ را هموارتر مي‌كند.

طريقة‌ برخورداري‌ از اين‌ فرّه‌ ايزدي‌ يا ديدن‌ با چشم‌ مرد بزرگ‌ نياز به‌ مراقبه‌ جدي‌ دارد. مراقبه‌اي‌ نسبت‌ به‌ اعمال‌ و رفتار خويش‌ تا با آماده‌ سازي‌ جسم‌ و روح‌ بتوان‌ مبادي‌ ورود و اتصال‌ به‌ ساحت‌ ديگر هستي‌ را براي‌ خود فراهم‌ كرد.

چنين‌ مي‌نمايد كه‌ ورود به‌ ساحت‌ ديگر و برخورداري‌ از فرّه‌ ايزدي‌، زماني‌ تحقق‌ مي‌يابد كه‌ علاوه‌ بر مقدمات‌ ديگر، رابطة‌ انسان‌ - خدا، از رابطة‌ يكجانبه‌ به‌ رابطة‌ دوجانبه‌ و دوستانه‌تري‌ تغيير يابد. رابطه‌اي‌ كه‌ محاجّه‌ انسان‌ با خدا را مجاز بداند.

اين‌ نوع‌ ارتباط‌ در نگاه‌ سنتي‌ كه‌ شايد برخاسته‌ از قرنها ديكتاتوري‌ و مردسالاري‌ باشد، همواره‌ رابطه‌اي‌ است‌ يكطرفه‌ و از بالا به‌ پايين‌. در اين‌ نوع‌ رابطه‌، انسان‌ همچون‌ برده‌اي‌ تابع‌ محض‌ ارادة‌ خداوند است‌، ليكن‌ در نگاهي‌ كه‌ اندوه‌ يعقوب‌ مطرح‌ مي‌كند. انسان‌ اين‌ جايگاه‌ و شايستگي‌ را مي‌يابد كه‌ با قادر متعال‌ به‌ گفتگو برخيزد و نه‌ تنها طرف‌ توجه‌ او قرار گيرد بلكه‌ خداوند را با خود همراه‌ كند.

طرح‌ اين‌ مساله‌، خود بخود، بحثي‌ عميق‌ و گسترده‌ دامن‌ را پيش‌ مي‌كشد و علاقمندان‌ به‌ اينگونه‌ مباحث‌ را به‌ تحقيق‌ و تامل‌ بيشتري‌ دعوت‌ مي‌نمايد. انواع‌ پاسخ‌ هايي‌ كه‌ به‌ سوال‌ فوق‌ داده‌ شده‌ باعث‌ بوجود آمدن‌ فرقه‌ها و نحله‌هاي‌ مختلفي‌ در طول‌ تاريخ‌ شده‌ و حتي‌ دامنة‌ اين‌ بحث‌ به‌ روانكاوي‌ جديد هم‌ كشيده‌ شده‌ است‌. يك‌ مورد آن‌ مقايسة‌ روانكاوي‌ غربي‌ و يوگاي‌ شرقي‌ است‌ كه‌ ميرچاالياده‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ است‌. از نظر وي‌، يكي‌ از تفاوت‌هاي‌ روانكاوي‌ غربي‌ و روانكاوي‌ شرقي‌ (يوگا) در اين‌ است‌ كه‌ يوگا، برخلاف‌ روانكاوي‌ غربي‌ معتقد است‌ كه‌ ضمير ناخودآگاه‌ را هم‌ مي‌توان‌ شناخت‌ و هم‌ مهار كرد و هم‌ بر آن‌ پيروز شد.

بهر حال‌، نويسندة‌ اندوه‌ يعقوب‌، با طرح‌ مساله‌ فوق‌(يعني‌ گفت‌وگوي‌ با خداوند و همراه‌ كردن‌ خداوند با خود) به‌ چند نتيجة‌ مهم‌ و كليدي‌ مي‌رسد كه‌ مي‌توان‌ آنها را چنين‌ خلاصه‌ كرد:

1- در سراسر متن‌، ارتباط‌ انسان‌ - خدا، همواره‌ در بستري‌ از "گفتگوي‌، محاجه‌ و گاه‌ شرط‌ و عهد جريان‌ دارد. اين‌ يعني‌ ارتباط‌ دو جانبه‌ نه‌ يكسويه‌ و يكطرفه‌. حال‌، خواه‌ اين‌ ارتباط‌ با "كلام‌" باشد يا به‌ قول‌ مولوي‌ "بي‌كلام‌":

پس‌ انبياء را در عالم‌ بيحرف‌ وصوت‌، گفت‌ و شنودست‌ با حق‌ كه‌ اوهام‌ اين‌ عقول‌ جزوي‌ به‌ آن‌ نرسد.

2- در اين‌ مكالمه‌ (آميزه‌اي‌ از ارادة‌ انسان‌ و ارادة‌ خداوند وجود دارد كه‌ در تعامل‌ با هم‌ قرار مي‌گيرند.)

3- (در اين‌ درآميختگي‌، بيشتر خداوند است‌ كه‌ بايد خود را به‌ آدم‌ برساند، از او پشتيباني‌ كند و ارادة‌ خود را به‌ ارادة‌ انسان‌ پيوند دهد.

حاصل‌ جمع‌ موارد فوق‌ را شايد، به‌ تعبير نويسنده‌، بتوان‌ "تقلا كردن‌ در خدا" ناميد. گرچه‌ اين‌ تقلا كردن‌، يا درآميختن‌، منوط‌ به‌ شرط‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ آنرا به‌ صراحت‌ بيان‌ مي‌كند و آن‌ شرط‌ اين‌ است‌ كه‌:

(آدم‌ از شعاع‌ دايره‌اي‌ كه‌ "او" مركزش‌ قرار گرفته‌ دور نشود.)

آخرالامر، نويسنده‌، عصاره‌ و خلاصة‌ اين‌ رابطه‌ را در يك‌ جملة‌ كوتاه‌ ولي‌ موثر چنين‌ بيان‌ مي‌كند:

در اين‌ نگرش‌ دين‌ براي‌ انسان‌ است‌، نه‌ انسان‌ براي‌ دين‌

اما علاوه‌ بر اين‌ رابطه‌، يك‌ رابطه‌ هم‌ با خويشتن‌ مي‌بايست‌ داشت‌ و به‌ نظر مي‌رسد اين‌ رابطه‌، مقدمه‌ و پيش‌ در آمد رابطه‌ با خداوند جهان‌ است‌ كه‌ «هر كس‌ خود را شناخت‌، خداي‌ خود را شناخت‌» مبحث‌ "يكپارچگي‌ شخصيت‌" "يكي‌ شدن‌" "يكتايي‌" يا "يگانه‌ شدن‌ با خويش‌" نكتة‌ ظريفي‌ است‌ كه‌ هم‌ در عرفان‌ قديم‌ و هم‌ در روانكاوي‌ نوين‌ به‌ آن‌ توجه‌ خاصي‌ شده‌ است‌.

در مقالات‌ شمس‌ تبريزي‌ آمده‌ است‌ كه‌:

(گفت‌: خدا يكي‌ است‌ و گفتم‌: اكنون‌ ترا چه‌؟ چون‌ تو در عالم‌ تفرقه‌اي‌، صدهزار ذره‌اي‌ هر ذره‌ در عالمها پراكنده‌...او خود هست‌. وجود قديم‌ او هست‌. ترا چه‌؟)

ناگفته‌ پيداست‌ كه‌ شمس‌ به‌ اقرار زباني‌ در باب‌ يگانگي‌ خدا راضي‌ نمي‌شود بلكه‌ سخن‌ اعتراض‌آميز او اين‌ است‌ كه‌ اگر "او" يكي‌ است‌، تو چرا يكي‌ نيستي‌؟ و بديهي‌ است‌ كه‌ در اينجا منظور از "يكي‌" عدد رياضي‌ نيست‌ بلكه‌ يكپارچگي‌ دروني‌ است‌ و پرهيز از تفرقه‌ و پراكندگي‌. گفت‌:

ز فكر تفرقه‌ باز آي‌ تا شوي‌ مجموع‌ از آنكه‌ چو شد اهرمن‌، سروش‌ آمد

(حافظ‌)

به‌ بيان‌ ديگر، اگر براي‌ هر فكر و خيالي‌، يك‌ شخصيت‌ قايل‌ شويم‌، تعداد شخصيت‌ ما مساوي‌ است‌ با تعداد فكر و خيالاتي‌ كه‌ هر روز از ذهن‌مان‌ عبور مي‌كنند.

دكتر چوپرا در اين‌ مورد گزارش‌ كرده‌ است‌ كه‌ از ذهن‌ هر انسان‌، به‌ طور متوسط‌، پنجاه‌ هزار انديشه‌، در هر روز عبور مي‌كند!- البته‌ اين‌ توضيح‌ را اضافه‌ مي‌كند كه‌ بيشتر اين‌ انديشه‌ها در واقع‌ واكنش‌هاي‌ غير ارادي‌ هستند كه‌ به‌ دليل‌ شرطي‌ شدن‌ ما به‌ وجود آمده‌اند.

اما اين‌ فكر و خيالات‌ و اين‌ تعدد شخصيت‌ از كجا مي‌آيد؟

برخي‌ صاحبنظران‌ مانند اريك‌ فروم‌ معتقد است‌، عمده‌ترين‌ عواملي‌ كه‌ باعث‌ از دست‌ رفتن‌ يگانگي‌ و "تكه‌ پاره‌ شدن‌" شخصيت‌ انساني‌ مي‌شود، همانا، ارزشهاي‌ كاذب‌ جامعه‌ است‌. از نظر وي‌ لزوماً اين‌ "جامعه‌" است‌ كه‌ ما را با اين‌ تصورات‌ غير حقيقي‌ انباشته‌ مي‌كند.

تصويري‌ كه‌ اريك‌ فروم‌ از اين‌ وضعيت‌ ارائه‌ مي‌دهد چنين‌ است‌:

(من‌ با خود غريبه‌ هستم‌، به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ با هر فرد ديگر نيز غريبه‌ هستم‌. من‌ از تجربة‌ وسيع‌ انساني‌ پاره‌ شده‌ام‌ و به‌ شكل‌ از هم‌ گسيخته‌اي‌ از انسان‌ بر جاي‌ مانده‌ام‌.)

به‌ نظر مي‌رسد همين‌ ارزشهاي‌ ناشناخته‌ و كاذبي‌ كه‌ به‌ دست‌ جامعه‌ در ذهن‌ و روان‌ انسانها وارد مي‌شود از قديم‌الايام‌ مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است‌. و احتمالاً به‌ همين‌ دليل‌، عرفان‌، به‌ طور كلي‌، علاوه‌ بر تولد طبيعي‌ و معمولي‌، پديده‌اي‌ ديگر بنام‌ "تولد دوباره‌" را مطرح‌ ساخته‌ است‌.

به‌ قول‌ شمس‌ تبريزي‌:

(اين‌ يك‌ زاد(= زائيدن‌) است‌ كه‌ تو ديدي‌. با تو در اين‌ زاد، همه‌ حيوانات‌ شاركند(=شريكند). اگر تو را همين‌ يك‌ زاد بودي‌ از ايشان‌ تمييزي‌ نيافتي‌.)

به‌ سخن‌ ديگر، مي‌توان‌ چنين‌ انگاشت‌ كه‌ هر انساني‌، معجون‌ يا حاصل‌ جمع‌ صفات‌ و خصوصياتي‌ است‌ كه‌ خود به‌ روشني‌ نمي‌داند چيست‌. همانطور كه‌ شمس‌ گفت‌، در تولد اول‌، بدليل‌ ارزشهايي‌ كه‌ بدست‌ جامعه‌ در ذهن‌ و روان‌ آدمي‌ سرازير مي‌شود، گويي‌ هر انساني‌، سهمي‌ از صفات‌ حيوانات‌ را در درون‌ خود دارد كه‌ به‌ تعبيري‌ مي‌توان‌ آنها را "ديوهاي‌ درون‌" ناميد و تا زماني‌ كه‌ محتويات‌ دروني‌ خويش‌ را كسي‌ غربال‌ نكرده‌ باشد، همچنان‌ در پنجة‌ تمايلات‌ و نيروهاي‌ مبهم‌ دروني‌ باقي‌ خواهد ماند. به‌ نظر مي‌رسد به‌ همين‌ دلايل‌ است‌ كه‌ نويسندة‌ اندوه‌ يعقوب‌، حكومت‌ بر زمين‌ و حكومت‌ بر مصر را تمثيل‌ يا نمادي‌ مي‌داند از چگونگي‌ لگام‌ زدن‌ بر غولهاي‌ دروني‌ و حاكميت‌ بر جنگل‌ وجود خود.

در اينجا يادآوري‌ اين‌ نكته‌ خالي‌ از فايده‌ نيست‌ كه‌ از ديدگاه‌ عرفاني‌، تولد دوباره‌، مانند تولد معمولي‌ يكباره‌ و براي‌ هميشه‌ نيست‌ بلكه‌ اين‌ فرآيند تا زماني‌ كه‌ انسان‌ زنده‌ است‌، ادامه‌ دارد، گفت‌:

مانند طفلي‌ در شكم‌ من‌ پرورش‌ دادم‌ زخون‌ يكبار زايد آدمي‌، من‌ بارها زاييده‌ام‌

(مولوي‌)

اما علاوه‌ بر اينها، تاكيد بر يگانگي‌ شخصيت‌ در درون‌ احتمالاً از آن‌ روست‌ كه‌ هيچ‌ نوع‌ رابطه‌اي‌ در بيرون‌ از وجود نمي‌تواند بر گسست‌ شخصيت‌ غلبه‌ كند و به‌ يگانگي‌ دروني‌ منتهي‌ گردد. و اين‌ تجربه‌اي‌ است‌ كه‌ اندوه‌ يعقوب‌، در سير تحولات‌ قصه‌ به‌ آن‌ عنايت‌ ويژه‌اي‌ دارد:

اتفاق‌ بزرگي‌ كه‌ از ارتباط‌ يعقوب‌ با ميراث‌ عهد واقع‌ مي‌شود همان‌ دگرديسي‌ او در طول‌ زندگي‌ خود به‌ سمت‌ ويژگي‌هاي‌ ترسيم‌ شده‌ از ابراهيم‌ است‌ تا آنجا كه‌ منجر به‌ يگانگي‌ و يكي‌ شدن‌ يعقوب‌ با او مي‌شود.

اين‌ پديده‌ احتمالا ممكن‌ است‌ همان‌ فرايندي‌ باشد كه‌ در آئين‌ تانترا، از آن‌ به‌ "ازدواج‌ جادويي‌" تعبير كرده‌اند. لائوتزو آنرا هماغوشي‌ با "واحد" ناميده‌، عرفان‌ اسلامي‌ ـ ايراني‌، به‌ آن‌ "تولد دوباره‌" اطلاق‌ كرده‌ است‌، آنچه‌ در اين‌ مبحث‌ مهم‌ است‌، توجه‌ به‌ "وحدت‌ مفهومي‌" است‌، نه‌ اصطلاحات‌ و الفاظ‌ متفاوت‌. زيرا اين‌ امر بديهي‌ است‌ كه‌ هر عارفي‌ تجربة‌ خود را به‌ زبان‌ دين‌ و فرهنگي‌ كه‌ در آن‌ پرورش‌ يافته‌ بيان‌ مي‌كند. و اين‌ مي‌تواند بستر مناسبي‌ براي‌ تعامل‌ فرهنگها و اديان‌ ايجاد كند.

توجه‌ به‌ مساله‌ يگانگي‌ ممكن‌ است‌ با مساله‌ وحدت‌ وجود كه‌ در طول‌ تاريخ‌ بحث‌هاي‌ دامنه‌داري‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌، مرزهاي‌ نزديكي‌ داشته‌ باشد، زيرا او "رسيدن‌ به‌ ويژگي‌هاي‌ ترسيم‌ شده‌ از جانب‌ ابراهيم‌ را يگانگي‌ مي‌نامد و هنگامي‌ كه‌ اين‌ ويژگي‌ها در كسي‌ تحقق‌ يافت‌ ديگر نمي‌توان‌ "او" را از "ديگري‌" بازشناخت‌.

آنچه‌ در اين‌ فرآيند اهميت‌ دارد و نويسنده‌ بر آن‌ تاكيد مي‌كند اين‌ است‌ كه‌ آدمي‌ بايد "آگاهانه‌" ازتمام‌ تعلقاتش‌ دست‌ بشويد:

هنگامي‌ كه‌ آدمي‌ با برترين‌ "داشتن‌"هايش‌ خطر كردن‌ را برمي‌ گزيند، چنان‌ از خود سر ريز مي‌شود كه‌...

گويي‌ آنچه‌ را بيشتر دوست‌ داريم‌ "جايي‌" را بخود اختصاص‌ مي‌دهد گويي‌ هنوز "بتي‌" در حرم‌ باقي‌ است‌ كه‌ مانع‌ آن‌ "خلا مقدس‌" مي‌شود، مانع‌ آن‌ "سكوت‌ سرشار". به‌ نظر مي‌رسد به‌ همين‌ دلايل‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ حتي‌ يعقوب‌ پير را در دوران‌ كهنسالي‌ رها نمي‌كند.

آزموني‌ ديگر براي‌ پدر هست‌ تا او را از هر چه‌ دارد جدا كند، شبيه‌ همان‌ آزموني‌ كه‌ ابراهيم‌ از سر گذرانيد.

البته‌ يادآوري‌ اين‌ نكته‌ ضروري‌ مي‌نمايد كه‌ گسستن‌ زنجيره‌ی‌ بي‌ انتهاي‌ تعلقات‌، نه‌ براي‌ فرار از دنيا و گوشه‌ نشيني‌ است‌ بلكه‌ برعكس‌ براي‌ يافتن‌ "خود" و "جايگاه‌ خود" در طول‌ زندگي‌ است‌ و اين‌ امر نه‌ پس‌ از مرگ‌، بلكه‌ در همين‌ زندگيِ اين‌ جهاني‌ كه‌ هنوز انسان‌ تخته‌بندتن‌ است‌ امكان‌ تحقق‌ دارد.

فرجام‌ همين‌ بود كه‌ فرزندان‌ يعقوب‌ پس‌ از پيمودن‌ اين‌ راه‌ دراز "ديگر" شوند و "زندگي‌ ديگر" يابند...

گاهي‌ تعلقات‌ ذهني‌، سنگين‌تر و محكم‌تر از تعلقات‌ مادي‌ است‌، بنابراين‌ در اين‌ راه‌ بايد زنجيره‌ی وابستگي‌هاي‌ ذهني‌ - رواني‌ نيز گسيخته‌ شود تا مقدمات‌ براي‌ ورود به‌ آن‌ "سكوت‌ مقدس‌" فراهم‌ شود.

ورود به‌ ساحت‌ ديگر هستي‌ و شكوفا كردن‌ مرد بزرگ‌ در خويشتن‌ براي‌ كسي‌ كه‌ مراحل‌ آغازين‌ را طي‌ كرده‌ باشد معمولا هنگامي‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ شعله‌هاي‌ سركش‌ حواس‌ ظاهر فروكش‌ كرده‌ باشند. در شب‌ اين‌ سكون‌ و آرامش‌ در همه‌ چيز و همه‌ جا تسري‌ پيدا مي‌كند...مناسب‌ترين‌ فرصت‌ براي‌ درك‌ اشاراتي‌ است‌ كه‌ از آن‌ سوي‌ هستي‌ به‌ ذهن‌ متبادر مي‌شود. از اين‌ رو اگر شب‌ با سكوت‌، خاموشي‌، تنهايي‌ و خلوت‌ همراه‌ باشد، همچون‌ معبد قدسي‌ خواهد بود كه‌ در آن‌ انسان‌ آواي‌ آن‌ سوي‌ هستي‌ را در خود خواهد شنيد...

علي‌ طهماسبي‌ توانسته‌ با شخصيت‌هاي‌ قصه‌اش‌ "زندگي‌" كند و در غم‌ و شادي‌ آنان‌ شريك‌ باشد. گويي‌، سالهاي‌ سال‌ با آنها مراوده‌ داشته‌، انگار پا به‌ پاي‌ اسحاق‌ و رفقه‌ زيسته‌ است‌ و عيسو و يعقوب‌ را حتي‌ قبل‌ از تولدشان‌ مي‌شناخته‌.

تفاوتي‌ نمي‌كند، طهماسبي‌، نه‌ تنها چهره‌هاي‌ مثبت‌، بلكه‌ چهره‌هاي‌ منفي‌ قصه‌اش‌ را دوست‌ دارد، و مگر اين‌ همه‌ راه‌ دراز پر هول‌ و خطر را طي‌ نكرده‌ كه‌ "منفي‌" تبديل‌ به‌ "مثبت‌" شود؟ اين‌ است‌ كه‌ گويي‌ خطاهاي‌ ديگران‌ را خود "خطا كرده‌" است‌، حسادت‌هاي‌ ليه‌ را "حسادت‌ كرده‌" و با عشق‌ يعقوب‌ و راحيل‌ "عاشق‌ شده‌" است‌.

طهماسبي‌، انگار با ديدن‌ راحيل‌، جفت‌ دروني‌ خود را بازيافته‌ است‌، گويي‌ پا به‌ پاي‌ او در دامنة‌ كوهها دويده‌، در شادي‌ اش‌، شادماني‌ كرده‌ و اندوه‌ او، اندوه‌ به‌ جانش‌ ريخته‌، گويا، با دلتنگي‌هاي‌ يعقوب‌، دلتنگ‌ شده‌ و با خشم‌اش‌، خشمگين‌. انگار با يافتن‌ برادران‌، به‌ همراه‌ يوسف‌ گريسته‌ است‌ و گويي‌ پابه‌ پاي‌ يعقوب‌ پايكوبي‌ كرده‌ كه‌:

«امروز همه‌ يوسف‌ شده‌ام‌.»

همين‌ است‌ كه‌ كلامش‌ در عين‌ لطافت‌ و نرمي‌، چالاك‌ است‌ و جاندار و اميدبخش‌. شور حياتي‌، در كتاب‌ و كلامش‌ موج‌ مي‌زند و انگار همين‌ شور است‌ كه‌ نرمك‌ نرمك‌ به‌ زير پوست‌ و گوشت‌ و خون‌ خواننده‌ مي‌رود و مي‌دود.

گويي‌ از همين‌ شور زندگي‌ است‌ كه‌ دم‌ به‌ دم‌ در شخصيت‌هاي‌ قصه‌اش‌ مي‌دمد، مي‌دمد و مي‌دود تا خود را به‌ چشمة‌ پر مهر يعقوب‌ برساند تا چشمانش‌ را در آن‌ شستشو دهد و همچون‌ راحيل‌ ياد گيرد كه‌ چگونه‌ مهر مادرانه‌ را بين‌ "ديگران‌" تقسيم‌ كند.

به‌ اين‌ ترتيب‌، اندوه‌ يعقوب‌، آينه‌اي‌ مي‌شود كه‌ زندگي‌ آدمهاي‌ واقعي‌ را باز مي‌تاباند. آدمهايي‌ كه‌ گوشت‌ و خون‌ بداند. ، نه‌ انسان‌هاي‌ انتزاعي‌ و تعريف‌ شده‌ در كتابها را.

اين‌ همه‌ نامها و رويدادها و حوادث‌، همه‌ بهانه‌اي‌ است‌، بهانه‌اي‌ براي‌ يافتن‌ همان‌ آينه‌، و يوسف‌، تمثيلي‌ است‌ از آينه‌اي‌ كه‌ يعقوب‌ در خود پديد آورده‌ بود، اما هر كسي‌ مي‌تواند اين‌ آينه‌ را پيدا كند زيرا:

هر كسي‌ را نيز آينه‌اي‌ هست‌ كه‌ مي‌تواند يوسف‌ خود را در آن‌ ببيند.

----------------------------------------------------------------------------------

4/8/80