نظري در مورد كتاب اندوه يعقوب توسط الف م .بردبار به نقل از روزنامه صداي عدالت

اندوه يعقوب : يك رمان دراماتيك آييني - انساني مستند

حيفم‌ آمد كه‌ "حديث‌ نفسي‌ كه‌ در جستجوي‌ گوهر درون‌ خويش‌ قصه‌ يوسف‌ را بهانه‌ كرده‌ است‌" را در خودآگاه‌ و ناخودآگاه‌ خويش‌ مدفون‌ كنم‌ و اين‌ "اندوه‌ يعقوب‌" تازه‌ و زنده‌ و رونده‌ را نيز مسكوت‌ بگذارم‌.

سالهاست‌ كه‌ همه‌ "اندوه‌ها، غمگنانه‌ها و رنجنامه‌ها و مصيبت‌نامه‌ها" را مسكوت‌ گذاشته‌ام‌ و متن‌ هايي‌ را كه‌ زندگي‌ و حيات‌ خويش‌ را در جنين‌ متولد كرده‌اند در "سبد"ي‌ گذارده‌ام‌ و به‌ "نيل‌"ش‌ سپرده‌ام‌ تا موسايي‌ شوند و "ده‌ فرمان‌" خود را از "طور سنين‌" بگيرند؛ سالهاست‌ كه‌ قصه‌هايِ "اندوه‌"بار طاقت‌ سوز و طاقت‌ ساز را به‌ كام‌ سيري‌ناپذير حلم‌ و بردباري‌ مي‌ريزم‌. حيفم‌ آمد كه‌ حديث‌ يوسفي‌ كه‌..."اندوه‌ يعقوب‌ از كار درآمد"ه‌ را در حفره‌ جانم‌ بگذارم‌...دريغم‌ آمد كه‌ پژواك‌ نالة‌ يعقوبي‌ كه‌ يوسف‌ اش‌ را برادران‌ حسود و بخيل‌ اش‌ ربوده‌ و در چاهي‌ فرو انداخته‌ و گريخته‌اند نشنوم‌؛ دريغم‌ آمد كه‌ صداي‌ يعقوب‌ را كسي‌ نشنود؛ حكايت‌ يعقوب‌ را كسي‌ نخواند: چوپاني‌ و آوارگي‌ و دوست‌ داشتن‌ يعقوب‌ را در كنعان‌ كسي‌ نداند؛ دريغم‌ آمد كه‌ "يوسف‌ گم‌گشته‌" را كسي‌ نيابد.

اين‌ "اندوه‌ يعقوب‌" تنها يك‌ قصه‌ دراماتيك‌ زايايِ تاريخي‌ واقعي‌ ديني‌ و آئيني‌ ـ كليمي‌ اي‌ كه‌ استحاله‌هاي‌ فراوان‌ يافته‌ و در عرضه‌ها و صورت‌ بندي‌هاي‌ ادبي‌ گوناگون‌ تطّور و تنوع‌ و تغيّر داشته‌ است‌ نيست‌، "احسن‌القصص‌"ي‌ است‌ كه‌ قصه‌ من‌ و تو را باز مي‌گويد؛ آئينه‌ من‌ و تو و برادران‌ ناخلفمان‌ است‌ كه‌ تاب‌ زيبايي‌ و نيكي‌ و نجابت‌ و شرم‌ را ندارند؛ تاب‌ و وقار و صلابت‌ و پاكي‌، پاكي‌ و دوست‌ داشتن‌ را ندارند ؛ تاب‌ آزادي‌ و نيايش‌ و خلوت‌ و الفت‌ را ندارند؛...آئينه‌ يك‌ درام‌ واقعي‌ انساني‌ است‌: درام‌ جلال‌ و مصيبت‌ و جدال‌ است‌.

...يوسف‌ را بدان‌ چاه‌ فرو گذاشتند چون‌ به‌ نيمه‌ چاه‌ رسيد رسن‌ ببريدند تا درقعر چاه‌ فرو افتد.

...وگفته‌اند كه‌ جبريل‌ بيك‌ پريدن‌ از سدرة‌المنتهي‌ بقعر چاه‌ آمد و يوسف‌ را ببر خويش‌ گرفت‌،...

... پيراهني‌ بود كه‌ ابراهيم‌ را عليه‌السلم‌ جبريل‌ از بهشت‌ آورده‌ بود در وقت‌ كه‌ اورا بآتش‌ انداختند، ابراهيم‌ آن‌ را به‌ اسحق‌ داده‌ بود و اسحق‌ به‌ يعقوب‌ داده‌ و يعقوب‌ آن‌ پيراهن‌ را درپيچيده‌ بود در ميان‌ پارة‌ ني‌ يوسف‌ را تعويذي‌ ساخته‌ و در گردن‌ او افكنده‌؛ جبريل‌ عليه‌السلام‌ آن‌ پيراهن‌ از ميان‌ ني‌ بيرون‌ كرد و در وي‌ پوشيد. گويند آن‌ چاهي‌ است‌ ميان‌ زمين‌ اردن‌ و مصر چهار صد أرس‌ درازناي‌ او، مقاتل‌ گويد از منزل‌ يعقوب‌ تا آنجا صد فرسنگ‌ بود .

در اخباراست‌ كه‌ يعقوب‌ از يوسف‌ پرسيد كه‌ برگوي‌ كه‌ برادران‌ با تو چه‌ كردند؟ يوسف‌ از كرم‌ خود نيافت‌ آن‌ حالها پيش‌ پدر ياد كرديد كه‌ آن‌ بر دل‌ وي‌ تازه‌ گشتيد و برادران‌ از آن‌ تشوير خورديد. گفت‌: اي‌ پدر، وقت‌ آنست‌ كه‌ بشكر مشغول‌ باشيم‌ نه‌ به‌ شكايت‌، آنچه‌ بود و رفت‌ باسر آن‌ نشويم‌.

(قصص‌ قرآن‌ مجيد)

چون‌ يعقوب‌ را مرگ‌ نزديك‌ آمد يوسف‌ را وصيت‌ كرد كه‌ كالبد مرا بشام‌ بنزديك‌ جدّ من‌ ابراهيم‌ خليل‌ دفن‌ كن‌. يوسف‌ عليه‌ السلم‌ وصيت‌ بجاي‌ آورد و او را آنجا كه‌ فرمود دفن‌ كرد. (قصص‌ قرآن‌ مجيد، ص‌184.)

...چون‌ موسي‌ از مصر برفت‌ بني‌ اسرائيل‌ در شب‌ راه‌ گم‌ كردند...موسي‌ گفت‌: اين‌ گم‌راهي‌ شما از آنست‌ كه‌ تابوت‌ يوسف‌ با ما نيست‌ بعد ما، كه‌ وصيت‌ كرده‌ بود... بازگرديد تا تابوت‌ وي‌ را برگيريم‌...بني‌اسرايل‌ را راه‌ نمود بدان‌ تابوت‌، او را از ميان‌ رود نيل‌ برآوردند و با خويشتن‌ ببردند و آنجا كه‌ وصيت‌ كرده‌ بود نزد اسرايل‌ الله‌ يعقوب‌ دفن‌ كردند.

(قصص‌ قرآن‌ مجيد، ص‌ 185)

اگر از قبيله‌ انسان‌ باشي‌ و صلب‌ آدم‌ و نفخه‌ روح‌ خدا در سلول‌هاي‌ تن‌ و روان‌ات‌ جاري‌ و دميده‌ و حاضر در سرخ‌ رگانت‌ و دوان‌ در نبض‌ و تپش‌ ِ قلبِ نفس‌ و حيات‌ات‌، اينك‌ ابراهيم‌، يعقوب‌، اسحاق‌ و بنيامين‌ و اينك‌ آن‌ عزيز مغضوبِ تبعيدي‌؛ اينك‌ آن‌ عزيز جميل‌: محصور و محبوسِ حسد و كينه‌ و بغض‌ و بخلِ برادران‌ تنگ‌ چشم‌ خيره‌ و سياه‌ دل‌. اينك‌ اين‌ دُردانة‌ ساكت‌ در چاه‌ ؛ اينك‌ اين‌ مصيبت‌ ديدة‌ غمگين‌، اينك‌ اين‌ "اندوه‌" بزرگ‌ پدري‌ از خاندان‌ شكيبايي‌ و عشق‌ و نيايش‌؛ اينك‌ "يعقوبِ اندوه‌" دردانه‌ خالقِ صبّار شكورِ ناظر و شاهدِ عصمت‌؛ اينك‌ يكبار ديگر "اندوه‌ يعقوب‌" كه‌ هم‌ تاريخ‌ است‌ و هم‌ ادبيات‌، ادبياتي‌ كه‌ تاريخ‌ شده‌ است‌، در رماني‌ استعاره‌اي‌ آئيني‌ - تاريخي‌.

متنِ زيبايِ "اندوه‌ يعقوب‌" متني‌ استعاري‌ - آئيني‌ شده‌ كه‌ در آن‌ قرائت‌ نسبتاً بديعي‌ از داستان‌ رسولان‌ عهد عتيق‌، مستند بر متون‌ مقدس‌ - بخصوص‌ قرآن‌ - عرضه‌ شده‌ است‌. نويسنده‌ با قهرمانانش‌ با "عالم‌ امر" كلنجار مي‌رود و تمرين‌ تجربه‌اي‌، و تجربه‌ تمريني‌، را به‌ قلم‌ كشيده‌ است‌. تنها نسلي‌ كه‌ روح‌ و تنش‌ را در زلالِ كوثرِ چشمه‌ هايي‌ همچون‌ "زمزم‌" هاجر و اسمعيل‌ كه‌ در زير پاي‌ پيامبرانِ "خودآگاهي‌" فواره‌ كشيده‌ است‌، غسل‌ تعميد داده‌ است‌ و در "معراجِ" پيامبر، نمازِ قدسي‌ گزارده‌ است‌ مي‌تواند روزنه‌اي‌ از متن‌ به‌ "اقيانوسِ آبيِ وحي‌" بگشايد و با مفتاح‌ آه‌ و اندوه‌ يعقوب‌، بزرگواري‌ بردبار و صبوري‌ صبّار و شاكر دروازه‌ عهد و لقاء را باز كند.

قرائت‌ علي‌ طهماسبي‌ از يوسف‌، از قصه‌ يعقوب‌ و يوسف‌، آرام‌ و با طمأنينه‌ اما زايا، عريان‌ و گستاخانه‌ است‌؛ و تعبير او از سوره‌ يوسف‌ راهنماي‌ مبتكرانه‌ مفيد و رهگشايي‌ براي‌ اديباني‌ است‌ كه‌ مي‌خواهند "قصه‌" آئيني‌ مستند بنويسند. متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" از شهرهاي‌ نوح‌، ابراهيم‌، موسي‌، عيسي‌ و محمد(ص‌) مي‌گذرد و در آستانه‌ قرن‌ بيست‌ و يكم‌ "استعاره‌"اي‌ عرضه‌ مي‌كند گزا و اندوه‌آور، اما زنده‌، ممكن‌ و پايا.

* از نكات‌ و توجهات‌ تازة‌ متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" براي‌ خواننده‌اي‌ كه‌ به‌ دنبال‌ "رمان‌ گونه‌"اي‌ ادبي‌، كتاب‌ را گرفته‌ است‌، تميز و تفكيكِ "تاريخ‌ محض‌ يا علمي‌" از "تاريخ‌ ديني‌" است‌ و عرضه‌ تبيين‌ تفسيري‌ مستند از آنهاست‌:

تاريخ‌ محض‌ دانشي‌ است‌ كه‌ مواد مورد استفاده‌ خود را از گذشته‌ و وقايعي‌ كه‌ اتفاق‌ افتاده‌اند مي‌گيرد. در حالي‌ كه‌ تاريخ‌ ديني‌ غايتمند است‌ و به‌ آنچه‌ بايد باشد چشم‌ دارد. تاريخ‌ محض‌ فرجام‌ مشخصي‌ براي‌ هستي‌ انسان‌ نمي‌شناسد، ولي‌ تاريخ‌ ديني‌ انسان‌ را به‌ سوي‌ فرجامي‌ راهنمايي‌ مي‌كند كه‌ آن‌ فرجام‌ را مقصود آفرينش‌ مي‌داند.

نويسنده‌ احتمالاً حرفها و تفسيرهاي‌ زيادي‌ بر اين‌ قضيه‌ دارد و اگر امكان‌ و جا و فرصت‌ تميز و تفكيك‌ تبييني‌ اين‌ دو تاريخ‌ در اين‌ متن‌ بود از عرضه‌ آن‌ گريز نمي‌زد. مسلم‌ است‌ كه‌ توضيح‌ وي‌ در اينكه‌:

...در تاريخ‌ ديني‌ انسان‌ و هستي‌ به‌ سوي‌ ساماني‌ محتوم‌ گام‌ برمي‌ دارند، ساماني‌ كه‌ تصوير نهايي‌ آن‌ به‌ صورت‌ تمثيل‌ها و قصه‌ها در متون‌ ديني‌ آمده‌ است‌ و گوهر دروني‌ كه‌ فراتر از خرد معمولي‌ است‌، آن‌ همه‌ را تصديق‌ و تاييد مي‌كند. ] ص‌ 120 [

خواننده‌ از متن‌ و در متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" صُفه‌هايِ پرش‌ متعددي‌ مي‌تواند يافت‌ كه‌ در رمان‌هاي‌ جديد چندان‌ شفاف‌ و واضح‌ و صميمي‌ عرضه‌ و ترسيم‌ نگشته‌اند.

صراحت‌ و جسارت‌، اگر چه‌ گاهي‌ مستور گشته‌ و در ابهام‌ و گنگي‌ اختصار و اشاره‌ و تلميح‌ روي‌ برتافته‌اند، اما شفافيتِ داستان‌ ] يا قصه‌ [ نتوانسته‌ يا اجازه‌ نداده‌ تا آنها در بازي‌ كلام‌ و توطئه‌ و تدبير زبان‌، "متين‌" نگردند.

* نويسنده‌ طرح‌ نسبتاً پيچيده‌اي‌ از داستان‌ عرضه‌ مي‌كند و با بهره‌گيري‌ از حسن‌ تناسب‌ و ادب‌مندي‌ درونمايه‌هاي‌ موجودِ داستان‌ در كتب‌ مقدس‌ - به‌ ويژه‌ قرآن‌- درك‌ استواري‌ را در سعي‌ دارد. وي‌ با استناد به‌ جوهره‌هايِ تفسيري‌ آياتِ قرآني‌ و بصيرت‌ شفاف‌ از موضوع‌ و قرابت‌ نسبي‌ احساسي‌ با "اولياء مصيبت‌" و "همجواري‌ تقديري‌" با واقعه‌ - تلاش‌ صادقانه‌اي‌ از خود نشان‌ مي‌دهد تا يوسف‌ را در آئينه‌ يعقوب‌ و يعقوب‌ را در آئينه‌ يوسف‌ بنمايد. خصائل‌ فرا ادب‌ مندانه‌، فرا دراماتيك‌ و به‌ تعبير نويسنده‌ ويژگي‌هاي‌ "آئيني‌" قصه‌ تاريخي‌ يوسف‌، يا يعقوب‌ و يوسف‌ را نبايد از خاطر برد.

* نسل‌ ما تشنه‌ چنين‌ متني‌ است‌، مي‌گويم‌ "متن‌" كه‌ خود بافتاري‌ منسجم‌ از كلمه‌ و كلام‌ و احساس‌ و انديشه‌، از دل‌ و دماغ‌ و پيشينه‌ و پسينه‌ قصه‌ها و داستان‌ است‌، به‌ علاوة‌ گزينه‌ و گزينه‌ها، درهم‌ متني‌ها، بهمربطي‌هاي‌ متني‌، درهم‌ تنيدگي‌هاي‌ متني‌، بهمربطي‌هاي‌ متوازنِ آئيني‌ - هنري‌ (يا بهم‌ آميختگي‌هاي‌ متوازنِ هماهنگِ عناصر رخدادي‌ انساني‌).

* نويسنده‌ بسيار فراتر، شفاف‌تر و در عين‌ حال‌ مستندتر و اعتقاد و عقل‌پذيرتر از نويسندگان‌ ادبي‌ رمان‌هاي‌ بزرگ‌ جهان‌ "كليت‌هايِ عيني‌" يا خصائل‌ (كاراكترهايِ واقعي‌) انسان‌ را پيش‌ روي‌ خواننده‌ تصوير و ترسيم‌ مي‌كند. شايد نتوان‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ تصادم‌ يا كشمكش‌ دراماتيك‌ را در متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" انكار كرد، كه‌ اساساً "اندوه‌ يعقوب‌" متني‌ شده‌ است‌ آكنده‌ و آميخته‌ و برآمده‌ از كشمكش‌ تصادم‌ و نبرد، رقابت‌ و درگيريِ دروني‌ و بيروني‌ ؛ فرديِ بروني‌ و دروني‌، اجتماعي‌ و انساني‌: نمايش‌ جدال‌ انسان‌، جدال‌ من‌ و تو، جدال‌ آدم‌ براي‌ بقاء نيكي‌ و وقار و صلابت‌ و آزادي‌، جدال‌ نور و ظلمت‌.

اگر نخواهيم‌ طرح‌ و داستان‌ و تاريخ‌ را در پرتو نظريه‌ فلسفي‌ - ادبي‌ ارسطويي‌ تفسير كنيم‌ و بينش‌ تصادم‌ ياب‌ و يا وجدانِ كشمكش‌آميز انسان‌ توراتي‌ و آئين‌ ابراهيمي‌ را مطمح‌ نظر قرار دهيم‌، نويسنده‌ متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" را به‌ خاطر اين توجه‌ بايد آفرين‌ گفت‌: وي‌ در سراسر متن‌، پيگيرِ آگاه‌ و دانايِ پيگير اين‌ كشمكش‌ و تصادم‌ و جدال‌ همواره‌ "طاقت‌سوز" و "طاقت‌ساز" است‌؛ تماشاگر گويا و بازيگرِ صحنة‌ اين‌ جدال‌ مستمر لحظه‌ به‌ لحظه‌ حيات‌ آدم‌:

«...پريشاني‌ يعقوب‌ از آن‌ نيست‌ كه‌ در برابر عيسو سپاهي‌ مجهز ندارد تا او را سركوب‌ كند. بيشتر از آن‌ پريشان‌ است‌ كه‌ مبادا داستانِ برادركشي‌هاي‌ روزگاران‌ پيشين‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر تكرار شود. فرقي‌ نمي‌كند كه‌ كدام‌ يك‌ نقش‌ هابيل‌ را به‌ عهده‌ بگيرد و كدام‌ يك‌ نقش‌ قابيل‌ را» هر چه‌ باشد فرجام‌ يكي‌ مرگ‌ و ديگري‌ لعنت‌ خدا خواهد بود. (ص‌ 67)

اين‌ عنايت‌ البته‌ يك‌ گرايش‌ ويژه‌ به‌ تعبيري‌ خاص‌ از "برادركشي‌ " و جنگ‌ درجامعه‌ بشري‌ است‌ كه‌ بهر حال‌ نويسنده‌ در صفحات‌ متن‌ كتاب‌ آن‌ را تبيين‌ كرده‌ است‌.

از سوي‌ ديگر آنكه‌ دشمنش‌ مي‌خوانيم‌ كسي‌ جز برادر نيست‌. او هم‌ مردي‌ از تخمه‌ ابراهيم‌ و اسحاق‌ است‌. مردي‌ كه‌ اگر يعقوب‌ فريبش‌ نمي‌داد يا اگر او خود سستي‌ نمي‌كرد عهد يهوه‌ با او مي‌بود. (ص‌ 67)

منظور نويسنده‌ از عهد يهوه‌ ميثاق‌ خداوند است‌.

* نويسنده‌ در پرداختِ دراماتيك‌ - آئينيِ داستان‌ "اندوه‌ يعقوب‌" از بلنداي‌ چهارسوي‌ ديدن‌، از متون‌ عتيق‌ و جديد آغاز مي‌كند و در سير مدبرانه‌ و مبتكرانه‌ و هنرمندانه‌ خويش‌ خود را به‌ قرآن‌ مي‌رساند و متن‌ خود را در آن‌ غسل‌ مي‌دهد؛ بي‌ آنكه‌ خواننده‌ از تعبير عهد عتيق‌ از داستان‌ دور يا ناآگاه‌ بماند محوريت‌ قرآن‌ و بينش‌ قرآني‌ را به‌ وضوح‌ مي‌يابد.

* گذشته‌ از برخي‌ كاستي‌هاي‌ نظري‌ و سلائقِ ويژه‌ اعتقادي‌ به‌ لحاظ‌ تاويل‌ و تفسيرها، "اندوه‌ يعقوب‌" علي‌ طهماسبي‌ متني‌ تازه‌ در قلمرو خود است‌، بافت‌ و ابتكاري‌ نوين‌ در قلمرو موضوع‌ و طراحي‌ و متنيت‌ خود دارد. حوزه‌ بافتاري‌ و زمينه‌ فحوايي‌ كلام‌ و زبان‌ و معنا و تعبير وقتي‌ همگي‌ بهم‌ مي‌آميزند خوانندة‌ علاقمند حرفه‌اي‌ را سخت‌ مشعوف‌ و شگفت‌ زده‌ مي‌كند و خواننده‌ معمولي‌ را بهره‌هايي‌ فراوان‌ از ادب‌ و زبان‌ و معنا و طرح‌ و داستان‌ عطا مي‌كند كه‌ احتمالاً شبيه‌ آن‌ بسيار بسيار نادر است‌.

آنها كه‌ اهل‌ آئين‌ و دين‌ ابراهيمي‌اند، يعقوب‌ و يوسف‌ را بايد در "اندوه‌ يعقوب‌" بخوانند و ببينند؛ و آنهايي‌ كه‌ اهل‌ ادب‌ و رمان‌ و درام‌ اند، پر بي‌فايده‌ نيست‌ كه‌ به‌ نحوي‌ جدي‌ "اندوه‌ يعقوب‌" را دريابند و "كشمكش‌" واقعي‌ (دراماتيك‌) انسان‌ را در اين‌ متن‌ به‌ تحليل‌ و نقد و سنجش‌ متأملانه‌ بنشينند.

مؤلفه‌هايي‌ كه‌ به‌ هم‌ پيوستگيِ متنيِ متنيّتِ "اندوه‌ يعقوب‌" را برجسته‌ و واضح‌ ساخته‌ است‌ در ساختار معنايي‌ و "دلالت‌ شناختي‌" و "مدلولاتِ" نوشتار نهفته‌ است‌. زبان‌، كلام‌ و دالّهاي‌ زباني‌، ارجاعاتي‌ دارند كه‌ فعاليتِ ذهني‌ و احساسي‌ خواننده‌ ناگزير از تجهيز به‌ ابزار، مقدمات‌ و واسطه‌هاي‌ مربوطه‌ است‌ (مثلاً آئين‌ پژوهي‌). اگر چه‌ تفسيرپذيري‌، "بي‌حصاري‌" و "بي‌فصليِ" متنيِ نوشتارهاي‌ ادبياتِ مدرن‌(شعر، نمايش‌، رمان‌، داستان‌ كوتاه‌)، معمولاً ذبح‌ گرايشات‌ آئيني‌ - ايدئولوژيك‌ نمي‌شوند، و يا چندان‌ آشكار در تله‌ صيد معمولي‌ يا دام‌هاي‌ مرسوم‌ نقد و نقادي‌ نمي‌توانند واقع‌ شد، اما "اندوه‌ يعقوب‌" متنيّتي‌ دارد كه‌ ويژگيِ "بي‌فصلي‌" را با مولفه‌هايِ "معنا-ساختاري‌" و ساختار مدلولات‌ بهم‌ آميخته‌ است‌؛ (و مثلاً اگر برگرداني‌ متين‌ از سوره‌ يوسف‌ قرآن‌ را از كل‌ متن‌ و متن‌هاي‌ ديگر جمع‌ و به‌ گونه‌اي‌ مستقل‌ بر متن‌ خود بيافزايد، "بي‌حصاريِ" متن‌ خود را معهود خواهد كرد).

"اندوه‌ يعقوب‌" جوهره‌ و خصلتِ دراماتيك‌ را هم‌ در طرح‌ وهم‌ در ساختار و هم‌ در بافتار مولفه‌هايِ انساني‌ - داستاني‌ خود دارد. كشمكش‌ نيروها و نبردِ كشش‌ها، مصالح‌ و منافع‌، جنين‌ دراماتيكِ قصه‌ يعقوب‌ و يوسف‌ را چنان‌ منعقد كرده‌ است‌ كه‌ با كار و پرداخت‌ و هنر مي‌توان‌ پيكره‌هاي‌ متنوع‌ انواع‌ ادبي‌ را از آن‌ ساخت‌. طهماسبي‌ از اين‌ جنين‌، بافت‌ و پرداختي‌ عرضه‌ كرده‌ است‌ كه‌ بيانگر همين‌ "انواع‌ پذيري‌ " جوهره‌ و خصلت‌ دراماتيك‌ واقعه‌ ناميراي‌ انساني‌ است‌.

گذشته‌ از تاييد و تصديق‌، چون‌ و چرا در ريشه‌ و پيامدها، زمينه‌ اجتماعي‌ و اهدافِ فرهنگي‌ و گذشته‌ از نقدي‌ مبسوط‌ و چند جانبه‌ در مورد اصل‌ نظر intertextuality و ربط‌ و فصل‌ آن‌ در نظريات‌ ادبيِ پست‌مدرن‌ و وصل‌، و فصل‌ آن‌، در حوزه‌ ادبي‌ به‌ - و، از- مدرنيسم‌ ادبي‌، به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در سطح‌ و حيطه‌اي‌ مي‌توان‌ "اندوه‌ يعقوب‌" را مصداق‌ "بهمتنيدگي‌ - بهماميختگي‌ متني‌" دانست‌؛ يعني‌ قصه‌ مذكور متني‌ بافيده‌ است‌

متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" علي‌ طهماسبي‌ يك‌ متن‌ منتزع‌، تك‌ افتاده‌ و بي‌ريشه‌ و بي‌ سابقه‌ مضمون‌ نيست‌. "متَنيَّتِ" قصه‌ طهماسبي‌ بهمربطي‌ متني‌، بهموابستگي‌ متني‌ و "متداعي‌المتونِ" متيني‌ شده‌ است‌. ساختار يا بافتار اين‌ متن‌ مولفه‌هاي‌ معناشناختي‌ - ادب‌شناختي‌ تنيده‌ در بارقه‌هاي‌ آئيني‌ و حباب‌هاي‌ روانكاوانه‌ دارد.

راقم‌ اين‌ سطور - با احتياط‌ - بر آن‌ است‌ كه‌ طهماسبي‌ از واقعيت‌ مرسوم‌ و معمول‌ و محسوس‌ به‌ واقعيتي‌ گريز مي‌زند كه‌ در استواري‌ و تنيدگي‌ متن‌ تاثير ادبيِ اصيلي‌ گذاشته‌ است‌. ساختار قصه‌ مولف‌ از مولفه‌هاي‌ "روايي‌"، "معناشناختي‌"، "آئيني‌" و "شوق‌ به‌ زندگي‌" است‌؛ اثباتِ اينكه‌ حيات‌ آئيني‌ "كامپلكسِ حيرت‌انگيز" و "مصيبت‌خيز" بشر بر روي‌ زمين‌ است‌ تنها از "زبان‌" برنمي‌آيد، تجربه‌ مي‌طلبد، تجربه‌ سنت‌باورانه‌، تجربه‌ آئين‌جويانه‌، تجربه‌اي‌ كه‌ بي‌ورودِ "اراده‌" و "ايمان‌" و حضور در "اكنون‌" و عاري‌ از "طرح‌"، نوعيت‌ و سنخيت‌ و "موضوعيت‌" انساني‌ ندارد. طهماسبي‌ در "اندوه‌ يعقوب‌" با اطلاق‌ و به‌ كارگيري‌ همه‌ عناصر موجودِ ادبي‌ و داستانيِ مقبول‌ و شناخته‌ شده‌، خواسته‌ و ناخواسته‌، آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ مصداق‌ تئوري‌ پست‌ مدرن‌: "در هم‌ ربطي‌ - بينامتني‌"، "به‌ هم‌ تنيدگي‌ بينامتني‌"، يا به‌ تعبير اين‌ قلم‌: "تاريخيت‌ متني‌"، واقع‌ شده‌ است‌. (البته‌ تداوم‌ و استمرار اين‌ كار همراه‌ با پختگي‌، بايد در كارهاي‌ آتي‌ بروز و تجربه‌ شود.)

*"اندوه‌ يعقوب‌"با خصلتِ "قصه‌ در قصه‌" ؛ چندين‌ قصه‌ را كه‌ بهم‌ پيوسته‌ و آميخته‌ است‌، روايتي‌ تازه‌ داده‌ است‌ و خود "قصه‌ اصلي‌" را با مولفه‌ هايي‌، "قرائتي‌ تازه‌" بخشيده‌ است‌. اگر چه‌ اشاره‌ به‌ ابراهيم‌، اسمعيل‌ و هم‌ نوح‌ و موسي‌ و ايوب‌ و داستان‌ فرعون‌ و قابيل‌ و هابيل‌ نيز براي‌ خواننده‌ "اتصال‌ تاريخي‌" و انساني‌ و موضوعيت‌ "به‌ هم‌ربطي‌ بين‌ متني‌" مي‌بخشد؛ و به‌ تعبير اين‌ قلم‌ تاريخيتِ متنيِ قصه‌، به‌ معناي‌ "پيوستگي‌ و تداوم‌ و بقا انسانيِ" قصص‌، ساختارِ تازه‌ پيدا مي‌كند كه‌ مولفه‌هاي‌ "بي‌فصل‌" آن‌ ضامن‌ پايايي‌ و موضوعيت‌ پذيري‌ آن‌ مي‌شوند. طرح‌هاي‌ عظيم‌: "قصه‌هاي‌ عظيم‌ آئيني‌" در متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" تنيده‌، خزيده‌ و پوئيده‌اند تا جايي‌ كه‌ طرح‌ يا قصه‌ اصلي‌ منظور و پرداخته‌ شده‌يِ "يوسف‌" به‌ نحوي‌ چشمگير جلوه‌، معنا و شكوه‌ دگرگونه‌اي‌ يافته‌ است‌ ؛ سواي‌ آنچه‌ در حكاياتِ "يوسف‌ و زليخا"ي‌ شعرا و قصه‌ پردازان‌ گذشته‌ آمده‌، معنا، جهت‌ و جايگاه‌ پيدا كرده‌ است‌:("بيت‌ ايل‌" يا "محل‌ اجتماع‌ خدا و انسان‌" خانه‌اي‌ يا نشانه‌اي‌ در زمين‌ براي‌ فرود آمدن‌ خداوند ايجاد كرد/...)آيا داستان‌ ابراهيم‌ و بيت‌ الله‌ الحرام‌ را تداعي‌ نمي‌كند؟ نويسنده‌ از باب‌ 28 بند 12 به‌ بعد سفر خروج‌ تورات‌ را كه‌ نقل‌ مي‌كند:

من‌ هستم‌ يهوه‌ خداي‌ پدرت‌ ابراهيم‌، و خداي‌ اسحاق‌، اين‌ زميني‌ را كه‌ تو بر آن‌ خفته‌اي‌ به‌ تو و به‌ ذريت‌ تو مي‌بخشم‌(...) اينك‌ من‌ با تو هستم‌ و تو را در هر جايي‌ كه‌ روي‌ محافظت‌ فرمايم‌، تا تو را به‌ اين‌ زمين‌ بازآورم‌، زيرا كه‌ تا آنچه‌ به‌ تو گفته‌ام‌ بجا نيارم‌ تو را رها نخواهم‌ كرد. (ص‌41)

و نويسنده‌ در روايت‌ قصه‌ خويش‌ مي‌آورد:

گويي‌ ابراهيم‌ دست‌ وارث‌ خود را مي‌گيرد او را به‌ خداوند معرفي‌ مي‌كند....(همانجا)

«يعقوب‌ خود وارث‌ ابراهيم‌ بود. همو كه‌ چون‌ دلبستگي‌ به‌ فرزندش‌ بالا گرفت‌ و تمامي‌ اميد خود را براي‌ تداوم‌ حيات‌، اين‌ دانست‌ كه‌ از طريق‌ فرزندش‌ راهي‌ براي‌ "بودن‌" بگشايد...او نيز در آزموني‌ سخت‌ قرار گرفت‌ و رأي‌ خداوند بر آن‌ شد كه‌ تعلق‌ به‌ آن‌ فرزند را پاسخ‌ "درد جاودانگي‌" خود مي‌دانست‌ ذبح‌ نمايد، تا با اين‌ رها كردن‌ و با مايه‌هايي‌ كه‌ از اين‌ درد و دريغ‌ پيدا مي‌كند بتواند راه‌هايي‌ تازه‌تر را براي‌ پيوستن‌ آدمي‌ به‌ ابديت‌ بيابد».(ص‌ 168)

"اندوه‌ يعقوب‌" نه‌ "تاريخ‌" است‌ نه‌ "حكايت‌"؛ نه‌ "افسانه‌" است‌ نه‌ "روايت‌"؛ "قصه‌" است‌ و بهتر است‌ به‌ معناي‌ قرآني‌ مورد نظر نويسنده‌ متن‌ آن‌ را "قصه‌" بدانيم‌. "اندوه‌ يعقوب‌" اين‌ اقبال‌ را داشته‌ تا به‌ نويسنده‌ اين‌ امتياز را ببخشد كه‌ خود را وارد حوزه‌اي‌ خاص‌ از گفتمان‌ كند، كه‌ گر چه‌ ميل‌ و سادگي‌ و مد "نقد ادبي‌" را برايش‌ پيش‌ مي‌نهد، اما اين‌ قلم‌ دوست‌ دارد كه‌ خاضعانه‌ و فروتنانه‌ باب‌ پيشنهادي‌ گفتماني‌ را عرضه‌ كند، و، به‌ رايزني‌ اهل‌ نظر، تعميم‌ دهد كه‌ اولين‌ مصداق‌ قرعه‌ فال‌اش‌ به‌ متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌" اصابت‌ كرد: شايد "گفتمان‌ جوهري‌" "گفتمان‌ سرشتين‌" و "گفتمان‌ فطري‌" دشواري‌هاي‌ واژگاني‌ - معنا شناختي‌اي‌ داشته‌ باشد كه‌ "گفتمان‌ حضور" ندارد. به‌ هر حال‌ مناقشه‌اي‌ بر سر انتخاب‌ عنوان‌ نيست‌؛ اما "اندوه‌ يعقوب‌" در "قلمرو حضور" است‌ كه‌ مي‌تواند نقد شود و مقوله‌ و مقولات‌ خود را بيابد. (در اينجا طهماسبي‌ مي‌تواند به‌ عنوان‌ نمونه‌اي‌، نقض‌ يا نقيض‌ باور يا معرفت‌ فوكو را ارائه‌ كند. آنهايي‌ كه‌ با فوكو آشنايي‌ دارند و "اندوه‌ يعقوب‌" را به‌ عنوان‌ يك‌ "متن‌": قصه‌ (حادثه‌اي‌ دراماتيك‌ كه‌ تاريخيت‌ و كليت‌ و موضوعيت‌ بشري‌ دارد؛ و متنيتِ مُتقن‌ و متنوع‌ يافته‌ است‌) مي‌خوانند در مي‌يابند كه‌ كشمكش‌ در قصه‌ و عناصر در متن‌ نمايانگر حوزه‌ و خاستگاهي‌ است‌ كه‌ نه‌ "نويسنده‌ و مقوله‌"اش‌ را در جدال‌ مي‌افكنند و نه‌ "غيبت‌" و قدرتي‌ را پي‌ مي‌افكنند و "حضور"ي‌ را نفي‌ مي‌كنند؛ بلكه‌ در پي‌ اثبات‌ يا تأييد "حضور"اند.

* "متنيت‌" و "تاريخيّت‌" به‌ هم‌ مربوط‌ و بهم‌ تنيده‌اند. اين‌ مقوله‌ يا داعيه‌ به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ تاريخ‌ به‌ معناي‌ رايج‌ و مرسوم‌، و آن‌ طور كه‌ در مكاتب‌ مطرح‌ شده‌، مطمح‌ نظر است‌. بلكه‌ "حقيقت‌" زمانمندي‌، تدرّج‌، "پاياني‌ و دوام‌" است‌ كه‌ مشخصه‌ آن‌ را بيان‌ مي‌كند؛ تدريج‌، تكوين‌ و "تداوم‌ حضور" - حضوري‌ كه‌ تشنه‌ و در اغماء آنيم‌ - است‌ كه‌ به‌ آن‌ مفهوم‌ مي‌بخشد. تاريخيّت‌ در اينجا يعني‌ "حضور" يعني‌ "محضريت‌ داشتن‌"ِ واقعي‌ و آگاهي‌پذير.

* قصه‌ "اندوه‌ يعقوب‌"آفريننده‌ ايدئولوژي‌ نيست‌، به‌ نظر نمي‌آيد كه‌ حتي‌ مدافع‌ ايدئولوژي‌ - به‌ معناي‌ مرسوم‌ و آكادميك‌ آن‌ - باشد. متن‌ "اندوه‌ يعقوب‌"ما را به‌ سرزمين‌ حضور مي‌برد؛ به‌ محضر مي‌برد ؛ به‌ جايي‌ كه‌ شفافيت‌، زلالي‌ و بي‌ شبهگي‌ مي‌بايستي‌ خود را در كشمكش‌ اثبات‌ كند؛ و، غيرشفافي‌، كدري‌، تيرگي‌، نابكاري‌ و شرارت‌ در كنار اين‌ اثبات‌ "نفله‌" شود و "شكست‌پذيري‌" يابد؛ در "سرزمين‌ حضور"، قصه‌ كشمكش‌، روئيت‌ مي‌شود، مرئي‌ است‌، بي‌ شبهگي‌ و وضوح‌ دارد. طهماسبي‌ در آستانه‌ ورود به‌ اين‌ معنا و اين‌ هستي‌مندي‌ است‌ كه‌ "اندوه‌ يعقوب‌"را تافته‌ است‌:

كلمه‌ "قصه‌" كه‌ در آغاز سوره‌ يوسف‌ آمده‌...و تفاوت‌ آن‌ با "خبر" در اين‌ است‌ كه‌ "خبر" از واقعه‌اي‌ كه‌ رخ‌ داده‌ است‌ سخن‌ مي‌گويد. در حالي‌ كه‌ "قصه‌" اثر آن‌ واقعه‌ را پيگيري‌ مي‌كند و به‌ زمان‌ حال‌ مي‌رساند، قالب‌هاي‌ كهنه‌ را به‌ هم‌ مي‌زند تا آنجا كه‌ با معناي‌ زنده‌ حقيقت‌ سازگاري‌ پيدا كند.

(اندوه‌ يعقوب‌: ص‌ 150)

"اثر" مرئيت‌، موضوعيت‌، حضور، موجوديت‌، و "محضريت‌" است‌ و قصه‌ - اگر واقعه‌ را "پيگيري‌ مي‌كند و به‌ زمان‌ حال‌ مي‌رساند" - از آن‌ جهت‌ است‌ كه‌ محذوريتِ زماني‌ - تقويمي‌ را اصلا نمي‌پذيرد؛ در "تله‌ زمان‌" و "دام‌ مكان‌" شكار يا صيد نمي‌شود، حتي‌ "اكنون‌" را "حال‌" را برنمي‌ تابد. قصة‌ دراماتيك‌ "اندوه‌ يعقوب‌"سلسله‌هاي‌ تله‌ و دام‌ را: "تله‌ زمان‌" و "دام‌مكان‌" را، اصالتاً و بنياناً مي‌شكند و در "حضور" و محضريت‌ موضوعيتِ وجودي‌ مي‌يابد. "پيگيريِ واقعه‌" گويايِ وجود "ناتمامي‌" يا "گشودگي‌"، "بي‌حصاري‌"، "بي‌مانعي‌"، "مفتوحي‌" و "بي‌امتدادي‌ و بي‌انتهايي‌" آن‌ است‌. حضور و محضريت‌ در اينجا و به‌ اين‌ اعتبار به‌ همين‌ معناست‌. اين‌ قاعده‌ مبناي‌ آموزش‌ بزرگ‌ و نوين‌ و تفسيرپذيري‌ براي‌ رمان‌ نويسان‌ و درام‌ نويسان‌ بزرگ‌ شده‌ است‌ تا آثار خود را با بهره‌ يا برداشتي‌ از اين‌ مفهوم‌ قصه‌ [open-ended] يا "پايان‌ گشوده‌"؛ درام‌ يا قصه‌ "ناتمامْ پايان‌" نوعي‌ از انواع‌ يا سبكي‌ از اسلوب‌هاي‌ نويسندگيِ حِكايي‌ ـ رِوايي‌ شده‌ است‌: يعني‌ "بسته‌ نشدن‌ واقعه‌"، "بسته‌ نشدن‌ قصه‌". اندوه‌ يعقوب‌ (از اين‌ نوع‌ قصه‌ است‌ يا) ريشه‌ و سرچشمه‌ و پدر اين‌ نوع‌ قصص‌ اصيل‌ و واقعي‌ در ادبيات‌ جهان‌ است‌ ؛ الگوي‌ زايا، مولد و تنوع‌آفرين‌ آنهاست‌.

معناي‌ گشودگي‌ يا "پيگيري‌ واقعه‌" هم‌ حضور و محضريت‌ و هم‌ مرئيت‌ مؤلفه‌هاي‌ ساختاريِ قصه‌ را در "اندوه‌ يعقوب‌" تضمين‌ تكليف‌ كرده‌ است‌.

در واقع‌ "اندوه‌ يعقوب‌" روايت‌ يك‌ يا دو داستان‌ نيست‌، اگر چه‌ متن‌ به‌ "يعقوب‌ و يوسف‌" پرداخته‌ است‌ و "يوسف‌ را مزيد"؛ ولي‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ روايت‌، يك‌ "روايتِ تبييني‌" از "احسن‌القصص‌"ي‌ است‌ كه‌ در -و، با - مولفه‌ها و متن‌هاي‌ ديگر "متنيت‌" يافته‌ است‌.

تجربه‌ "اندوه‌ يعقوب‌"، در دوراني‌ كه‌ ما زندگي‌ مي‌كنيم‌، مي‌تواند هشدار باشي‌، روزنه‌اي‌، دورنمايي‌ و پنجره‌اي‌ باشد براي‌ كساني‌ كه‌ امروز به‌ دنبال‌ هنر افتتاحي‌ يا افتتاح‌ متن‌هايي‌، به‌ سوي‌ پهنه‌ دشتِ فيلم‌ و نمايش‌ نگاهي‌ گشوده‌اند. براي‌ كساني‌ كه‌ به‌ دنبال‌ قرائت‌ تازه‌اي‌، يا مولفه‌هاي‌ تازه‌اي‌ براي‌ قرائت‌ نويني‌ از قصص‌ الانبياء هستند. "اندوه‌ يعقوب‌"، تجربه‌ بشريت‌ است‌، تجربه‌ بشر است‌، تجربه‌ آئين‌ و تجربه‌ خداوند از خلق‌ و خلقت‌ است‌، تجربه‌ تاريخ‌ و تاريخيت‌ تجربة‌ اتصال‌ است‌؛ و "رمان‌گونه‌"ايست‌ براي‌ دوستداران‌ ادبيات‌ ناب‌ و نابجو خداپرستانه‌ رهايي‌ بخش‌ اسلامي‌.

------------------------------------------------------------------------------------------------

صداي عدالت ،18/3/1381، ص 5