شماره ۲۰۰۱ - سال هفتم - جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۰ روزنامه ایران:

از علی مرادی

مدخلي بر كتاب بودن دشواري آدمي،

بر مرز لرزان اسطوره و واقعيت

نگاه آزاد نزديك به نگره مؤلف است؛ نه از آن جهت كه افق هاي ذهني توازني جويند؛ بلكه از آن بابت كه مؤلف و خوانشگري كه با نگاه آزاد خود اثر را باز مي آفريند، هر دو توأمان در ساز و كار ديگرسازي جهان اند. اين تمهيد، براي مدخل زير كفايت مي كند.

بازي دشوار گذر بر مرز اسطوره و واقعيت، و گسل پر كردن دهان - دره هاي فواصل تاريخي و به ناگزير عدول از دريافت هاي زمانمند و نشستن بر منظري كه نه به تفكيك، بلكه پيوسته و جاري، واقعياتي منفصل را در سايه ي ادراكي سراسر بين بدل به پديده اي همگن مي كند، سهلي است ممتنع، كه بي امتناع و به سهولت، نه فقط در نگارش يكايك مقالات، كه در شيوه ويرايش كتاب نيز به روشني جاريست، چنان كه چون در پايان مقاله نخست مي خوانيم:

ببريد هر چار انگشت خويش بريده همي داشت در مشت خويش

به ناگاه گرمي خون خويش را در مجال فرجامين انگشتهاي بريده حس مي كنيم و ناخودآگاه به لغزش اشكي مي خوانيم:

كجات آن بزرگي و آن دستگاه

كجات آن همه فر و بخت و كلاه

كجات افسر و كاوياني درفش

كجات آن همه تيغ هاي بنفش

كجات آن سخنگوي شيرين زبان

كجات آن دل و رأي روشن روان

. . .

همه بوم ايران تو ويران شمر

كنام پلنگان و شيران شمر

و اين همه البته بدون هيچ شبيه سازي تاريخي و در غلتيدن به طنز تناظر يك به يك ميان اجزاي اسطوره و تاريخ، و يا تاريخ قديم با روزگار كنوني صورت مي گيرد، شيوه اي كه به خواننده امكان مي دهد تا همچنان كه بر جوي جاري روزگار خويش مي گذرد، رود بزرگ اسطوره و تاريخ را نيز از درون خود بگذرانند، و اين همه را چيزي فراتر از انگاشته هاي خود نپندارند كه سهم هر كس از آينده به اندازه سهمي است كه از اسطوره و تاريخ براي خود قايل است، نه به روايت راويان كهن و كتاب نويسان و كتاب سازان، كه به روايت خود خويش، و از باب مثال اگر غرب جديد تمامي آينده را از آن خويش مي پندارند؛ از اين روست كه از تمامي اسطوره و تاريخ يك روايت مي شناسند و آن روايتي است كه خود راوي آن است، نه با تكيه بر پوشال ادعا، كه سوار بر توسني كه تمامي تاريخ را سركش و خستگي ناپذير، به سم ّ نقد و خوانش نو در نورديده و از آن خود كرده است. پس، ما چرا ستايشگر آن قلم نباشيم كه مويه هاي نوميدانه باربد را بار ديگر موييده و اين بار به روايتي ديگر، كه ارمغانش سهمي ديگر از آينده خواهد بود. اگر خواننده نيز به خود اين مجال را بدهد كه همچنان كه تاريخ را يكبار از كيومرث تا به خسرو خوانده است، يكبار نيز از باربد تا به خود بخواند و به سادگي دريابد كه ميان كيومرث و خسرو فاصله اي نيست كه او در آن نزيسته باشد و باربدي بر آن نگريسته باشد. و اگر بازخواني تاريخ جز به اين هدف است، لحظات شتابان عمر را چنين بي بها نشماريم كه به بازخواني تاريخ بگذرانيم؛ چرا كه «به ياد ضربه هاي گذشته نمي توان به زيستن ادامه داد، و به اميد واهي ويژه بودن نمي توان ديگران را منكر شد «و نمي توان سهمي از آينده خواست بي آنكه ديگران را دريافت و سهمي به فراخور حال هر كس به او داد. اما اين گذشته كجاست؟ و بازخواني آن چگونه ممكن است - گذشته اي كه دروازه ورود به آينده است، و از آن مهمتر، چگونه است كه گذشته اي كه به لحاظ فرهنگي، جغرافيايي، نژادي و خصوصاً زباني، متعلق به قوم و جغرافياي ويژه اي است - در فرآيندي ديگر متعلق به ملتي ديگر و در نتيجه آينده ساز قوم و ملت ديگري مي گردد.

هر بعدي از گذشته تا آن زمان امكان حيات دارد كه در خوانشي مجدد امكاني فرا روي از خود به تبع آن روزآمدگي داشته باشد. اين فراروي نه تنها گذر از چارچوبهاي تنگ زماني و مكاني كه نيز، گذر از فسيل فولادي كليشه ها و عادت خوردگي نيز مي باشد، تا در صيقل هاي مدام و مداوم به آيينه اي بدل شود كه هر كه در آن بنگرد، لاجرم نقش خود بيند، و اين چيزي نيست مگر باور آوردن به فرآيند زايش مكرر و مداوم از دريچه زمانها و مكانها و نگاههاي گونه گون، و اين سرنوشت ناگزير هر پديده تاريخ سازي است كه چون امكان روايت جديد از خود را ندهد، از دل خود بديلي را فراهم مي آورد كه نطفه انهدام آن را در بطن خود دارد، فرزندي كه ناگزير به ضرباهنگ شمشير بر گور پدر خواهد رقصيد، اگر پدر پيش از آن وضو به خون پسر نبسته باشد، همچنان كه اگر به جاي آن برخوردها و كشمكش هاي خون آلود، ميان متوليان آيين موسي و آن جوانان شورش يهود، گفت وگويي در بستر گفتمان اصلاح و نوسازي در مي گرفت. چه بسا كه هيچگاه قرنهاي قرن بعد ميليونها انسان تقاص تلخ و هولناك آن كشمكش را در كوره هاي آدم سوزي پس نمي دادند و در شام شيطاني ليله الهرير هزاران انسان بر زخمهاي خود مرهم از سنگ و باد نمي نهادند. . . و تصوير به تصوير و واقعه به واقعه، تا به صحنه اي كه به ترديد و اضطراب در آن ايستاده ايم؛ يكسو همان متوليان بي مداراي دين و آيين، و سوي ديگر همان جوانان شوروشي، . . . تا باز از ميان اين كشمكش ها چه كوره هاي سوزان و ليالي خوفناكي سر بر آورد و سرانجام آخر شاهنامه اين كه ناگزير لحظه اي از خواب جادويي برخيزيم و ببينيم كه نه در بارگاه پرفروغ مهر نه در چمنزاران پاك و روشن مهتاب، كه در ميانه تاريخي ايستاده ايم، سراسر هول و تشويش و اضطراب و دريغا، بي هيچ شعله راستيني بر جبين قدسي محراب، و پيش از آن كه نوميدانه فرياد برآوريم: «بي مرگ است دقيانوس -- واي واي افسوس»، نه براي فتح پايتخت قرن، كه براي فتح سرنوشتي خودساخته، از غار خود بيرون آييم و ببينيم كه روز، روز ديگريست و بپرسيم كه آيا باز بايد چون بوف كوري پس خزيدن و پس خزيدن تا خلوتي بي روح در پس خاطره اي تاريخي و يا چون رمه اي راه گم كرده و سرگردان، دوان دوان تا سرسراي ناآشناي مهمانخانه مهمانكشي كه در پشت همه اين رفتن ها و ماندن هاي بي چراغ و پرفراموشي است.