جنبش مدنی ایران 

نظام حاکم ایران در این سال های اخیر، تلاش کرد تا طبقات محروم را به عنوان تکیه گاه خود، هدف قرار دهد. منظورم از طبقات محروم، صرفا محرومیت اقتصادی نیست، بلکه بیشتر به محرومیت فرهنگی نیز نظر دارم. در این سال ها رابطه‌ی روشنفکران جامعه را با طبقات محروم اجتماعی بسیار کمرنگ شد، و متاسفانه نظام حاکم هم کوشید تا از هر نوع تشکلی که سبب کنار هم قرار گرفتن روشنفکران و محرومان شود پیشگیری کند. مخالفت ها و کار شکنی های آشکار و ینهان دست اندر کاران نظام با تشکیل احزاب آزاد، تشکیل سندیکاهای کارگری، تشکیل شوراها، انجمن ها و نهادهای مدنی، بر آگاهان پوشیده نیست. شاید به همین جهت باشد که جدایی طبقات اجتماعی از یکدیگر تشدید شد. در این سال های جدایی، نه کسی چون جلال آل احمد داشتیم، نه صمد بهرنگی با الدوز و کلاغ ها، نه غلامحسین ساعدی با عزاداران بیل، نه دکتر شریعتی که نوار سخنرانی هایش تا دور ترین روستاها هم می رفت. هر کدام از اینان به نحوی محرومان را می شناختند و هر کدام به نوبه ی خود حرفی برای جامعه ی محروم ایران داشتند.

از این نگاه، این گمانه را می توان مطرح کرد که نظام حاکم با هدف قرار دادن طبقات محروم اجتماعی به عنوان تکیه گاه خود، و جدایی انداختن میان جامعه ‌ي روشنفکری و محرومین، نه در پی خدمت به محرومین بود و نه در پی رشد فرهنگی طبقات محروم، بلکه بیشتر در پی خریدن آراء آنان بود تا مشروعیت سیاسی خود را نیز به این گونه به دست آورد و به گمان خود به دست هم آورد اما کدام نظام سیاسی در جهان امروز می تواند تنها با تکیه به این بخش از جامعه سامان یابد و دوام آورد؟

غیر از این، اکنون شکافی دیگر که جدی و اساسی هم هست، میان مردم و نظام حاکم ایجاد شده است. منظورم از واژه‌ی مردم، همین طیف گسترده‌ای است که طبقه‌ی متوسط جامعه‌ی ایران را تشکیل داده است. علت اصلی این شکاف تنها از دست دادن مشروعیت سیاسی نظام حاکم نیست، بلکه مشروعیت دینی نظام حاکم نیز فرو ریخته است.

احتمالا به این باور رسیده ایم که طرح موضوعاتی چون امام زمان، و حتی این همه تاکید و اصرار بر اهمیت نماز و اطاعت از خدا که از سوی نظام حاکم در این سال ها تبلیغ می شد، بیشتر به نوعی ترفند سیاسی می ماند برای به انقیاد در آوردن جامعه از سوی همان نظام حاکم که خود را نماینده خدا و امام زمان معرفی می کند.
حالا بعد از این سال های سخت، شاهد زایمان تازه ‌اي هستیم، جنبشی تازه تولد یافته، این جنبش راه درازی در پیش دارد، با آنکه دین را ارجمند می شمارد، با آنکه خود دیندار است، در عین حال دین را بهانه نکرده است، قبای دین نپوشیده است، این جنبشی مدنی است

مهم نیست که در این جنبش حتما موسوی رئیس جمهور شود یا نشود، مهم نیست که روحانیت به این جنبش بپیوندد یا نه، مهم نیست که این جنبش جایگاهی در نظام حاکم داشته باشد یا نه، مهم این است که این جنبش توسط خودمان به رسمیت شناخته شود، آنوقت جهان هم ما را به رسمیت خواهد شناخت، مهم این است باور کنیم که ما خودمان هستیم، باور کنیم که روی بای خود ایستاده ایم، باور کنیم که وقتی همه با هم باشیم می توانیم از قدرت حاکم انتقاد هم بکنیم، می توانیم وضع موجود را تغییر بدهیم بی آنکه حتی قبای حکومت برای خود تدارک دیده باشیم. بی آنکه منتظر معجزه ای باشیم، بی آنکه منتظر باشیم تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند، این ها چیزهای مهمی است. تجربه های گران بهایی است

حالا این را هم داریم می آموزیم که برای قوام گرفتن جبهه‌ی جنبش سبز، مهم این است که به حقوق اساسی انسان، از هر دین و آیینی که باشد احترام بگذاریم، وفاداری خود را به اعلامیه ی حقوق بشر نه تنها به حرف که در عمل نشان بدهیم، با حرمت نهادن به اندیشه ی مخالف، راه را برای صلح شرافتمندانه هموار کنیم، می آموزیم که چگونه قلب هایمان را به هم پیوند دهیم، می آموزیم که خانه های یکدیگر را قبله قرار دهیم، می آموزیم که خود خواهی‌های شخصی و نفسانی خود را چگونه کنترل کنیم، می آموزیم که زیرکی و صداقت را با هم داشته باشیم، اگر اندک اندک جنبش سبز در این سرزمین شکل بگیرد. امید این خواهد بود که رنج هامان بی ثمر نباشد.


بیست و سوم تیرماه 1388 مشهد