این مقاله در ماهنامه‌ی ایران فردا(شماره 36) به تاریخ اول دی ماه 1396 و به یاد طاهر احمد زاده منتشر شده است

 روشنفکر ديني از جنسي ديگر

بهتر از من مي‌دانيد که يکي از علل ظهور "روشنفکري" – اعم از ديني و غير ديني_ احساس عقب ماندگي مسلمانان از قافله‌ي تمدنِ غرب و حتي احساس تحقير شدگي بود که ملت‌هاي مسلمان در برابر غرب داشتند.

اگر سفرنامه‌هاي ايرانياني را که از زمان فتح عليشاه تا اواخر قاجار به اروپا رفتند مرور کنيم. در تمامي اين سفر نامه‌ها چيزهايي به عنوان روايت‌هاي مشترک وجود دارد، چيزهايي که سبب حيرت سفرنامه نويسانِ ايراني شده بود. اول نظم و تکنولوژي پيشرفته‌ و نظافت و بهداشتي که منشاء آن انقلاب علمي-صنعتي بود... و دوم نظام پارلماني که مبتني بر خرد جمعي بود و قوانيني که نه از سوي متوليانِ دين و نه از سوي پادشاه بلکه از سوي نمايندگان مردم در پارلمان وضع شده بود و نظارت عمومي از آن قوانين حفاظت مي‌کرد و همگان به شدت سر سپرده‌ي قوانين بودند. اين چيزها سبب حيرتِ سفر نامه نويسان ايراني مي‌شد. حتي حيرت مي‌کردند که هيچ ماموري و هيچ پليسي اهل رشوه گرفتن نيست.

 اين در حالي بود که ملت‌هاي مسلمان در فقر و جهل و خرافه و استبداد و بي‌عدالتي گرفتار بودند. ما متاسفانه موزه‌ي مشخصي نداريم که نشان دهنده و راوي آن همه ويراني و فلاکت‌ و فقري باشد که در دوره‌ي قاجار به آن گرفتار بوديم.

روشنفکران، اعم از ديني و غير ديني، و اعم از تسنن و تشيع به اين باور رسيدند که عقب ماندگي ما، افزون بر نظام‌هاي استبدادي و فقدان خرد جمعي، يکي هم به دليل خرافاتي هست که از ناحيه‌ي دين و روايات ديني نشأت مي‌گرفت و بر آن بودند تا بتوانند با زدودنِ خرافات و جايگزيني عقلانيت مدرن اين عقب ماندگي را درمان کنند.

 به هر حال، اصطلاح روشنفکري در ايران از مواجهه‌ي با اين جريانات پديد آمد و در نسبت با زبان و ادب و فرهنگ گذشته‌‌ي ما، اصطلاحي نو بنياد شمرده مي‌شود که از مشروطه به بعد شکل و شمايل جدي‌تري به خود گرفت. بنا بر اين اصطلاح "روشنفکري" با توجه به شرايط پديد آمدنش، معطوف به اصلاح امور جامعه و رهايي جامعه از جهل و فقر و استبداد و بي‌عدالتي و خرافه بود، يعني روشنفکر نوعي رسالت اجتماعي براي خود قايل شد که براي انجام چنين رسالتي نيازي به علوم حوزه و تاييد مقام سلطنت نداشت. تغيير معناي "ملت" از مفهومي ديني به مفهومي اجتماعي و سياسي از ره‌آوردهاي مهم همين روشنفکري بود.

روشنفکران، اعم از ديني و غير ديني، و اعم از تسنن و تشيع به اين باور رسيدند که عقب ماندگي ما، افزون بر نظامِ استبدادي و فقدان خرد جمعي، يکي هم به دليل خرافاتي هست که از ناحيه‌ي دين و روايات ديني نشأت مي‌گرفت و بر آن بودند تا بتوانند با زدودنِ خرافات و جايگزيني عقلانيت مدرن اين عقب ماندگي را درمان کنند.

اين هم طبيعي بود که طيف گسترده‌اي از روشنفکران با روي‌کردهاي متفاوت پديد آمدند. گروهي تجدد خواه و بريده از سنت شدند و "تجدد" را يکي از مهمترين ملزومات روشنـفکري دانستنـد. از نگاه آنان روشنفکر مي‌بايست مضامين ديني را  کنار بگذارد و به ياري خردِ خود بنياد ساماني تازه به امور زندگي فردي، اجتماعي و سياسي بدهد.

دين به هر حال با مضامينِ ماوراءالطبيعي سر و کار دارد و عقلانيت ديني هم به گونه‌اي تعريف شده که بيشتر براي سامان دادن به زندگي اخروي است و بارها خوانده‌ايم و شنيده‌‌ايم که "العقل ما عُبِدَ به‌الرحمان و اکتُسِبَ به الجنان".   و همان گونه که عقلِ ديني سر سپرده‌ي آسمان بود حکومت و پادشاهي نيز عطيه‌اي الهي شمرده مي‌شد. اين در حالي است که مدرنيته بر اساس خردِ خود بنياد شکل گرفته است و در کار سامان دادن به زندگي در همين زمين است، به امور ماورايي هم کار چنداني ندارد.

جمعي ديگر به فکر احيا و بازخواني زبان و فرهنگ پارسي افتادند، کساني همچون مرحوم محمد تقي بهار، بديع‌الزمان فروزانفر، سعيد نفيسي، محمد علي فروغي، علي اکبر دهخدا و بزرگان ديگري از اين گونه. در همين گير و دار سر و کله‌ي جنبش‌هاي چپِ مارکسيسم لنينيسم هم پيدا شد. شايد بتوان گروه پنجاه و سه نفر و به ويژه دکتر تقي اراني را از جدي‌ترين پيشروانِ اين جنبش دانست. دکتر تقي اراني به عنوان تئوريسین چپ غير مذهبي در زندان به سال 1318 و در سن 36 سالگي به مرگي مشکوک در گذشت و عکس‌العمل خاصي هم از سوي جامعه در برابر مرگِ غريبانه‌ي او ديده نشد. اما بعد از شهريور هزار و سيصد و بيست که رضا شاه به تبعيد رفت و آزادي‌هاي نسبي پديد آمد، همان همبندهاي دکتر اراني که از زندان رهايي يافتند توانستند حزب توده را تاسيس کنند و در قالب همان تحليل‌هاي علمي و فلسفي مضامين ديني را به‌کلي غير علمي و غير عقلي بنماياند. بسياري از تحصيل‌کرده‌ها و روشنفکران غير مذهبي اعم از نويسنده و معلم و شاعر و کارگر و حتي افسراني از ارتش، به اين حزب پيوستند. افزون بر حزب توده، احمد کسروي هم به عنوان فردي ملي‌گرا، عليه خرافات ديني  نوشته‌هاي فراواني را منتشر مي‌کرد. اين نکته را هم از ياد نبريم که بعد از شهريور 1320 اوضاع سياسي ايران بسيار آشفته بود، روس‌ها در شمال ايران و خراسان، حضوري چشم‌گير داشتند و طاهر احمد زاده در اين ايام جواني بيست ساله بود که با استاد محمد تقي شريعتي آشنا شد و در کنار استاد، يکي از مؤثرترين افرادي بود که در تاسيس  کانون نشر حقايق اسلامي نقش داشت.

در اين‌جا بنا نيست که به شرح زندگي آقاي احمد زاده، يا نوع فعاليت‌هاي کانون بپردازم، اين را شايد ديگران نوشته باشند، در خاطراتي هم خود ايشان نقل کرده و مکتوب شده، مفصل و با شرح جزئيات آمده است، من تنها به چند نکته و خاطره اشاره مي‌کنم.

روايت احمد زاده از تاريخ هفتاد ساله‌ي بعد از شهريور بيست

 به گمان من مهمترين ويژگي‌هاي احمد زاده در نقل تاريخ را مي‌توان در سه نکته بيان کرد

اول: همزمان که وقايع ديني و سياسي شهر مشهد و ايران را توضيح مي‌دهد، از جريانات سياسي بين‌المللي و به ويژه نقش دولت‌هاي روس و انگليس و امريکا در ايران هم غافل نيست. به تعبير ديگر، وقايع منطقه‌اي را با اشراف به وقايع گسترده‌تر جهاني مورد ارزيابي قرار مي‌داد. از اين جهت با فراستي که داشت مي‌توانست روند بسياري از وقايع را پيش‌بيني کند.

دوم، در نقل وقايع و حوادث، از کلي گويي پرهيز داشت و افزون بر طرح کلي ماجراها، با شرح برخي جزئياتِ مربوط، چنان بود که دست مخاطب را مي‌گرفت و با خود به صحنه‌ي وقايع و حوادث مي‌برد. به عنوان مثال:

 هنگامي که علي منصور بعد از شهريور بيست به عنوان استاندار و نايب‌التوليه به مشهد، اعلام کرد که از جمعه‌ي آينده نقاره زني که بعد از واقعه‌ي مسجد گوهرشاد تعطيل شده، از نو شروع خواهد شد. با اعلام اين خبر مردم بسياري از سرتاسر شهرها و روستاهاي خراسان راهي مشهد شدند تا در روز جمعه شاهد جشن شروع نقاره زني باشند. در روز موعود و هنگامي که طبل و شيپور نقارخانه به صدا در آمد انبوه مردم اشگ شوق مي‌ريختند و به يکديگر مي‌گفتند ديدي که بالاخره اسلام دو باره برگشت. و اين شعر هم ورد زبان‌ها شده بود که

چراغي را که ايزد بر فروزد    هر آنکس پف کند ريشش بسوزد.

 بعد آقاي احمد زاده با حالتي از تاسف ادامه مي‌داد که:

 تلقي مردم در آن زمان از اسلام همين جور چيزها بود، و حتي چنان شد که در شهر مشهد که حدود صد و هفتاد هزار جمعيت داشت، قريب صد هفتاد هيئت مذهبي سينه زني و عزاداري به نام‌هاي چهارده معصوم و امام زاده‌ها و طفلان مسلم و... تشکيل شد.

سوم، به گمان من، طاهر احمد زاده، در نقل وقايع تاريخي، صادق بود و در مورد مخالفانِ خودش نيز انصاف داشت. اين را در گفته‌هاي شفاهي که از او به ياد دارم بسيار ديده و شنيده‌ام

روايت احمد زاده از دين:

اما، مهمترين ويژگي که من از آقاي احمد زاده سراغ دارم، نوع نگرش او به اسلام بود. اسلام از نظر او بسيار گسترده‌تر از آن است که ديگران داشتند، هرکس با هر زباني و در هر سرزميني که براي عدالت و آزادي و صلح و تعالي انسان تلاش کند، مسلِم و مسلمان است

طاهر احمد زاده واقعا و از صميم قلب به امام علي عشق مي‌ورزيد، نه به خاطر امر وصايت، بلکه به سبب عملکردِ عدالت خواهانه و آزادي‌بخش علي و آن خطبه‌ها و نامه‌ها که در نهج‌البلاغه از وي به يادگار مانده. انگار طاهر آقاي ما نامه‌ي امام علي به مالک اشتر را، نامه‌اي مي‌دانست که براي استانداران و حاکمان همه‌ي سرزمين‌هاي خويش و بيگانه و براي آيندگان نوشته است.

آزادي در اين نگاه، تنها آزادگي شخصي نيست، آزادي برده زرخريد هم نيست، آزادي يعني تحميل نکردن انديشه و دين خود به ديگران، يعني خداوند که ما را آفريده، قلم تقدير را به خود ما داده تا سرنوشت خودمان را به دست خود و به اختيار و آزادي خود رقم بزنيم. و "توحيد" تنها به معناي يکي بودنِ خدا نيست، بلکه فراتر از اين، خدايي که من را آفريده و به من جان داده، مخالف من را هم او آفريده است.

اين توحيدي است که طاهر آقا هم به آن ايمان داشت و ايمانش به چنين توحيدي عارفانِ انسان‌گراي خراسان را به يادم مي‌آورد که انسان را از هر دين و آييني حرمت مي‌نهادند. مهم نيست که تو سني باشي يا شيعه، مهم نيست که مسيحي باشي يا محمدي، مهم نيست که مارکسيست باشي يا فقيه حوزه‌ي علميه‌ي قم، مهم اين است که در جستجوي صلح و آزادي و عدالت براي همگان باشي و در راهي که بر گزيده‌اي صداقت داشته باشي.

نکته‌ي ديگر اين‌که طاهر آقا، به آينده بسيار اميدوار بود. نه تنها به آينده‌ي خود در عالم ديگر، بلکه به آينده‌ي بشريت. فکر مي‌کنم شايد اسلام(به معناي به سِلم رسيدن همگان) از نظر طاهرآقا، مقصدي است که در آينده تحقق پيدا خواهد کرد، همان‌گونه که خدا نيز نوري است که در افق آينده مي‌درخشد و هستي را گام به گام به سوي خود مي‌خواند.

بنا بر آنچه گذشت، اگر "روشنفکري" معطوف به اصلاح امور جامعه و رهايي جامعه از جهل و فقر و استبداد و بي‌عدالتي و خرافه بوده باشد، طاهر آقا، با راهي که بر گزيد، نمونه‌اي عملي در جريان روشنفکري هفتاد ساله‌ي اخير بود و از آنجا که توحيد را و اميد به آينده را نه در سخن بلکه زندگي مي‌کرد، مي‌توانم او را روشن‌فکر ديني بنامم. روشنفکر دين‌داري که نه به معجزه باور داشت، نه به معصوميت، نه به وصايت.

نکته‌ي آخر اين‌که، طاهرآقا، حاصل دوره‌ي خاصي از تاريخِ روشنفکري ديني بود، دوره‌اي که لاجرم ويژگي‌ها و صورت متناسب با زمانه‌ي خود را داشت، از اين جهت، نه طاهرآقا تکرار پذير است نه بازگان و طالقاني و سحابي و...، اما راه آنان با صورت‌هاي متناسب با گذر زمان ادامه خواهد داشت.

 اين را جاي ديگري نوشته بودم که نه بازگشتِ به گذشته امکان پذير است نه گسست از آن، نه مي‌توانيم خود را تکرار کنيم نه تاريخ را، ادامه‌‌ي خود هستيم، ادامه‌ي تاريخ هستيم، آنچه بوده‌ايم و بوده است را نقد مي‌کنيم، بازخواني تازه مي‌کنيم، براي آفرينشِ امکان‌هاي تازه 

علي طهماسبي، مشهد بيست و چهارم آذر ماه 1396