«سايه»[1] در اصطلاحات روانشناسي يونگ، بيشتر جنبه‌ي منفي و پست شخصيت آدمي است. مانند تمايلاتي حيواني است كه آن‌ها را از اجداد دور و حتي اجداد مادون انسان خود به ارث برده‌ايم. همچنين «سايه» شامل حالات و صفاتي است كه برخي از آن‌ها ممكن است بسيار خواستني و حتي ضروري زندگي باشند. شناخت نسبي ما از سايه و مواجهه‌ي آگاهانه‌ با آن ، نخستين گام براي خود شكوفايي است[2] 

«سايه» در ما وسوسه‌ها مي‌آفريند، و گاه ما به وسوسه‌ي «سايه» اعمالي را مرتكب مي‌شويم كه از بيان آن در نزد ديگران شرم مي‌كنيم. يعني در عين حال كه گرايش و كشش به انجام خواسته‌هاي سايه در ما قوي و قدرتمند است با اين‌همه از اعتراف به آن پرهيز مي‌كنيم، بر آن سرپوش مي‌گذاريم، حتي نزد ديگران انكارش مي‌كنيم.

با كمي تساهل و احتياط مي‌توانم مفهوم «نفس امارة بالسوء» را كه در قرآن آمده تا حدودي معادلي براي جنبه‌ي منفي«سايه» بشمارم[3]  اينكه هر كدام از ما به نحوي در گير با سايه هستيم، نه چيزي بيمار گونه است و نه موجب شرمساري. اگر معناي «سايه» را با همان «نفس اماره» نزديك فرض كنيم، مي‌بينيم كه قديسين هم به وجود اين سايه در خويش اعتراف دارند. نمونه‌اش داستان يوسف در قرآن و اعتراف به‌اينكه: « من از نفس خويش بركنار نيستم، و نفس امر كننده بسيار به بدي‌ها است. مگر خداوند من رحمتي كند...»[4]

وقايع ناخوشايند و بيمار گونه هنگامي است كه از وجود سايه در خود غفلت كنيم، سايه را در خود نشناسيم، و آن را در خود انكار كنيم، و براي اين انكار به سركوب شديد سايه بپردازيم، غافل از اينكه نه نفس كشتني است و نه سايه از ميان رفتني، آنگاه اشراف خود را نسبت به سايه‌ي خود از دست مي‌دهيم و هنگامي كه به آن اشراف نداشته‌باشيم، وقايع ناخوشايند‌تري اتفاق مي‌افتد. يعني سايه تيره‌تر و قدرتمند‌تر مي‌شود. ما به ظاهر، سامان زندگي خود را مؤمنانه مي‌آراييم، و بسا كه در خلوت خويش به راز و نيازي مقدس و عاشقانه با خدا هم مي‌پردازيم، اما در ظلمات درون ما غوغايي از وقايع نامؤمنانه جريان پيدا مي‌كند. تجاوز و دروغ و زنا كاري را به‌شدت محكوم مي‌كنيم، زناكاران را مستوجب سنگسار مي‌شماريم اما بارها بي آنكه به خود باشيم در دل خود با همسر همسايه زنا كرده‌ايم. همين‌جا است كه همه‌ي آن بازي‌هاي سايه يا نفس اماره را كه در ظلمت درون خود ما اتفاق مي‌افتد، فرا فكني مي‌كنيم و همه‌ي آن تمايلات نافرهيخته و سركوب شده در خود را كه قدرتمند هم شده‌اند به ديگران نسبت مي‌دهيم. و آنچه را كه بايد در خود و براي خود آشكار كنيم در ديگران جستجو مي كنيم تا رسوايشان نماييم. به اين گونه بهانه براي دشمن پيدا كردن هم پيدا مي‌شود.

در باب هفتم از انجيل متي به نقل از مسيح آمده است كه:

چگونه است كه خس را در چشم برادر خود مي‌بيني، اما چوبي كه در چشم خود داري نمي‌يابي؟

اي ريا كار، اول چوب را از چشم خود بيرون كن، آنگاه نيك خواهي ديد تا خس را از چشم برادرت بيرون كني

نمونه‌ي ديگري از اشاره به سايه را در باب سوم انجيل متي به نقل از يحيي تعميد دهند مي‌بينيم، آنجا كه صدوقيان و فريسيان با رداهاي بلند خويش در معابر و معابد خود نمايي مي‌كنند و خود را وارثان اصيل ابراهيم مي‌خوانند و دغدغه‌ي دين‌داري ديگران را دارند، هنگامي كه به جهت تعميد نزد يحيي مي‌آيند، از سوي يحيي به سرزنش گرفته مي‌شوند كه:

اي افعي زادگان(...) اين سخن را به خاطر خود راه مدهيد كه پدر ما ابراهيم است،زيرا خدا قادر است از اين سنگ‌ها وارث براي ابراهيم برانگيزاند..

در اين گفتار از دو گونه ميراث ياد شده است. هنگامي‌كه اين مؤمنان خود را فرزندان ابراهيم مي‌شمارند، به اين معنا است كه بذر ابراهيم را در وجود خود بارور نموده‌اند و به نوعي خودشكوفايي از آن دست كه ابراهيم داشت رسيده‌اند. اما هنگامي كه يحيي آنان را افعي زادگان مي‌خواند، به ميراثي اشاره مي‌كند كه منسوب به جنبه‌ي منفي كهن‌الگوي سايه است. يعني ميراث آن ماري كه در داستان آفرينش، موجب فريب آدم شد، همان‌كه نمادي از كهن الگوي سايه هم هست[5] و اكنون آن مار در پيچ و خم حوادث بسيار و پنهان شدن در لايه‌هاي زيرين روان اين مؤمنان، به افعي بسيار خطرناكي تبديل شده است، و با پوشاندن رداي تقدس بر اندام فرزندان خويش كه همان مؤمنان فريسي باشند، خود را از خطر بر ملا شدن و رسوا شدن محفوظ نگه داشته.

به تعبير ديگر، «مار» در متن تورات از دو وجه مثبت و منفي برخوردار است. آنجا كه آدم و حوا بر او اشراف ندارند و بي‌آنكه به خود باشند بازيچه‌ي او قرار مي‌گيرند، به عنوان نيرويي اهريمني و نمادي براي كهن الگوي سايه مي‌تواند باشد و آنجايي كه در دست موسي قرار مي‌گيرد و موسي بر آن اشراف پيدا مي‌كند و او را دست آموز خود مي‌كند وجهي مثبت مي‌يابد.

اشاره به فرافكني تمايلات واپس رانده‌ شده‌ي سايه را در داستان ديگري كه در انجيل يوحنا آمده مي‌توانيم ببينيم، در آن داستان، زن زناكاري را به نزد عيسي مسيح مي‌آورند تا مطابق شريعت،‌ بر او فتواي سنگسار دهد. پيش از اين عيسي در آموزه‌هاي خود گفته بود كه:

... هركس به ديده‌ي شهوت به زني بنگرد، هماندم در دل خود با او زنا كرده است. ( متي باب پنجم آيه 28)

بنا براين شايد بتوان گفت كه از نگاه عيسي مسيح، اهميت وقايع رواني، كمتر از وقايع عيني و بيروني نيست. به تعبير ديگر،كساني كه نتوانسته‌اند آگاهانه با سايه‌ي خود مواجه شوند و بر آن اشراف پيدا كنند، اكنون بي‌آنكه به خود باشند، بر آن هستند تا انتقام آن تمايل سركوب شده را از اين زن زناكار بستانند.

عيسي مسيح در آغاز پاسخي نمي‌گويد، نشسته و سر به زير افكنده و با انگشت خويش خطوطي بر زمين رسم مي‌كند. انگار مسيح، خود شرمگين است از برملا كردن سايه‌ي ديگران. و چون اصرار آنان را در گرفتن فتوي مي‌بيند به اين جمله اكتفا مي‌كند:

هر كدام از شما كه گناهي مرتكب نشده، اولين سنگ را بر او اندازد

پس از اين سخن، همه‌ي آنان سر به زير افكندند، به انديشه فرو رفتند، يكان يكان صحنه را ترك نمودند، و هيچ‌كس در ميانه نماند.

پنجم دي ماه 1387

 


 



[1]- Shadow

[2]- كتاب خاطرات، رؤياها، انديشه‌ها، اثر كارل گوستاو يونگ، بخش فرهنگ اصطلاحات ذيل عنوان Shadow همچنين كتاب روانشناسي دين، فصل دهم، صفحه‌ي588

[3]- نگاه كنيد به واژه‌ي نفس در بخش فرهنگ واژگان

[4]- سوره يوسف آيه‌ي 53همچنين توضيح بيشتر اين آيه را در كتاب اندوه يعقوب آورده‌ام

[5]- روانشناسي دين، فصل دهم، سايه

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید