شاعر:

تبار شناسي اين واژه كه امروز در زبان ما متدوال است، به روزگار قبل از اسلام در حجاز باز مي‌گردد. بعد از اسلام نيز با تغييراتي معنايي به زبان پارسي راه يافت. شاعر اسم فاعل است براي شعر. واژه‌ي شعر نيز داراي جفتي عيني و مادي است به‌نام«شَعر»(موي) در نگاه اول شاعر يعني كسي كه در قلمرو زبان و گفتار مي تواند ظرافت هايي را به باريكي موي تشخيص دهد و بيان كند. اما اين فقط لايه‌ي سطحي و آشكار معناي شاعر در آن ساختار زباني است. در لايه‌ي عميقتر، شاعر كسي بود كه با ناخودآگاه جمعي قبيله‌ي خويش ارتباط داشت و  دغدغه‌هاي پنهان و مغفول قبيله‌ي خويش را در قالب زباني ادبي بيان مي‌كرد.

نفوذ شاعر به روح جمعي قبيله، هموزن دغدغه‌‌اي بود كه نسبت به جهان و مردمان پيرامون خويش داشت، يعني جان شاعر، آميخته با رنج و درد و اندوه آشكار و پنهان همه‌ي افراد قبيله بود. از اين رو، كلام شاعر، واگويه‌اي از رنج و درد همه‌ي قبيله بود  و به همين مناسبت، اين كلام براي افراد قبيله، آشناترين و  دروني‌ترين كلامي بود كه همگان آن را نه با گوش عقل و درس و بحث، كه با حس قدرتمند عواطف دروني خود درك مي‌كردند. بنا بر اين مي‌توان گفت كه شاعر، وجدان‌ مغفوله، و زبان گوياي قبيله‌ بود.

شاعر، به‌ دليل‌ ارتباط‌ با روحي جمعي، يا با ناخودآگاهِ‌ قومي‌، گاهي‌ منادي‌ حوادث‌ آينده‌ نيز بود. حوادثي‌ كه‌ گاه‌ قبيله‌ را تهديد به‌ نابودي‌ مي‌كرد. اين‌ بود كه‌ گاه‌ كلام‌ شاعر سبب‌ آگاه‌ شدن‌ اعضاء قبيله‌ از فاجعه‌اي‌ كه‌ در كمينشان‌ بود مي‌گشت. حتي از نگاه برخي پژوهشگران، شاعر، پيامبر قبيله وپيشواي آن در زمان جنگ وصلح بوده ‌است.

 

قبيله:

در نظام قبيله‌اي، آنچه اصل و اساس در هستيِ افراد شمرده مي‌شود، «قبيله» است.  هويت فردي، كاملا تحت‌الشعاع هويت جمعي است. افراد در دامن قبيله متولد مي‌شوند، در چتر حمايتي‌ قبيله رشد مي‌كنند، و همچون پدران خود به نام قبيله، وبراي بقاي قبيله به زاد و ولد مي‌پردازند. مردان بزرگ، و سلحشوران وجنگ‌آوراني كه جان خود را در راه اعتلاي قبيله باخته‌اند، به روح جمعيِ قبيله مي‌پيوندند، و با جد اعلاي قبيله يگانه مي‌شوند. جد اعلاي قبيله نيز، با خداي قبيله در هم آميخته‌است.  بنابراين، «روحِ‌جمعي قبيله»  صرفا به روح جمعيِ زندگان يك قبيله خلاصه نمي‌شود. بلكه همه آنها كه از آغاز شكل‌گيري قبيله تولد يافته‌اند، زندگي كرده‌اند، و مرده‌اند، همه و همه عناصر درهم تنيده‌اي مي‌شوند در روحِ جمعي قبيله، و در ناخودآگاه جمعيِ آن. از اين رو قبيله، مانند يك شخص بزرگ، داراي هويتي مستقل بود و  روح پيچده‌ي مخصوص به خود را داشت. قبيله، تمامي جهاني شمرده مي‌شد كه فرد مي‌تواند در آن زيست كند. از اين جهت، اعضاي قبيله براي ارتباط با عرصه‌هاي پنهان و روح جمعي قبيله، نياز به شاعر پيدا مي‌كنند.

 

شاعر و قبيله:

كاركرد كلام شاعر را در قبيله (شاعر به معناي فوق) از جهات گوناگون مي‌توان مورد تامل قرار داد. به‌گمان من مهمترين آن را در چهار مورد خلاصه مي‌شود:

1- شاعر به عنوان وجدان مغفوله‌ي قبيله كه مي‌تواند درد‌ها و رنج‌هاي ظاهرا پنهان قبيله را آشكار كند.

2- شاعر با توجه به ارتباط با روح جمعي قبيله، قادر است برخي حوادث را كه در كمين قبيله است پيش‌‌گويي كند.

 3- قبيله براي قدرت يافتن در برابر دشمنان خود، نياز به بازخواني نياكان اساطيري خود دارد، و اين كاري است كه انجام آن از عهده‌ي شاعر بر مي‌آيد

4- قبيله در برابر دشمن، علاوه بر سلاح و قدرت قهرمانانش، همچنين نياز به كلامي دارد تا گزنده‌تر از سلاح، دشمن را به زانو در آورد، همين بود كه يكي از مهمترين ويژگي‌هاي كلام شاعر قبيله، «هجا» است.

 

زبان شاعر:

مخاطب شاعر، همه‌ي افراد قبيله هستند، از اين جهت، زبان شاعر، به لحاظ قالب واژگاني، همان زباني است كه مردم پيرامونش با آن سخن مي‌گويند و نيازهاي روزمره خود را به وسيله آن زبان بيان مي‌كنند. اما همين واژگان و الفاظ هنگامي كه براي بيان دغدغه‌هاي ناخودآگاه جمعي از سوي شاعر به خدمت گرفته مي‌شود، در چينش متفاوتي قرار مي‌گيرند و از زبان ابزاري به زبان ادبي تبديل مي‌شود. علت اين تغيير، يك بازي تفنني در زبان نيست، بلكه به ضرورت بيان چيزهايي هست كه با زبان معمولي و حتي با زبان علمي نمي‌توان آن را بيان كرد. به تعبير ديگر، زبان شاعر صرفا زباني علمي نيست، بلكه بيشتر زباني عاطفي- ادبي است.

 

فصل دوم، شريعتي شاعر قبيله

با اندكي تسامح، به‌ويژه با پذيرفتن تغير نام قبيله از  قبيله‌‌اي نژادي به قبيله‌اي ايدئولوژيكي، مي‌توانيم ويژگي‌هايي كه براي شاعر قبيله بر شمردم، همآنان را در كلام و گفتمان شريعتي ببينيم.

تقسيم بندي دوست و دشمن در قبيله، جاي خود را به تقسيم بندي حق و باطل در ايدئولوژي مي‌دهد. كتاب «حسين وارث آدم»، «تشيع علوي و تشيع صفوي» را مي‌توان به عنوان نمونه‌هايي قدرتمند اين تقسيم بندي نام برد. آيا در زمانه‌ي ما چنين رويكردي پاسخگوي حل مشكلات ما خواهد بود؟ در اينجا البته سوء تفاهم ديگري هم مي‌تواند پديد آيد كه متاسفانه تا حدودي هم پديد آمده. اين سوء تفاهم عبارت از آن است كه مخاطب شريعتي، به‌جاي آنكه به گوهر حق و باطل در نهاد بشري توجه كند، اين مسئله را بيشتر معطوف به اشخاص و جريان‌هايي كرد كه برخي به‌حق هستند و برخي بر باطل. و در فرجام،  مضمون حق و باطل، در نگاه بسياري از مخاطبان شريعتي، تا حدود زيادي، مضمون دوست و دشمن را هم در خود پرورش داد.  اين رويكرد در جغرافياي زماني خود شايد گريز ناپذير بود. اما اينكه در زمانه‌ي ما هم گره‌گشا باشد جاي تامل دارد.

 شريعتي، به تمامي وجود، دغدغه‌ي مردم، محرومين، و مستضعفين را دارد.  يعني به‌گمان من گرايش سوسياليستي شريعتي به دين، صرفا پيروي از مد روز نبود، بلكه يك دغدغه‌ي وجودي بود كه مي‌توانست رنج ديگران را در خويش تجربه كند. و اين ويژگي، از آن شاعر قبيله است نه از عالِم. شايد همين ويژگي بود كه شريعتي، ابوذر‌ها را به ابن سينا‌ها ترجيح مي‌دهد.

كار سترگ ديگري كه شريعتي انجام داد، و باز هم از همان نوعي است كه شاعر قبيله در ارتباط با نياكان قبيله انجام مي‌دهد، باز خواني شخصيت‌هاي اسطوره‌اي، اما در چارچوب قبيله‌ي ديني (يا قبيله‌ي ايدئولوژيكي) بود. در اين بازخواني‌ها، البته به واقع بودگی تاریخ دینی چندان اهمیتی نمی داد بلکه ذهن مخاطب را به بیشتر به حقیقتی معطوف می کرد که باید می بود و باید پدید می آمد اما پدید نیامده و تحقق نیافته است. درست از همین جا است که زبان سمبلیک، شاعرانه و نمادین را، جایگزین زبان مستند تاریخ نگاری علمی می کند. اتفاقی که در این رویکرد پدید می آید این است که ذهن مخاطب را از توجه به گذشته ی واقعی، معطوف به آینده ای آرمانی می کند. در این پردازش تازه، به ويژه مي‌توان از بازخوانی شخصیت هایی همچون«علي»، «فاطمه»، «حسين» و «زينب» ياد كرد.

همچنين، زبان گزنده و طعن كارساز شريعتي نسبت به مخالفان اين ايدئولوژي بازخواني شده، نه تنها از «هجا»ي شاعر قبيله كم نمي‌آورد بلكه بسيار  قوي‌تر و براتر از آن است.

اين‌ها به گمان من عمده‌ترين مضاميني بودند كه مخاطبان شريعتي، مي‌نيوشيدند و كلام اين شاعر قبيله را با جان و روان خود در مي‌آميختند. چرا كه ما مخاطبان شريعتي، پيش از آمدن او، انگار قبيله‌ي خود را گم كرده ‌بوديم، مانند كساني كه وطن خويش را گم مي‌كنند.

با اين همه شريعتي، گذشته از دغدغه‌هاي جمعي كه در نوشته‌هايي به‌نام اجتماعيات و اسلاميات تجلي يافته، همچنين شريعتي شاعر «انسان تنها» هم هست. اگرچه آن «تنهايي» كه او براي خويش مي‌سرايد با آن «تنهايي» كه ديگران براي خويش متصورند تفاوت بسيار دارد، اما به‌هرحال واگويه‌هاي شريعتي در كويريات، به گونه‌اي است كه انگار هركسي مي‌تواند خويش را در آن واگويه‌ها پيدا كند.

 

فصل سوم، عبور نگاه ما از ايدئولوژي به تراژدي

منظورم از «ما» بيشتر كساني هست كه مخاطبان مشتاق شريعتي بوديم. واقعيت اين است كه روزگار شريعتي براي ما، روزگار نبرد ايدئولوژي‌ها هم بود و اگر چه نبرد، به هرحال هنوز هم هست، اما گويا اين نبرد، امروز براي اغلب ما وجهي تراژيك پيدا كرده است.

از اين نگاه، عمده‌ترين وجه تمايز ميان ايدئولوژي و تراژدي،‌ شايد اين باشد كه در تراژدي، آدمي از مرزهاي حق و باطل، و از خط كشي‌هاي ارزش گذاري شده‌ با عنوان‌هاي ديني، و درست و نادرست‌هاي ايدئولوژيكي، عبور مي‌كند و انسان را ـ اعم از دوست و دشمن را و مخالف و موافق را- نه در گرو دين و مذهب و ايدئولوژي، بلكه در پنجه‌ي تقديري سهمگين مي‌يابد كه دوست و دشمن را به‌بازي گرفته و هزار گونه مصيبت و برادر كشي و خويشاوند كشي را براي آدميان رقم مي‌زند.

‌ هزينه‌ي اين عبور البته كم نبود، كم نيست. اغلب ما هنوز از نگاه كردن به پشت سر خويش هراسانيم، از ديدن واقعيت كنوني نيز گريزان هستيم. ما از ميان كشته‌هاي بسياري عبور كرديم تا به‌اينجا رسيديم. با اين‌همه، انگار حالا و در اين حال و هوا، شاعري نداريم كه اين وجه تراژيك زندگي‌ما را بسرايد و بر ملا كند. شايد همين باشد كه از سه ميراث شريعتي كه اجتماعيات و اسلاميات و كويريات بود،‌ تسلاي رنج‌هاي خويش را در كويريات جستجو مي‌كنيم. و شريعتي امروز نه شاعر قبيله،‌ بلكه تنها شاعر تنهايي‌هاي ما شده است. اگر چه این گمانه هم دور نمی نماید که بخشی از جامعه ی ما شاید در آینده ای نه چندان دور، واگشتی دوباره به سوسیالیزم دینی داشته باشد و شاید این بار بتواند آن را بشناسد.

علی طهماسبی

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید