با اينكه اين را خودم هم مي‌دانستم، اما انگار عادت كرده بودم كه مدام از خدا برايت بگويم، و تو هم مدام ابرو درهم مي‌كشيدي، حتي يادم هست جايي نوشته بودم كه:

«اگر روزي فهميدي ميان خدا و حقيقت فاصله افتاده، به كدام سو خواهي رفت؟»

بعد انگار خودم از اين حرف يادم رفته بود، باز افتاده بودم به تكرار همان حرف‌هاي پيشين.  مثل كسي كه زور مي‌زند چرخ دنده‌هاي ساعت بزرگ و عتيقه‌اي را بر فراز برج بلند شهري آشوب زده به حركت درآورد غافل از اينكه چرخ دنده‌ي اصلي كه هيچكس زورش به آن نمي‌رسد، هرز شده است.

 حالا بعد از اينهمه تلاش و سر به‌سنگ كوبيدن، مي‌بينم تو راست مي‌گفتي، در گمانه ی مردم ما، خدا آن نیست که می گفتیم، خداي شهر ما خواستِ قدرت و دولت شده است، «خدایی شده نزد گمان مردمان» خدایی که هر کسی مي‌تواند او را به هرشكلي كه بخواهد در آورد، بستگي به منافع شخصي و گروهي و مراتب اجتماعی دارد. بستگي به ذوق و سليقه‌ي افراد دارد.

 بعد مي‌بيني در اين شهر، به تعداد گروه‌ها خدا پديد مي‌آيد، به تعداد آدم‌ها خدا شكل مي‌گيرد. هركسي هم خداي خودش را تنها خداي بر حق مي‌شمارد و هركسي با خداي خوش حرف مي‌زند، راز دل می کند، بعد هم خدا را راضی می کند تا از اعمال این بنده ی درگاه پشتیبانی کند.

در این گمانه ها، می توان به نمایندگی از سوی او مردم را دست آموز خویش کرد، می توان با تكيه به این خدا، خود را سوگلي آفرينش دانست. می توان با نام این خدا كه همه‌ي عالم از اوست، صاحب دولت و قدرت شد. می توان با اجازه‌ي این خدا که خودش خيرالماكرين است دروغ مصلحتي هم گفت، مي‌توان با یاری جستن از او دهان دیگران را هم بست، حق ديگري را هم ضايع ‌كرد. مي توان به ياري اين خداي لطيف و مهربان روي گردن ديگران هم سوار شد.

حالا آن سخن داستايفسكي را مي‌توانم وارونه هم بخوانم، بعيد مي‌دانم كه فراموشت شده باشد. همين چند دهه‌ي پيش بود كه حرفش بر سر زبان‌ها افتاده بود كه:

«وقتي خدا نباشد، هر كاري مجاز است»

احتمالا داستايفسكي اين روي سكه را نخوانده بود كه وقتي هم خدا به‌اين گونه باشد كه در شهر ما هست، هر كاري و هر جنایتی نه تنها مجاز كه مشروع و مقدس هم هست.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید