پیش‌ترها که هنوز عشق را فراموش نکرده بودیم، برای نوروز، چیزکی می‌نوشتم از آرزوهای بزرگ. امیدوار بودم که تاج افتخارِ دروغزنی به آتشِ شب‌های چهارشنبه سوری افکنده شود. آرزو می‌کردم بچه‌های خیابانی سر پناهی امن داشته باشند، زمینه‌ی رشد انسانی پیدا کنند، سواد و صنعت بیاموزند. می‌گفتم چنان شود که در بهاران دیگر آزادگان سرزمینم به بند و زندان نباشند، غول‌های زمین‌خوار در این ولایت مهار شوند که طبیعت را از این ویران‌تر نکنند، آرزو داشتم که فقیهان اسلام اندکی هم درس اقتصاد می‌خواندند تا رابطه‌ی میان انتشار اسکناس‌های بی پشتوانه را با مفهوم "ربا" فهم کنند. آرزو می‌کردم که دروغ و دشمنی و فقر از آمدن نوروز شرمگین شوند.

بسیار آرزوهای دیگر هم داشتم که در طلیعه‌ی سال نو همه را در قدم باد صبا و نوروز فرش می‌کردم تا بعد بتوانم از تاب بنفشه و چشم نرگس حکایت‌ها سر کنم، اما نشد که نشد.

حالا نوروز از راه می‌رسد و ما پلاسیده‌تر و دژم‌تر و غارت‌شده‌تر از سال‌های پیش. مسئله تنها غارت ثروت‌های ملی، یا فرو رفتن پول ملی در منجلاب تورم نیست، مسئله‌ی مهم‌تر حس نا امیدی در جماعت انبوهِ وامانده است، و آن روی دیگرش، فروپاشی اخلاقی،

نوروز از راه رسیده، و بسیاری از ما مردمان اسیر بغض و کینه و نفرت به وضع موجود. حالا دلقک‌های چندش آورِ حکومتی زور بزندند تا در این برزخ ما بخندانند!! مگر می‌شود؟

یک جبارِ دیگر هم تازگی‌ها سر بر آورده که هم گریبان حکومت را می‌گیرید هم گلوی ملت را می‌فشارد هم قبای سبز زمین را تیره و تار می‌کند، تغییرات آب و هوایی و خشکسالی را می‌گویم که اندکی آنسو تَرَک به انتظارمان هست.

گفتم برترین مسئله‌ی ما شاید نا امیدی انبوهی از جماعت وامانده در این سرزمین باشد. نه تنها نا امید از احزاب و گروها و علما، حتی نا امید از خدا و قدیسین، بی‌ربط هم نیست وقتی انواع بانک‌های ریز و درشت نام‌های مقدس و قدیسین بر تابلو خود نقش می‌کنند و اموال مردم را به یغما می‌برند، چه آبرویی برای قدیسین می‌ماند؟

اما نا امیدی را از دو منظر می‌توانم مورد تامل قرار دهم، اول همین است که می‌بینیم، مردمی فرو مانده در ابتدایی‌ترین مسائل خویش، فحشِ بی‌حاصل بر لب و شهوتی برای انتقام در دل که انگار با همین فحش‌ها می‌خواهند به خود ارضایی برسند. این نا امیدی البته جز تخریب خود و جامعه راه به جایی نمی‌برد.

منظر دیگر که شاید بسی نجات بخش باشد، به خود آمدن و ایمان به خویشتنِ خویش است، تا وقتی حسرت فراق نجات بخشی غیر از خویشتنِ خویش بر زبانمان یا در پستوخانه‌ی ذهنمان پرسه زند به خود ایمان نمی‌آوریم. فرقی نمی‌کند که یک فرد باشیم یا یک قوم یا یک ملت. فرقی نمی‌کند که نجات بخش فلان قدیس باشد یا فلان سیاستمدار یا فلان گروه، گمانم باید این حسرت را به آتش افکنیم، این زردی را به او بسپاریم و بسوزانیم تا ریشه در اندیشه‌ی خود پیدا کنیم، تا برای عبور از این بحران، اراده‌ی اعجازگر خود را باز آفرینی کنیم.

اراده‌ی نجات و عبور از بحران البته نیازمند دقیق‌تر اندیشیدن و با صداقت سخن گفتن و صبوری و شجاعت هم هست، پرهیز از پرگویی‌ها، خود داری از داوری‌های عجولانه، و برکنار نگهداشتن خویش از بسا چیزهای دیگر که هوسناک است و به بی‌راهه می‌برد.

گمانم این است که اگر از دل این نا امیدی، ایمان به خویش را برویانیم، می‌توانیم از این بحران عبور کنیم. دوست داشتم امسال این گونه به شما تبریک و به نوروز خیر مقدم بگویم

12/23/ 1397- مشهد