سوره‌ی کهف/ بخش دوم: اشاره‌ای به روایت مسیحی از اصحاب کهف[1]

 

ظهور مسیحیت، حدود سیصد سال پس از روزگار اسکندر بود. در این دوران به دلیل سطله‌ی رومی‌ها بر سرزمین‌های سوریه و فلسطین و اسرائیل، اقوام این مناطق و از جمله یهودیان، با فرهنگ لاتین (یونانی – رومی) نیز اشنایی یافته بودند. مسیحیت، تا اوائل قرن چهارم میلادی در سال‌های 310 میلادی که کنستانتین به مسیحیت گرائیده بود و رم رسما آیین مسیحی گرفته بود، اندک اندک اختلاف نظرهایی جدی هم در باره‌ی عیسی مسیح میان رهبران کلیساها افزایش یافته بود که جدی‌ترین آن را در اوایل قرن پنجم میلادی دانسته‌اند

نسطوریوس اسقف قسطنطنیه بر این اعتقاد بود که نمی‌توان برای مسیح ماهیتی الهی در نظر گرفت و نمی‌توان او را فرزند خدا دانست. سرانجام در شورای عمومی سوم که در شهر افسس[2] به سال 431 میلادی تشکیل شده بود اکثریت رای داده بودند که می‌توان مریم را مادرِ خداوندخواند و مسیح را پسر خدا. این رای علیه کلامِ نسطوریوس و هواداران وی بوده است که عیسی مسیح را فرزند خدا نمی‌دانستند و همچنین واقعه‌ی به صلیب کشیده شدن عیسی را باور نداشتند.

در آن روزگار نسطوریوس به جرم بدعت، تکفیر شده از مقام خود خلع و از شهر خود قسطنطنیه تبعید گردید، حتی نوشته‌اند که امپراطور تئودوسیوس دوم[3] که قبلا از او حمایت می‌کرد از ترس تکفیر، حمایت خود را از وی دریغ نمود و شاید تا حدود دویست سال بعد که روزگار بعثت پیامبر ما بود کسی جرات آن را نداشت تا آشکارا رای شورای افسس را باطل بشمارد و بی‌آنکه نامی از نسطوریوس آورده باشد کلام آن تبعیدی را تایید کند. در مقدمه‌ی همین سوره‌ی کهف به این آیه اشاره شده بود که:

و انذار به آنانى كه گفتند: خدا فرزند اختیار نموده.

دانشی نسبت به آنچه می‌گویند ندارند . پدرانشان هم نمى‏دانستند. سخنى بس بزرگ از دهانشان بيرون مى‏آيد، جز دروغ چيزى نمى‏گويند[4]

اگرچه در این آیه نامی از مسیح و مریم برده نشده، اما به هرحال ماجرای شورای افسس و رای آنان در باره‌ی مریم و مسیح، یکی از مصداق‌های آشکار مربوط به این آیه است. برخی مصداق‌های دیگری از این آیه را در بخش پیشین(مقدمه) به اشاره نوشته بودم.

بیست سال پس از ماجرای شورای افسس و برکناری و تبعید نسطوریوس، سالِ تولد نویسنده و شاعر مشهوری است به نام یعقوب ساروقی که به مقام اسقفی هم رسید. او را به سبب ذوق سرشار شاعرانه‌اش "چنگ روح" و "نی خداوند" می‌خواندند.[5]  نقل است کهن‌ترین روایتِ مسیحی از اصحاب کهف به نام هفت خفتگان[6] که به زبانِ سریانی سروده‌ شده بود، منسوب به وی است.[7] همچنین در تایید اینکه مریم مادر خدا است نیز آثاری به او نسبت داده شده است.[8]

بدیهی خواهد بود که روایتِ مسیحی از اصحاب کهف، با روایتی که قرآن از آن داستان آورده تفاوت‌هایی داشته باشد. این تفاوت‌ها نه تنها در معنای قصه بلکه در صورت ظاهر آن هم وجود دارد. دو مورد مهم از این تفاوت ‌ها عبارتند از:

 1- در روایت مسیحی نام جوانانی که به غار پناه بردند و زمانِ آنان مشخص است. مطابق آن روایت آنان در روزگار زمامداری دقیانوس(Decius) حدود سال 250 میلادی به غار پناهنده می‌شوند و دویست سال بعد بیدار می‌شوند. بنا بر این زمان بیداری آن خفتگان مقارن با زمامداری تئودوسیوس دوم  در بیزانس است[9] که شورای افسس را تدارک نموده بود و ظاهرا علاقه‌ی زیادی به مباحث الاهیات و نجوم نیز داشته است.[10] همچنین این نکته نیز قابل تامل است که تاریخ تولد راوی قصه‌ی هفت خفتگان را سال 451 نوشته‌اند یعنی یک سال پس از مرگ تئودوریوس. مطابق این گزارش، راوی قصه، خود شاهدِ  بیدار شدن اصحاب کهف نبوده است اما فضا سازی قصه به‌گونه‌ای است که همه‌ی اتفاقات از آغاز تا انجام در شهر افسس واقع می‌شود. در حالی که مطابق گزارش تاریخ مستند، مقر فرمانروایی دقیانوس رم بوده است نه شهر افسس.[11]

اما در روایتِ قرآن تاریخ پناه بردن آنان به غار و تاریخ برانگیخته شدنشان مشخص نیست، و همچنین هیچ نامی از امپراطور و از آن جوانان دیده نمی‌شود. برداشتن قید نام و زمان آیا معنایی اسطوره‌ای و رمزی به داستان نمی‌بخشد؟

2- در روایت مسیحی، خفتگان پس از بیدار شدن و آگاه شدن مردمان از حال آنان، با اسقف شهر و امپراطور و مردم گفت و گو می‌کنند و سپس از دیدها پنهان می‌شوند. این تصویر یاد آور برخاستن مسیح از مردگان و سخن گفتن با مریم مجدلیه و دیگر حواریون نیز می‌تواند باشد. در حالی در قرآن هیچ نشانی از گفت و گوی آنان با زندگانِ بیرون از غار نیست.

توضیح مطلب را این‌گونه می‌توانم بگویم که دکیوس یا همان دقیانوس که نامش در روایت مسیحی آمده، اگرچه حدود دو سال بیشتر در مقام امپراطوری نبود اما به گزارش تاریخ در همین دو سال وحشتناک‌ترین و سخت‌ترین مجازات‌ها را علیه مسیحیان به اجرا در آورد. مورخین از ستم فراوان او به مسیحیان یاد کرده‌اند.[12]بنا بر این در میان همه‌ی امپراطوران ضد مسیحی، دکیوس می‌تواند در خاطره‌ی جمعیِ مسیحیت نمادِ همه‌ی آن امپراتوران ضد مسیحی شمرده شود.[13] همچنین تئودوسیوس دوم که دویست سال بعد می‌زیست و در میان امپراطوران بیزانس ظاهرا بیشترین علاقه را به مباحث الاهیات مسیحی داشته و در افسس هم بوده می‌توانست برای شاعری که راوی داستان خفتگان بود نمادِ روزگارِ آزادی و بیداری و رشد مسیحیت شمرده شود به ویژه آنکه راوی اهل همان شهر افسس بود.

با این مقدمه می‌توان گفت که بسی محتمل است که شاعرِ خوش ذوق افسس که چنگ روح و نی خداوند دانسته شده، نمایشنامه‌ای دلپذیر در عرصه‌ی ادبیات دینی پدید آورده است که هم رنج‌های روزگارانِ گذشته‌ی مسیحیت را نشان دهد و هم نمونه‌ی دیگری در مورد برخاستنِ مسیح از مردگان باشد. به تعبیر دیگر، داستان بیدار شدن هفت خفتگان و بیرون آمدن از غار، ممکن است الهام گرفته از داستان مسیح و برخاستنش از مردگان هم باشد.

مطابق آن روایات که در انجیل‌ها آمده، مسیح را پس از پایین آوردن از صلیب در مقبره‌ای می‌گذارند و با تخته سنگی بزرگ راه ورودی آن را سد می‌کنند. اما پس از سه روز که مریم مجدلیه به‌قصد زیارت یا حنوطِ جسد مسیح آنجا می‌رود، مسیح را نه در گور بلکه در بیرون از آن زنده می‌یابد. در این دیدار، مسیح مریم را مخاطب قرار می‌دهد و پیامی را از طریق او برای حواریون می‌فرستد. و پس از آن نیز چندین بار نزد شاگردان خود ظاهر می‌شود و بی آنکه کسی بتواند او را لمس کند ناپدید می‌گردد.[14]

این روایات به گونه‌ای بیان شده که انگار آنچه را مریم مجدلیه و شاگردان مسیح مشاهده نموده‌اند، شبحی از عیسی مسیح است که اسیرِ جسم مادی نمی‌باشد. ظاهرا در آموزه‌های مسیحیت، رستاخیز و برخاستن از مردگان اگرچه به صورت جسمانی هم مطرح شده است اما منظور جسمی آسمانی است که با جسم مادی زمینی بسیار متفاوت است.[15]

به روایتِ کتاب اعمال رسولان، عیسی مسیح تا مدت چهل روز به‌طور اتفاقی بر حواریون خود ظاهر می‌شد و آنان را به روح‌القدس تعلیم می‌داد. به نقل همان کتاب وی پس از چهل روز به آسمان برده شد، این واقعه را کتاب اعمال رسولان این‌گونه نقل می‌کند:

وقتی که ایشان(شاگردان) همی نگریستند، بالا برده شد و ابری او را از چشمان ایشان در ربود.[16]

از این پس شاگردان مسیح که به روح‌القدس تعلیم داده شده بودند و شاهدانِ مسیح شمرده می‌شدند به عنوان رسولان وی نام گرفتند و از همان اختیاراتی برخوردار شدند که قبلا عیسی مسیح از آن برخوردار بود مانند شفا دادن لنگ و برخی معجزات دیگر

مطابق این روایات، برای عیسی مسیح دو اتفاق مهم پس از مصلوب شدن پیش آمد، یکی برخاستن از مردگان و ظاهر شدن‌های ناگهانی در جمع شاگردان یا در نزد اشخاصی که پیرو او بودند، دوم صعود به آسمان بعد از چهل روز و به ملکوت خدا پیوستن. این هر دو مورد را در داستان هفت خفتگان هم می‌بینیم البته با تفاوت‌هایی در زمان و مکان و برخی تفاوت‌های جزئی دیگر.

احتمالا این داستان برای آن بیان شده است تا تاکیدی و تاییدی باشد برای فرا رسیدن رستاخیز، پیروزی ملکوت در برابر ملک و زندگیِ پس از مرگ. بنا بر این چندان دور نمی‌نماید که داستان برانگیخته شدنِ هفت خفتگان در میانِ مسیحیان، از یک سو اشاره به وقایع و رنج‌هایی باشد که مسیحیت در قرن‌های نخستین میلادی با آن مواجه بوده و از سوی دیگر تمثیل دیگری از همان برخاستنِ پیروانِ مسیح از عالمِ مردگان باشد.

اتفاق نسبتا ناخوشایندی که در ارائه‌ی این‌گونه داستان‌های نمایشی پدید می‌آید یکی هم این است که نسل‌های بعدی ممکن است اجزای قصه‌ی عبرت‌آموز و نمادین را بر نوعی واقع‌بودگی عینی حمل کنند یا نمادهایی را که به وقایع بزرگ و پیچیده‌‌ای راه می‌برد نه به عنوان نماد بلکه همان را به عنوان اصل واقعه تلقی کنند  آنگاه مثلا به زیارت غاری بروند که نویسنده‌ی داستان برای نمایشنامه‌ی خود انتخاب کرده بود. همچنین دور از ذهن نخواهد بود که بعدها این داستان در نزد بسیاری از مؤمنانِ معجزه دوست یا کشیشان معجزه ساز به عنوان یک واقعه‌ی عینی و مستند تاریخی شمرده شود.

مشهد: 23/4/1392



[1] - آقای جلال ستاری در کتاب پژوهشی در قصه‌ی اصحاب کهف، به روایت مسیحیِ این قصه نیز اشاره‌ای مفید و مختصر داشته‌اند، اما آنچه من در این بخش نوشته‌ام از منظری متفاوت است در عین حال نوشته‌ی ایشان و اشاره به برخی منابع در آن کتاب، ایده‌ی این بخش را که در اینجا آورده‌ام بی سبب نبوده است. از این جهت دوست دارم همین‌جا به ایشان ادای احترام کنم

[2] - afasos

[3] - Theodosius

[4] - کهف، آیه‌ی 4 و 5

[5] - Wikipedia.org/wiki/Jacob_of Serugh

[6] - در برخی روایات مسیحی به جای هفت از عدد هشت استفاده شده است نکاه کنید به : جلال ستاری، پژوهشی در قصه‌ی اصحاب کهف، روایت مسیحی

[7] - پاورقی 5 ، 6 و : http://en.wikipedia.org/wiki/Seven_Sleepers

[8] - http://orthodoxwiki.org/Jacob_of_Serugh

همچنین نشانه‌هایی در میانه هست که انتساب روایتِ اصحاب کهف به شاعر شهر افسس را تایید می‌کند. از جمله اینکه در آن روایت، بیدار شدن آن خفتگان را به روزگار تئودوسیوس نوشته‌اند که تقریبا همزمان با تولد یعقوب ساروقی است بنا بر این داستان مزبور نمی‌توانسته قبل از وی پدید آمده باشد.

[9] - http://en.wikipedia.org/wiki/Theodosius_II

[10] - دایرة‌المعارف مصاحب، ذیل نام تئودوسیوس دوم

[11] - http://www.roman-empire.net/decline/decius.html

[12] -  ویل دورانت/تاریخ تمدن، ترجمه‌ی پارسی، جلد سوم ، قیصر و مسیح، صفحه‌ی 734

[13] - در اینجا واژه‌ی نماد را به معنای دقیق کلمه آورده‌ام همان که در داستان شیخ صنعان توضیح داده بودم

[14] - انجیل یوحنا باب بیست و یکم

[15] - کتاب اول قرنتیان، باب 15

[16] - کتاب اعمال رسولان، باب اول.