حرفی برای دوستان

 

اولین بار بود که یارانی مثل رؤیاهایم از سالگرد تولدم گفتند. چند روز پیش هم دوستانی در اینجا و به همین مناسبت به دیدارم آمدند، بسیار صمیمانه و برخی به رسم عادت. شاید از روی فیس بوک سالگرد تولد مرا فهمیده بودند. همین سبب شد که نگاهی گذرا به پشت سر کنم، کجا بودم؟ کجا آمدم؟ چگونه بود این راه پر سنگلاخ؟

 

روزگار کودکی‌ام را به یاد می‌آورم که با طبیعت، جانی یگانه داشتم. همان طبیعت بودم، با چند پروانه‌ی خوش و خط خال مدام میان بوته‌ها و گل‌ها و دامنه‌ی سبز دشت و کوه، گشت و گذار داشتم. از کشتار آدمها به دست یکدیگر چیزی نمیدانستم، بوی باروت و سلاح جنگی را نمی‌شناختم، برایم جعبه‌ی مداد رنگی خریده بودند با یک دفتر چهل برگ. رنگ سرخ را با شقایق می‌شناختم، نمی‌دانستم که در میانسالی باید بر جنازه‌ی حسین برازنده و مجید شریف هم نماز بخوانم. بر مزار هاله و هدا بنشینم، قتل‌های زنجیره‌ای را در خواب‌هایم مرور کنم.

 

چه خبر داشتم که روزگاری دیگر باید از میان کشته‌های جنگ هشت ساله و اعدام‌های دسته جمعی عبور کنم؟ این سال‌ها را با مدادهای رنگی کودکی نمی‌توان نقاشی کرد.

 

وقتی که هنوز ده دوازده سالی بیشتر نداشتم باز هم انگار بخشی از طبیعت بودم، عقاب‌ها را دوست داشتم. بی آنکه راه‌های پر پیچ و خم دره‌ای را طی کنند از قله‌ای به قله‌ی دیگر می‌رفتند، شاید همین بود که در رؤیاهایم گاهی عقاب می‌شدم، سبک‌بال در پهنه‌ی آسمان، از چکادی به چکادی دیگر، آن روزها هیچ نامی از زندان و سلول انفرادی در ذهنم نبود. حتی نمی‌دانستم که در همان روزها که مثل همین روزها بود حسین فاطمی را هم تیر باران می‌کنند.

 

چند گامی یا بگو چند سالی بعد، نوجوانی از راه رسیده بود، هنوز هم از فاجعه خبر نداشتم که غزل‌های عاشقانه می‌سرودم و ترانه می‌خواندم. انگار بز کوهی شده بودم که در فصل بهار به شادمانی جست و خیز می‌کند. گمانم برای هرکس دیگری هم همین گونه‌ها است که همیشه حسرت روزگاران گذشته را دارند.

 

من و فاجعه، پا به پای هم پیش می‌آمدیم، اما انگار کاری به کار هم نداشتیم. شاید از این جهت که هنوز هم عین طبیعتی بودم که بر خودش آگاه نیست.

 

ناگهان که نه، اما اندک اندک اتفاق سهمگینی در شرف تکوین بود. مثل بخشی از داستان هبوط. مواجهه‌ای مبهم با واقعیتی پیچیده و گنگ. مثل مواجهه‌ی جانوری باهوش که به یک چیز تازه و عجیب چشم می‌دوزد

 

این را حالا می‌فهمم که واقعیت زندگی انسان، با طبیعت محض فاصله پیدا می‌کند. طبیعت انگار دور زنان و دور زنان خودش را تکرار می‌کند. زمانِ طبیعی، بیشتر زمانی دوٌار است، تغییراتی بسیار به کندی در هزاره‌ها دارد، و شاید بدون آگاهی از خویش. اما در واقعه‌ی هبوط است که تاریخ انسان از تاریخ طبیعت جدا می‌شود. من دشت سبز و خرمی را سراغ دارم که عین طبیعت است و کهن سال مردی نام آن را جنت البقر و الحمار نامیده بود.

 

برای دخترم نوشته بودم که زندگیِ آدم، تکرار خودش نیست، ادامه‌ی خویش است. آدم چه پای از دایره‌ی غریزه فراتر بگذارد و چه نگذارد، دیگر نمی‌تواند به تولید نسل بسنده کند. برای زندگی نیاز به تولید فرهنگ و هنر هم دارد. همین فرهنگ و هنر است که پلشتیِ دشمنی‌های کور و قدرت‌ طلبی‌های مبتنی بر غریزه را رسوا می‌کند تا جهانی آبادتر و مهربان‌تر بیافریند

 

این‌گونه فهمیده‌ام که عیسی تکرار موسی نیست، ادامه‌ی اوست، محمد نیز تکرار آن دو رسول نیست، ادامه‌ی آنان است. از فردوسی و عطار و مولوی و حافظ بگیر تا بسیاری از نویسندگان و هنرمندان که امروز گوشه‌ گوشه‌ی این جهان هستند، همه ادامه‌ی همان رسولانند نه تکرار آنان. و می‌بینی آن‌ها که می‌خواهند خود را تکرار محمد جلوه دهند به چه مخمصه‌ای و مضحکه‌ای گرفتار شده‌اند؟

 

وقتی تاریخ آدم از تاریخ طبیعت جدا شد، چیزی به نام تراژدی زندگی هم پدید آمد. یکی قابیل شد و دیگری هابیل. هر کدام هم تاریخ ویژه‌ی خود را می‌سازند. تاریخ یکی انباشته از تجاوزها و کشتارها می‌شود و تاریخ دیگری بیان تراژدی انسان بودن در برابر قابیل.

 

با این رویکرد است که می‌گویم تنگ‌نظری‌ها، خود خواهی‌ها و جاه طلبی‌ها که سبب خصومت‌ها و کشتار‌ها در جامعه‌ی انسانی شده و می‌شود، تاریخِ دین و فرهنگ و هنر نیست، تاریخ انسانِ گرفتار در چنبره‌ی غریزه‌ی کور و کر است. تاریخ بخشی از انسان است که هنوز هبوط را تجربه نکرده.

 

نویسنده و هنرمند با این تراژدی بزرگ مواجه است که می‌خواهد خون هابیل را به بردارش قابیل بشناساند.

 

ملولتان نکنم، آنچه نوشتم اشاره‌ای گذرا بود از دغدغه‌هایم و بسا پرسش‌های بزرگ که در این آغاز کهنسالی مدام اندیشه‌ام را به چالش می‌خوانند، پاسخی هم برایشان ندارم. و دریغ دارم که در برابر آن پرسش‌های بزرگ، پاسخ‌هایی حقیر و  مسخره بگذارم.

 

با مهر و سپاس: علی طهماسبی