روز پدر

 من این آیه‌ها را از دفتر و کتاب نخوانده بودم. قصه‌ی فاطمه دختر یار احمد را که در «مثل بهت‌آباد» نوشته بودم، قصه‌ای برگرفته از خیال نبود. «عروس تنگ غروب» هم مثل آن دیگر نوشته‌هایم عین واقعیت بود. اما تو انگار بیشتر دل به نثر و ادبیات نوشته‌ام سپرده‌ بودی بی‌آنکه حواست به پای فاطمه باشد و بی آنکه بفهمی چرا با این همه امکانات درمانی که در این ولایت هست پای او همانطور لنگ و بی قواره مانده و اندیشه های وحشی و غریبش همانطور مکتوم و ناگفته، و بی آنکه بدانی همه‌ی دختران آن آبادی که هم‌سن و سال فاطمه بودند حالا بچه‌دار هم شده‌اند، خواهر کوچکتر فاطمه هم همین سال پیش به خانه‌ی بخت رفت. برادر کوچکترش هم چند روزپیش داماد شد. فاطمه هم به‌هرحال با همان پای لنگ و بی‌قواره‌اش باید در عروسی شرکت می‌کرد. خواهر داماد اگر باشی می‌فهمی که باید رقصی هم در میانه میدان کنی، اما او باید به گوشه ای کز کرده باشد که چندان به چشم این و آن نیاید.

 منهم انگار می‌رفتم که فاطمه را فراموش کنم و عزم کرده بودم که به مناسبت روز پدر چیزی بنویسم. از آسمان که پدر بوده و زمین که مادر بود یادی کنم. و بعد از ابراهیم بنویسم که چرا پدر امت‌ها لقب گرفته، و اینکه چه تفاوتی هست میان این کهن الگوی های دینی و اسطوره‌ای با انواع پدران دیگر و اینکه چرا و چگونه این اسطوره‌ی‌های کهن از "آسمان" به ابراهیم و از او به علی رسید و بعد هم شرحی باید می نوشتم که چرا این گونه کهن الگوی‌های دینی ابزار دست نظام های پدر سالار می شود. شروع به نوشتن هم کرده بودم که در میانه‌ی راه فاطمه با همان پای لنگ و پاکتی به دست از گرد راه رسید تا قاصد عروسی برادرش باشد. و من از نوشتن بازماندم.

 باز هم مثل همیشه، حرفی بر زبان نداشت مگر سلامی به زهرخند که انگار به تکلیف باید بگوید. چادر سیاه و کهنه‌اش هنوز غبار آلود راه درازی بود که از روستا تا شهر آمده بود. می‌خواستم از احوالش بپرسم، شرمم آمد. نگاه غریب و ملامتگرش مهلت گفتن هیچ کلام بیهوده‌ای را نمی‌داد.

 این را هم بگویم بهت آبادی که فاطمه در آن زندگی می کند با بهت آبادی که تو در آن هستی کمی متفاوت است. آنجا زندگی باید معنای دیگری می داشت. هنوز هم ته مانده‌ی این اعتقاد انگار در خیالات وحشی فاطمه هست که همه چیز در چرخه‌ی طبیعت باید نو به نو می‌شد. چرخه ای که آسمان و زمین دست در دست هم پدید می آوردند. چرخه‌ی مدام زندگی و مرگ در همه چیز خود را باید نشان می داد. از علف ها و گل های وحشی گرفته تا موش های صحرایی، تا گرگ‌های اهلی نشده تا گله‌های گوسفند، تا آدم‌ها، تا قهرمانان افسانه‌ای، تا قدیسان اسطوره‌ای و تا منجی موعود که تا همین چندی پیش فاطمه خود را مادر او می دانست و امیدوار بود او را از خویش بزایاند.

 اگر قبول کنیم که آسمان پدر و زمین مادر است، صاعقه‌ی آسمان هم انگار بوسه های وحشی پدر بر پیکر مادرمان زمین بوده اما فاطمه می گفت «حالا زمین خاک شده، بهت آباد به خاک رفته» یعنی مرده، یعنی دروغ شده، یعنی پستان هایش شیره‌ی زندگی به‌بار نمی‌آورد، یعنی بچه‌ها از همان آغاز باید مرده به‌دنیا بیآیند. مرده بزرگ شوند، مرده عشقبازی کنند و باز بچه های مرده به دنیا آورند. در گندمزارهایش انگار مرضی افتاده که مردم هرچه می خورند سیر نمی شوند.

 در روایات هم آمده است که :

 آنگاه هفت زن در هفت تنور در هفت روز هفته نان می پزند و شما هم مدام می خورید اما سیر نمی شوید.

 بهت آباد به خاک رفته، یعنی حالا ساکنانش طلوع و غروب را نمی‌بینند، تولد و مرگ را نمی‌شناسند. گل‌های وحشی را به خاطر نمی‌آورند و هیچ دختری گیسوان خود را با آن گل‌ها زینت نمی‌دهد. آوای خداوند را هم از غلغل چشمه‌ها نمی شنوند. این است که هرچه می‌نوشند بازهم تشنه می‌مانند.

 بهت آباد خاک شده، یعنی حالا زمین آسمان را نمی‌بیند. نه آسمان عاشقانه‌ای برای زمین می‌خواند نه زمین تسلایی برای آسمان دارد. همین است که موش‌ها مزاحم هستند، گرگ ها زیادی هستند، زنده ها خطرناکند. فاطمه هم باید با داروهایی که به زور به خوردش می دهند اهلی بشود، چندان که از این ادعاهای هراس انگیز دست بردارد.

 همین بود که منهم انگار با فاطمه هم‌آوا شدم و برای روز پدر چیزی ننوشتم، وقتی تو آسمان را نبینی و عاشقانه‌های او را نشنیده باشی من از کدام پدر بنویسم؟