سگ غلامحسین 

در گیر و دار سرمای سیاه زمستان بود که غلامحسین داروی ضد انگل به گوسفنداش داد بعد حدود هفتاد تا از میش ها مردند، بقیه هم چشمانشان به رنگ سبز در آمده بود و جایی را نمی دیدند. اول فکر کرده بود این واقعه به سبب همان سرمای سیاه بوده اما دامپزشک گفته بود غلامحسین که سواد خواندن ندارد دوز دارو را چند برابر به گوسفندان داده. 

غلامحسین لاشه ی یکی از گوسفندها را که تکه تکه کرده بود برای گرگی انداخت، روز بعد متوجه شد که گرگی هم چشمانش سبز شده و جایی را نمی بیند. 

بعد از این وقایع بود که برای خبر گیری به آن ده کوره رفته بودم، گرگی که حالا چشمانش جایی را نمی دید بوی مرا فهمیده بود و در حالی که سرش را پایین گرفته بود و بو می کشید به سویم آمد. این بار مثل همیشه روی پاهایش بلند نشد تا دست هایش را روی سینه ام بگذارد، صورتش را مقابل صورتم بگیرد، و چشم در چشمم بدوزد. حالا مثل کسی که در تاریکی بالشی برای خوابیدن جستجو کند سرش را روی پاهایم گذاشت پیکرش را روی خاک یله کرد، وقتی هم که پیشانی و سرش را نوازش می کردم، از شوق مدام خود را از این پهلو به آن پهلو می کرد. 

 

سفر بعدی که به آنجا رفتم، گرگی یکی از پاهایش شکسته بود، بد جوری لنگ می زد. غلامحسین می گفت گرگی بعد از کور شدنش باز هم خود را پاسبان آنجا میدانست، به هر بوی نا آشنا یا صدای مشکوکی خیز بر می داشته تا به خطر دور باش گفته باشد، گاهی هم در این خیز برداشتن ها سرش به دیوار و ستون سر راه می خورده.

حدود دو ماه پیش رهگذر موتور سواری که فهمیده گرگی کور شده، با گرگی شوخی اش گرفته بود و در این بازی نابرابر، با موتور پای او را زیر گرفته بود.. 

گرگی هم در این یکی دو ماه خیلی لاغرتر شده بود. با این حال چند ساعتی که آنجا بودم همانطور لنگ لنگان به سراغم می آمد. 

 

دیشب به دامنه های بینالود رفته بودیم، ده دوازده نفری می شدیم. در هوای گرم خرداد کوه رفتن های شبانه، غنیمتی است. باید دو ساعتی فراز و نشیب های تند و سنگلاخ را طی کرده باشیم تا به محل مناسبی برای اطراق کردن برسیم. هنوز در نیمه ی را بودیم که ضربه ی سنگین سنگی به پایم فرود آمد.

 حالا منهم مثل سگ غلامحسین بد جوری لنگ می زنم، اگر چه گفتند شکستگی در کار نیست، آسیب عضلانی است، به زودی بهبود می یابد، با این حال در این اندیشه بودم وقتی نزد گرگی رفتم پایم را و لنگیدنم را نشانش دهم، بعد یادم آمد گرگی چشمانش نمی‌بیند.

 

 

شانزدهم خرداد 1387

 

موضوع: يادداشت هاي کوتاه ***:[: [427