آن شب‌های سرد كه شعله‌های رقصنده آتش قداستی ديگر پيدا می‌كرد پيرامونش می‌نشستيم و سرود می‌خوانديم و قديسی را می‌ديديم كه بی‌آنكه بسوزد در آن ميانه به سماع برخاسته و به‌اشارت مژده آمدن نوروزمان می‌داد كه نوروز رستاخيزِ حيات بود و ازميان برخاستنِ كدورت‌ها. حالا نمی‌دانم كه آن قديس، پيرِ مغ بوده، ابراهيم بوده يا سياوش؟. شايد هم همه باهم بودند. يعنی يكی بوده كه برای هركسی نامی آشنای حافظه ‌تاريخی‌اش داشت. داستان طور سينا و آن بوته كه در آتش بود و نسوخت هم شايد حديثِ خود موسی بوده باشد كه چندان شايستگی يافته بوده است كه از گام نهادن در آتش نهراسد و برای نجات قوم كه در مصر گرفتارندكاری كند.

 

سياوش كه از آتش عبور كند، يا ابراهيم كه به‌ميانه آتش باشد و نسوزد، برای ما نشانه‌ای از پاكیِ آنان بود تا بتوانند چگونگیِ ورود به عرصه‌ تازه‌ای را نشانمان دهند. در مناسكِ ما باورمان اين شده بود كه آتشِ مقدس، پليدی‌ها را می‌سوخت، دروغ‌گويان را خاكستر می‌كرد. اما راستگويان و درست كردارانِ پاك چيزی برای سوخته شدن نداشتند كه از اين آتش بهراسند. آن هنگام كه سياوش به‌آتش گام نهاد، به‌جای او كاوس شاه و سودابه كه به‌گمان خود دور از آتش نشسته بودند سوختند. همانگونه كه وقتی ابراهيم در آتش می‌خراميد نمرود در جايگاه خويش می‌سوخت. در داستان موسی هم عاقبت فرعون بود كه سوخت.

 

آموخته بوديم كه مناسكِ ورود به نوروز را به‌ اين گونه و با عبور از آتش به نمايش در‌آوريم. نبردِ ميانِ خير و شر چيزی نبود كه با پايان يافتن سالِ كهنه، و با ورود به‌سال نو پايان يابد اما برای ادامه اين نبرد، هراز چندی بايد خود را نيز می‌آزموديم، بايد مناسكِ ويژه خود را به‌جای می‌آورديم، بايد هرچه از دروغ و دشمنی در طول سال به جانمان نشسته بود در اين مناسك از ميان برمی‌داشتيم و گرنه چرخه طبيعت و آمدنِ بهار، به‌خودی خود نوروزِ ملت‌ها و تمدن‌ها نخواهد بود.

 

عبور از آتش خرافه نبود، بخشی از مناسكِ ورود به نوروز بود. آتش هم نماد بود، مثل همه مناسك و نماد‌های ديگر. همانگونه كه از اين منظر، داستان ابراهيم و موسی نيز خرافه نبود. دراين‌ فرهنگ، حديث ابراهيم و سياوش، مانند بسياری مضامين ديگر، برای ما ايرانيان درهم آميخته بود بی‌آنكه كفر و الحاد يا خرافه و جادو باشد.

 

ما ايرانيان به‌دلايلِ چندی اهل صلح و مدارا بوديم. با آنكه پهلوان قصه‌هامان رستم بود اما مورچه هم در اين منظومه حرمتی داشت چندان‌كه دهقان توس هم در باز آفرينی رستم از اهميت جانِ مورچه‌ای غفلت نمی‌كند. جشن‌هامان كه همان نيايش‌هامان بود همه از حرمتِ به زندگی حكايت می‌كرد. نوروز هم نمادی از رستاخيزِ حيات بود كه از گياه و جانور تا آدم، همه در آن سهمی داشتند.

 

نمادها و مناسك را افراد ويژه‌ای ابداع نمی‌كنند، انگار طراحیِ اين موارد به‌عهده روحِ جمعیِ ملت‌ها است. احتمالا به همين مناسبت است كه با دستورها و بخشنامه‌ها نمی‌توان به سادگی با آن به‌جدال برخاست. همچنين بسياری رشته‌های پيدا و پنهان از هر نمادی به معنا كشيده می‌شود و هنگامی ‌كه در جامعه‌ای نمادی و مناسكی در حال تغيير يافتن باشد به‌معنای آن است كه واقعه مهمی در روانِ جمعیِ ملت اتفاق افتاده است اين واقعه را می‌توان از تغيير نمادها و دگرگونیِ مناسك دريافت.

 

انتخابِ آتشِ باروت به‌جای رقصِ موزون شعله‌های محدود و مهار شده هيزم، تمايل به ترساندن اين و آن با انفجارهای كوچك و بزرگ از سوی بسياری از كودكان و نوجوانان، همه و همه می‌تواند نشانه‌هايی از همان واقعه باشد. شايد روانِ جمعیِ ما در اين سال‌ها چندان بی‌حرمتی ديده و زخم خورده است كه به‌مكافات آن بی‌حرمتی‌ها، انبوهی از جوانان ميهنمان اين‌گونه به استقبال نوروز می‌روند.

 

از باروتِ ترقه به‌اين شيوه، تا باروت نارنجك و تفنگ شايد راه درازی نباشد. اين خبر تلخی برای نوروزِ ايران است. با اين‌همه بازهم در نيايش‌ِ نوروزی‌مان واگويه می‌كنيم كه: ايران، ای بانوی بزرگ، خانم جان، دشت ودامنت از آشوب جنگ وبوی باورت بركنار باد. در نوروز و بهارانی ديگر، چشمانت دروغ و دشمنی، زندان و بی‌حرمتی، فقر و تهی‌دستی نبيناد. شايد درآن بهاران، فرصتی پيش‌آيد تا از آنهمه گل‌های ناشكفته‌ای كه به‌دامن داري بازهم......

 

 علي طهماسبي

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید