می‌خواستم برایت قصه‌ی حاجی فیروز را واگویه کنم که او سالی یک روز بود و ما چهار سال یک روز. در میانه‌ی قصه، بغض گلویم را گرفت، امانم نمی‌داد بگویم که چرا حاجی فیروز هرسال فقط یک روز حق داشت به صحنه بیاید؟ آن هم با چهره‌ای سیاه شده که انگار مرده‌ای مومیایی شده است. چرا باید چنان لاغر و تکیده باشد که با آن صورت سیاه یاد مردگانِ از گور برخاسته را تداعی کند؟ چرا لباسی به رنگ خون سیاوش می‌پوشید؟ آن تنبک کوچک با آن صدای از گور برخاسته، چه معنایی داشت؟

پیش از آن که بخواهم این قصه را برای تو واگویه کنم، خودم در راه بازگشت از محل رای دادن به خانه، در کوچه‌ی خلوت نزدیک خانه‌مان، چند بار همینطور خوانده بودم و گریسته بودم که :

حاجی فیروزم، چارسال یک روزم، حاجی فیروزم، چارسال یک روزم، حاجی فیروزم...؛ حاجی فیروزم... حاجی فیروزم....

بعد همین‌طور هق هق کنان که می‌آمدم، به انبوه کشته‌های جنگِ هشت ساله رسیده بودم، انبوه اعدام شدگان آن سال‌های سیاه هم بودند نمی‌دانستم پایم را کجا بگذارم که خونِ شهیدی را پایمال نکرده باشم. دیرالجماجم را شنیده‌ای؟ از کله‌منارها چیزی خوانده‌ای؟ انگار همه‌ی جمجمه‌ها از هویزه تا لعنت‌آباد، از خوزستان تا خراسان، چه می‌گویم؟!! از هزاره‌ای پیش تا الآن، صدا به صدای هم انداخته‌اند، آوای گنگی موج برداشته مثل آوای وزیدن باد در هزاران هزار کاسه‌ی سر، سمفونی عظیم شهیدان به مناسبت روزِ انتخابات. من هم انگار به این مناسبت باید کاری کرده باشم. یکی از جمجمه‌ها را برداشتم، تا حاجی فیروزِ بی تنبک نباشم.

بعد از همان کوچه‌ی خلوت، تا دم در خانه‌مان، هق هق کنان و تنبک زنان آمده بودم و می‌خواندم:

حاجی فیروزم، چارسال یک روزم، حاجی فیروزم، چارسال یک روزم، حاجی فیروزم، حاجی فیروزم ، حاجی......  

-----------

روز بعد:

از صبح امروز که نشانه‌های پیروزیِ روحانی در خبرها منتشر شد، دوستان به یکدیگر تبریک می‌گفتند. عزیزی بزرگوار از تهران تلفن کرد، با گریه‌ای از شادی حرف می‌زد، از این‌که خردگرایی بر عوام فریبی پیروز شده است، از این‌که ملت ما از دولت‌مردهای ایران جلوتر هستند، و این که ما مثل امریکایی‌ها نبودیم که فریب عوام فریبیِ ترامپ را خوردند. از این که حتی بسیاری از مردم محروم هم صلح و آزادی را به سه برابر شدن یارانه‌ها ترجیح دادند. از اینکه ما کمتر از مردم فرانسه نیستیم که دست رد به سینه‌ی مارین لوپن زدند.

حالا هم که این یاد داشت را می‌نویسم صدای شادی و آواز خوانی جوانان شهرم از دور و نزدیک غوغایی بر پا کرده. باز با خودم واگویه می‌کنم، که این هم آیا آوای همان حاجی فیروز است؟ نکند خلق پای‌کوب خون سیاوش را به مضحکه‌ گرفته باشند.

انگار کسی برایم می‌گوید که شاید حاجی فیروزِ چارسال یک بار اندک اندک شهروند پیروز این میدان در همه‌ی روزها و ماه‌ها و سال‌ها شود. شاید در آینده‌ای نزدیک آن جامه‌ی سرخ را بدل به پیراهن سبز کند، صورتش گلگون شود. و شاید بچه‌های ما هم حرمت آزادی را قدر نهند، شاید حواسشان باشد که جایگاهِ امروز حاصل رنج‌های بسیار گذشته و گذشتگان و خون سیاوشان هم هست.

می‌خواهم بگویم: دخترها، پسرها، شادمانی‌تان مبارک، چهره‌هاتان گلگون، جامه‌هاتان سبز، اما یادتان باشد که انتخابات تنها می‌تواند راه را اندکی هموار کند برای کارهای بزرگی که در پیش داریم، برای نهادینه شدنِ قانون به جای فتوا، برای پدید آوردنِ نهادهای مدنی و مردمی، برای ایجاد شهری و تمدنی که شایسته‌ی زندگی و زندگان باشد.

دخترها، پسزها، کارهای بزرگی در پیش است که شاید با سختی‌ها و دلهره‌ها همراه باشد، کارهایی که هوش‌مندی و صبوری و شرح صدر می‌طلبد. باشد که این هوشمندی و صبوری و شرح صدر لازم را پیدا کنیم، حدود و حقوق خود را هم بهتر بشناسیم. و امید که دیگر حاجی فیروز چهار سال یک بار نباشیم

 

سی‌ام اردیبهشت 1396/ مشهد

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید