شما چیزی یادتان هست؟

احرام بسته بودم كه تا نوشته‌‌ی نيمه تمامی را تمام نكنم از پراكنده كاری برحذر باشم. هنوز هم وقتش نبود كه تقصير كنم. تازه رسيده بودم به عرفات. بيابانی خلوت و خاموش، و نزديك غروب بود كه ابراهيم دست‌هايش را به سوی آسمان گشوده بود و فرياد برآورده بود كه:

آی خداوند، مرا نشان بده كه چگونه مردگان را زنده خواهی كرد؟[1]

با خود واگويه می‌كردم كه شايد ابراهيم از حال و روز ملت ما خبر يافته كه مردمان را پروای حق يكديگر نيست. شايد روزنامه‌ها را هم ديده، خبر قتل‌های مدام را خوانده، كه فرزندی پدرش را می‌كشد، پدری فرزندش را، پسری مادرش و خواهرش را، زنی شويش را، شوهری زنش را، همسايه‌ای همسايه‌اش را، رفيقی رفيقش را، عاشقی معشوقه‌اش را، معشوقه‌ای عاشقش را

كجا می رويم؟

اين انتقام كدام خون‌های به‌ناحق ريخته شده و كدام حقوق پايمال شده است ابراهيم؟

راهنما گفته بود هوا كه تاريك شود بايد رهسپار مشعر شده باشيم. حالا هم هوا رو به تاريك شدن است. می‌گويم ما در روشنايی روز خيلی چيزها را نفهميدم، حالا تجربه‌ی پيدا كردنِ مورچه‌ای در تاريكی به چه كارمان می‌آيد؟ اين آزمون را بگذار برای وقتی ديگر. بعد راهنما گفته بود حق يكی بر ديگری دانه ارزن هم كه باشد به‌انداز حرمت خدا است؛ خردها را كه نبينی گره گشودن از كلان‌ها را هم نخواهی دانست. و گفته بود اگر يكی را به‌ناحق كشتند به‌آن می‌ماند كه همه مردمان را كشته باشند. اگرچه همه مردم مثل دريا باشند، انبوه باشند، صحرا باشند و آن يكی مثل مورچه‌ای در صحرای شب باشد.

من سر به ‌كار خويش داشتم. راه خود را می‌رفتم. برای خداوند تنها و مغموم خويش سرود می‌خواندم. اما حالا كه هوا رو به ‌تاريك شدن است او را هم گم كرده‌ام. انگار بايد برگردم ببينم در راه كه می‌آمديم چيزی را جا نگذاشته‌باشيم، خون به‌ناحق ريخته‌ای را از قلم نيانداخته باشيم؛ زندانیِ بيگناهی را از ياد نبرده‌باشيم؛ حق پايمال شده‌ای را در ابهام نگذاشته ‌باشيم.

شما چيزی يادتان هست؟

بسياری از اين جماعت هنوز آن كلام را باور نداشتند و كسی اين گمانه را نداشت كه چشم بستن بر خون ريخته‌شده‌ای يا در ابهام نگه داشتن و به‌فراموشی سپردنِ آن، مرگ وجدان عمومی را در پی دارد؛ يا ميراندن روح انسانی در ميليون‌ها نفر آدم است. يكی به‌ناحق كشته شود، خواه صاحب قلم و انديشمند باشد يا بی‌نام‌ترين مردم، چنان است كه همه‌ی جماعتِ خدا كشته شده باشند. يكی به‌ناحق اسير و زندانی باشد چنان است كه روح يك ملت به اسارت و زندان افتاده باشد.

پس مقتولی ديگر هم هست كه مثل هوای بهار می‌ماند، مثل مسيح می‌ماند، اگر می‌بود مهر می‌زاييد و هنگامی كه نباشد جان‌ها را هم ارجی نمی‌ماند. آنگاه همه به‌حجم می‌انديشند، به حجم‌ها عشق می‌ورزند. مقتولی ديگر هم هست كه مثل فرهنگ‌ می‌ماند، اگر می‌بود زندگی جاری می‌شد و چون نباشد زندگی مثل سنگ می‌شود؛ اين مقتول مثل يك بانوی بی‌نام اسطوره‌ای است كه اگر زنده باشد همه مردمان را دلواپس يكديگر می‌كند و حالا كه نيست نفرت همه‌جا دامن می‌گستراند. انگار هنوز كسی او را كشف نكرده است. شايد از اين جهت كه تشخصی فردی و عينی ندارد. روح‌جمعی را كه نمی‌توان آقای فلانی و خانم فلانی ناميد.

راهنما می‌گفت داغ اين دوزخ كه پديد آورديد به‌آسانی از پيشانی شما‌ نخواهد رفت آن كشته‌ها هم كه به‌ناحق به خاك افتادند بسا كه از خاك برنخواهند خاست؛ اما چشم گشودن بر آن وقايع و پرسش مدام از اين وآن، اندك اندك روشنايی می‌آورد؛ سبب زنده شدنِ زندگی می‌شود؛ زنده شدنِ آن بانوی بی‌نام كه مهر می‌‌آورد و مردمان را دلواپس يكديگر می‌كند.

می‌گفت شما را از نور خورشيد چه‌حاصل؟ كوری چشمانتان را فكری برداريد. می‌گفت اين حديث هم شايد برای مقتول دوم يا برای همين روح مادرانه‌ی اجتماع باشد كه می‌پرسد:

«بِاّی ذَنبٍ قتلت؟»[2]

برخی حضرات هم هرجا ضمير مونثی می‌بينند زود به خودشان می‌چسبانند. همين حضرات فمنيست را می‌گويم. انگار همه‌ی مونث‌ها حتما بايد اجناسِ مشخص جنسی را داشته‌باشند كه مونث خوانده شوند. اما هنوز كسی از مرگ اين بانوی بزرگ كه نشانی از جنسيت ندارد نمی‌پرسد.

مردم با هم اختلاف دارند. مردم عصبی هستند. مردم در جستجوی راه نجات هستند. برخی علامه‌ها می‌گويند بهتر است مردم كمی شادمانی كنند، برنامه‌های تفريحی را بيشتر كنند، ماجراهای تلخ را هم فراموش كنند. شما هم بهتر است اين‌گونه اخم نكنيد. بخنديد. اين ‌همه هنرنمايی‌های خنده‌دار كه مدام از رسانه‌ها پخش می‌شود برای همين است تا آلام شما كاهش پيدا كند. گريستن را هم كسی از شما دريغ نكرده است، اين‌ همه ايام سوگواری فرصت‌های مغتنمی است. گريه كنيد، سبك می‌شويد. مراكز انرژی درمانی، دارو درمانی، مشاوره درمانی، خنده درمانی، گريه درمانی، ورزش درمانی، ترياك درمانی، مشروب درمانی، سكس درمانی، حزب درمانی و گروه درمانی هم كم نيستند.

اما انگار هرچه بيشتر می‌خندند عصبی‌تر می‌شوند، هرچه بيشتر می‌گريند، افسرده‌تر و هرچه بيشتر مراقبت می‌كنند آسيب‌پذيرتر، به‌اين می‌ماند كه بدلی می‌خندند، بدلی می‌گريند. عوضی مراقبت می‌كنند. مثل اين می‌ماند كه در همين نزديكی، زير پوست همين آدم‌ها، در پس همين انديشه‌های معقول و نامعقول، كسی را زنده بگور كرده‌اند. اين است كه آدم‌ها وقتی حرف می‌زنند، وقتی می‌خندند يا گريه می‌كنند، از دهانشان بوی فاجعه می‌آيد. كسی هم نيست كه‌بپرسد: «بای ذنب قتلت؟»

من هنوز در حال و هوای صحرای عرفات هستم، عرفات سرزمين خودمان را می‌گويم، نزديك غروب هم هست، ابراهيم هم آنجا است، دست‌هايش را گشوده به سوی افق، كه لحظه به‌لحظه تاريكتر می‌شود. فريادش آميزه‌ای از اندوه و ترس و تمنا است كه:

«آی خداوند، مرا نشان بده كه چگونه مردگان را زنده خواهی كرد؟».

باز هم هوا تاريك‌تر می‌شود و اين غروب خلوت و خاموش را هراس انگيزتر می‌نمايانند. و حالا نمی‌دانم كه احرام شكسته‌ام و تقصير كرده‌ام يا آنچه در اين ميانه نوشتم جزئی از مناسك به شمار می‌آيد كه اگر نمی‌نوشتم تقصير كرده ‌بودم.

علي طهماسبي تابستان 1386

 



[1] - اشاره به آيه ٢٦٠ سوره بقره

[2] - اشاره به آيه نهم از سوره تكوير. در اين آيه واژه «قتلت» به صورت مفرد مونث و ماضی مجهول است. يعنی اشاره به جمعی از كشته شدگانِ معلوم نيست بلكه از يك مقتول مونثِ مجهول ياد می كند كه در آيه قبل نيز با لفظ «موءده»(زنده به‌گورشده) از آن ياد شده است. لازم به‌ياد آوری می دانم كه در زبان قرآن از روح جمعی با ضمير مفرد مونث ياد می‌شود مانند آنجا كه می گويد«قالت اليهود...» ، «قالت النصاری»، «قالت‌الاعراب» كه در همه موارد «قال» به صورت مفرد مونث است.