شبان

گمانم ميانه‌ي ارديبهشت بود كه به پساکوه رفته بودم. فرصتی هم پیش آمد تا شبي را با شباني سالخورده همراه شدم. پا به پاي او و گوسفندانش به دامنه‌هاي كوهستان رفته بودم، شبي خاطره‌ انگيز بود و هنوز آواي زنگوله‌ي گوسفندان و پارس گه‌ گاه سگ‌هاي گله و گرماي مطبوع آتشي كه سپيده دم براي تدارك چاي بر افروخته بوديم، همه در خاطرم بر جاي مانده.

هوا كه روشن‌تر شد خود را در دامنه‌اي سبز پر از گل‌هاي رنگانگ ديدم كه زيبايي‌اش برايم خيره كننده بود. دوست شبانم كه مكتب ناديده و خط ناخوانده است، حيرت مرا كه ديد خطابه‌ي بامدادي‌اش را اينگونه آغاز كرد:

زيبايي اين گل‌ها، از دو جهت است، اول اينكه در اين دامنه، هيچ بوته‌اي در سايه‌ي بوته‌ يا درختي ديگر نيست، همه با هم به گونه‌اي رشد كرده‌اند كه بتوانند خورشيد را ببينند. دست كسي بر سر ديگري نيست، هر كدام براي خود كسي هستند. دو ديگر آنكه، هر كدام رنگ و بوي خود را دارند، هر كدام خاصيتي مخصوص به خود دارند. 

در سفرهاي ديگري كه با دوست شبانم همسفر شدم، باز هم قصه‌ها و حكايت‌هاي بسياري از پرنده‌ها و جانوران برايم می‌گفت. گویی خودش را از قبیله‌ی همه‌ی جانداران زمین می‌دانست که مثل سلیمان زبانِ همه را می‌فهمید. شايد بعدها از هر كدام چيزي بنويسم، اما خاطره‌ي آن بامداد بهاري  و آن خطابه برايم به ياد ماندني شده است. چندان‌كه حالا  هر نظریه‌ی تازه‌ای را که در باب اخلاق و رواداری و زیبا شناسی می‌خوانم  آن صحنه‌ي سبز بهاري با گل‌هاي گونه گونش  و خطابه‌ي آن شبان كهنسال مدام در ذهنم تداعي مي‌شود.