ضمیر گمشده‌ی من

مي‌گفت شما نسل عجيبي هستيد، نسلي كه هميشه خودش را سانسور كرده است، از زندگي خودش به روشني چيزي نمي‌نويسد. عقايد شخصي خودش را پنهان مي‌كند، انگار شرم حضور دارد، انگار خجالت مي‌كشد كه بگويد: «من هستم» همين است كه خودش را لابلاي نوشته‌هايش و حرف‌هايش پنهان مي‌كند.

مي گفت وبلاگ جوان‌ترها را كه مي‌خواني مي‌بيني از تجربه‌هاي شخصي زندگي‌شان مي‌نويسند، از احوال خودشان مي‌نويسند، از روابطشان با ديگران هم كه مي‌نويسند باز هم ضمير «من» در آن نوشته‌ها نقطه‌ي كانوني است، «من» پر رنگ است، اتفاقا براي خواننده هم جذابيت دارد. مي‌گفت چرا شما كهنسالان اين گونه نيستيد؟ چرا از خودتان نمي‌نويسيد؟

اين حرف‌ها مرا به روزگاران گذشته برد. يادم آمد وقتي كودك بودم در دبستان هم هيچ‌گاه لفظ «من» را به كار نمي‌بردم، همكلاسي‌هاي ديگر هم هيچگاه اين لفظ «من» را به كار نمي‌بردند، اگر كسي به تنهايي سوالي يا پاسخي براي معلم داشت، مي‌گفت: «ما». مي‌گفت: آقا ما بگيم؟، آقا اجازه هست ما فلان كار را بكنيم.

در همه‌ي جمله‌ها منظور از لفظ «ما» همان ضمير اول شخص«من» بود اما چرا بايد «من» در پوشش «ما» حرف خودش را بزند؟

داستان به همين جا خاتمه نيافت، به ياد مقدمه‌ي اغلب كتاب‌هاي ادبي، عرفاني، و فقهي افتادم كه از دوران نوجواني مطالعه مي‌كردم. در اغلب اين آثار  هر فقيه و عارف و عالم از اينكه نام خود را به عنوان نويسنده‌ي كتاب بنويسد انگار شرم داشت و اگر هم مي‌نوشت با صفاتي از قبيل « اين حقير»، « اين ضعيف»، «اضعف ضعفا»، «الاحقر» و امثال آن از خود ياد مي‌كرد[1][1].

به اين نتيجه‌ي آشكار مي‌رسم كه هويت فرد تحت‌الشعاع هويت ديني و گاهي تحت‌الشعاع هويت قومي قرار داشت. اعتقاد عمومي بر اين بود:

«كسي كه در گفته‌هايش از لفظ «من» استفاده كند گرفتار «انانيّت ananiyyat» به معناي خود بيني، خود ستايي و كبر و غرور شده است»

اينكه آدمي در گفتار خويش «منيّت» نداشته باشد و مغرور و خود پسند نباشد البته امري خردمندانه و پسنديده است. غرور و منيت هركسي به زندگي شخصي خود او مربوط است، دامن خود او را مي‌گيرد. وقتي هم كه سخني و ايده‌اي مربوط به سامان دهي اجتماعي و سرنوشت عمومي جامعه باشد هيچ كس نمي‌تواند عقيده‌ي شخصي خودش را بر همگان تحميل كند مگر اينكه آن سخن يا آن ايده را به نقل از خدا يا قديسين بيان كند.

  احتمالا همين‌جا است كه اتفاق هول انگيزي رخ مي‌دهد. «من» ظاهرا نفي مي‌شود و دانسته يا ندانسته «خدا» جاي «من» را پر مي‌كند. به تعبير ديگر نفي «من» سبب مي‌شود آدمي خواسته‌هاي خود و ايده‌هاي مطلوب خود را به نام خود و با ارجاع به «من» بيان نكند و در عوض همه‌ي خواسته‌ها و تمايلات شخصي خود را در پوشش‌هايي از قبيل «ما»، «مردم»، و در نهايت در پوشش نام «خدا» مطرح نمايد. يعني بسا از تمايلات شخصي و فردي كه در پوشش نام خدا و رسول و مردم بيان شود. اين گونه بيانات را هم از زبان مردم عادي و هم  از زبان دولت مردان و رهبران سياسي- ديني به كرات مي‌توان شنيد.

به تعبير ديگر، در فرهنگ و زبان سنتي، براي بيان يك ايده اگر بگويي يا اگر بگويم:

«من اين نظر را دارم»

 ممكن است به كفر و الحاد و بدعت و بد ديني متهم شوم. بارها اتفاق افتاده كه پس از نوشتن يك مقاله و طرح يك  نظر، نامه‌هاي عتاب آلودي دريافت كرده‌ام كه:

«مگر تو كي هستي كه مي‌گويي من اين طور فكر مي‌كنم؟»

 انگار من يا تو به تنهايي و پيش از خود حق فكر كردن نداريم و حرف‌هامان همه نامشروع و ناپسند است. انگار در من و تو چيزي به نام فهم مستقل وجود ندارد. همين است كه هر كدام از ما دانسته و ندانسته به جستجو در متون ديني بر مي‌آييم تا حديثي روايتي آيه‌اي پيدا كنيم و ايده‌ي خود را در پوشش آن حديث و روايت و آيه بيان كنيم تا حرف ما هم مشروعيت پيدا كند. بعد هم به جاي اينكه بگويي:

«من اين گونه مي‌فهمم»، يا «تلقي من از اين آيه اين است»

مي‌گويي:

« خداوند در قرآن چنين مي‌فرمايد»

 آشكار است كه تفاوت اين دو گونه گفتار بسيار زياد است. وقتي مي‌گويم:« من از اين آيه اين تلقي را دارم» مي‌پذيرم كه اين فهم من از آن آيه است و فهم من مطلق نيست، من آدم هستم، من عالم به عالم غيب نيستم، خيلي چيزها را هم نمي‌دانم، ممكن است جايي را اشتباه كرده‌باشم، ممكن است از روي هوا و هوس حرفي را گفته باشم، ممكن است گرفتار احساسات شده باشم. در اين صورت راه نقد را براي ديگري باز گذاشته‌ام، راه انديشه و گفتگو را باز گذاشته‌ام تا تو هم تلقي خودت را از همان آيه يا از همان ايده بيان كني، تا شايد با تعامل و گفتگو به فهمي مشترك برسيم. شايد با نقد منصفانه از يكديگر انديشه‌هامان و حرف‌هامان روندي رو به تعالي پيدا كند. شايد ياد بگيريم كه انديشه و حرف خود را به عنوان حرف حق بر ديگري تحميل نكنيم و بياموزيم كه به انديشه‌اي كه مخالف انديشه‌ي ما است احترام بگذاريم. اما وقتي مي‌گويم: «خداوند چنين مي‌فرمايد». راه انديشه و گفتگو را بسته‌ام، هيچ نقدي را هم بر نمي‌تابم. يعني وقتي حرفي كه هر كدام مي‌گوييم نقابي از تقدس بر چهره ‌كشيده باشد، آنگاه آن حرف حقيقت محض و مطلق هم انگاشته مي‌شود و از آنجا كه خدا يكي بيشتر نيست و حقيقت محض و مطلق هم يكي بيشتر نيست، بنا بر اين همه‌ي مردم ديگري كه خلاف اين حرف و ايده‌ را بيان كنند، يا منحرفند، يا خائن به دين و به ملت و به مردم. و چه بسا گوينده‌اي از اين دست كه اندك اندك باورش شود كه آنچه مي‌گويد واقعا از جانب خدا يا قديسين است.

در اين حال و هوا عجب نيست كه انبوه مسلمانان به نام خدا به جان هم مي‌افتند، به فرمان خدا و پيامبري كه در ذهن خود تعيين بخشيده‌اند يكديگر را مرتد و كافر و مهدور الدم مي‌شمارند. اين همه كشتارها كه در كشورهاي اسلامي توسط خود مسلمانان از يكديگر اتفاق مي‌افتد و همه در راه دين خدا دانسته مي‌شود آيا ريشه‌اي هم در اين گونه باورها ندارد؟ بگذريم از آناني كه آگاهانه از اعتقادات ديگران سوء استفاده مي‌كنند و آگاهانه اغراض خود را به نام خدا و قديسين بر مردمان تحميل مي‌نمايند.



 



[1][1] - به عنوان مثال نگاه كنيد به مقدمه‌ي كتاب‌هايي چون «انسان كامل» از عزيزالدين نسفي. كتاب «شرح شطحيات» از روزبهان بقلي، كتاب «مرصادالعباد» از نجم رازي، كتاب «تجارب‌السلف» از هندوشاه‌بن سنجربن عبدالله صاحبي و بسياري كتب ديگر به زبان فارسي كه تا قبل از مشروطه نوشته شده است