فصل زایمان گوسفندها است، این چند روز هم هوا بسیار سرد شده حتی آغل گوسفندها سرمایی زیر صفردرجه دارد. غلامحسین یکی از برهایی را که تازه دنیا آمده و ضعیف‎تر از دیگران است به اطاق نشیمن آورده. نزدیک بخاری نفتی رهایش کرده و رفته پی کارهای دیگرش. بخاری نفتی گرگر می‎کند، بدنه‎اش که روکش و حفاظ هم ندارد داغ داغ شده، بره‎ی نوزاد پشتش به سمت بخاری است، عقب عقب می‎رود، ماتحتش به بدنه‎ی بخاری تماس پیدا می‎کند، فریاد می‎زند، به جای اینکه به سمت جلو بیاید بیشتر پشتش را به بدنه‎ی داغ بخاری فشار می‎دهد، و فریادهایش بیشتر می‎شود.

-----

نقل است که مردي بيضه‌ي خودش را محکم در مشت خود گرفته و با جديت تمام مي‌فشرد،  از درد فرياد مي‌كشيد و به‌خود مي‌پيچيد. خويشاوندان و همسايگان نيز هركدام به فراخور حال در پي كاستن از رنج و درد اين مظلومِ بی‎نوا، در پي خدمتي بودند. يكي قندآغ آماده مي‌كرد، يكي جوشانده‌ي گل گاو زبان، ديگري شانه‌هايش را مي‌ماليد و عرق از پيشانيش مي‌سترد و آن ديگري دعاي مخصوصی بر سر بيمار مي‌خواند. و مرد همچنان بيضه‌ي خويش را مي‌فشرد و بي‌تاب مي‌شد و فرياد مي‌كشيد.

--------

پس از چند روزی که در پساکوه هستم، عازم شهر می‎شوم، شهر از دور دیده نمی‎شود، ابر ضخیم و تیره‎رنگی از غبار و دود روی شهر را پوشانده.  مردمی را که در زیر این لایه‎ی ضخیم و تیره زندگی می‎کنند به مثابه‎ی همان مردی می‎بینم که بیضه‎های خودش را می‎فشرد و فریاد می‎کشید، بچه‎ها را به مثابه‎ی همان بره‎ی نوزدا، و نیم ساعت بعد، خودم هم یکی از همین مردم می‎شوم.

 شانزدهم بهمن 1392 / مشهد