عزم كرده بودم كه به ياد مسيح چيزي بنويسم تا كريسمس را و تولد مسيح را پاس داشته باشم، كه قصه‌ي ليلا به ميان معركه دويد،

با گوشه‌اي از روايت مسيح درهم آميخت و چنان با قصه‌ي او يگانه شد كه انگار هنوز روزگار همان است كه بود. كاهنان همان هستند كه بودند. دولت مردان هم انگار هنوز نقش پيلاطوس را فراموش نكرده‌اند كه با كاسه‌ي آبي دست‌هاي خويش را از گناه زمانه بشويند و خود را از خون‌هاي به ناحق ريخته شده و حقوق پايمال شده تبرئه بدانند.

باراباس دزد هم كه سر عقل آمده و راه شرافتمندانه‌ي سرمايه داري را پيش گرفته و براي كريسمس هم هديه هاي تازه به بازار مي‌آورد تا خلق خدا عهد جديد را باور كنند.

من كاري به قصه ليلا نداشتم. ليلا را نمي شناسم. هم او را وهم هزاران دختر آسيب ديده‌‌اي را كه شايد چون او باشند متوليان بهزيستي از من بهتر مي‌شناسند. در انديشه‌ي سالگرد زلزله‌ي بم بودم، و اينكه شب‌هاي سرد زمستان از راه رسيده‌اند و هنوز درخبرها مي‌آيد كه باقي‌ماندگان از آن واقعه سرپناه مناسبي ندارند. وضع روحي مناسبي هم ندارند. در اين حال و هوا پرسه مي‌زدم، پرسه مي‌زنم، كه داستان ليلا را در روزنامه ها خواندم، مي‌گويند فاحشه است، عاقل و بالغ هم هست، چند بارهم به جرم خودش اعتراف كرده. حالا هم فتواي به اعدام يا نمي‌دانم سنگسارش داده‌اند.

نقل است كه از نه‌سالگي شروع كرده بوده، تا بحال چندين بار به جرم زنا شلاقش زده‌اند، الآن هم بيست‌ويكساله است. يعني مي‌شود از دوازده سال پيش. همان سال‌هايي كه ظاهر همه‌چيز اسلامي بوده. از كوچه‌ها و خيابان‌هاي شهر هم آواي اسلام به‌گوش مي‌رسيده، داغ شهيدان جنگ هم هنوز تازه‌ي تازه بوده. دخترها و پسرها هم هنوز اين گونه بي‌حجاب و بي‌بند وبار نشده بودند. ايتنرنت و ماهواره هم هنوز گسترش نيافته بوده. اما نمي‌دانم چرا در آن سال‌ها آمار خود سوزي زنان در شهرها و روستاهاي ما به‌اوج رسيده بود. و چرا ليلاي نه‌ساله بايد بغل‌خواب مردان گوناگون مي‌شد؟ و اين همه زنان و دختران آسيب‌ديده‌ي ديگر كه حالا رازشان برملا شده آن روزها چه مي‌كردند؟

مانده‌ام آنها را آسيب‌ديده‌هاي اجتماعي بخوانم يا زناكاران مجرمي كه بايد مجازات شوند. حالا بگو مجرمين زنا كار كه عاقل و بالغ هم هستند. مي‌گويم اگر قرار باشد همه‌ي زانيه‌هايي چون ليلا سنگسار شوند روزنامه‌چي‌ها را هم فرصت نخواهد بود كه سرگذشت يكايك را بنويسند و خلق را به سنگ پراني فرا خوانند. مگر آنكه بگويي اين نمونه را از باب عبرت ديگران برگزيده‌اند. يا از اين بابت كه به عنوان قربانيِ گناه، همه‌ي گناهان قوم را به‌دوش او بگذارند و تقديمِ خداوندش كنند. باشد كه به‌شكرانه‌ي اين قرباني، مومنان از گزند اين اغواگرانِ مكار مصون بمانند. و شايد به‌زعم آناني كه حكم به سنگسار داده‌اند، از اين پس زنان و دختراني چون او در صدد تجاوز جنسي به‌مردان شريف اين سرزمين برنيايند.

همين‌جا بودم كه قصه‌ي ليلا با كلامي از داستان مسيح در آميخت و يگانه شد كه:

«هركس به ديده شهوت به زني بنگرد همان دم در دل خود با او زنا كرده است.»

اين‌گونه بود كه گناه زناكاري معنايي ديگر يافته بود، معنايي غير از آن چيزي كه كاهنان يهود مي‌گفتند. فراتر از آن چيزي كه در ولايت ما مي‌گويند. معنايي كه جرم اين گناه را اول به مردان باز مي‌گرداند. همان‌ها كه پاكترين‌شان اگر نه در واقعيت لااقل بارها در دل خويش با اين و آن زنا كرده بودند، زنا مي‌كنند. بعد هم كه مسيح در مراسم سنگسار زني حاضر آمده بود بازهم مخاطبش همان مردان بودند كه:

«در ميان شما هركس بي‌گناه است اولين سنگ را به سوي اين زن پرتاب كند»

اين بود كه همه شرمگين شده بودند، سر به گريبان خجلت فرو برده بودند،. زن را رها كرده بودند. و يكايك پي كار خويش رفته بودند.

در خواب و خيالم مي‌گذشت، مي‌گذرد، كه مسيح در مراسم اعدام يا سنگسار ليلا هم حاضر شود. شايد با همان تاجي كه از خار بر سرش نهاده بودند، با همان صليبي كه بر دوش‌ مي‌كشيد تا به بلنداي تپه‌هاي جلجتا برساند، با همان پيكر مجروح، و كلامي از موعظه‌ي كوهستان را هم براي ما باز گويد كه

«پسر انسان نيامده تا جان مردمانرا هلاك سازد، بلكه تا نجات دهد»