باتو آن عهد كه در وادی ایمن بستیم

 همچو موسی‌ ارنی‌گوی به‌میقات بریم

در عرفِ معمولی زبان ما، میقات به همان مكان­‌هایی گفته می‌­شود كه حاجیان محرم می‌شوند. همان‌جا که باید جامه‌ی تشخّص از خود دور كنند، كفش و كلاه این زندگی روزمره را به كناری نهند، از هیچ نوع كلاهی، دستاری، عمامه‎ای و هر گونه سرپوش دیگری برای خود استفاده نكنند تا وابستگی خود را از هر عقیده و منصب و شغلی وارهانند. چرا که هر کلاهی، دستاری، عمامه‌ای و سر پوشی، نشانِ مرتبه و مقام اجتماعی را می‌نمایاند و میقات جای به صلیب كشیدنِ عنوان‌ها، تشخّص‌ها، عقیده‌ها و حتّی نام‌ها است و معنای احرام از همان هنگامی خود را می‌نمایاند كه كار به صلیب كشیدن عنوان‌ها و تشخّص‌ها انجام گرفته باشد.

زائر اگر دل به میقات سپرده باشد ناگهان با تهی‌وارگی و بی‌معنایی خویش رویاروی می‌شود. گویی همه‌ی آن ترفندها که در تدارک لباس و کفش و کلاه و عمامه و دیگر وسائل داشته، همه و همه برای سرپوش نهادن به همین تهی‌وارگی و بی‌معنایی خویش بوده است.

زائر اگر دل به میقات سپرده باشد، اگر خود را مصلوب‌العنوان کرده باشد، آنگاه لبیک گفتن‌هایش از جنس وااسفای یعقوب می‌شود که دل بستن به یوسف را هم سرابی عبث یافته بود.

امّا میقات تنها اسم مکان نیست بلکه اسم زمان هم هست و از كلمه­‌ی "وقت" گرفته شده است. همان­گونه كه اسم مكان به جایی مخصوص اشاره دارد، اسم زمان هم به هنگامی ویژه اشاره دارد. به تعبیر دیگر، میقات هم اسم زمان است و هم اسم مكان. امّا نه هر زمانی  و نه هر مكانی.

"وقت" پیوندی معنایی با كانونِ یك واقعه دارد. میوه­‌ای كه در سیر زمان، مراحلی را برای رسیدن طی می­‌كند، هنگامی كه از همه جهت آماده و رسیده می­‌شود، وقت چیدنش فرا می‌­رسد. این "وقت" به دوران و زمان گذشته­‌ی میوه گفته نمی شود، زیرا پیش از آن هنوز برای چیده شدن وقتش نرسیده بود. هم‌چنین به زمانِ بعد از رسیدنِ میوه هم "وقت" گفته نمی­شود. زیرا، چون وقت بگذرد، میوه­ پلاسیده و پوسیده خواهد شد. بنابراین  "وقت" فرصت یگانه‌ای است كه این فرصت نه قبل بوده و نه بعد.

شاید خواجه شمس­الدّین محمّد حافظ شیرازی با اشراف به همین معنا بوده است كه می­گوید :

دوش "وقت" سَحَر از غصّه نجاتم دادند

کلمه­‌ی سَحَر خود اشاره به مقطعی از زمان است. خواجه باید پیش از رسیدن به هنگام سحر، مقدّمات و تمهیداتِ لازم را برای خود فراهم كرده باشد. باید آن مایه از هوشیاری و پاكیزگی را تدارك دیده باشد كه در هنگام سَحَر "وقت" برایش حاصل شود. اگر در آن آرامش بی همتای سحر، به جای مراقبه و یاد و هوشیاری، به خواب و خرناسه كشیدن بوده ‌باشد، آنگاه سحر برای او "وقت" نخواهد بود. پس از گذشتنِ هنگام سَحَر نیز، دیر خواهد بود و دیگر "وقت" برای او حاصل نمی شود. از آن جهت كه غوغای روز فرا می­رسد و آدمیان در چرخه­‌ی پرهیاهویِ آن گم می‌­شوند. بنابراین شاید بتوان گفت كه "وقت" فرصت یگانه‌ای است كه در آن امكان تجربه‌ای ممتاز برای آدم فراهم می شود.

احرام بستن، برای ورود به مناسکی است که در آن حرمتِ همگان  باید رعایت شود، چندان که توانگر و ناتوان، فقیه و عامی، همه حرمتی برابر داشته باشند. حتی حرمت نهادن به جانِ مورچه‌ای یا سبزینه‌ی گمنامی که بی خبر از ما بر سر راهی روئیده است. برای چنین احرامی باید "وقت"ش رسیده باشد. "وقت"ی كه به لحاظ روحی و روانی، جسمی و مادّی آمادگی آن حرمت نهادن‌ها از سویی و پیدا کردنِ گوهرِ گمشده‌‌ی خویش از سویی دیگر فراهم شده باشد.

در میقات، داستان رستاخیز هم در ذهن زائر تداعی می‌شود، به ویژه با آن جامه­‌ی احرام و با آن آوای تلبیه. حتی تعداد و نوعِ حروفِ واژگانِ میقات و قیامت، یكی است و اگر یك جابجایی ساده درحروف این دو واژه، انجام گیرد یكی بیشتر نخواهند بود. امّا به ‌هرحال میقات با قیامت بسی متفاوت است. میقات نقطه‌ی آغاز برای یک شروع تازه و تولدی دیگر است، ولی "قیامت" نقطه­‌ی فرجامِ راه ‌طی شده‌ای است كه شاید برخی كسان در آن فرجام، خود را به ثمر نرسانیده باشند.

برای موسی، میقات شب­‌هایی بود بر فراز كوه‌های سینا، او كه جایگاه شاهزادگی دربار فرعون را وانهاده بود و در بیابان‌های خلوت و خاموشِ سینا، در جست ‌و‌ جوی تولدّی دوباره، مراقبه­‌ای جدّی و مرد افكن را پیش گرفته بود، میقاتِ خویش را برفراز كوه‌های سینا پیدا كرد. اگرچه پیش از آن، جامه­‌ی شاهزادگی را از تن بیرون و سلاح و مركب شاهانه را یله و رها كرده بود و با جامه­‌ی شبانانِ صحراگرد طی ‌طریق می‌كرد، با آن ‌همه، چون به میقاتِ‌خویش رسید همان چارق و عصای چوپانی را نیز باید رها می‌كرد و سپس گام در آن وادی مقدّس می‌نهاد و چهل شب را در آن وادی می‌گذرانید.[1]  انگار كه موسی هم برای ورود به دور تازه‌ای از زندگی و حیات و برای آغاز رسالتی تمدن ساز به میقات می‌آمد و در آن وادی مقدس مُحرِم می‌شد.

شاید پیش از موسی و پس از او كسان بسیاری در آن وادی قدم نهاده‌­اند، بی­‌ آنكه آن وادی برای آنان معنایی از میقات پیدا كند و بی آنکه پای افزار بیرون كنند. شاید به همین مناسبت است‌كه كوه یا "جبل" برای موسی تغییر نام پیدا می‌كند و آنچه‌ برای دیگران "جبل" خوانده می‌شود، برای موسی نام "طور" به خود می­گیرد، یعنی جایی كه فرا روندگی و پرواز را میسّر می‌سازد. 

زمین‌­ها نیز مانند زمان­‌ها به خودی خود، قداستی نمی­‌یابند. بسیاری چیزها باید دست به دست هم دهند تا معنای میقات تحقّق پیدا كند. درعین حال، به نظر می‌رسد كه میقات هركسی متناسب با شرایط، آمادگی‌ها و فهم او از آفرینش و هستی خواهد بود و بسا مردمانِ گمنام و ظاهراً عامی بی‌ ­آنكه در چند و چون الفاظ گرفتار شوند و  بی­ آنكه از نگاه دیگران آداب­‌دان شمرده شوند، میقات را بهتر از من و بهتر از دیگران دریابند، مردمانی که نه در حجاز بلکه در سرزمین خود نیز هم "طور" و هم میقات را پیدا می‌کنند.

 

باز نویسی شده‌ی قطعه‌ای از کتاب حجی که سالیانی پیش نوشته بودم

 

 



[1] - نگاه كنید به آیه­ی 143 سوره­ی 7 (اعراف) و هم‌چنین سوره­ی 20 (طه) آیه­ی 9 به بعد.