PDF نور و ظلمت، فصل پنجم، فایل

در این شب سیاهم، گم گشت راهِ مقصود

از گوشــه‌ای بـرون آی ای کوکـبِ هدایـــت

از هـر طـرف که رفتم، جز وحشتـم نیـفزود

 زنـهار از ایـن بیــابـان ویـن راه بـی‌نهایـــت

  اشارات قرآن به تورات و انجیل

در قرآن، تقسیم کلام رسولان به دو عهد قدیم و جدید دیده نمی‌شود. این تقسیم‌بندی صرفا در نزد مسیحیت  دارای اعتبار است. به تعبیر دیگر، عهد خداوند با رسولان، از آدم آغاز می‌شود،[1] با ابراهیم به تمامیت می‌رسد[2] و در مراحل بعدی کسانی عهده‌دار رسالت می‌شوند که پای‌بند به همان عهد هستند و اصطلاحا رسولانِ سلسله‌ی ابراهیمی نامیده شده اند.

این را هم در نظر داشته باشیم که مفهوم "عهد" در متن قرآن، با همان مفهوم در تورات و انجیل‌هایی که امروزه می‌شناسیم تا حدودی متفاوت است و اشتراک لفظی دلیلی بر اشتراک معنایی نمی‌تواند باشد.  عهد قدیم که در تورات آمده، معطوف به سرزمین کنعان و فرزندان بسیار و ملک سلیمان است، اما عهد جدید با تاویلِ متفاوتی از مضامین توراتی، معطوف به ملکوت و عالم معنا است.

 در قرآن اما این دو معنا از عهد، درهم تلفیق شده است احتمالا از همین جهت برای همه‌ی رسولان - از جمله موسی و عیسی و محمد- رسالتی یگانه تعریف شده که هیچ تفرقه‌ای میانِ آنان نیست[3]

نکته‌ی قابل تامل دیگر این است که در قرآن، سخن از انجیل‌های متعدد در میان نیست که مثلا از انجیل متی، مرقس، لوقا و یوحنا به تفکیک نام برده باشد؛ در همه‌جا تنها از یک "انجیل" به صورت مفرد یاد شده و آن هم از خود عیسی مسیح دانسته شده است. انجیل‌های کنونی، خاطره‌هایی است که هر کدام از شاگردان یا رسولان مسیح، از او و زندگی‌اش بیان کرده‌اند. در همین خاطره‌نویسی‌ها است که عیسی مسیح پسر یگانه‌ی خدا دانسته شده است، این چیزی بود که در قرآن با آن مخالفت شده و آن را غلو در دین نامیده است.[4]

اما اینکه در روزگار بعثتِ محمد رسول، آیا انجیل خاصی مورد نظر قرآن بوده یا نه؟ جای اما و اگر بسیار دارد که نه در حوصله‌ی این مجال است و نه در صلاحیت راقم این سطور. در عین حال اگر از درون روایات گوناگون که به انجیل‌ها مشهور شده- اعم از انجیل‌های قانونی و غیره- گزینشی متناسب با یکتایی الله انجام گیرد، بسا که آن گزینش را بتوان انجیلِ عیسی مسیح نام داد. در چنان گزینشی، البته روایت نسطوریان را می‌توان یکی از مآخذ مهم تلقی کرد زیرا به‌نظر می‌رسد آن روایت تا حدودی به متن قرآن نزدیک‌تر باشد اگر چه از نظر مسیحیت و ارباب کلیسا مردود دانسته شده است.[5]

در روایتِ قرآن، عیسی مسیح، "خداوند" نیست بلکه رسولِ خداوند است، از این جهت، ظاهرا لزومی ندارد که انجیل شرح حالِ عیسی مسیح و تجلیل از او باشد بلکه باید کلامی بوده باشد که از سوی خدا به مسیح القا شده است و آن کلام می‌تواند نور و هدایت تلقی شود. اما مسئله این است که هم در روایات انجیل‌ها و هم در قرآن، از خودِ عیسی مسیح به عنوانِ "کلمه‌ی‌خدا" هم یاد شده است.

در اغلب آیات قرآن، "کلمه‌ی‌خدا" با تعلیم اسماء، یا سفارش نمودن به چیزی و به‌کاری فرق می‌کند. کلمه افزون بر اینکه رنج و اشتیاق رهایی انسان را می‌نماید[6] همچین برای به آزمون در افکندن هم هست[7] از این جهت لزومی ندارد که این کلمات صرفا در حوزه‌ی زبان و قالبِ گفتار باشد. بسا وقایع ظاهرا طبیعی و غیر زبانی که از سوی انسان معنادار "تلقی" می‌شود و کلام و پیامِ ویژه‌ای از سوی خداوند شمرده شده است.

یکی از مهمترین وقایع معنادار که در متنِ انجیل‌ها و قرآن بر آن تاکید شده، همین آبستنی مریم به عیسی مسیح  و ماجرای زایمان او می‌باشد. به‌نظر می‌رسد که این واقعه، کلمه‌ای از سوی خدا دانسته شده است.[8]

مطابق گزارش انجیل‌ها، کاهنان و کاتبانِ یهود، بر این باور بودند که چون از نژاد ابراهیم هستند، بنا بر این عهد خدا با ابراهیم تنها به آنان می‌رسد و خود را وارث قانونی ابراهیم می‌شمردند. برای اثبات این وراثت البته دارای شجره نَسَب بودند و همچنین مطابق قوانین یهود، وراثت تنها از طریق پدر انتقال می‌یافت و مادر نقش چندانی در آن نداشت. بنا بر این آبستنی مریم و تولد مسیح، بی‌آنکه پدرِ مشخص و نژاده‌ای در زمین داشته باشد، این پیام را به ذهن متبادر می‌کند که میراثِ عهد، ربطی به نژاده بودن و نژاده نبودن ندارد. این را یحیی تعمید دهنده هم خطاب به صدوقیان و فریسیان می‌گوید.[9]

در قرآن نیز، نقطه‌ی کانونی در داستان مسیح، بی‌پدر بودنِ او است. احتمالا از همین جهت اغلب جاهایی که نامی از عیسی مسیح آمده، با نامِ مریم درآمیخته است حتی نامِ سوره‌ای که ظاهرا در مورد عیسی مسیح است، سوره‌ی مریم نامیده شده و چنان است که انگار مریم رسولی است که کلمه‌ی خدا به او القاء شده است.

 

در این روایت، داستانِ آبستنی مریم و زاده شدن مسیح، هنگامی اتفاق می‌افتد که تداوم حیاتِ دینی در انبیاء سلسله‌ی ابراهیمی به بن‌بست رسیده بود. ماجرای این بن‌بست را از گلایه‌های ذکریا و بشارت خداوند به او می‌توان فهمید.[10] در انجیل‌ها نیز بارها از زبان عیسی مسیح به فروماندگی، فساد و تباهی پیشوایان دینی اشاره شده است.[11]

بنا بر آنچه گذشت می‌توان گفت که اگر در قرآن، از انجیل به عنوان نور و هدایت یاد شده، و اشاره به انجیل خاصی هم نیست، شاید منظور همان وقایع و بشارت‌ها باشد که رفتار و گفتارِ مریم، عیسی مسیح و مردمی دیگر در آن روزگار را شامل شده و بعدها انجیل نامیده شده است

"کلمه‌ی‌خدا" خواه عیسی مسیح باشد و خواه آن بوته‌ی مشتعل که موسی در کوه سینا دیده بود، و خواه قرآنی باشد که بر محمد رسول نازل شد، به هر حال نور و هدایت شمرده شده است،[12] اما نسبت دادنِ هر کدام از آن "کلمات" به پیش از آفرینشِ آسمان‌ها و زمین، همان دعوای قدیم یا حادث بودن "کلمه" را پیش آورده است.[13] به تعبیر دیگر، هنگامی که در انجیل یوحنا می‌خوانیم که:

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.

در این آیه نظر یوحنا را در باره‌ی قدیم بودنِ "کلمه" درمی‌یابیم. اما آیا مفهوم "کلمه" در انجیل‌ها و قرآن یکی است؟  به تعبیر دیگر، سیرِ تحولات کلمه‌ یا کلماتی که قرآن معرفی می‌کند، با سیر تحولات کلمه‌ای که انجیل‌ِ یوحنا معرفی می‌کند تا حدودی با هم متفاوت هستند. نقل است کلمه‌ای که در انجیل‌ یوحنا از آن سخن رفته، ریشه در فرهنگ یونان و الهه‌ی خرد(سوفیا)[14] دارد که توسط فیلون با مفهوم "کلمه=لوگوس" درآمیخته            و به فرهنگ یهود وارد شده است[15] و بعدها در مسیحیت در نقشِ پسر یگانه‌ی خدا ظاهر شده است.                    اما در قرآن اگرچه "کلمه" بخشی از معنای حکمت را هم در خود دارد ولی بسیار بعید است که با پس‌زمینه‌های لوگوس ربط پیدا کند.  مثلا هنگامی که در قرآن ابتلای ابراهیم را به کلمات می‌خوانیم، بعید است که بتوان آن کلمات را دقیقا معادل همان کلمه‌ای تلقی کنیم که در انجیلِ یوحنا آمده است. همچنین هنگامی که قرآن از عیسی مسیح به عنوان کلمه‌ی خدا یاد می‌کند، ممکن است با آنچه در انجیل آمده به یک معنا نباشد

به‌نظر می‌رسد "کلمه=لوگوس" را که بیشتر به معنای حکمت و خردِ خداوند هم هست می‌توان ازلی تصور کرد همان‌گونه که در باب سوم امثال سلیمان آمده بود[16] اما "کلمه" به عنوانِ پیام‌های خداوند به انسان، یا به عنوانِ تلقی انسان از هبوط و جستجوی چراغی برای راه یافتن به سوی خداوند، با معنای لوگوس متفاوت است.[17] در آیات قرآن آمده است که خدا نور آسمان‌ها و زمین است اما در هیچ کدام از آیات نگفته است که خدا کلمه بود.

به تعبیر دیگر، در انجیل‌ یوحنا عیسی مسیح کلمه‌ی خدا دانسته شده و "کلمه‌=لوگوس" هم ازلی دانسته شده است، بنا بر چنین باوری، عیسی مسیح در ساحتی نورانی و غیر جسمانی، پیش از آفرینش، نزد خدا بوده و همه چیز به واسطه‌ی او آفریده شده است. مطابق این دعوی، تولد عیسی مسیح از مریم، تنها تجسّد همانِ نورِ ازلی شمرده شده است. بعدها همین دعوی به نحو دیگری نزد بخشی از مسلمانان شکل گرفت، ابتدا قرآن را به عنوان کلام خداوند، "قدیم" دانستند و در ادامه هم شبیه همان اعتقاد مسیحیت، در ارتباط با محمد رسول پدید آمد.

مطابق آیات قرآن، "کلام خدا" – اعم از تورات و قرآن و دیگر کتب منسوب به وحی- نور و هدایت دانسته شده است، اما هیچ‌کدام به عنوانِ "نورِ ازلی" مطرح نشده‌اند بلکه تورات برای یهود نور و هدایت است و انجیل برای نصارا.[18]

 به تعبیر دیگر، کلامی را که رسولان بیان کرده‌اند، می‌توان از دو زاویه مورد تامل قرار داد، اول تفاوت‌هایی که با هم دارند، مانند طرح مناسک و آداب و قوانین ویژه‌‌ای که شاید متناسب با زمان و مکان و زمینه‌های فرهنگی و نیاز قوم مطرح شده است و دوم هدف یگانه‌ای که در رسالت همه‌ی رسولان با عنوان یکتاپرستی طرح شده است. آیاتی در قرآن دیده می‌شود که هر دو مورد را تایید می‌نماید.[19]

 

نور و ظلمت، در ارتباط با روح و نفس

زن و زمین، در بسیاری از مضامین دینی، گاهی ظلمت و گاهی پناهگاه ظلمت دانسته شده است. به روایت تورات، حوا به عنوانِ نمادِ "زن" و به عنوانِ مادرِ زندگان، از سویی فریب خورده‌ی شیطان بود و از سویی دیگر اغواگرِ شوی خود آدم. البته در آن داستان شیطان صورتی مارگونه داشت که زیرکی را آمیخته با زهرآلودی نمایندگی می‌کرد.

در قرآن اما نامی از حوا در میانه نیست، مادینه‌ای که ظلمتِ آن پناهگاهی برای شیطان دانسته شده "نفس" هر آدمی است، اعم از زن و مرد، حتی رسولان هم از نفسِ خود در امان نیستند.[20] یعنی چنان نیست که تیرگی زهرآلود در جانِ زن باشد و روشنایی نجات در جان مرد. بلکه هر دو جنس به یک‌سان با ظلمات درون خود همزادند.[21] به‌گمان من، این از تفاوت‌های اساسی و جدی میان روایت تورات و قرآن است.

در روایتِ تورات، ابتدا جنس مذکر آفریده شده است و سپس جنس مؤنث -که همان حوا باشد- از پهلوی آدم گرفته شده است،[22]

اما در قرآن نه تنها اشاره‌ای به این‌گونه آفرینش ندارد بلکه نخستین آفرینش از چیزی بنامِ "نفس واحده" صورت گرفته است که با ضمیر مؤنث از او یاد شده و سپس از همان نفس واحده، زوج او را پدید آورده است:

پروا گیرید پرودگارتان را، همان كه شما را از یك نفس آفرید و جفت او را هم از همان آفرید، و از آن دو مردان و زنان بسیاری بپراكند، و پروا گیرید خدایی را كه به سبب او، از [احوال] خویشاوندان جویا می‌شوید، بی‌گمان خدا بر شما ناظر است.[23]

شگفت از عالمان و مفسران دینی که اغلب، نفس واحده را "آدم" و زوج او را "حوا" دانسته‌اند. در حالی که ضمیرهای مؤنث و مذکر در این آیه، دقیقا عکس نظر آنان را نشان می‌دهد. تامل در تفسرهایی که از قرآن صورت گرفته، این گمانه را در ذهن تقویت می‌کند که شاید مفسرین قرآن، بر همان مسیری گام نهاده‌اند که تورات مشخص کرده بود. زنده یاد طالقانی شاید تنها مفسری بود که به این ضمیرها توجه کرده است. ایشان در تفسیر آیه‌ی فوق "نفس‌واحده" را مؤنث و منشاء حیات دانسته است و نه آدم ابوالبشر.[24]

"نفس‌واحده" را از چند منظر می‌توان نگاه کرد. نخست اینکه، همه‌ی انسان‌ها اعم از مرد و زن و اعم از هر قبیله و نژاد، منشاء واحدی دارند که آن منشاء، مؤنث است و همه را از زهدان خود در زمین پراکنده است. دوم، نفس واحده را می‌توان به معنای صفاتِ همانند و مشترکِ همه‌ی انسان‌ها دانست؛ حتی می‌توانیم گامی فراتر بگذارم و نفس واحده را به معنای ویژگی‌های روانی مشترکِ همه‌ی جان‌داران اعم از انسان و دیگر جانوران  بشماریم. و سوم اینکه، در این آیه از جفت یا زوجِ "نفس واحده" با ضمیر مذکر یاد شده است، جنسِ مذکری که از همان نفس واحده است و از او پدید آمده، احتمالا به این معنا که در ویژگی‌های نفسانی، جنس مذکر، چیزی جدا بافته و متفاوت از جنس مؤنث نیست. این‌گونه نیست که یکی زمینی و آن دیگری آسمانی باشد. اگرچه در این آیه به هرحال ابهاماتی هم هست، در عین‌حال آنچه بیشتر جلب نظر می‌کند همان نفس است که مادرِ همه‌ی زندگان شمرده می‌شود و نفسِ هر جانداری، ویژگی‌های او را در خود تعبیه دارد.

همچنین، از آنجا که "نفس" بُن‌مایه‌ی حیات و شور زندگی در هر آدمی و هر جانوری دانسته شده است، گریزی از آن نیست. این‌که در برخی از مضامین عرفانی، کشتنِ نفس توصیه شده است، ظاهرا باید مرادشان کشتن هواهای نفس بوده باشد و گرنه قتلِ نفس را می‌توان به معنای خودکشی هم تلقی کرد.

نفس با همه‌ی محتویات زندگی‌ساز و شورمندانه‌اش، عالم ظلمات است، عالمی که شاید ریشه در دورترین جنگل‌های آفرینش دارد و نفسِ هرکسی، برآمده از همان "نفس‌واحده"‌ی نخستین شمرده شده است و همه‌ی وسواس‌ها، ترس‌ها، اشتیاق‌ها، آرزوها و تجربه‌های اجداد ما را در انبان تاریک خود دارد. نفس،  خواسته‌های خود را به قلبِ آدمی متبادر می‌کند. تاریکی نفس، یکی هم از آن جهت دانسته شده که نفس هرکسی، تنها دغدغه‌ی حیاتِ خود را دارد بی‌آنکه برای حدود و حرمتِ دیگران اهمیتی قایل باشد. این مورد را به ویژه در سوره‌ی نور که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت می‌بینیم.

گمانم لازم به یادآوری باشد که در انسان‌شاسی قرآن با سه قلمرو مواجه هستیم که عبارتند از نفس، روح، و "قلب" این هرسه نام را می‌توان مضامینی استعاری دانست که برای فهم بهتر انسان از خویش وضع شده‌اند.[25]

در برابرِ "نفس" که به انبانِ هزارتوی تاریک می‌ماند و انواع امیال را در پناه خود گرفته، از گوهری مجرد و روشن به‌نام "روح" سخن رفته است که اگر هرکسی قبسی از آن برگیرد، می‌تواند نفسِ خویش را به سوی روشنایی و خردمندی رهنمون شود. نفس، اصلی‌ترین نیروی محرکه‌ی انسان است، و قَبَسی که آدمی از روح می‌گیرد، به چراغ راه می‌ماند. راهی که آدمیان در آن می‌توانند تعالی یابند و به فرجامی روشن برسند.

در مضامین قرآنی تصمیم گرفتن برای انجام کاری، به مغز ربطی ندارد بلکه به قلب مربوط می‌شود احتمالا کار مغز پیدا کردن راهی برای به اجرا در آوردنِ مصوبات قلب می‌باشد. [26]

طرحی فرضی بر اساس تلقی من از نقش روح و نفس و قلب در  انسان شناسی قرآن

بر اساس این‌گونه انسان‌شناسی، اگر چراغی در خانه‌ی قلب روشن نباشد بسا که آدمی امیالی خودخواهانه را برگزیند که به ویرانی و تباهی بیانجامد. یا آن‌که تمنیاتِ زندگی را به‌گونه‌ای تدارک ببیند که فرجامش فرو غطیدن در ظلمات باشد. آن چراغی که در قلب هرکسی امکان روشن شدنش هست، ظاهرا همان قبسی است که مردمان می‌توانند از روحِ یگانه‌ی خداوند برگیرند و از آن چراغی در دل خویش برافروزند تا در روشنایی آن، درست از نادرست و عشق از هوس باز شناسند. حتی می‌توان گفت که در این حالت، نوعی ازدواجِ معنوی میان نفس که مؤنث دانسته شده و روح که مذکر خوانده شده است اتفاق می‌افتد. این ازدواج مقدس تا حدودی شبیه به همان داستانی است که در باب بیست و پنجم انجیل یوحنا آمده است. حاصل این ازدواج معنوی می‌تواند به آیین نوزایی و تولد مجدد نیز بیانجامد. در این نگاه، دوگرایی (دوآلیسم) که در مضامین انجیل‌ها به آن اشاره شده بود، احتمالا به نوعی تعامل می‌رسد. به تعبیر دیگر، در این طرح، نفس کشتنی نیست، بلکه در تعامل با روح، والایش می‌یابد و زایشگرِ هویتِ فرجامین انسان می‌شود.[27]

حتی داستان مریم و روح خدا و تولد عیسی را هم می‌توان با همین سنخ از انسان‌شناسی که در قرآن آمده تاویل تازه‌ای نمود. مریم، زن است، و در نگاه نخستین، می‌تواند نمادِ زمین و نمادِ نفس هم باشد، اما با القاء روح خداوند در وی، دگردیسی پیدا می‌کند و شایستگی آن را می‌یابد تا آبستنِ "کلمه‌ی نجات" شود.

 

 

 

تمثیل ده باکره

این تمثیل که در انجیل یوحنا آمده بود،[28] به گونه‌ای دیگر در قرآن نیز بازخوانی شده است که متناسب با همین انسان‌شناسی خاص قرآن باشد. در آن تمثیل، پنج دانا بودند و پنج نادان، چون انتظارشان به درازا کشید و شب از نیمه گذشته بود، آن پنج نادان را خواب فرو می‌گیرد و چراغ‌هاشان نیز خاموش می‌شود. هنگامی که داماد از راه می‌رسد تنها همان پنج نفری را بر می‌گزیند که دارای مشعل‌های روشن هستند. پنج نادان که مشعل‌هایشان خاموش شده است از پنج دانا درخواستِ روغن چراغ‌ می‌کنند:

امّا دانایان در جواب گفتند، نمی‌شود، مبادا ما و شما را کفاف ندهد. بلکه نزد فروشندگان رفته، برای خود بخرید.

و در چون بجهت خرید می‌رفتند، دامادبرسید و آنانی که حاضر بودند، با وی به عروسی داخل شده، در بسته گردید.[29]

این تمثیل در قرآن به این‌گونه بازخوانی شده است:

آن روز كه مردان و زنانِ دو روی[ به راه  یافتگان] گویند: درنگ كنید ما را، تا از روشنایی شما روشنایی خویشتن را بر افروزیم. ایشان را گویند- بازگردید، به آنجا روید که ایمان آورندگان برای خود روشنایی آوردند، از آنجا نور بجویید. آن‌گاه میان آن دو گروه دیواری زنند [چون بارویی بر گرد شهری] بر آن بارو دری بوَد، اندرون آن رحمت، و بیرون آن عذاب.[30]

همان‌گونه که روایتِ انجیل‌ها از نور و ظلمت، به نحوی با متون عهد عتیق ارتباط می‌یافت، به همان‌گونه روایتِ قرآن نیز با انجیل‌ها و تورات چنان مرتبط است که می‌توان برخی مضامین عهد قدیم و جدید را پیش‌زمینه‌هایی برای بازخوانی نور و ظلمت در قرآن دانست. در این بازخوانی، به جای پنج باکره‌ی دانا و پنج نادان، مردمانی اعم از زن و مرد مطرح شده‌اند. همچنین هیچ اشاره‌ای به تعداد آنان نیست. پیش‌تر به اشاره گذشت که منظور از پنج دانا و پنج نادان، می‌تواند پنج حواس باطنی و معنوی و پنج حواس ظاهری و مادی باشد                        که مطابق آموزه‌های انجیل‌ها، آنچه مادی و وابسته به زمین است در تضاد با روح و معنا می‌باشد و برای رفتن به ملکوت باید ملک و ماده را که از جنس ظلمت است رها کرد. ظاهرا در تمثیل قرآن، این دوگرایی(دوآلیسم) جسم و روح برداشته شده است

در هردو تمثیل انجیل و قرآن نکته‌ی مشترک و قابل تاملی هم می‌توانم نشان دهم که به  اکتسابی بودنِ این نور مربوط می‌شود و اغلب به عقل جزیی یا خرد اکتسابی هم تعبیر شده است.

 

نورِ انسان

افزون بر نورِ طبیعی که به ماه و ستاره و خورشید نسبت داده شده، همچنین در قرآن از دو گونه "نورِ معنوی" سخن رفته است. یکی نور خدا که روشنایی آسمان‌ها و زمین معرفی شده است و دیگری همان کلماتی است که هرکسی می‌تواند از نور خدا کسب کند.[31] ماجرای خردِ کلی و خردِ جزیی که در بسیاری از نحله‌های دینی- کلامی پدید آمده، معطوف به همین دو گونه نور معنوی هم هست.[32] در ادامه باز هم به این دو گونه روشنایی اشاره خواهم داشت.

در تمثیل دیگری از قرآن، کسانی را که فاقد روشنایی هستند این‌گونه تصویر می‌کند که در زندگی خود، آتشی می‌افروزند تا به آن آتش پیرامون خود را ببینند، خدا روشنایی آن‌ها را می‌رباید و در ظلمات رهایشان می‌کند.[33] در این آیات، روشنایی حاصل از آتش با روشنایی کلمه‌ی خداوند بسیار متفاوت است.            روشنایی این آتش به عمر آدمی و زندگی مادی و گیتیانه‌ی هر فرد می‌ماند که به سرعت در تاریکی فرو می‌غلطد و گم می‌شود، اما روشنایی آن کلمه، چراغی برای "شدن" و استعلای حیات دانسته شده است.[34]

توجه به معنای دو واژه‌ی نور و نار هم در تمثیل فوق بسی قابل تامل است. این دو واژه به لحاظ لغوی و معنایی خویشاوند و دارای ریشه‌ی واحدی هستند همچنین در متن قرآن، "نار" از ویژگی‌های شیطان دانسته شده است و نور از ویژگی‌های خدا، آیا این شباهت، می‌تواند شباهتی معنادار هم بین خدا و شیطان را برساند؟

در داستانِ آفرینشی که شرح آن در سفر پیدایش تورات آمده بود، نشانی از این نبود که خدا پیش از آفرینش دارای روشنایی بوده باشد.[35] این ماجرا در قرآن برای انسان رقم خورده است، چه آنجایی که می‌گوید خدا آدم را از گل آفرید و پس از آنکه شکل و شمایل و صورتی موزون یافت از روح خود در او دمید،[36]  و چه آنجا که از نفس واحده سخن می‌گوید. در هر حال چنین می‌نماید که انسان از جنگل‌های تاریکِ نادانستگی و شورمندی‌های ناروشن نفسانی، به سوی روشنایی و دانایی روان شده است.

هنوز این ابهام هست که آن روشنایی معنوی در زندگی انسان، سببِ دیدنِ چه چیزهایی می‌شود؟ این را شاید در سوره‌ی نور بتوانیم بیابیم.

 

نور خدا:

ظاهرا مهمترین آیه در باره‌ی روشنایی خدا، همان است که در سوره‌ی بیست و چهارم قرآن نقل شده است. هم خود آیه و هم سوره‌ای که این آیه در آن است "نور" نام گرفته. بنا بر این انتظارِ کسی که این سوره را مطالعه می‌کند می‌تواند این باشد که معنای نور را در این متن بیابد.

نقل است که این سوره در مدینه نازل شده است،[37] روزگاری که مسلمانان قدرت نبرد با مخالفین خود را پیدا کرده بودند. در عین حال هیچکدام از آیات آن در باره‌ی جنگ و جهاد و حتی مناسک و عبادات نیست، بلکه همه در مورد چگونگی روابط مردم یک جامعه با یکدیگر است. مثل چگونگی مواجهه با زناکار، یا چگونگی مواجهه با تهمت زنندگان و دروغگویان، چگونگی حفظ حدود و حرمتِ نگاه، و مباحثی از این دست. ممکن است برخی از روش‌های ارائه شده، در این روزگار که ماهستیم، چندان قابل دفاع نباشد اما به لحاظ طرح ارزش‌های انسانی در یک جامعه‌ی بدوی و عبور از جاهلیت و تعصب‌های کور، بسیار قابل تامل است.[38]

از این نگاه، می‌توان گفت که یکی از مهمترین معانی روشنایی، پدید آوردنِ وضعیتی است که افراد جامعه بتوانند با نگاهی انسانی‌تر حدود و حقوق یکدیگر را رعایت کنند. در میانه‌ی همین آیات، آیه‌ی مشهور نور قرار گرفته است:

خدا نور آسمان‌ها و زمین است. نورش در مثل، چون روزنی است كه در آن چراغی باشد، و چراغ در آبگینه‌ایست، و آبگینه، گویی ستاره‏ایست درخشان. افروخته می‌شود از [روغنِ] درختِ مبارکِ زیتون، که نه در طلوع خورشید است نه در سایه‌ی غروب.[39] روغن آن به‌زودی روشن شود گرچه آتش زنه‌ای بدان نرسد.

نوری است بر نور. خدا به نور خویش، هرکه را  خواهد راه می‌نمایاند. و این مثل‏ها را خدا برای مردمان می‌زند. او به همه چیز داناست

تصویری که در این تمثیل آمده، متناسب با شرایط زمان و مکانِ روزگارِ بعثت است. روزگاری که به دلیل گرمای طاقت فرسای روز، سفرهای شبانه رایج بود و در ریگستان‌های حجاز، سوسوی چراغی از دور، یا درخشش ستاره‌ای آشنا در آسمان، جهتِ حرکت را برای مسافر مشخص می‌کرد.

همچنین، در آن روزگار، چراغی که شعله‌ی بی‌دود و شفاف داشته باشد، بسیار مورد تحسین و توجه بوده است. در برابرِ انواع روغن‌چراغ‌هایی که مورد استفاده قرار می‌گرفت، ظاهرا روغنِ‌ زیتونِ صاف شده، شفاف‌ترین و گیراترین روشنایی را داشته که در آیه‌ی فوق به آن اشاره شده است. منظور از "گیراترین" زود روشن شدنِ آن است[40] چندانکه حتی نیازی به آتش زنه ندارد. تشبیه آن چراغِ روشن به ستاره‌ای درخشنده، افزون بر معناهای دیگر، یکی هم به همین دلیل بی‌دود بودنِ آن است. در تورات بارها اشاره شده است که روغن‌چراغِ خانه‌ی قدس باید از زیتونِ مصفا باشد.

زیتون، نمادِ روشنی و شاخه‌ی زیتون نماد صلح است. در داستانِ طوفان نوح، هنگامی که طوفان فرومی‌نشیند، خبر این فرونشستن طوفان را کبوتری برای نوح می‌آورد که برگ زیتونی در منقارِ خود داشت.[41] عیسی مسیح نیز بسیاری از موعظه‌های خود جایی برگزار می‌کرد که به کوه زیتون شهرت یافت.

از شرح عناصر تشکیل دهنده‌ی این تمثیل‌ها که بگذریم، نکته‌ی مهمتر در این است که در ابتدای آیه، خدا را نور آسمان‌ها و زمین می‌خواند و در انتهای آیه، ناگهان متوجه می‌شویم این نور همچون سوسوی چراغی از دور یا چون ستاره‌ای در گوشه‌ی آسمان بیشتر نیست. در اینجا ظاهرا با نوعی تناقض مواجه می‌شویم. اگر خدا نور آسمان‌ها و زمین است، پس باید همه‌ی آسمان‌ها و زمین از روشنایی او روشن باشند نه تصویرِ شب و بیابان و سوسوی چراغ و ستاره.

گمان می‌کنم تاویل این تمثیل را می‌توان با داستان هبوط همآهنگ دانست. آدمی در این هستی، با همه‌ی کسان و خویشاوندان و امکاناتی که برای خود فراهم می‌کند، بازهم اگر خود را نفریبد، هبوط خویش را در برهوتِ تاریکِ و تنهایی می‌تواند حس کند.

شیطان هم که استعاره‌ای از شرارت و ظلمتِ سوزاننده است، در این برهوت حضور دارد و با آنکه خداوند به او «إِنَّ عَلَیكَ لَعْنَتی» گفته است،[42] در عین حال تا روزِ پسین و تا جهانِ نوساخته‌ای که اندک اندک شکل می‌گیرد، همچنان بوده و هست و خواهد بود و به تعبیر ابن‌جوزی،[43] ابلیس چندان طرار هست که هرکسی را با همان دلبستگی‌هایش بفریبد چندان که برای دین‌داران هم می‌تواند به کسوت دین درآید و به نام دین و خدا، خلق را به ظلمت و تباهی فرو غلطاند.

دشواری ما در موردِ فهم و شناختِ دغدغه‌ها و امیالِ خویش، هنگامی بیشتر می‌شود که این ظلمت را فرافکنی نموده و آوردگاهِ شیطان را نه در نفس خویش بلکه در دیگران تصور می‌کنیم. پیش‌تر به اشاره گذشت که در مضامین قرآن، حتی رسولان از نفس خویش در امان نیستند. از این جهت،  آگاهی ما به خویش، هنگامی می‌تواند به واقعیت نزدیک شود که از جدالِ نور و ظلمت در خویش هم با خبر شویم.

بعد از درک هبوط، تنها سرمایه‌ی آدم برای رهایی از ظلمت خویش، کلماتی دانسته شده که از خداوند تلقی کرده است.[44] از آیات قرآن چنین بر می‌آید که هرکس مبتلای کلمه‌ای از کلماتِ او شده باشد، و زخم او بر جان داشته باشد، به این آگاهی می‌رسد که آدمی "بودن" نیست، "شدن" است.

آدمی، مسافر است، و این کلمات اگر چه به مثابه‌ی چراغی در قلب آدمی می‌ماند اما در بیابانی که راهی پیدا و جهتی مشخص نباشد، چه حاصل؟ شاید خاستگاهِ سخنِ حافظ از تجربه‌ی همین حسِ غریب بوده باشد که می‌گوید:

در این شب سیاهم، گم گشت راهِ مقصود         از گوشه‌ای برون آی ای کوکبِ هدایت

هرچه هست، باشد، گذشته از این دغدغه‌های وجودی و از منظری دیگر، این نکته را نمی‌توان نادیده گرفت که در سوره‌ی نور از سویی به حرمت‌ها و ارزش‌های انسانی و اجتماعی اشاره دارد و از سوی دیگر، گویی خدا مقصد است، آینده است که نور او باید درخششی باشد در افق تا جهت راه را برای آدم‌ها و برای کاروانِ هستی مشخص‌کند. پس معنای نوری بر نوری (ٌنُورٌ عَلی‏ نُور) شاید یکی هم همین باشد که نورِ او در افق آینده، با چراغی که از کلمات او که در دل آدمیان فروزان شده، بر هم انطباق می‌یابند و یک دیگر را تایید می‌کنند.

در باره‌ی تاریکی نیز عکس همان تمثیل را می‌توان در قرآن مشاهده کرد که ظلمتی بر روی لُجّه چنان خود را می‌گستراند که آدمی از مشاهده‌ی دستِ خویش هم ناتوان است.[45]

به تعبیر دیگر، هنگامی که ویژگی‌های تاریکی بر ذهن و زبانِ مردمان غلبه داشته باشد و چیزهایی مانند دروغ و تزویر و تجاوز به حدود و حرمت دیگران، هنجار شده باشد، نه چراغی در خانه‌‌ی دل برای‌شان می‌ماند نه سوسوی ستاره‌ای درخشنده که راه بنماید.

آیات بسیار دیگری در باره‌ی نور و ظلمت در قرآن دیده می‌شود که شرح هر کدام فرصتی دیگر می‌طلبد. اما به‌گمان من، مهمترین آن آیات، همین آیه‌ی نور است.                               (شهریور 1393/ مشهد)



[1] - سوره‌ی بیستم(طه) آیه‌ی 115

[2] - سوره‎ی دوم(بقره) آیه‌ی 124 همچنین داستان عهد خدا با ابراهیم و تفاوت دو روایت تورات و قرآن  را در کتاب حج(از مناسک نوزایی تا فرایند فردیت) نوشته‌ام. افزون بر آن، اشاره‌ای نسبتا مختصر هم دراین  مورد را می‌توانید در بخش معناشناسی متن مقدس ببینید با عنوان «مفهوم ابد و نبودن عالم پس از مرگ در متن تورات »

[3] - سوره‌ی دوم(بقره) آیه‌ی 136 و 285و سوره‌ی سوم(آل عمران) آیه‌ی 84. و هچنین در سوره‌ی پنجمِ قرآن(مائده) اشاره‌ای صریح در این مورد آمده که رسالتِ عیسی مسیح را ادامه‌ی رسالت موسی معرفی کرده و انجیل را به عنوان نور و هدایت، ادامه‌ی تورات دانسته است

[4] - سوره‌ی چهارم(نساء) آیه‌ی 171

[5] - نسطوریوس، اسقف قسطنطنیه در اوائل قرن پنجم میلادی می‌زیست و بر این باور بود که عیسی مسیح دارای دو ماهیت است، ماهیتی انسانی(ناسوتی) و ماهیتی الهی(لاهوتی) بنا بر این مریم مادرِ خداوند نیست بلکه مادرِ انسانی به نام عیسی مسیح است.

[6] - نک: بخش فرهنگ واژگان، کلمه

[7] - اشاره به ابتلای ابراهیم از سوی خداوند به کلمات

[8] -  سوره‌ی سوم(آل عمران) آیه‌ی 39

[9] - و این سخن را به‌خاطر خود راه مدهید که پدر ما ابراهیم است، زیرا به شما می‌گویم خدا قادر است که از این سنگها فرزندان برای ابراهیم برانگیزاند.

و اکنون تیشه بر ریشه‌ی درختان نهاده شده است، پس هر درختی که ثمره‌ی نیکو نیاورد، بریده و در آتش افکنده شود

[10] - نک: سوره‌ی مریم و همچنین در کتاب «مریم مادر کلمه» این مورد و برخی موارد دیگر را توضیح داده‌ام

[11] - متی، باب بیست و سوم

[12] - سوره‌ی چهارم(نساء) آیه‌ی 171

[13] - نک: در معناشناسی متن مقدس http://ali-tahmasbi.com/media/system/images/arrow_rtl.png 1- 1- بخش اول- فصل اول/ زبان قرآن قدیم و ازلی است یا حادث است ؟

[14] -  من رابطه‌ی لفظی میان "سوفیا" و "آتنا" دختر زئوس را پیدا نکردم اما این را می‌توان فهمید که سوفیا شباهت بسیار زیادی با آتنا دارد. آتنا دختر زئوس، الهه‌ی جنگ و خرد و صلح، ظاهرا به عنوان نگهبان آتن شناخته می‌شد که  در فرهنگ رومی نامش به "مینرو" تغییر یافته است.

[15] - نک: باب هشتم امثال سلیمان. احتمالا خواننده متوجه این نکته هست که کتاب امثال سلیمان، اگرچه منسوب به سلیمان است اما تدوین این کتاب بعد از سلیمان و به روزگاران بعد از اسارت یهودیان در بابل باز می‌گردد.

[16] -  خداوند به‌ حکمت‌ خود زمین‌ را بنیاد نهاد، و به‌ عقل‌ خویش‌ آسمان‌ را استوار نمود. به‌ علم‌ او لجّه‌ها مُنْشَّق‌ گردید، و افلاک‌ شبنم‌ را می‌چکانید.  ای‌ پسر من‌، این‌ چیزها از نظر تو دور نشود...

[17] - اشاره به آیه‌ی 37 در سوره‌ی دوم(بقره)

[18] -  سوره‌ی پنجم(مائده) آیه‌ی 44 و 66

[19] - به عنوان مثال نگاه کنید به آیه‌ی 34 و 67از سوره‌ی بیست و دوم(حج) و آیه‌ی 64 از سوره‌ی سوم(آل عمران)

[20] - سوره‌ی دوازدهم(یوسف) آیه‌ی 53

[21] -  در باره‌ی تاریکی نفس، عطار چنین آورده: جان عطار را درین دریا --  نفسِ تاریک، حایل افتادست

و گاهی نفس را به چاهی تشبیه نموده که آدمی در قعر آن چاه گرفتار توهم است:

 بر سر آی از قعر چاه نفس از آنک --- یوسف مصریت اندر چاه نیست

[22] - پیدایش، باب دوم، آیات 21 و 22

[23] - یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقیباً

[24] - نک: پرتوی از قرآن، جلد ششم، صفحه‌ی 15

[25] - در بخش فرهنگ واژگان این سه نام را جداگانه ریشه یابی کرده و توضیح داده‌ام

[26] - باز هم لازم می‌دانم نکته‌ی دیگری را یاد آوری کنم که در این نوع انسان‌شناسی، "قلب" تا حدودی همان معنایی را دارد که امروزه برای "مغز" قایل هستند.

[27] - طرح کلی این والایش یافتن را در کتاب حج، بخش مناسک نوزایی آورده‌ام

[28] - نک: بخش چهارمِ نور و ظلمت، روایتی از انجیل‌ها.

[29] - یوحنا، باب 25

[30] سوره‌ی پنجاه وهفتم (حدید) آیه‌ی13

[31] - سوره‌ی بیست و چهارم(نور) آیه‌ی 35

[32] - از نگاه من، مفهوم عقل نیز با مفهوم خرد و حکمت تفاوت دارد، در مباحث کلامی اغلب سخن از عقل کلی و عقل جزیی است که من به جای آن از واژه‌ی خرد در زبان پارسی و حکمت در زبانِ عربی استفاده کرده‌ام. در قرآن واژه‌ی عقل به معنای بستن است(مثل بستن پای هوس) و در هیچ آیه‌ای نیامده که خدا تعقل می‌کند یا خدا دارای عقل هم هست اما از حکیم بودن خداوند بسیار یاد شده است. نک: بخش فرهنگ واژگان  تعقل، کنشی انسانی، یا گوهری آسمانی؟

[33] - مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فی‏ ظُلُماتٍ لا یبْصِرُونَ / سوره‌ی دوم(بقره) آیه‌ی 17

[34] - در قرآن با آنکه زندگی گیتیانه نفی نشده و از اهمیت بالایی برخوردار است، در عین حال آنچه بهتر توصیف شده، حیاتِ باقی و آخرت است. به عنوان نمونه نگاه کنید به: سوره‌ی هفتم(اعراف) آیه‌ی 169، سوره‌ی دوازدهم (یوسف) آیه‌ی 109، سوره‌ی هیجدهم(کهف) آیه‌ی 46

[35] - نک: بخش سوم از همین سلسله مقالات « روایتی از تورات»

[36] - سوره‌ی پانزدهم(حجر) آیه‌ی 29 و سوره‌ی سی و هشتم(ص) آیه 72

[37] - ابوعبدالله زنجانی، تاریخ جامع قرآن کریم، چاپ دانشگاه الازهر قاهره

[38] - به‌ویژه آیاتی که امروزه به عنوان آیات حجاب شناخته می‌شود از اهمیت چشمگیری برخوردار است. اگرچه این آیات در مضامین فقهی بازهم به تحریف گرفتار شده است برای نمونه نگاه کنید به مقاله‌ی «کند و کاوری در مسئله‌ی حجاب» 

[39] - لاشرقیه و لاغربیه،  ستاره‌ای که بودنش، به شرق و غرب یا به طلوع و غروبِ خورشید ربطی ندارد.

[40] - مثل بنزین یا الکل در مقایسه با روغنِ موتور

[41] - پیدایش، باب هشتم آیه 11/ در این داستان، فرونشستنِ طوفان، به مثابه‌ی فرونشستنِ خشم یهوه نیز می‌باشد.

[42] - وَ إِنَّ عَلَیكَ لَعْنَتی إِلىَ‏ یوْمِ الدِّینِ / سوره‌ی سی و هشتم(ص) آیه‌ی 78

[43] - اشاره به کتاب تلبیس ابلیس، اثر ابوالفرج‌بن جوزی، عالم حنبلی متولد اوایل قرن ششم هجری در بغداد

[44] - اشاره به آیه‌ی سی و هفتم در سوره‌ی بقره

[45] -  اشاره به آیات سی ونه و چهلم همان سوره

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید