اسطوره‎ی نور و ظلمت، در چهار روایت دینی / مقدمه 

 

PDF نور و ظلمت، مقدمه، فایل

 مقدمه

ادیان، اغلب ریشه در اسطوره دارند. و اسطوره‌ها این ویژگی را داشته‌اند و هنوز هم دارند که بن‌مایه‌ای برای سرایندگان و شاعران و حتی رسولان بوده باشند تا بتوانند طرحِ آیینی خود را با بهره گرفتن از اسطوره‌ها شکل دهند. زیرا جوهره‌ی بنیادین اسطوره‌ها با دغدغه‌های وجودیِ انسان یگانه‌اند. دغدغه‌هایی مثل مرگ و زندگی، آفرینش و ویرانی، عشق و نفرت، خیر و شر، نور و ظلمت و...

به تعبیر دیگر، اسطوره‌، بی‌زمان، بی‌مکان و سیال است. در حالی که ادیان، پایی در زمان و مکان دارند و پایی در اسطوره. مثلا پژوهشگر دینی نمی‌تواند به‌طور دقیق اثبات کند که "ایوب" در چه روزگاری و در کدام سرزمین زیسته است. اما این دغدغه‌‌ را می‌تواند آشکارا در این داستان تماشا کند که چرا آفرینش، میرندگی و خاک شدنِ آدمی را آشکارا در این داستان می‌تواند تماشا کند.‌

در چهار متن دینیِ آشنا، "روشنایی و تاریکی" تعبیر دیگری از "دانستن و ندانستن" هم هست. تمیز نهادن میان خیر و شر، و مفاهیم دیگری همچون "خردمندی و بی‎خردی" باز هم تعبیرهای دیگری از همان نور و ظلمت است.

"دغدغه‎ی دانستن" در باره‎ی چیزی، به ویژه در باره‎ی پیدایشِ انسان و کیهان، به دو منظور متفاوت می‎تواند باشد. یکی برای فهم چیستی و "چگونگیِ" پیدایش، و دیگر برای فهمِ "چرایی" آفرینش و جستجوی معنای آن و اینکه آیا آفرینش با هدفی مشخص انجام گرفته یا نه؟ اولی کنکاشی علمی شمرده می‎شود، و دومی انگاره‎ای دینی. فیلسوفان هم معمولا خانه‎هاشان را میان این دو قلمرو  ساخته‎اند

 به‎نظر می‎رسد "دغدغه‎ی دانستن" با رویکردی علمی، بیشتر برای آن بوده و هست تا زمینه‎ی تسلط انسان را بر وقایع و چیزها و کیهان فراهم ‎کند. این را از تاریخ علم می‎توان فهمید. تلاش پی‎گیر علمی را از منجمان و کیهان‎شناسانِ کلده و بابل تا مجستی و بطلمیوس و... حافظه‎ی تاریخ به یاد می‎آورد. از نگاه دینی، این‎گونه "دانستن" اگرچه دانایی و روشناییِ علمی است، و امکان تسط نسبیِ انسان را بر جهان فراهم می‎آورد،  اما الزاما به معنای "خردمندی" و تمیز نهادن میان خیر و شر نیست.  

از متونِ دینی چنین بر می‎آید که اسطوره‎های آفرینش در این متون، در جستجوی معنای "بودن" بوده است و اینکه آفرینش به کدام هدفی انجام گرفته است. روشنایی در این قلمرو، عبارت است از کشف و فهم معنای "بودن" و خردمندی در این قلمرو نیز عبارت است از همآهنگی انسان با هدفِ آفرینش.

آگاهی علمیِ ما از پیدایش هستی نسبت به آگاهی پیشینیان، توسعه‎ی بسیار یافته است. در روزگاری نه چندان دور، میپنداشتند از آغاز پیدایش هستی تا کنون، شش یا هفت هزار سال بیشتر نیست. اما دانش امروز  توانسته است این زمان را مثلا از هفت‎هزار سال به چند میلیارد سال افزایش دهد. همچنین دانش امروز توانسته است تصور پیشینیان را از هیأت زمین و آسمان باطل اعلام کند و تصویر کاملا متفاوتی از زمین و آسمان و صورت‎های فلکی به دست دهد.

در عین حال، ما هم مانند پیشینیان، به نقطهی مرزیِ دانستن و نداستن می‎رسیم و آنسوی واقعه‎ی پیدایش برایمان مجهول می‎ماند. از این نقطه‎ی مرزی به بعد، تنها با اسطوره‎ها می‎توان سفر کرد. اسطوره‎های دینی که قرار است معنای آفرینش و هدف آن را بیان کنند، انگاره‎هایی از فراسوی آفرینش را ارائه می‎دهند. از هنگامی که هنوز گیتی پدید نیامده بود. از این جهت، و از جهاتی دیگر نیز، اسطوره‎های دینی با ره‎آوردهای علمی تفاوتی جدی و اساسی دارند

 در اسطوره‎های دینی، هیچ تلاشی برای اثباتِ علمیِ آفرینش و هیأت کیهان دیده نمی‎شود، بلکه تلاش شده است تا همان دانسته‎های علمی که دانشمندان و منجمان قدیم ترتیب داده بودند و برای همگان پذیرفته بود، با رویکردی معناشناختی مورد استفاده قرار گیرد.  

 بنا بر این پیش‎فرض می‎توان گفت که نظریات جدید در باره‎ی پیدایش هستی و ذره‎ی آغازین و روشن شدن ماجرای آن، اگرچه مرهونِ "دغدغه‎ی دانستن" است اما باز هم بیشتر معطوف به "چگونگی" و  چیستی پیدایش است و به چراغی می‎ماند برای درست‎تر دیدن چیزها و استفاده‎ی بهتر از امکانات این هستی. از این جهت می‎توان آن را ادامه‎ی راهی دانست که دانشمندان قدیم پیمودند اما این‎بار با ابزارهای تازه و مدرن. در حالی که شکل گیری اسطوره‎ی آفرینش در مضامین دینی، اگر چه مبتنی بر "دغدغه‎ی دانستن" بوده اما برای دانستنِ معنای "بودن" بوده است.

ساده‎تر اگر بگویم، رویکردِ علمی (چه در قدیم و چه اکنون) چیستی و چگونگی‎ِ کیهان را مد نظر داشت ولی اسطوره‏های دینی، "چرایی" آن را. از دل همین "چرایی" و جستجوی معنا برای "بودن" است که غایت‎اندیشی، فضیلت اخلاقی، زیبایی، و فرهنگ پدید آمده است.

بنا بر این قابل درک است که چرا اسطوره‎های کهن هنگامی که از هیأت کیهان سخن می‎گویند، انباشته از تصورات بدوی، و ساده‎انگارانه هم هستند؛ مانند تصوراتی که در باره‎ی ساختار گیهان و آسمان و زمین و تاریخ و جغرافیا در آن مطرح شده است. آن باورها البته با یافته‎های علمیِ امروز هیچ تناسبی ندارد، بلکه متناسب با ره‎آوردها و دانشِ رایج در همان روزگار بوده است اما آیا این نا هماهنگی نفی کننده‎ی معناها و ارزش‎های انسانی و فضایل اخلاقیِ هم می‎تواند باشد؟ اینکه در این اسطوره‎ها دروغ و تهمت و تجاوز و ستم، مغایر با هدف آفرینش و حرام دانسته شده اما اندیشه‎ و گفتار و کردار نیک را توصیه نموده و ارج نهاده، آیا چیزهایی خرافی است؟

 در اسطوره‎های دینی، با دو موضوع مواجه هستیم که فکر می‎کنم این دو را باید از یکدیگر تفکیک کرد. یکی ابزارها و زمینه‎هایی که برای بیان معناها در اختیار داشتند. این زمینه‎ها، همان آسمان و زمین و خورشید و ستاره و دریایی بود که در هیأت بطلمیوسی هم با محاسبات نسبتا دقیقی طرح شده بود و تا اواسط قرن شانزدهم میلادی از اعتبار علمی قاطعی برخوردار بود و همگان کیهان را همان‎گونه می‎شناختند. بدیهی است که در چنین وضعیتی، هر گفتاری، هر نمایشنامه و قصه و شعر و حماسه و روایت و اسطوره‎ای، در همان سپهری و صحنه‎ای نمود پیدا می‎کرد که در دست‎رسشان بود. کیهانشناسی پیشینیان را می‎توان به مثابه‎ی تنها تالاری تصور کرد که انواع نمایشنامه‎ها در آن قابل اجرا بود.

اما نکته‎ی دوم که بسی قابل تامل می‏باشد معناهایی است که در قالبِ شعر و سرود و تمثیل و استعاره و  داستان و اسطوره، در آن تالار مطرح می‎شد و ناگزیر در همان بستر و زمینه‎ی کیهانشناسی رایج برای مخاطب عرضه می‎شد تا با مخاطب از معنای "بودن" سخن بگوید و از اراده‎ی قدرتمندی که غایت اندیشی را در ناخودآگاه جمعی ما تعبیه نموده است.

 به تعبیر دیگر، اسطوره‎ی دینیٍ، نمی‎تواند در صدد اثباتِ علمیِ کیهان و چیستیِ چیزها باشد، بلکه در جستجوی معنای زندگی انسان و معنای کارهایی است که انسان انجام می‎دهد. کسی که می‎خواهد با توسل به متون مقدس، آفرینش و چیستیِ کیهان را به لحاظ علمی اثبات کند، قدم در راه بی‎فرجامی نهاده است و بسا که به خرافه‎های عجیب گرفتار شود. گمان می‎کنم باید بتوانیم تالار نمایش را، از محتویاتِ خود نمایشنامه فرق بگذاریم.

چه آنکه، با دانش جدید آشنا باشیم و چه نباشیم، چند چیز اساسی در اسطورهای آفرینش وجود دارد که فکر می‎کنم ربطی به کهنه و نو نداشته باشد:

  1- مفومِ "پیدایش" که به لحاظ علمی، آمیزه‎ای از نور و ظلمت، یا دانستن و ندانستن است. ما برای آغاز، نقطه‎ای را در تصور می‎آوریم، اما برای فراسوی آغاز و اینکه هدفی در کار آفرینش بوده یا نه،      به سرگیجهای پر آشوب گرفتار می‎شویم؛ اسطوره‎های دینی، با طرح معنای آفرینش، انسان را از "بودن" به "شدن" سوق می‎دهند.

 2- طرح غایتمندی در اسطوره‎ی دینی، به مثابه‎ی نوری است که راه انسان را به سوی آینده، روشنایی می‎بخشد و امکان حرکت به سوی بهتر بودن را فراهم می‎کند. در همین اسطوره‎ها، اهریمن نیرویی بازدارنده توصیف شده است که آن آینده را تاریک می‎بیند و انکار می‎کند.

 3- این را می‎فهمیم که نوعی هم‎آوایی میان تمایل انسانی ما با اسطوره‎های آفرینش وجود دارد. به ویژه تمایلِ قدرتمندی که در آدمی برای دوام و توسعه هست؛ این تمایل که شاید در عمیق‎ترین لایه‎های ذاتِ هستی ریشه دارد، جان ما را هم سرشار نموده است. از تمایلات جنسی گیاه و جانور و انسان گرفته تا تلاشِ بشریت برای توسعه‎ی فرهنگ و اخلاق و مدنیت، همه در این قلمرو قرار گرفته است. مضامینِ خیر و شر، عشق و نفرت، زیبایی و زشتی، اغلب معطوف به همین تمایلِ قدرتمند است. در این تعبیرها، خیر و شر، توصیف دیگری از همان نور و ظلمت است.

اگر این پیش‎فرض‎ها را بپذیریم، می‎توان گفت که: اسطوره‎ی نور و ظلمت، اگرچه دیرینه سال است، اما نو به نو شونده و سیال هم هست و دانش امروزِ بشری در باره‎ی پیدایش هستی، باز هم محتاج اسطوره‎ای برای معنای این پیداش است. تلاش آن‎ها که به اسطوره‎های دینی کهن سرگرم هستند و تلاش هنرمندان و نویسندگانی که اسطوره‎های معنا را به زبان امروز بازخوانی می‎کنند، نشانِ آشکاری از احتیاج انسان به اسطوره‎ی نور و ظلمت هم هست. در این نوشتار البته "اسطوره" به معنای افسانه نیست. بلکه انگاره‎هایی است که در میانه‎ی نور و ظلمت، یا در میانه‎ی دانستن و ندانستن پدید آمده است.

اسطوره‎ی نور و ظلمت، در چهار روایت

اینجا، چهار روایتِ دینی از اسطورهی نور و ظلمت موجود است که عبارتند از روایتِ مزدایی، تورات، انجیلِ و قرآن. طرح این چهار روایت از این نگاه، به این معنا نیست که نگاهِ دیگری در این باب نبوده و نیست بلکه از این جهت که این چهار متن برای من و ما آشناتر است، بررسی آن هم نسبت به روایات دیگر شاید آسانتر باشد.

در هر چهار روایت، ابتدا با ظلمتی بیکرانه مواجه میشوم که یا زایشگرِ روشنایی است، یا آفریننده‎ای دست اندر کار آفرینش روشنایی می‎شود و آن را همچون ستارهای درخشان در پهنهی ظلمتِ بیکرانهی خود قرار می‎دهد.

این نکته را بگویم که روشنایی برای ما، از آنجا آغاز می‎شود که تکیه‎گاهی از زمان و مکان برایمان قابل تصور باشد. برخی تناقض‎ها که در ساختارِ اسطوره‎ها دیده می‎شود، شاید به دلیل نیازِ فهمِ انسان به همین تکیه‎گاه  بوده است. مثلا در اسطورههای مزدایی «زروان» خدای زمانِ بیکرانه را می‎بینیم که هزار سال به انتظار تولد هرمزد ایستاده است. این در حالی است که هنوز زمانِ کرانه‎مند پدید نیامده بود و گاه‎شماری هزارساله در زمانِ بیکرانه، نوعی تناقض شمرده می‎شود. این تکیه‎گاه به مثابه‎ی همان تالار نمایشی است که معناها باید در آن نمود پیدا کنند. اگر چه تصورِ چنین تالاری، نقاشی خیال باشد.

بنا بر آنچه گذشت، گمان می‎کنم تمامی این روایات که در باره‎ی نور و ظلمت و مقدمات آفرینش، شکل گرفته، تلاشی انسانی بوده و هست برای پیدا کردن معنای هستی و دراین تلاش‎ها، تلقی‎های نو به نو از معنای آفرینش برای انسان پدید آمده است. این تلاشها و تلقی‎ها که از دورترین روزگاران آغاز شده و همچنان ادامه دارد، شاید از هر امر مقدسی، مقدس‎تر باشد

در اینجا ممکن است مناقشه‎ای در مسئله‎ی وحی و کلام خداوند پیش بیاید که بسیار هم پیش آمده است. این مناقشه از آن جهت است که در گمانه‎ی بسیاری از دین‎داران، "وحی" دقیقا کلامی دانسته شده است که عینا با مشخصاتی از صوت و گفت از سوی خداوند به رسولان ابلاغ شده است و رسولان همان کلام را بی‎هیچ کم و کاستی برای بشریت نقل کرده‎اند. تا آنجا که من از متونِ مقدس می‎دانم، چنین گمانه‎ای چندان قابل دفاع نیست. بلکه به‎نظر می‎رسد که رسولان، در تلقیهایی که از خداوند داشتند، کلام او را دریافت نموده و عرضه داشته‎اند. این موارد را قبلا در مباحث «تاملی در معناشناسی متن مقدس» مفصل گفته و نوشته بودم. به ویژه در بخشِ زبان دینی و  سه فصل مربوط به وحی. بنا بر این ضرورتی در دو باره نویسی آن نمی‎بینم و خواننده خود می‎تواند به آن مراجعه کند.

ظاهرا روایت مزدایی از نور و ظلمت، قدیمتر از سه متن دیگر است.[1] بعد از روایتِ مزدایی، به داستانِ آفرینش در کتاب پیدایش تورات می‎رسیم.

 و روایت سوم به انجیلها باز می‎گردد، به ویژه به انجیل یوحنا که اگرچه از جهاتی با نظریه‎ی نو افلاطونیان همآهنگ است اما به‎گمان من شباهتی عجیب با روایت مزدایی هم دارد. در مورد روایت چهارم هم، آیاتی را از سوره‎ی کهف و به ویژه از سوره‎ی نور پیش رو داریم.

افزون بر این چهار روایت، تاویل‎های بدیعِ فلسفی، کلامی، و شاعرانه هم از نور و ظلمت در میانه هست، تبلور این تاویل‎ها در حکمت و ادب پارسی ما بسیار است و بسی قابل تامل؛ مانند رساله‎ی عقل سرخ از شهاب‎الدین سهرودی تا برخی غزل‎های حافظ و حتی تا آیه‎ی تاریکی در شعر فروغ. در این مجال، اشاره‎ای کوتاه و شاید تطبیقی به چهار روایت اصلی دارم، باشد که این نوشته، گامی هرچند کوچک به سوی روشنایی و «سحرگاهِ شکفتن‎ها»[2] باشد

مشهد، پانزدهم فروردین 1393

 



[1] - روایت مزدایی، بر مبنای متن‎های مزدیسنی میانه است که در اصل به زبان پهلوی بوده است و از اواخر دوره‏ی ساسانیان تا قرن سوم هجری بر جای مانده است و در این مقاله، بیشتر از ترجمه‎ و تصحیح زنده یاد مهرداد بهار استفاده شده است. همچنین گاهی هم از برخی ترجمه‎های دکتر رحیم عفیفی آورده‎ام که روزگاری دور چند واحد زبان پهلوی را نزد وی آموخته بودم.

[2] - «سحرگاه شکفتن ها» برگرفته از شعر فروغ است در مجموعه‎ی تولد دیگر