اشاره:

واژه‌ي قسط (ghest ) در فرهنگ و زبان ما، دانسته و ندانسته، به مضموني اقتصادي فرو کاهیده شده است. و همچنين، به‌گونه‌اي تعريف شده كه بيشتر با ساختار نظام ارباب و رعيتي در دوره‌هاي بعد از بعثت تناسب دارد و به‌نظر مي‌رسد اين واژه در ساختار متن قرآن، معنايي كاملا متفاوت داشته باشد. همچنین برای قابل درک شدن نوشته ای که در پیش رو دارید، لازم است قبلا واژگان ظلم، حدود، حدید، و "قوم" را که در همین بخش فرهنگ واژگان آمده مطالعه شود. نکته دیگر اینکه آنچه در اینجا به عنوان معناشناسی «قسط» نوشته‌ام نه کامل است و نه بی اما و اگر، و شاید تنها می تواند همچون گشودن پنجره ای باشد بر افقی تازه.

مفهوم قسط در باورهاي رايج كنوني:

در باورهاي رايج، و در بسياري از فرهنگ‌نامه‌ها، واژه‌ي «قسط» را نزديك به «عدل» معنا كرده‌اند با اين تفاوت كه «عدل» ايجاد برابري و هموزن بودن ميان دو چيز را گفته‌اند[1] اما در باره‌ي قسط گفته‌اند «قسط» ايجاد برابري ميان دو چيز نيست بلكه نصيب، يا حصه‌ي هركسي را به او دادن است[2] مثلا حق هركسي را به ميزان عملي كه انجام داده و متناسب با كاري كه كرده است به او بدهيد.[3]

در برخي لغت‌نامه‌هاي ديگر قسط عبارت است از چيزي را به تساوي تقسيم كردن. مثالي كه در اين مورد آورده‌اند، يكي به كاشتن نهال در باغستان مربوط مي‌شود و اينكه نهال‌ها را با فاصله‌ي مساوي غرس كنند تا برای هرکدام از نهال‌ها امکان رشد برابر فراهم باشد و این‌گونه نباشد که ریشه و شاخه‌های یکی مانع رشد دیگری شود.

تعریف دیگر در مورد وامي است که پرداخت آن به‌طور يكجا براي وام دار ممكن نيست‏ از این جهت آن را به اقساط مساوي تقسيم می‌کنند.[4] اين تمثيل‌ها اگر چه ممكن است براي فهم معناي قسط تا حدودي راه‌گشا باشند اما از آنجا كه صرفا محدود به رويكردي اقتصادي مي‌شود ممكن است گمراه كننده نيز باشد، به ويژه آنكه با تعريف قبلي از قسط تفاوتي اساسي دارد. یکی از تعریف‌های نسبتا رایج اين گونه بود كه «نصيب هركسي را مطابق ميزان عمل او به او پرداخت كردن» این تعریف با واژه‌ی "میزان"  و همچنین "عدل" بیشتر همخوانی دارد اما با آن تمثیل که از کاشتن درخت‌ها با فاصله‌ی برابر بود تناسبی ندارد.

به تعبير ديگر، در اينجا با چند تعریف کاملا متفاوت مواجه هستيم.

1- تعریف اول كه هركسي که كاري انجام مي‌دهد و به ميزان كاري كه انجام داده، نصيب و بهره‌ي خود را دريافت مي‌كند، ربط چندانی به قسط ندارد و همان‌گونه که بیان شد با کلمه‌ی عدل سازگارتر است.[5]

2- در تعریف دوم كاري انجام نشده بلكه چيزي مثل غنيمت در ميانه هست كه بايد براي همه‌ به طور مساوي تقسيم شود. (البته اين معنا همچنين در مورد پرداخت وام به اقساط مساوي هم كاربرد پيدا كرده است كه به نظر مي‌رسد مربوط دوران معاصر مي‌شود)

3- تعریف سوم که با بهره گرفتن از تمثیل کاشتن نهال‌ها همخوانی دارد این است که "امکان رشد" برای همه‌ی مردم برابر باشد تا هرکسی از این امکان برخوردار باشد اعم از اینکه از این امکان به درستی استفاده کند یا نکند. در این مقال تلقی من از مفهوم "قسط" همین مورد سوم است

«قسط» در متن قرآن:

در مورد آیه ی 25 سوره ی حدید که علت بعثت رسولان در آن آمده، قبلا در واژه‌ی قوم به آن اشاره شد که "قیام به قسط" متفاوت است با قیام برای قسط. یعنی در آن آیه «قیام» به معنای روی پای خود ایستادن و زمینگیر نبودن مردمان است. و از این نگاه، برخاستن و استواری همه ی مردمان از طریق « قسط=امکان رشد برابر» می تواند تحقق یابد. در واقع، مفهوم قسط و قیام در این آیه چنان به هم وابسته اند که نمی توان یکی را بدون دیگری در نظر گرفت. 

در آيه‌ي هيجدهم از سوره‌ي سوم(آل عمران) خدا بر يگانگي خود گواهي مي‌دهد، (شهدالله‌ انه لااله الاهو..) معمولا هر شهادتي بايد مبتني بر دليل و برهاني باشد،‌ يعني قول خدا هم بايد مبتني بر دلايلي آشكار و عيني باشد و صرفا به قول تنها نمي‌توان بسنده كرد، زيرا اگر تنها قول براي ايمان آورندگان بسنده بود، طرفداران خدايان ديگر هم مي‌توانستند همين كلام را به نقل از خداي خود ابراز دارند. اما دليلي كه در آيه مزبور براي گواهي بر يگانگي خدا آمده اين است که او قائم به قسط است و ملائكه و دانايان نيز بر اين گواه هستند.[6] در اين آيه از «قسط» به‌گونه‌اي ياد شده است كه انگار دانايان آثار آن را در همه جا مي‌بينند. اما چه رابطه‌اي هست ميان «قسط» و يگانگي خدا؟

طرح يگانگي خداي واحد،‌ در برابر خدايان متعدد در نظام قبيله‌اي بوده است. به تعبير ديگر، هر قبيله‌اي، براي خود خدايي ويژه‌ي خود داشته است[8]، و در اعتقاد عرب جاهلي، خداي قبيله، تنها از افراد قبيله خود حمايت مي‌كرده است و نجات افراد قبيله‌ي خود را مي‌خواسته، ديگران كه از قبايل و نژادهاي ديگر شمرده مي‌شوند، بيگانگاني هستند كه خداي قبيله هيچ مسؤليتي در برابر آنان ندارد و تجاوز افراد قبيله به مال و جان قبايل بيگانه‏، نه تنها خداي قبيله را خشمگين نمي‌كرده بلكه سبب غرور و خشنودي خداي قبيله هم بوده است.

اما نفي خداي ويژه‌ي قبيله، يا نفي خدايان متعدد قبايل، و طرح خداي يگانه، به اين معنا هم هست كه مردم بيگانه را هم همان كسي آفريده كه من و خويشاوندان من را آفريده. در تعبيرات قرآن، خورشيد و ماه، چرخش طبيعت، نزول باران، سرزدن گياهان، همه و همه چيزهايي هستند كه او آفريده و می‌بینیم که همگان به‌گونه‌اي طبيعي از همه‌ي اين مواهب طبيعت برخوردارند، يا مي‌توانند برخوردار باشند، خواه دوست و خواه بيگانه. در اينجا مي‌توان گفت كه احتمالا مفهوم «قسط» برخورداري خويش و بيگانه و دوست و دشمن از امكانات طبيعي زندگي است. و اين چيزي است كه خداي ويژه‌ي قبيله، يا خدايان شخصي شده، معمولا آن را بر نمي‌تابند. يعني خداي قبيله اگر توان زمینگیر کردن بیگانگان را داشته باشد، درنگ نخواهد كرد.

در آيه‌ي ديگري از قرآن در باره‌ي «قسط» آمده است كه:

« اميد است خدا ميان شما و ميان كساني كه دشمن مي‌داشتيد، دوستي برقرار كند، و خدا توانا و آمرزنده‌ي مهربان است.

خدا شما را از كساني كه در دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‌اند باز نمي‌دارد كه نسبت به آنان نيكي كنيد و قسط بورزيد، زيرا خدا مقسطين(قسط گرايان) را دوست دارد»[7]

توجه به اين نكته شايد ضروري باشد كه نزول آيات فوق در مدينه بوده است، يعني زماني كه مسلمانان قوام و انسجام كافي يافته بودند و توان اين را داشتند كه مطابق سنت آن روزگار بر غير خودي‌ها هجوم برند يا حدود و حرمت آنان را رعايت نكنند.

در آيه‌ي 135 از سوره‌ي چهارم(نساء) آمده است كه:

«.. . قواّمين به قسط باشيد و گواهاني براي خدا..»

در ادامه‌ی آيه نيز تاكيد شده است كه اگرچه اين «قسط» به ضرر خودتان يا خويشاوندان شما باشد.

حتي به‌نظر مي‌رسد شعار «اشهد ان لااله الا الله» كه در اذان مسلمانان مدام تكرار مي‌شود، در آغاز اشاره‌اي به همين نكته بوده باشد. يعني گواه بودن بر يگانگي خدا، با حرمت نهادن به مال و جان زندگي بيگانه معنا مي‌دهد.

در آيه هشتم از سوره‌ي پنجم(مائده) همين مضمون با يك جابجايي ظريف تكرار شده است :

« .. قوّامين باشيد براي خدا و گواهاني به قسط...»

در ادامه‌ي اين آيه نيز تاكيد شده است كه: «البته نبايد دشمني قومي شما را وادار به آن كند كه عدالت را ناديده گيريد». در اين آيه، واژه‌هاي «قوامين»، «قسط»، «قوم» و «عدل» قابل تامل هستند. قومي كه دشمن شمرده مي‌شود، يا واقعا دشمن هست، در يكسو قرار دارد، و مسلماناني كه براي خدا برخاسته‌اند تا به قسط گواهي دهند در سوي ديگر.[8]

از بررسي آياتي كه واژه‌ي قسط در آن آمده‏، مي‌توان گفت كه خداي قرآن براي ظهور و حضور تماميت هر فردي از مخلوق (اعم از مسلمان و غير مسلمان) امكاناتي طبيعي قرار داده است تا هركسي بتواند روي پاي خود بايستد و بر خود استوار شود(قيام= بر خود استوار شدن)، اين همان عمل خدا به «قسط» است، و دليل يگانگي خدا. و گواهي دادن بر يگانگي خدا از سوي ايمان آورندگان، تنها به قول نيست بلكه رعايت عملي حدود ديگران و احترام به جان و مال و هويت انساني ديگران، گواهي دادن به يگانگي خدا است.

و همچنین مي‌توان گفت كه «قسط» نوعي از رفتار فردي در مواجهه‌ي با ديگران است كه در اين رفتار، حقوق انساني، اموال، و حريم هر آدمي محترم شمرده شود. اعم از آنكه خويشاوند يا بيگانه باشد، مسلمان يا غير مسلمان باشد.

در آن تمثيل كه مربوط به كاشتن نهال‌ها در زمين بود، در نظر گرفتن فاصله‌ي مساوي در بين نهال‌ها را «قسط» ناميده‌اند. اين تمثيل‏، تنها از اين جهت درست است كه هر نهالي براي رشد، نياز به فضايي دارد تا شاخه و بال بگستراند، نياز به زميني دارد تا ريشه بدواند.

متناسب با اين تعريف، «قسط» مفهومي چند وجهي است و متناسب با ساختار جمله‌اي كه در آن قرار مي‌گيرد معناهاي نسبي تازه نيز پيدا مي‌كند بي آنكه معناي پايه و اصلي آن ناديده گرفته شود.

همچنين از بر رسي جمله‌هايي كه در قرآن آمده اين نكته آشكارا به چشم مي‌آيد كه واژه‌ي «قسط» در دو ساختار صرفي، دو معناي متضاد يافته است. مثلا «قاسطون» كه اسم فاعل براي واژه‌ي قسط است داراي بار ارزشي منفي مي‌باشد، مانند اين آيه:

«و اماالقاسطون فكانوا لجهنم حطبا...»(سوره72، آيه 15)

و «مقسطين»(moghsetin) كه آن هم اسم فاعل است اما از باب افعال داراي بار ارزشي مثبت است.

تفاوت اين دو واژه ظاهرا در اين است كه «قاسطون» اسم فاعل از مصدر ثلاثي مجرد آن است، و «مقسطين» اسم فاعل از باب ثلاثي مزيد. در مفهوم «قاسطون»(با توجه به جایگاه صرفی آن) كساني توصيف مي‌شوند كه برای استواری خویش، تنها حدود و حريم خود را محترم مي‌شمارند و از آن دفاع مي‌كنند ولي برای حدود و حريم ديگران حرمتي قايل نيستند، دغدغه ی استقلال و روی پای خود ایستادن دیگران را ندارند، امكانات زندگي و محترم بودن را که وسیله ای برای استواری خویش است تنها براي خود مي‌خواهند. « قاسط» شاید مفهومي خود بسنده است و از خود به ديگري تسري پيدا نمي‌كند، اما مقسط، فاعلی است که مفهوم قسط را از خود به ديگران نیز توسعه می دهد.[9]

ویرایش جدید فروردین 1394/ مشهد

 



[1] - نگاه كنيد به فهرست فرهنگ واژگان ذيل واژه‌ي عدل و عدالت.

[2] - لسان‌العرب، مفردات راغب، و...

[3] - در تفسير الميزان در باره‌ي قسط آمده است كه: «قسط عبارت است از عمل كردن بدون اجحاف» (ترجمه الميزان جلد هفتم صفحه 518) همچنين در باره‌ي تفاوت عدل و قسط در اين تفسير آمده است:«عدالت آن است كه آدمي حق هركسي را بپردازد، ولي قسط مفهومش آن است كه حق كسي را به ديگري ندهد» (جلد ششم، صفحه 143)

[4] - المنجد، لسان‌العرب، فرهنگ لاروس،

[5] - در تفسير الميزان در باره‌ي قسط آمده است كه: «قسط عبارت است از عمل كردن بدون اجحاف» (ترجمه الميزان جلد هفتم صفحه 518) همچنين در باره‌ي تفاوت عدل و قسط در اين تفسير آمده است:«عدالت آن است كه آدمي حق هركسي را بپردازد، ولي قسط مفهومش آن است كه حق كسي را به ديگري ندهد» (جلد ششم، صفحه 143)

[6] - اشاره به ادامه‌ي همان آيه‌ي هيجدهم در سوره‌ي آل عمران.

[7] - سوره‌ي 60(ممتحنه) آيات 7 و 8

[8] - در اينجا دو مجموعه را در برابر هم مي‌بينيم. به‌ويژه واژه‌ي «قوم» كه به هويت فردي مربوط نمي‌شود و بيشتر اشاره به هويت جمعي دارد. از همين جهت واژه‌ي «قسط» كه فرد فرد ديگران را شامل مي‌شود، در ادامه‌ي آيه به واژه‌ي «عدل» تبديل مي‌شود، همانگونه كه افراد در يك قوم به يك جمع واحد تبديل مي‌شوند. وقبلا اشاره شد كه «عدل» برابري و هموزن بودن ميان دو چيز را مي‌گويند

[9] - مقسط، اسم فاعل از باب افعال است که تعدیه و توسعه يابندگی فعل را از خود به ديگران می رساند. 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید