فایل صوتی خاطره‌ای از حرا

غروب و غربت وداع

در یکی از رواق‌های مسجدالحرام نشسته‌ام، جمعیّتی نه چندان انبوه در طواف هستند. مکّه در  حال خلوت شدن است، آن‌ها که هنوز به مدینه نرفته بودند، عازم مدینه شدند. برخی کاروان‌های دیگر هم عازم شهر جدّه بودند تا به شهر و دیار باز گردند. همسفرانی که در یک کاروان بودیم، اغلب گرفتار سعی میان بازارهای حجون و ستین هستند. یکی دو روز دیگر ما هم از این جا به جدّه و از آن­جا به دیار خود می رویم. نزدیک غروب می‌شود، اندوهی سنگین بر دلم سایه افکنده. تاب نمی‌آورم، از مسجدالحرام بیرون می‌زنم.

 

حرا

به راننده می‌گویم: جبل‌النّور، او هم می‌گوید خمسه و عشر ريال، كمي ترديد می‌کنم، راننده می-گوید: بعيد! حاجي بعيد! من هم می‌گویم: هرچه تو مي‌گويي. غروب بود كه پاي كوه رسيدیم  و راننده با انگشت اشاره کرد و گفت: هذا جبل‌النور.

دامنش پر از زباله بود، از قوطي‌هاي خالي نوشابه و شير گرفته تا انواع كاغذهاي مچاله شده‌ي شيریني و شكلات و پلاستيك‌هاي خالي و له شده‌ي آب. بالاي قلّه كه می‌رسم، هوا تاريك شده. كمي آن‌سوتر از قلّه، زائراني هنوز در انتظار ایستاده‌اند تا نوبتشان برسد يا بايد دو ركعت نماز مي‌خواندند يا پشت به‌ غار و رو به دوربين عكّاس بنگالي در حال دعا مي‌ايستادند تا يك عكس مقدّس يادگاري بگيرند. فرصت براي هر دو كار نیست. چند نفر زائر لبناني هم روي تخته‌سنگ‌هاي سقف غار نشسته‌اند و صدا به ‌صداي هم انداخته و دعاي توسّل مي‌خوانند. سه ساعتي كه از شب گذشت، ديگر كسي آن­جا نبود و تنها ماندم، خلوت و خاموش.

پيش از اين، بلورِ خيالم در حرمِ كعبه شكسته بود. هرچه كرده بودم كه زائر باشم، دست نداده بود، يعني همه‌‌ي آن مناسك و اعمال كه به­جا آوردم، هيچ. حالا آمده ‌بودم در اين خلوتِ كوهستان، مگر رد پايي ديگر از محمّد، يافته باشم؛ شايد از خدايش، نشانيِ ديگري پيدا كنم. خدايي كه براي جان بيگانگان هم حرمت قايل شود، بچه‌هاي آن‌ها را هم دوست داشته باشد. مثل خداي ابراهیم، آوای اسماعیل و هاجر را هم شنیده باشد، مثل خدای شيخ ابوالحسن خرقاني عاشق باشد، در پيرامون خانه‌اش غوغا و فرياد مرگ بر اين و مرگ بر آن، طنين نينداخته باشد. بر ديوار خانه‌اش نوشته باشد كه:

«هركس در اين سراي آمد نانش دهيد، نانش دهيد و، از دينش مپرسيد»

براي پيدا كردن خدايي اين‌گونه آمده بودم.

گرماي روز در اين كوهستانِ خشك و عبوس فرصت آن را نمي‌داده تا محمّد از پناه صخره‌ها به قلّه بيايد و آغوش به سوي آسمان بگشايد. امّا شب فرصتي ديگر است. در پهنه‌ي آسمان، تابش ماه، تلالوء ستارگان و سكوت و بي­كرانگي، دل آدمي را در خود مي‌فشارد.

محمّد، يكّه و تنها، بر فراز اين صخره‌ها، دور از غوغاي طواف و سعي ميان صفا و مروه آمده بود. در اين سكوت، تاريكي و خاموشي، اگر صدايي بوده باشد، گه‌گاه شايد زوزه‌ي شغالي، ناله‌ي مرغي، وزيدنِ بادي در پيچ و خم صخره‌ها، و ديگر هيچ. شايد، شب‌هاي بسياري را در اين فراز آمده بوده و بسا كه تا طلوع بامداد، چشم به پهنه‌ي آسمان دوخته.

مي‌انديشم، آدمي در اين هستي چيست؟ در برابر اين پهنه‌ي بيكرانه‌اي كه بدايت و نهايتي براي آن نمي‌توان پيدا كرد، عمر آدمي حتّي لمحه‌ي كوتاهي هم شمرده نمي‌شود. در برابر اين عمق و عظمت، آدم چون پرِ كاهي مي‌نمايد كه با وزش يك نسيم، از جا كنده مي‌شود و براي هميشه ناپديد مي‌گردد.

اگر چنين است، پس اين‌همه خصومت و دشمنيِ اولاد آدم با هم چرا؟ از درك سكوت، طفره مي‌رويم، تا از دانستنِ خويش، طفره رفته باشيم. چه حيله‌ها كه براي توجيه حماقت‌هاي خود نمي‌انديشيم. شايد از آن­رو كه بسي سنگين است، اين سكوت و اين عظمت. زهي گم شدنِ در غوغا، زهي صدا به‌صداي هم انداختن و در پيرامون كعبه چرخيدن و چرخيدن و گاه آرزوي مرگ رقيب. شكست دشمن. مرگ بر اين، مرگ بر آن.

امشب همراه با غبار زمين است، ماه هم از صحنه بيرون رفته، همه‌چيز در آغوش تاريكي و ظلمت خزيده. بر اوج اين قلّه، محمّد را تنها مي‌بينيم، با سري پر از انديشه، بي‌تاب از اين همه درد بي‌درمان كه آدم را به‌ هزار فريب كشانده است. چه آن­كه خويش را به شراب خرما مي‌سپارد و چه آن­كه خود را در غوغاي طواف و هياهوي حرم گم مي‌كند و چه آن­كه خيالات خوش براي عالم پس از مرگ مي‌بافد و زاهدانه خود را به‌حماقت مي‌كشاند. همه‌ي ما مردمان، از دردي مشترك رنج مي‌بريم.

راستي محمّد، خداوند هنوز هم با قلم تقدير در آسمان به نوشتن مقدّرات آدم‌ها و ملّت‌هاي زمين سرگرم است؟

آيا طرح تازه‌اي در كارگاه آفرينش نيست كه مرهمي بر اين زخم كهنه‌ی ما باشد؟ نه براي آن سوي آسمان‌ها، نه براي ناكجا آباد، براي همين زمين! براي همين زندگي! اين­كه ناجاودانه هستيم بماند، چرا اين‌گونه به‌تلخي و پلشتي و خصومت با هم سر مي‌كنيم؟

محمّد خواب بود، يا بيدار؟ حالتي ميان خواب و بيداري، در پناه همين صخره كه اكنون در برابر خويش مي‌بينم. با سري سنگين از انديشه‌هاي متناقض، با دلي بي‌تاب از اندوه بي‌كرانه‌ي انسان.

شب به‌نيمه رسيده، كه ناگهان، آواي غريبي او را در خود گرفت.

آواي پيچيدنِ طوفان بر گرده‌ي صخره‌ها نبود، بسي سهمگين‌تر. از كجا بود اين آوا؟ از آسمان؟ از زمين؟ از عمق وجود خود محمّد؟ از جانب كوه؟ از درون غار؟

هيچ معلوم نيست. انگار از همه‌ي هستي، هم از آسمان، هم از زمين. هم از كوه، هم از نسيمي كه بر صخره‌ها مي‌وزد، هم از عمق وجود محمّد و هم از بوته‌هاي كوهستان، يك سمفونيِ بزرگ، با شركت همه‌ي اجزاء هستي، يك كلام را در جانِ محمّد مي‌سرايد كه:

«بخوان»

چه چيز را بايد بخواند؟ خود مي‌داند؟ شايد همان كلامي را كه سال‌ها در جستجويش بود. همان كلامي كه گه‌گاه در سكوت و در پيوند با بي­كرانگي، شبحي از آن را ديده بود. كلامي به سنگيني‌ِ رنج‌هاي بي‌شمار همه‌ي آدم‌ها، همه‌ي قبيله‌ها، همه‌ي ملّت‌ها. به سنگينيِ همه­ی ظلمت‌هايي كه در آغوش درّه‌ها خزيده‌اند.

محمّد را مي‌بينم، تلاش مي‌كند، در خود مي‌پيچد و با خود مي‌نالد كه:

«نمي‌توانم»

در خود فرومي‌غلتد. بي­هوش مي‌شود. لحظاتي مي‌گذرد. طوفان آرام مي‌گيرد. همه چيز به‌سوي آرامش باز مي‌گردد. محمّد به‌هوش آمده، هوشياري خود را باز يافته، با چشمان حيرت­زده‌اش همه چيز را از نظر مي‌گذراند.

ترسي متبرّك، جانم را فراگرفته است.

انگار هوشياری در آستانه‌ي ناخود‌آگاه كيهاني ايستاده است كه باز همان آواي غريب او را در خود مي‌گيرد كه:

«بخوان»

اين‌بار صريح‌تر و آشكارتر. محمّد باز هم تاب نمي‌آورد، باز هم از خواندن آن كلام عاجز مي‌ماند، باز هم در خود مي‌پيچد و فرو مي‌غلتد. چه درّه‌ي هولناكي است در كناره‌ي اين غار حرا! مرزهاي هوشياري و ناهوشياري در هم مي‌ريزند و محمّد بي‌هوش، در شكاف همين صخره كه اين­جا هست، همين كه غار حرا مي‌نامندش.

هنوز به‌هوش آمده و نيامده كه اين‌بار آن آواي غريب، راهِ چگونه خواندن را نيز براي محمّد، بيان مي‌كند:

«بخوان،

به‌نام خداوندت، هم‌آنكه آفريد.

آفريد انسان را از علق،[1]

بخوان،

و خداوندت گرامي‌تر است

همان‌كه آموخت به قلم

آموخت انسان را، آنچه نمي‌دانست»

سخن از آفرينش آسمان و بي­كرانگي نيست، سخن از آفرينش آدم نخستين از خاك و اسطوره­ی بهشت نيست، سخن از عظمت كهكشان‌ها،‌ كوه‌ها و دريا‌ها نيست. سخن از آفرينش قدّيسين و مؤمنان به خداوند نيست. آفرينشِ انسان را مي‌گويد، همين انساني كه اكنون هست. همين كه مدام از هم­آغوشيِ مردي و زني در هر آيين و مذهبي پديد مي‌آيد، همين كه نامش با دوست‌داشتن و عشق ورزيدن مي‌تواند يگانه باشد.[2] همين ما، كه مي‌توانيم چيزهاي تازه ياد بگيريم، مي‌توانيم دوست داشتن را هم تجربه كنيم، مي‌توانيم قلم برداريم و طرح تازه‌اي براي زندگي درافكنيم.

پس تكليفِ مرگ چه مي‌شود، هنگامي كه سخن از آفريدن است؟ آموزه‌هاي ربّي‌ها، موبدان، رهبانان، كاهنان و اين همه متولّيان دين كه مدام از مرگ مي‌گويند و بني آدم را حلق­آويز آسمان كرده‌اند چه مي‌شود؟ تكليف اين‌همه قدّيسان و شفيعان و رهبران چيست؟ با آن‌ها كه دشمنِ خويش و دشمن خدا مي‌پنداريمشان چه كنيم؟

محمّد را مي‌بينم كه سراسيمه از اين كلام تازه كه دريافته از دهانه‌ي غار بيرون مي‌زند. كناره‌ي غار پرتگاهي هراس انگيز است، محمّد خود را از لابلاي سنگ‌ها و صخره‌ها به اين­سو مي‌كشاند. از اين غار تا كنار كعبه دو ساعتي راه است. با شتاب به سوي مكّه سرازير مي‌شود، چنان است كه سر از دستار نمي‌شناسد.

مكّه در آغوشِ مستي شبانه‌ي خود فرو خفته. هيچ‌كس نمي‌دانست كه در آن سوي مكّه، در ميان آن صخره‌هاي خاموش، بر محمّد چه گذشته است. خديجه انگار كه دلواپسِ شوي، ميان خواب و بيداري پرسه مي‌زد كه ناگهان صداي پاي او را مي‌شنود و او را در برابر خود مي‌بيند.

- محمّد، تو را چه شده؟ چرا مي‌لرزي؟ چه‌ پيش آمده، اي محمّد؟

و محمّد پاسخ مي‌دهد كه:

- مي‌ترسم خديجه، مي‌ترسم. مرا بپوشان.

خديجه باز نگران‌تر از هميشه:

- آخر مرا بگو، چه حادثه‌اي برايت پيش آمده؟

و  بعد محمّد چون بيماري سخت، بي رمق و لرزان، خود را در بستر خويش پنهان كرده.

مي‌گويند كه در پگاهِ همان شب، شايد هم شبگير، خديجه كه بي‌تابي محمّد او را هم بي‌تاب كرده بوده، با شتاب به‌سراغِ خالوي خود مي‌شتابد. ورقه، خالوي خديجه، اهل كتاب بود، از نبوّت چيزها مي‌دانست، خديجه حكايت شوي خود را با ترسي آميخته به احترام براي ورقه بازگو مي‌كند. ورقه كه با دقّت به سخن خديجه گوش سپرده بود، مي‌گويد كه:

«اي خديجه، اگر آن­چه گفتي، راست گفته باشي، و اگر اين كلام كه مي‌گويي در آن خلوت به محمّد رسيده باشد، پس بايد به تو بگويم اي خديجه، سخت مراقب باش، كه ناموس هستي بر شوي تو محمّد نازل شده».

ساعت يك نيم بامداد شده بود كه صداي حرف زدن چند نفر از شيبِ آن سوي قلّه به‌گوش رسيد، بعد نور چراغ قوّه‌ها از پس سنگ‌ها پيدا شد، يك گروه حدوداً بيست نفري از زنان و مردانِ اندونزي هستند كه به غار مي‌آمدند، بي‌آنكه هم را بشناسيم، در آغوشم گرفتند، گونه‌هايم را بوسه‌ مي‌دادند. حالا نمي‌دانم كلامي كه محمّد يافته بود، همين‌گونه بود، يا من دوست دارم اين‌گونه باشد. امّا اين را مي‌دانم كه داستان هبوط آدم از بهشت به همين دليل بود كه آدم‌ها يكديگر را دشمن مي‌داشتند.[3]

 



[1] -«علق» در اصل به معناي «چسبنده» است، علاقه و تعلق نيز از همين ماده است. اين واژه در اين آيه ايهام جالبي دارد.

[2] - انسان، از ريشه «انس» به معناي خوگيرنده، دوست شونده، آشنايي پيدا كننده است.

[3] - اشاره به بخشي آيات 36 و 38 سوره‌ی 2 ( بقره) : گفتيم هبوط كنيد همه شما كه بعضي براي بعضي ديگر دشمن هستيد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید