در بسياری از نوشته ها و سخنرانی هايم، واژه‌ی «اسطوره» را به کار برده و مي‌برم، مثلا بارها از اسطوره‌ی آفرينش نام برده‌ام  اما از آنجا که در نزد بسياری کسان، واژه‌ی «اسطوره» به معنای افسانه و خرافه تلقي شده است،  از اين جهت، بي مناسبت ندانستم اين مقاله‌ی كوتاه را كه  در باب اسطوره نوشته بودم و در برخی نشریات هم منتشر شده بود در اينجا بياورم.[1]

نگاه اساطيری به نصوص قدسی، مطلقا به معنای افسانه يا جعلی پنداشتن اين متون نيست بلکه دست کم در نگاه اسطوره گرايان همدل، صبغه‌ي اسطوره‌ای کلام مقدس، حکايت‌گرِ وسعت و ظرفيت اين کلام است.

اسطوره و عقلانيت

در خصوص ماهيت اسطوره تاکنون نظرات بسيار گسترده و متنوعی ارائه شده است که مهمترين آنها عبارتند از؛

1ـ اسطوره عبارت است از داستان‌های خرافی و گاه نيمه خرافی درباره‌ي قوای فوق طبيعی، مانند داستان هايی که هومر درباره خدايان و نقش و ارتباط آنان در سرنوشت انسان‌ها سروده است.
2ـ اسطوره عبارت است از داستان‌هايی که انسان‌های گذشته برای توجيه حوادث طبيعی پيرامون خود پديد آورده‌اند. منظور روزگاری است که انسان نمی توانست توجيهی علمی و روشن از حوادث طبيعت پيرامون داشته باشد. از اين نظر برای حوادث مذکور با نيروی تخيل خويش داستان هايی سر هم می کرد تا به گمان خود جهانی را که در آن زندگی می کند شناخته باشد و بتواند خود را با جهان و جهان را با خود همساز کند.

3 - نظريه ديگر آن است که اسطوره داستان هايی است استعاری، نمادين و تمثيلی برای بيان حقيقت. منظور حقيقتی است غير از واقعيت. حقيقتی که بايد باشد ولی نيست و چون چنان حقيقتی در عالم واقعيت پديدار نشده است و نمی توان با حواس ظاهری به طور مستقيم آن را ديد يا نشان داد، به صورت داستان‌های تمثيلی، نمادين و استعاری درآمده است و بعدها که مردمان اين داستان‌های تمثيلی را به معنای واقع‌بودگی و ظاهری آن باور کردند، به خرافه تبديل شد.

اگرچه هر سه نظريه فوق سخت به هم نزديک‌اند و گاه بيان تعبيرهای گوناگون از يک چيز می‌توانند باشند، اما اختلاف‌های فاحشی نيز در آنها می‌توان ديد. مثلا اين نظريه که می‌گويد مضمون اسطوره ساخته‌ي تخيل انسان برای توجيه جهان پيرامون است و با کشف علمی جهان اين ساخته‌های تخيلی فرو می‌ريزد، بسيار متفاوت است با اينکه بگوييم مضمون اسطوره، امری وجودی است و چون آن امور فراسوی حواس ظاهر قرار دارند، انسان برای راه يافتن به آن با قدرت تخيل از استعاره، نماد و تمثيل سود جسته است. در عين حال آنچه در پديد آوردن يا پديد آمدن همه‌ي اسطوره‌ها وجود داشته، اين است که اسطوره برای سرگرمی، بازی و تفنن پديد نيامده بلکه نشان دهنده‌ي تلاش جدی انسان در راه کسب معرفتی تازه بوده است.

نکته ديگر اين است؛ چيزی که انسان با طرح اسطوره می‌خواست به آن معرفت پيدا کند، فراتر از دانش موجود او بوده است. اگر مضمون اسطوره را چيزی معطوف به فراسوی حواس ظاهر بدانيم، می توانيم بگوييم که انسان با طرح اسطوره می‌خواهد به فراسوی آنچه می‌داند معرفت پيدا کند يا با آنچه در فراسوی حواس ظاهر است آشنا شود و تاثير آن قوای ناديدنی و غيبی را بر زندگی و جهان طبيعی خود کشف کند و شايد هم با چنين کشفی بتواند خود را از چرخه‌ی زندگی‌های روزمره و تکراری به مرحله ای فراتر بکشاند.

از اين منظر، اسطوره مانند سکه‌ای دو رويه است که يک روی آن، چيزهای محسوس پيرامون انسان يا خود انسان بوده است، اما طرف ديگر آن، خدايان، يا قوايی ناديدنی بودند که بر اين چيزهای محسوس و قابل رويت تاثير می گذاشتند، اما اينکه چرا و چگونه همه‌ي مضامين اسطوره‌ای بعد از گذشت دوره هايی از تاريخ به داستان تبديل می‌شدند، نکته ای است که جای تامل دارد.

با همه‌ي اين احوال ما شاهد نوعی بازخوانی مجدد اسطوره‌ها هستيم، يعنی مضامينی که از نظر برخی افسانه تلقی می‌شود در يک فرصت ديگر و از نو در ساحتی تازه بازخوانی می‌شوند مثل اسطوره‌ی آفرينش آدم، توفانِ نوح، داستان يونس در شکم ماهی و بسياری مضامين ديگر.

همين‌جا می‌توانيم گمانه‌ي ديگری بزنيم و آن اين است که از نگاه پیشینیان، داستان‌های اسطوره‌ای صرفا ساخته و پرداخته خود انسان نيست، يعنی مصنوع تخيل قدرتمند او نيست بلکه مضامين اسطوره‌ای را آدم‌ها کشف می‌کنند نه اينکه آن را بسازند و قدرت تخيل تنها در پديد آوردن صورت ظاهر اسطوره می تواند نقش داشته باشد.

باورمند به اسطوره‌ي ديني‏، بر اين گمانه است که قوايی فوق طبيعی در تاثيرگذاری بر سرنوشت بشريت وجود دارد و مضامين اسطوره‌ای دارای منشأيی از فراسوی جهان طبيعت است. آدم ها تنها توانسته‌اند با تلاش و کوشش بسيار آن قوای فوق طبيعی را کشف کنند و بعد آن را در قالب زبان و ادبيات روزگار خود بيان کنند. از اين منظر می توانيم بگوييم که اسطوره‌ها در واقع مضامين دينی بوده‌اند و هدف از طرح آنها آشنايی انسان با ساحت پنهان وجود است و سامان دادن زندگی خود با بهره گیری از آنچه در فراسو می گذرد.

اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم می توانيم بگوييم عقلانيتی که در تفکر اسطوره‌ای حضور داشته همان عقلانيت دينی بوده است که از آن با اصطلاح «عقل عملی» هم می توان ياد کرد که به اشراق نزديک می‌شود.

اما همان گونه که هر دينی توسط پيروان جزم انديش و سطحی نگر آن به تحريف تبديل می‌شود، اسطوره‌ها نيز که بخش مهمی از مضامين دينی را تشکيل می‌دهند، به افسانه تبديل می‌شوند و طبيعی است در اين هنگام اعتقاد به اسطوره بدون تاويل درست آن منافی و معاند عقلانيت است.

شيوه‌ي موفق در بازخوانی اساطير دينی

به گمان من بازخوانی اساطير دينی يک چيز است و تاويل اساطير، چيز ديگر. احتمالا بازخوانی هنگامی ضرورت پيدا می‌کند که روايات مربوط به آن اسطوره مخدوش و تحريف شده به نظر آيد. به عنوان نمونه بسياری از داستان‌هايی که در تورات آمده در قرآن بازخوانی شده است، مثل داستان آفرينش آدم، توفان نوح، عهد خدا با ابراهيم، يونس و ماهی و.... هنگامی که با دقت به اين داستان‌ها نگاه می کنيم، می بينيم عناصر تشکيل دهنده‌ي قصه‌ها در هر دو متن تورات و قرآن مشترک است و نيز در هر دو متن رابطه‌ و گفت و گوی انسان زمينی با خدايی که در فراسوی اين جهان و زندگی است، ديده می شود.

اما جهت گيری و سمت و سويی که هر کدام از اين دو متن برای فرجام آدم نشان می‌دهند، بسيار با هم متفاوت است. مثلا در داستان‌های اسطوره‌ای تورات، اعم از داستان آفرينش آدم، توفان نوح، عهد خدا با ابراهيم و... آدم، پديده‌ای زمينی، مادی و اين جهانی است و با آنکه تابع تقدير آسمانی است، اما در فرجام باز هم زمينی باقی مي‌ماند. اگر در قصه‌ی يعقوب نردبانی را می بينيم که از زمين به آسمان کشيده شده است، برای فراروی انسان از خاک نيست بلکه برای آن است تا فراسو را به اين سو آورد و خدا را به زمين نازل کند.[2]

در اين روندِ نزولی کار به جايی می‌رسد که قوم بنی اسرائيل آوايی را که از حنجره‌ي گوساله‌ي زرين می‌شنوند، آوای همان «يهوه» خدای آسمان ها تلقی می کنند.[3]

همان قصه‌هايی که در تورات آمده، وقتی در قرآن بازخوانی می شود، نردبانی را پديد می‌آورد که فراروی آدم را از خاک تا فراسوی آنچه هست می‌نماياند. همين است که در تورات برترين وعده‌ي خدا به ابراهيم زندگی ابدی ذريت او در همين زمين يا در چرخه‌ي همين چيزهای موجود است. در قرآن تمنای ابراهيم آن است که بتواند از ديوارِ بلند اين چرخه عبور کند و خود را به فراسوی آنچه هست بکشاند. همين تفاوت در داستان آفرينش آدم هم ديده می‌شود.

اسطوره‌ي آدم در تورات چنان است که آدم در فرجام به خاک برمی‌گردد يا در چرخه‌ي آنچه هست حل می‌شود و صراحتا به آدم می‌گوید:

 تو از خاک هستی و به خاک خواهی برگشت[4]

در قرآن همان داستان آدم با همان عناصری که در آن موجود است، خود را به فراسوی آنچه هست می‌‌‌کشاند، (فتلقی آدم من ربه کلمات، فتاب اليه) و اين بازخوانی تازه از يک اسطوره‌ي کهن است که احتمالا چون تحريفی در آن پيدا شده بود، نياز ضروری به بازخوانی تازه پيدا کرده بود.

نسبت تفكر اسطوره‌اي با زبان

پرسشی که درباره‌ي نسبت اسطوره و زبان مطرح است پرسشی فلسفی است، اما من از پايگاه دينی به آن می‌نگرم. در اين پايگاه، مضامين اسطوره‌ای سخت و سنگ شده نيستند، بلکه مضامينی سيال هستند و الفاظ معمولی زبان نيز هنگامی که در ساختارهای اسطوره‌ای قرار می‌گيرند، از حالت ايستايی و جمود بيرون می‌آيند.

مثالی که در اين مورد می‌توانم بگويم، از متن اسطوره‌‌ي آفرينش است. آدم در نخستين گام نام‌ها را می‌‌‌آموزد، آموختن هر نامی به منظور آشنايی و معرفت به پديده‌ای است که آن نام برای آدم مکشوف می‌کند مثلا اگر آدم نام «درخت» را می‌‌‌آموزد، منظور اين است که از آن پس چيزی از چيزهای اين عالم هستی را با نام «درخت» می شناسد و حدود، ابعاد و خواص ويژه‌‌‌ای از آن را می‌فهمد. به تعبير ديگر آموختن نام چيزها در چرخه‌‌‌‌ي اين هستی عبارت است از پيداکردن آن چيزها و پيداکردن رابطه‌ای که خود آدم می تواند با آن چيزها داشته باشد.

تا اينجا اگر بپذيريم که نام ها بخش عمده و آغازين زبان آدم است، می توانيم بگوييم که زبان مقوله‌‌ای است ويژه‌ي جهان عينی و مادی، و کار بردی برای فراسوی اين جهان عينی و مادی ندارد و همان نظم و قانونی که بر اين جهان عينی حاکم است بر زبان هم می‌‌‌تواند حاکم باشد، اما در همان روايات اسطوره‌ي آفرينش آدم می‌بينيم چيزی که سبب يادگيری و آموختن نام‌ها می‌شود، موجوديت خود چيزها نيست بلکه بسی فراتر از آن است و حتی فراتر از همه‌‌ي چيزهای مادی و عينی . در قرآن، آنچه سبب آموختن نام‌ها می شود«خدا» خوانده شده است، يعنی او بود که نام ها را به آدم آموخت.

در اينجا با نامی ديگر مواجه می‌‌شويم که ذهن آدم را به فراسوی آنچه هست معطوف می‌کند. تفاوت اساسی و عمده‌ي اين نام(خدا) با نام های ديگر آن است که مصداق عينی، مادی و خلق شده ندارد و آدم نمی تواند برای اين نام حدود ويژه و شخصی تعيين کند، نمی‌‌تواند آن را به چيزی مشخص معطوف کند و مثل درخت، ماه، ستاره و خورشيد تصورش کند، نمی‌تواند آن را به زمان و مکان مقيد کند يا تحت سلطه و فرمان خويش درآورد.

بنابراين در عرصه‌ي نام‌ها، به عنوان بخش مهم و آغازين زبان، با نوعی پارادوکس مواجه هستيم. به تعبير ديگر تا وقتی زبان در عرصه‌‌‌ي جهان عينی و مادی به کار گرفته می‌‌شود، چنان می‌نمايد که دارای نظمی متناسب با همين جهان عينی، مادی و محسوس است و برای حواس آدم قابل اندازه گيری و سنجش. شايد به اين دليل که نام‌‌ها در عرصه‌ي اين جهان، به طور مستقيم به مصداق های عينی، خلق شده و «هست»ها اشاره می‌‌کند، اما هنگامی که نامی يا نام هايی به چيزهايی در فراسوی اين جهان خلق شده مربوط شود، ذهن عادی و حواس بشری که به معيارهای همين جهان عينی عادت کرده است، در آن سو معلق و سرگردان می‌ماند. زيرا فراسوی جهان آفريده شده، چيزهای آفريده شده‌ای نيست که ذهن به همراهی يک نام به طور مستقيم به سراغ آن برود؛ آنجا که به تعبير قرآن «عالم امر» و به تعبير مولوی لازمان و لامکان است.

همچنين اين احساس قدرتمند و ناشناخته در آدم حضور دارد که بسي چيزها، در چنبره‌ي همان «فراسو» قراردارد. حس آدمی نسبت به تولد و مرگ و آغاز و انجام، آشکارترين آن است . از نگاه دينی، نام ها و کلمات پيش از خود چيزها پدیدار شده‌اند، يعنی هنگامی که خدا به کوه‌‌ها می‌گويد «بشويد» (کن) آنگاه کوه‌ها «می‌شوند» (فيکون) در این تعبیر، می‌بینیم نام کوه قبل از پیدایش کوه است، و هر چيز ديگری که در اين عالم خلق شکل مادی به خود گرفته است، پيش از آن فقط نامی يا کلمه‌ای بود.
در اينجا نکته ديگری نيز خود را آشکار می‌‌کند که لااقل بخش معنايی زبان از نگاه دينی، منحصر به عالم خلق و چيزهای آفريده شده نيست، يعنی اگر چيزها در چنبره‌ي زمان و مکان و آغاز و انجام گرفتارند ولی زبان از قيد اين چنبره می‌تواند رها باشد.

لذا از اين منظر، هر چيزی با نام خودش، آغاز به «هست شدن» می‌کند، پس هر نامی علاوه بر آنکه ابعاد و خواص چيزی را که هست مشخص می‌کند، برای آفرينش و آغازِ آن چيز نيز هست.

اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم، می توانيم بگوييم که از نگاه دينی، چيزهايی که آفريده شده‌اند و چيزهايی که هنوز آفريده نشده‌‌اند، همچنين حوادثی که پديد آمده‌اند و حوادثی که هنوز پديد نيامده‌اند، نامشان در آن فراسو تعبيه است و به نظر می‌رسد اسطوره‌ها در ميانه‌ي اين دو عالم هست و نيست شکل گرفته‌‌اند و زبان اسطوره بيانی است در مورد صورت‌ها و معناها و همچنين درباره‌ي آمده‌ها و نيامده‌ها، شده ها و ناشده ها.

در عين حال نمی‌توان از نظر دور داشت که زبان اسطوره‌‌های دينی زبانی «نازل شده» است. فهم معنای نزول در اينجا بسيار قابل تامل است. درست تر بگويم، معنايی را که به سبب دور بودنش از فهم ما سبب گسست ما از آن معنا می‌‌شود در قالب استعاره، تمثيل و نماد در می‌‌آورند تا ذهن ما بتواند اندک اندک آن معنا را دريابد.

بديهی است که از منظر دينی قرار نيست آدم‌ها در همين حد نازل که هستند باقی بمانند و تعالی انسان به سوی آن معانی بلند، اصلی ترين هدف نزول کلام است. بنا بر اين همان گونه که در اسطوره‌ها نوعی خرق عادت را می بينيم، در امر تعالی يافتن انسان نيز همان گونه خرق عادت پديد می آيد.

مولفه‌های اسطوره دينی

به گمان من مهمترين مولفه‌ي اسطوره در نص مقدس، تاليف يا مرتبط کردن «شده‌ها» و «ناشده‌ها»، يا «هست‌ها» و «نيست‌ها». مثلا آدم به عنوان اسم عام در همين چرخه‌ي معمولی زندگی به تک تک ما آدم ها هم گفته می‌‌‌شود، اعم از زن و مرد، اما «آدم» در زبان اسطوره‌ي آفرينش يک کليت ناتمام است که با تلقی کلمات از خداوند به «شدن» و تعالی يافتن روی آورده است.

به تعبير ديگر، آنچه تاکنون برای آدم پديد آمده و شکل گرفته و هستی يافته، هبوط او در چيزهايی «هست شده» است يا گرفتار شدن او در زنجيره‌ي چرخه‌‌‌های روزمره و مادی حيات و اين تک ساحتی بودن می‌تواند او را در رديف جانوران و حتی اشياء قرار  دهد، برای نجات از اين شیء شدگی، گريزی نيست جز آنکه بتواند خود را از چنبره‌ي اشياء بيررون آورد.

به زبان اسطوره، آدم از خاک آفريده شده و از اين لحاظ خويشاوند همه‌ي چيزهای مادی اعم از جانوران، گياهان و سنگ‌هاست، ولی از سوی ديگر، خدا از روح خويش در آدم دميده است؛ در اينجا می بينيم «آدم» چيز ديگری هم می تواند باشد؛ چيزی غير از اشياء مادی. شايد بتوان گفت در اسطوره‌ي آفرينش، آدم قلب مشترک خدا و طبيعت است و همين اساسی ترين مولفه‌ي اسطوره‌‌ای در آدم به شمار می آيد.

من فکر می کنم از بنياد نتوانسته‌ايم حتی خود کلمه‌ي اسطوره را در قرآن مورد ارزيابی دقيق قراردهيم و ببينيم آيا واقعا کلمه‌ي «اسطوره» در ساختارهای زبانی قرآن به معنای باطل و افسانه است يا اين معنا به دلايلی ديگر در دوره های بعدی بر کلمه‌ی اسطوره تحميل شده است.

شايد بتوان گفت يکی از چيزهايی که مفسران و علمای لغت را برآن داشت تا کلمه‌ي «اساطير» را «اباطيل» تلقی کنند، آن است که اصطلاح اساطير در قرآن معمولا از زبان منکران معاد و قيامت و در برابر آياتی است که برانگيخته شدنِ آدم را از خاک اشاره می کند، اما نکته قابل توجه آن است که قرآن هيچ گاه کلمه‌ی اساطير را به معنای افسانه‌‌ها و اباطيل به کار نبرده است، بلکه گفته‌ي منکران آن بود که آنچه محمد می گويد اساطيرالاولين است.

اساطير دارای درون مايه ای است که انديشه‌ي آدم را از چرخه‌ي منظم و تکرار شونده‌ي امور واقع و محسوس بيرون می‌جهاند و نظم طبيعی زندگی و مرگ را در عرصه‌ي جهان مادی برهم می‌زند و راهی را برای فراروی از چرخه‌های نازا و عقيم زندگی نشان می‌دهد و اين همان درون مايه‌ای است که برای فهم آن به تاويل نياز است.

بنابراين به گمان من، اسطوره عبارت است از داستان هايی که ماجراهای آن به نوعی خرق عادت می‌انجامد و به مخاطب خود بيرون آمدن از چرخه‌ي عادات و فراتر شدن از خاک، نبات و حيوان را می آموزد. خرق عادت لازمه‌‌ي هر آغازی است.



[1] - روزنامه کارگزاران، بخش کتاب و اندیشه

[2] - نگاه کنيد به تورات، سفر پيدايش، باب بيست و هشتم بند 12 به بعد، رويای يعقوب و نردبان و سپس ستون بيت ايل

 [3] - کتاب خروج، باب سی و دوم

[4] - پيدايش، باب3 بند19