«عدل» در لغت به معناي هموزن و برابر بودن دو چيز با هم است. قديمي‌ترين تصوير عيني، يا مصداق مادي كه واژه‌ي «عدل» را به‌آن مي‌شناختند باري بود كه بر پشت شتر يا جانوران باركش ديگر مي‌نهادند تا از جايي به جايي ديگر حمل كنند. وضعيت فيزيكي شتر يا جانور ديگري كه براي حمل بار مورد استفاده قرار مي‌گرفتند به‌گونه‌اي بود كه براي به مقصد رسيدن ناگزير مي‌بايست بار به دو بخش مساوي و هموزن تقسيم مي‌شد و در دو طرف پشت و پهلوي جانور باركش قرار می گرفت تا سنگيني يك‌طرف سبب كج شدن و فرو افتادن بار نشود.

تصوير ديگري كه بعدها به عنوان نماد دادرسي از آن استفاده شد و هنوز هم هست، ترازويي بود كه داراي دو كفه است. ترازو كه در اصل براي موازنه‌ي در معاملات و بده بستان‌هاي اقتصادي طراحي شده بود، همچنين نمادي شد براي دادرسي. يعني كه دو طرف دعوا به هنگام مراجعه به دادگاه، قاضي بدون در نظر گرفتن موقعيت طبقاتي و اجتماعي طرفين، هر دو را به عنوان دو انسان هموزن به لحاظ انسان بودن، و دو انسان برابر در حقوق اجتماعي و انساني، بابد مورد قضاوت قرار دهد.

اما اين واژه در ارتباط با خود انسان، يعني در ارتباط با دو ساحتي بودن خود انسان كمتر مورد توجه قرار گرفته است.

در قرآن هنگامي‌كه از چگونگي آفرينش هر انساني سخن مي‌رود آمده است كه:

«الذي خَلَقَكَ، و سَوّاكَ فَعَدَلَكَ»(سوره82 آيه7)

در اين آيه سخن از اين است كه خداوند همان كسي است كه تو را يا هر آدمي را پس از آن‌که آفرید او را برابر و «عدل» گردانید. در اين آيه فعل «خلق» يا آفريدن به خدا باز مي‌گردد، و برابر کردن و عدل ساختن هم به خداوند باز می‌گردد، اما «عدل» بودن و متوازن بودن مربوط به انسان است. ابهام اين كلام شايد از اين جهت باشد كه آدم معمولا خود را يگانه، يكپارچه و فرد تصور مي‌كند و از دو وجهي بودن ساختار وجودي خود غفلت مي‌ورزد.

توضيح اينكه در نگاه ديني، هر آدمي، داراي دو بخش مادی و معنویِ وجود است، و حركت متوازن و رشد مادي و معنوي هر انساني در گرو هماهنگي و توازن اين دو اقنوم وجود خويش است. در تعبيرهاي قرآن، خدا آدم را از گل آفريد و سپس از روح خويش در او دميد. اين آشكارترين سخن از دو وجهي بودن انسان است. تعبيرهايي مانند «نفس و روح»، «دنيا و آخرت» و «ظاهر و باطن» هركدام به نحوي نشانگر دو وجهي بودن انسان است.

احتمالا به همين جهت است كه در نگاه ديني، هر انساني داراي دو گونه اعضاي ظاهري و باطني است. مانند «عين» كه به همين چشم ظاهري گفته مي‌شود و براي ديدن يا «معاينه»ي جهان عيني و مادي است و چشم ديگري كه براي ديدن امور باطني است و «بَصَر» نام گرفته است. تفاوت «معاينه» و «بصيرت» مانند تفاوت ذنيا و آخرت، يا تفاوت ظاهر و باطن است.

در عرصه‌ي شناخت شناسي نيز از دو گونه واژه‌ي متفاوت استفاده شده است كه يكي براي شناخت جهان ظاهر و عالم عيني است و به آن «عِلم» گفته شده است و ديگر براي شناخت باطن كه از واژه‌ي «عرف» و مشتقات آن استفاده شده است. تفاوت اين دو اقنوم را امروز هم در عرصه‌ي علم و عرفان، و عالم و عارف مي‌توانيم ببينيم. توجه به این نکته نیز ضروری است که آنچه امروزه به عنوان «عرف» (orf) در جامعه مصطلح شده است با آنچه در قرآن از مشتقات این واژه آمده، به لحاظ معنایی متفاوت است.

بنا بر آنچه گذشت، «عادل» بودن، در نخستين گام، به معناي دو وجهي بودن وجود انسان در خويش است. انساني كه هم مادي است و هم معنوي، و به تعبير مولوي «نيميم ز آب و گل، نيميم زجان و دل»  است. از نگاه ديني، سامان دادن زندگي و حركت به سوي «رشد» هنگامي ميسر مي‌شود كه آدمي توازن و تعادل ميان اين دو وجه وجود خويش را رعايت كند.

برخي نكته‌ها در اين مورد:

1- قرآن «عدل» بودن را براي خداوند ذكر نكرده است و در متن قرآن «عادل» جزو نام‌هاي خداوند نيامده است. احتمالا به اين دليل كه در انسان‌شناسي قرآن، اين زندگي آدم است كه بايد در دو عرصه‌‌‌‌‌‌‌ي ظاهر و باطن، يا ماده و معنا، به‌گونه‌اي هماهنگ و متوازن سامان بگيرد.

 2 - در عين حال كه نام «عادل» براي خداوند نيامده، اما در جاي جاي قرآن تاكيد شده است كه خداوند ظالم نيست و به كسي ظلم نمي‌كند[1][1]. بنا بر اين، نيامدن نام عادل براي خداوند به معناي ظالم بودن او نيست. همچنين در آيات بسياري اين مضمون هست كه خداوند آدميان را امر به عدل مي‌نمايد.

3- «ظلم» واژه‌ي متضاد با «عدل» دانسته شده است. «ظلم» عبارت است از حقي را ناديده گرفتن، يا كم كردن حق يكي و افزودن به ديگري. در عرصه‌ي زندگي فردي نيز ظلم عبارت است از اينكه آدمي يكي از دو وجه وجود خويش را ناديده بگيرد. چه آنكه زندگي مادي را قرباني زندگي معنوي كند و چه آنكه زندگي معنوي را قرباني زندگي مادي كند. همانگونه كه عادل بودن در خويش، نخستين گام براي عادل شمرده شدن انسان در عرصه‌ي اجتماعي است، همچنين ظالم بودن در خويش، نخستين گام براي ظالم شدن و ظلم به ديگران روا داشتن است. احتمالا همين است كه هركسي پيش از آنكه به ديگري ظلم كند، اول بر خود ستمكار بوده است. در داستان هبوط آمده است كه پس از لغزشي كه براي آدم اتفاق افتاد گفتند« خداوندا، ما خود بر خويش ستم كرديم، و...»[2]

همچنين كساني كه خداوند آنان را ظالم مي‌خواند معمولا كساني هستند كه ابتدا خود به خويش ستم كرده‌اند. به تعبير ديگر، اگر قابيل بخواهد هابيل را به قتل برساند جز اين نيست كه اول بايد روح خود را كشته باشد و «نفس» خويش را به ظلمت كشيده باشد تا بتواند هابيل را به قتل برساند.

همان گونه كه واژه‌ «عدل» (كه به مفهوم زندگي در دو ساحت ماده و معنا است) براي خداوند نيامده است و همانگونه كه «عادل» به عنوان يكي از نام‌هاي خداوند در قرآن ذكر نشده، همچنين اعتقاد به هرگونه همتا و هموزن براي خداوند، يا دو ساحتي شمردن خداوند، شرك و گاهي كفر خوانده شده است. به همين جهت «عدل» (به عنوان دو وجهي بودن وجود انسان و به عنوان يك صفت و كنش انساني) هنگامي كه معطوف به خود و جامعه باشد داراي بار مثبت معنايي است و هنگامي كه معطوف به خداوند باشد، كفر و شرك محسوب شده است[3]

بنا بر آنچه گذشت، به نظر مي‌رسد در متن قرآن، عدل و عدالت، مانند«تعقل» ويژگي‌هايي انساني هستند كه در خود انسان تعبيه است و همچنين مي‌توان گفت كه شكل گيري عدالت در جامعه منشائي انساني دارد و تحقق آن به وسيله‌ي خود انسان ميسر است.

علي طهماسبي



[1]- آيه 44 سوره دهم، آيه 49 سوره 18، و بسياري آيات ديگر. ضمنا واژه‌ي ظلم نيز در گام نخست به معناي به تاريكي كشانيدن نفس خويش، يا در تاريكي وانهادن نفس خويش است

 - [2]قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا، لنكونن من‌الخاسرين.(آيه 23 سوره 7 اعراف) همين داستان در تورات به اين گونه است كه آدم گناه لغزش خود را به گردن حوا مي‌اندازد و حوا نيز اين گناه را به گردن مار يا همان شيطان مي‌اندازد(پيدايش باب سوم آيات 12 تا 14) تفاوت اين دو رويكرد اين است كه آدم در قرآن گناه خود را فرافكني نمي‌كند و به گردن ديگري نمي‌اندازد ولي در روايت توراتي اين فرا فكني را مي‌بينيم.

[3]- در اين آيات دقيقا از مشتقات واژه‌ي عدل استفاده شده است مانند: ثم الذين كفروا بربهم يعدلون(آيه 1 سوره 6)