داستان مسیح، نمونه‌ای از مهمترین متشابهات(3-4)

قسمت بیست و هشتم (و آخرین بخش)از سلسله نوشتارهایی در باب تاملی در معنا شناسی متن مقدس

از داستان عیسی مسیح می‌توان به عنوان مهمترین متشابهات در مضامین دینی نام برد[1] طرح داستان از سوی قرآن، به ویژه در ارتباط با یهودیان و مسیحیانی است که به گفته‌ی قرآن، واقعه‌ی مسیح بر آنان مشتبه شده و بر صلیب آویخته شدن وی را باور دارند. در حالی که قرآن، نه تنها روایت بر صلیب آویخته شدن مسیح را نمی‌پذیرد بلکه به شدت آن را رد می‌کند. این آشکارترین اختلافی است که میان روایت قرآن با روایت انجیل‌ها وجود دارد. جز این مورد، اختلافات دیگری هم هست که گاهی سبب دور شدن پیروان این دو متن از یکدیگر می‌شود؛ به عنوان مثال به سه نمونه تفاوت اساسی و جدی در این‌جا اشاره می‌کنم که در نهایت به همین ماجرای صلیب هم راه می‌برد.

در باب اول انجیل متی، نسب‌نامه‌ای در باره‌ی عیسی مسیح آمده است که ظاهرا مخاطب آن بیشتر یهودیان و به ویژه یهودیانِ مسیحی شده بودند. در این نسب نامه آمده است که مردی به نام یوسف، شوهر مریم بوده است، اما مریم از روح‌القدس آبستن می‌شود و سپس عیسی مسیح متولد می‌گردد. مطابق همین روایت، و مطابق سنت یهود، نسب‌نامه‌ی مسیح از سوی پدر، یعنی از یوسف شمرده شده است تا به داود و یعقوب و ابراهیم برسد.

پذیرش این نکته نیز نیاز به شرحی کوتاه دارد که چگونه می‌شود مریم نامزد یوسف باشد و پیش از هم‌آغوشی با شوی خود از روح‌القدس، یا از هر کس دیگر، حامله شود در عین حال باز هم به لحاظ اسم و نسب نامه فرزند یوسف شمرده شود؟ یکی از احکامی که در تورات آمده تا حدودی این نکته را روشن می‌سازد:

اگر برادران با هم ساکن باشند و یکى از آنها بى اولاد بمیرد، پس زن آن متوفى، خارج به شخص بیگانه داده نشود، بلکه برادر شوهرش به او درآمده، او را براى خود به زنى بگیرد، و حق برادر شوهرى را با او بجا آورد.

و نخست زاده‌ای که بزاید به اسم برادر متوفاى او وارث گردد، تا اسمش از اسرائیل محو نشود[2]

داستان «روت» که شویش در بلاد غربت مرده بود و فرزندی هم از وی نمانده بود مطابق همین قانون شکل گرفته است و  نسب‌نامه‌ی داود پادشاه با همین داستان گره خورده است[3]

مطابق این روایات می‌توان این نکته را در سنت قدیم یهود مشاهد کرد که برادر متوفی یا یکی از نزدیکان آن برادر، برای زنده نگه‌داشتن نام و نسب وی باید زن او را برای خود بگیرد تا برای برادر خود فرزندی بیاورد و نام او را زنده گرداند. بنا بر این یوسف شوی مریم، اگرچه با وی در نیامیخته بود، اما به هرحال چون مریم زن او شمرده می‌شد، فرزندی هم که مریم آورده بود از این جهت فرزند یوسف نیز خوانده می‌شد.

اما در داستانی که در سوره‌ی آل عمران آمده، نسب مسیح از سوی مادر یعنی از مریم دانسته شده است و هیچ نامی از شوهر مریم و نسب‌نامه‌ای که در انجیل آمده، در میان نیست. احتمالا برای تاکید بیشتر بر نسبت عیسی مسیح به مادر، اغلب او را «عیسی‌بن مریم» نام می‌برد این درحالی است که از رسولان دیگر با واژه‌ی «ابن» که نسبت را به پدر یا مادر برساند نام نبرده است.

تا حدودی باید روشن باشد که این گونه آبستنی را – بدون آنکه آمیزشی جنسی در کار باشد- می‌توان به دو گونه‌ی کاملا متفاوت تلقی کرد. در نگاه اول و با دیدگاهی ظاهری، چنان است که انگار نوعی معجزه رخ داده، زیرا آبستن شدن بدون ساز و کار طبیعی، خلاف قانون طبیعتی است که در هستی تعبیه است و به هر حال چندان خرد پذیر نمی‌نماید. بسیاری از اهل تفسیر هم چه در مسیحیت و چه در میان مسلمانان، بر این باورند که این رویداد به هرحال معجزه‌ای از سوی خداوند است و همین را نشانه‌ی حقانیت مسیح می‌شمارند.

سر سپردگی به این باور، و تایید آن به عنوان یک واقع‌بودگی عینی که به عنوان معجزه در تاریخ روی داده است، به نوعی با دیگر بخش‌های قرآن در تناقض قرار می‌گیرد. بسامد واژگان تعقل، تفکر، تدبر، و دیگر واژگانی که به خردگرایی راه می‌برد، در قرآن کم نیست، بنا بر این چگونه می‌‌توان هم اهل تفکر و خردگرا بود و هم به مضامینی باور داشت که با ساز و کار قوانین هستی در تناقض است؟ در عین حال، اگر مفهوم متشابهات و نقش تاویل را در آیات متشابهات در نظر بگیریم، شاید بتوان گفت که این داستان نیز از آیات متشابهات است که به ماجرایی غیر از آنچه در ظاهر می‌نماید راه می‌برد و جز با تاویل، پاسخی خرد پذیر برای آن نخواهیم یافت. در ادامه باز هم به این مسئله اشاره خواهم داشت.

دوم، در قرآن، عیسی‌بن مریم به عنوان رسولی از سوی خداوند دانسته شده است[4] و به آنانی که او را فرزند خداوند می‌خوانند توصیه شده است که در دین خود غلو نکنند. در حالی که در انجیل‌ها اغلب از وی نه به عنوان «عیسی‌بن مریم»، بلکه به عنوان «خداوند» و فرزند «خدا» یاد شده است.[5] این گمانه نیز احتمالا مبتنی بر همان باور است که چون خداوند از روح خود در مریم دمیده است، پس  عیسی مسیح باید از سوی پدر منسوب به خدا باشد.

سومین مورد اختلاف که شاید جدی‌تر از دو مورد پیشین است اینکه، در روایت انجیل‌ها عیسی مسیح، به صلیب آویخته می‌شود، اما در قرآن به‌گونه‌ای قطعی با این روایت مخالفت شده است:

«وآنها گفتند که عیسی پسر مریم را کشتیم، او را نکشتند، و به صلیبش نیاویختند، ماجرا بر آنان مشتبه شد، و کسانی که در باره او اختلاف کردند گرفتار شک هستند، و دانشی نسبت به او ندارند مگر پیروی از گمان خودشان، و یقینا او را نکشتند»

این آیه هم در همان سوره‌ی آل عمران آمده است که در مقدمه‌ی آن، آیات کتاب را به دو بخش محکمات و متشابهات تقسیم نموده است. شاید بتوان این آیه‌ را که در مورد مسیح و شبه‌‌ای که در مورد وی پدید آمده، به لحاظ اهمیت موضوع، نقطه‌ی کانونی در سوره‌ی آل عمران شمرد. از این جهت، هم واژه‌ی «شب‍‍ّه لهم»در آیه فوق، بسیار قابل تامل است و هم اختلافی که در میان مسیحیان نسبت به این موضوع پدید آمده بود و اینکه آنان گرفتار شک هستند و بعد هم از گمان هوای دل خود پیروی می‌کنند، یعنی قطع ارتباط ذهن از حقیقت ماجرایی که روی داده است. یا تصور نمودن واقعه‌ای که اصلا وجود خارجی نداشته است. پیروی آنان از گمان، همچنین به علت بی‌دانشی آنان نسبت به عیسی‌بن مریم ذکر شده است. اما منظور از بی‌دانشی در اینجا چیست؟ در همان آیه‌ای که از متشابهات سخن می‌گوید، تاکید شده است که آن‌ها که گرفتار زیغ در قلب خویش هستند،[6] تاویل متشابهات را نمی‌دانند و این تاویل را خداوند می‌داند و استواران در دانش[7]

با توجه به ساختار محتوایی در سوره‌ی آل عمران، با آن مقدمه که در مورد متشابهات آمده و سپس در این‌جا که اشتباه یهودیان و بخشی از مسیحیان را در باره‌ی عیسی مسیح یاد آور می‌شود، می‌توانم وقایع مربوط به عیسی مسیح را که در قرآن ذکر شده، از برجسته‌ترین آیات متشابهات بشمارم که شاید تاویل آن نیاز به ژرف‌نگری بیشتری دارد.

پیش از اینکه به وجوه متشابه در داستان عیسی مسیح اشاره کنم، بی‌مناسبت نمی‌دانم که اشاره‌ای هم به اختلافی داشته‌باشم که قرآن از آن یاد می‌کند. عمده‌ترین این اختلاف را شاید بتوان میان مسیحیت نسطوری و مسحیت رومی نشان داد که از نیمه‌ی اول قرن پنجم میلادی به بعد شکل رسمی به خود گرفت و در روزگار بعثت نیز همچنان ادامه داشت.

وجه غالب در تاریخ مسیحیت رومی، موضوع بر صلیب آویختن مسیح بود؛ این باور چندان بدیهی دانسته شده است که انگار اساس کلیسا را بر صلیب استوار نموده‌اند و در نظر اغلب متولیان دینیِ مسیحیت، نفی این موضوع به مثابه‌ی نفی مسیحیت تلقی می‌شود. اما نقل است که نسطوریوس اسقف جنجالی قسطنطنیه، معتقد شده بود که در عیسی دو شخص و دو طبیعت وجود داشت، یکی وجه طبیعی و انسانی که از مریم متولد شد و دیگری وجه الهی که از روح خدا مایه گرفته است. بنا بر این نظریه، وجه الهی و لاهوتی مسیح – که مسیحیت باید او را مد نظر قرار دهد- مصلوب نشده است. همچنین نقل است که نسطوریان، مریم را مادر خداوند نمی‌دانستند بلکه او را مادر عیسی می‌شمردند.[8]

ظاهرا در این نظریه، مصلوب شدن و مصلوب نشدن عیسی مسیح، هر کدام به نحوی توجیه شده است. یعنی اگر هم کسی بر صلیب آویخته شده، همان وجه ناسوتی و جسمانی عیسی است و نه وجه لاهوتی و خدایی وی.

به نظر می‌رسد که روایت قرآن در باره‌ی عیسی مسیح، تا اندازه‌ای نزدیک به روایتی باشد که نسطوریان داشتند، البته با تفاوت‌هایی. در داستان مسیح که در قرآن آمده، با تعبیراتی مواجه هستیم که بیشتر شبیه استعاره‌ها و نمادهای دینی- ادبی است. یعنی «عیسی‌بن مریم» را به لحاظ جسمانی، شاید بتوان نمادی تلقی کرد از کلمه‌ی خدا، شبیه آنچه برای «یدالله فوق ایدهم» در قرآن آمده است، همانگونه که واژه‌ی «ید=دست» استعاره است و نمی‌توان برای خدا واقعا دستی از جنس گوشت و استخوان و انگشت قایل شد، برای عیسی مسیح هم که به عنوان کلمه‌ی خداوند توصیف شده است نمی‌توان از همان روش تاویلی استفاده کرد؟

از نگاه قرآن و مطابق با آنچه در قرآن در باره عیسی مسیح آمده است، چنین بر می‌آید که عیسی مسیح کلمه‌ای بود، و روحی بود که از جانب خداوند به مریم القاء شده بود:

«هنگامی‌که ملائکه گفتند ای مریم خدا تو را به کلمه‌ای از جانب خویش بشارت داده است که اسم او مسیح فرزند مریم است»(آل‌عمران آیه ۴۵)

همچنین در آیه دیگری آمده است که:

«.. ..جز این نیست که مسیح، عیسی فرزند مریم، رسول خداوند و کلمه‌ی اوست که به سوی مریم افکنده شده است..»(نساء آیه ۱۷۱)

توجه به این نکته ضروری است که جایگاه «کلمه» در ساختار متن قرآن و انجیل یوحنا، معنایی بسیار پیچیده‌تر و فراتر از آنی را می‌نماید که در متون دیگر دینی و غیر دینی آمده است. در انجیل‌ یوحنا – که بیشتر دارای ادبیاتی شرقی است- از مسیح بعنوان کلمه‌ای یاد شده است که همه چیز بواسطه‌ی او آفریده ش[9]د در این متن و در متن قرآن، «کلمه» با «اسم» و «حرف» متفاوت است. برای درک نسبتا ژرف‌تری از مفهوم «کلمه» می‌توان به کاربرد این واژه در سیر داستان آدم تا عیسی مسیح اشاره کرد که در قرآن آمده است.

قصه‌ی آدم در متن قرآن به‌گونه‌ای بیان شده است که جایگاه «کلمه»، اهمیت آن را تا حدودی نشان می‌دهد. در این اسطوره می‌توانیم صورت‌های نمادینِ امر قدسی و همچنین مراتب آن را در «کلمات» مشاهده کنیم؛ صورت‌هایی که بیشتر به علت غاییِ آفرینش راه می‌برد و نه صرفا علت فاعلی.

در این داستان، آدم ابتدا نام‌ها را می‌آموزد؛ «اسماء» یا همان نام‌ها را می‌توان به عنوان نشانه‌های زبانی تلقی کرد که بیشتر دارای کارکرد جهان‌شناختی دارند، یعنی نشانه‌هایی زبانی برای تشخیص چیزها و فهم و بیان مرزها و حدود چیزها[10]

مطابق همان قصه‌ی نمادین، آدم پس از آموختن نام‌ها، متوجه درخت جاودانگی می‌شود و با چشیدن از آن، دشمنی‌ها، بی‌عدالتی‌ها، و ستم‌های آدمیان نسبت به‌یکدیگر آشکار می‌شود، این وقایع، سبب بیگانگی آدم و دور افتادن وی از آن امر قدسی‌ای می‌گردد که در متن قرآن به عنوان بهشت از آن یاد شده است. مفهوم بهشت در این داستان با مفهوم دیگری پیوندی ناگسستنی دارد که عبارت است از حضور انسان در پیشگاه خداوند. فهم این بیگانگی و دور افتادن از حضور در نزد خداوند، همان  واقعه‌ی هبوط است.

پس از درک واقعه‌ی هبوط است که آدم برای نجات از این هستیِ به ابتذال گرفتار شده‌ی خویش، به سراغ «کلمه» می‌رود[11] در قرآن نیامده است که خدا کلمات را به آدم آموخت، بلکه این خودِ آدم است که کلمات را از خداوند تلقی می‌کند.[12] به تعبیر دیگر، می‌توان گفت زهدانی که «کلمه» از آن متولد می‌شود و به خودآگاهی آدم راه پیدا می‌کند، قلمروی همچون ناخودآگاه جمعی آدم است. انگار چنانست که «کلمه» آرزویی یا خواستی را می‌نماید که مبتنی بر بنیادی‌ترین احساس دلبستگی آدم به نجات را می‌نماید. و در تعبیرهای دینی، رسولان همچون قابله‌هایی هستند که در تجسد بخشیدن به کلمات، عمده‌ترین نقش را ایفا می‌کنند.

در اینجا می‌توان از این تعبیر هم استفاده کرد که در واقعه‌ی هبوط، آدم متوجه جدایی و فاصله‌ی میان «هستیِ اکنون خود» و هستیِ با شکوه و پر هیبت امر متعالی می‌شود. شورمندی و بی‌قراری آدم برای رسیدن به آن ایده‌آل، نه با منطق بلکه با احساس وجودی آدم سر و کار دارد. شاید سخن حافظ را بتوان شاهدی برای این همین نکته آورد که گفت:

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد      عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

هر چه هست، آدم با تلقی کلمات، در صدد عبور از وضعیت کنونی خود که همان وضعیت هبوط باشد بر می‌آید. در عین حال قید شده است که آدم «کلمات» را از خداوند تلقی کرد. قید «از خداوند» تلقی نمودن در این داستان، ممکن است برای این باشد که در متن قرآن به دو گونه «کلمه» اشاره شده است، کلمه‌ای که می‌تواند واسطه‌ی نجات باشد و کلمه‌ای که می‌تواند موجب ویرانی و سقوط بیشتر آدم شود. از این دوگونه «کلمه» با صفات «طیبه» و «خبیثه» در قرآن یاد شده است[13] بعدا در ادامه باز هم به این دو گونه کلمه و متشابه بودن آن دو به یکدیگر اشاره خواهم داشت.

همچنین آوردن «کلمات» به جای «کلمه» شاید با نامِ آدم به عنوان نوع آدم مرتبط باشد، به این معنا که در قصه‌ی هبوط، «آدم» اسم عام است یعنی این واقعه برای هر آدمی در ساحت‌های گوناگون رخ می‌دهد، بدیهی می‌نماید که تلاش آدم برای پر کردن شکافِ میان هستی خود و وجود امر متعالی، دارای مراتب باشد. این مراتب را در وضعیت نسبتا متفاوت هر آدمی، هر تمدنی و هر زمانی می‌توان مشاهده نمود. از این جهت شاید بتوان گفت که هر کلمه‌ای از کلماتِ مربوط به نجات، در موقعیتی متناسب با مرتبه‌ای که افراد یا گروه‌ها و ملت‌ها قرار دارند زاده می‌شود.

بعد از داستان آدم، که به کلیتی درهم بافته از همه‌ی آدمیان اشاره دارد، ابراهیم را در ابتلای به کلماتی چند می بینیم [14] مفهوم «ابتلاء» در داستان ابراهیم را می‌توانیم با آن نوع مبتلا شدنی همسو بدانیم که مولوی در باره‌ی عشق می‌گوید[15] بعد هم در قرآن آمده است که: «و ابراهیم آن کلمات را به تمامیت رسانید»، به تمامیت رسانیدن آن کلمات از سوی ابراهیم، به تمامیت رسیدن خودِ او نیز هست. به تعبیر دیگر، آن جدا افتادگی و گمگشتگی که واقعه‌ی هبوط در هستیِ انسان پدید آورده بود، ابراهیم توانست راه فائق شدن بر آن را نشان دهد. و درست از همین جهت، به عنوان نمونه و الگو(امام) برای همه‌ی مردمان مطرح شد[16]

موسی را از این جهت «کلیم‌الله» لقب دادند که در اشتیاق سوزان ملاقات با خداوند و همپرسگی با او بود. داستان واگویه‌های موسی در باره‌ی دیدارش با خدا، و پاسخ منفی خداوند که: «هرگز مرا نخواهی دید»، از [مطلق]ی حکایت می‌کند که انسانِ نسبی، قادر به درک و دریافت تمام و کمال او نیست. در عین حال، واقعه‌ای که در نگاه موسی برای کوه پیش آمد و کوه را همچون شعله‌های آتشی بی‌قرار و نو به نو شونده دید، از مرتبه‌ی نسبتا بالای موسی در هستی‌شناسی یا وجود شناسی وی حکایت می‌کند[17]

هم در داستان آدم، هم در قصه‌ی ابراهیم و موسی، از واژه‌ی «تعلیم» و علم برای «کلمه» استفاده نشده است در حالی که لفظ «تعلیم» و «علم» برای «اسماء» آمده است[18] و لفظ «القاء» و «تلقی» برای «کلمه».

القاء یعنی چیزی را در حوزه‌ی دیدِ و ادراک کسی قرار دادن، تلقی نیز به معنای درک و فهم آن چیزی یا آن معنایی است که به سوی کسی افکنده شده است.

مشخص‌ترین و در عین حال رمزواره‌ترین نمونه‌ی القاء «کلمه» را در داستان مریم می‌خوانیم که می‌گوید: مسیح کلمه‌ای بود که خدا به سوی مریم افکنده بود[19]

واقعیت این است که در انجیل‌ها، توجه چندانی به مریم نشده است و همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، نسب‌نامه‌ی عیسی را از سوی پدر (یوسف) دانسته‌اند، اما در قرآن، مریم چندان به نقطه‌ی کانونی داستان عیسی مسیح نزدیک شده است که داستان او را حتی پیش از زاده شدنش شرح می‌دهد.

مطابق داستانی که در قرآن آمده، مادر مریم نذز می‌کند فرزندی را که در رَحمِ خود دارد، در راه خداوند آزاد کند تا در خدمت خانه‌ی قدس در آید، اما هنگامی که فرزندش متولد شد می‌بیند او دختر است. از این جهت مادر مریم با تناقضی مواجه می‌شود که از یکسو در نظام پدر سالارِ یهود زنان جایگاهی در عرصه‌های دینی و حضور در خانه‌ی قدس ندارند و از سوی دیگر، می‌خواهد به عهد خود در باره‌ی فرزندش وفا کند. در عین حال، مصصم می‌شود تا به هر طریق، دختر خویش را برای خدمت به خانه‌ی قدس واگذار کند. شاید به همین جهت نامش را مریم می‌گذارد و می‌گوید:

« ای خداوند، من او را مریم نام گذاردم، و او و فرزندانش را در پناه تو قرار دادم»

برای این دختری که ناخواسته دختر به دنیا آمده، باید راهی جستجو کرد که بتواند همچون مردان آزاد در خدمت خانه‌ی قدس در آید، و شاید نام «مریم» که یاد آورِ مریم خواهر موسی و هارون هم بود، نامی راهگشا باشد. زیرا مریم که خواهر موسی و هارون بود، به روزگار موسی توانست در خیمه‌ی اجتماع حضور پیدا کند و جزو انبیاء بنی اسرائیل شمرده شود[20]

جایگاه مریم هم در متن قرآن، کمتر از جایگاه دیگر رسولان نیست، حتی ذکریا که تربیت و کفالت مریم را عهده‌دار شده می‌بیند که این دختر در ارتباط با خداوند از او پیشی گرفته است. در سوره‌ی مریم، ذکریا را می‌بنیم که سخت نگران آینده‌ی قوم خویش است و دغدغه‌ی آن دارد که میراثی را که از ابراهیم و اسحاق و یعقوب بر جای مانده، پس از خود به چه کسی بسپارد، در همین حال و هوا است که [کلمه] ای دیگر رخ می‌نماید و مریم آبستن آن کلمه‌ی نجات می‌شود.

به گمان من، مریم را می‌توان نمادِ باکره‌ای در روان جمعیِ قوم تلقی کرد که با آبستن شدن از روح‌القدس، کلمه‌ای تازه از کلمات خداوند را تجسد عینی می‌بخشد تا بر آن جدایی و شکافی که میان قوم و خداوند پدید آمده فائق آید.

ایهام و ابهام در این داستان که بر صلیب آویختن یا نیاویختن مسیح را بر بسیاری از اهل کتاب مشتبه می‌گرداند،  در وجود شخصِ عیسی مسیح نهفته است که آیا واقعا مریم انسانی از گوشت و پوست و استخوان به جهان آورده، یا صرفا منظور از لفظِ «عیسی مسیح» ظاهر نمودن کلمه‌ای است که قوم به واسطه‌ی درک آن کلمه می‌تواند به نجات و رهایی دست یابد؟

ظاهرا در تاریخ مستند غیر دینی، دلایل و مستندات قانع کننده‌ای برای تاریخی بودن شخصی به نام عیسی مسیح وجود ندارد،[21] اما وجود مسیحیت و راه تازه اما پر فراز و نشیبی که پیمود و ادبیاتی که پدید آورد، تاریخ را در سیطره‌ی خود گرفت. به تعبیر دیگر، چه آنکه مسیح شخصیتی عینی و تاریخی باشد و چه نباشد، ظهور مسیحیت واقعیتی انکار ناپذیر است و بسا که مردان و زنان بسیاری با ایمان به آن کلمه‌ای که می‌گویند مریم آن را زاده است، رستاخیز آن کلمه را در جان خود تجربه کردند.

از این منظر می‌توان گفت اگر چه بسیاری مردمان به خاطر مسیحی بودن در جامعه شرک رومی بر صلیب آویخته شدند، اما مسیح به عنوان کلمه‌ای از خداوند، همچنان زنده ماند و نو به نو ثمره‌ی خود را به نسل‌ها چشانید. این همان تفاوت کلمه‌ی طیبه با کلمه‌ی خبیثه است. تمثیلی که در  این مورد در قرآن آمده، چنان است که کلمه‌ی طیبه و کلمه‌ی خبیثه، هر دو می‌توانند دارای لفظی یگانه‌ و صورتی یگانه باشند، این‌گونه نیست که کلمه‌ی خبیثه به سخنی یا به معنایی زشت و قبیح راه ببرد، تفاوت این دو کلمه در ریشه دار بودن یکی و بی ریشه بودن دیگری است.[22]

کسی که از عدالت سخن می‌گوید اما خودش درد عدالت ندارد، کسی که برای آزادی مرثیه می‌سراید اما رنج زندان را آگاهانه تجربه نکرده است، جز این نیست که کلامش ریشه در وجود خودش ندارد. در انجیل متی اشاره‌ی آشکاری به این نکته شده است:

زنهار کسی شما را گمراه نکند!

از آن‌رو که بسا به نام من آمده خواهند گفت که من مسیح هستم و بسیاری را گمراه خواهند کرد[23]

گذشه از تاریخی بودن یا نبودن عیسی مسیح، اگر آنچه را که در انجیل‌ها در باره‌ی طریق نجات انسان از گمگشتگی آمده، مورد تامل قرار دهیم، بسا که زنده بودن آن کلمه را در ژرف‌ترین عرصه‌های روان خودمان شهادت دهیم. ممکن است این استدلال از نظر برخی اندیشمندان ساده انگارانه و غیر منطقی بنماید، اما سخن بر سر این است که درک هستی شناسانه‌ی انسان از هستیِ خویش، چندان با منطق علمی و استدلال فلسفی، ارتباط ندارد.

احتمالا مهمترین نکته‌ای که می‌تواند سبب تحریف این حقیقت شود، توقف احساس و اندیشه‌ی انسان در نمادها است. شاید به روزگاری دور، این کلمه تجسد عینی هم یافته باشد، اما جز این نبوده که آن پیکر گیتیانه که به نام مسیح خوانده شده، نمادی از کلمه‌ای بوده است که خداوند به سوی مریم افکنده است.

تعاریف قرآن از ویژگی‌های «نفس» آدمی به عنوان عنصری مونث در بنِ وجود انسان، و «روح»ی که از خداوند به سوی انسان می‌وزد، چنان است که هر کسی می‌تواند همه‌ی داستان مریم و روح‌القدس و زاده شدن مسیح را، نمادهایی از وقایع وجود خود تلقی کند. انگار با تاویل این داستان که در انجیل و قرآن آمده، هرکسی می‌تواند باکره‌ای را در ژرفای وجود خود کشف کند که استعداد آبستن شدن از روح خداوند را دارد و هرکسی می‌تواند شاهد زادن  و رستاخیز مسیح در خود باشد.

 علی طهماسبی

۲۱/۵/۱۳۹۰ مشهد

پی نوشت‌ها

 



[1] - نگاه کنید به سوره سوم(آل‌عمران) آیه۵۹ ، وسوره چهارم(نساء) آیه ۱۷۱ همچنین سوره نوزدهم (مریم) آیه ۱۷

[2] - کتاب تثنیه، باب ۲۵ آیات ۵ به بعد

[3] - کتاب روت از مجموعه‌ی عهد عتیق

[4] - سوره‌ی چهارم(نساء) آیه‌ی ۱۷۱

[5] - انجیل متی، باب چهارم آیه‌ی ۳ و ۶/ متی باب چهاردهم، آیه‌ی ۳۳/ انجیل مرقس باب اول آیه‌ی اول و بسیاری از آیات دیگر در هر چهار انجیل. همچنین برای توضیح بیشتر و تفاوت نام «خداوند» و  «خدا» نگاه کنید به بخش مصاحبه‌ها «نام الله در دنیای مدرن»

[6] - زیغ» به معنای تمایل به یکطرف، به یک شانه افتادن، همچنین زیغ را به معنای انحراف از راه مستقیم هم معنا کرده‌اند. قلبی که به زیغ گرفتار می‌شود، و تنها از متشابهات پیروی می‌کند شاید به این معنا باشد که از میانه‌ی عین و ذهن، تنها به ذهنیات تمایل پیدا می‌کند چندان که ساز و کار و قوانین واقعیت را نه تنها ندیده می‌انگارد بلکه آن را انکار هم می‌کند. این می‌تواند یکی از معناهای کفر ورزیدن به آیات خداوند هم باشد

[7] - در مورد «راسخون فی‌العلم» دو قول متفاوت در تفاسیر وجود دارد یکی آنکه تاویل متشابهات را خدا داند و راسخون در علم، اما برخی دیگر این آیه را به‌گونه‌ای دیگر قرائت نمودند که تاویل متشابهات را جز خدا نداند و راسخون فی‌العلم به آنچه خداوند بیان کرده ایمان دارند. نگاه کنید به تفسیر روض‌الجنان و روح‌الجنان فی تفسیرالقرآن، از ابولفتوح رازی، ذیل همین آیه

[8] - ویل دورانت،‌تاریخ تمدن، ترجمه‌ی فارسی، چاپ اول ۱۳۶۶، جلد چهارم، صفحه‌ی ۶۲

[9] - انجیل یوحنا باب اول

[10] - ظاهرا نام‌ها ذهن آدم را بیش‌تر به چیزهای عینی و محسوس حواس ظاهر معطوف می‌کند، نام‌های دیگری هم هستند که فراتر از چیزها و فراتر از حواس ظاهر را می‌نمایند، مانند نام‌های خداوند.

[11] - سوره‌ی دوم(بقره) آیات ۳۰ تا ۳۸

[12] اشاره به آیه‌ی ۳۷ سوره‌ی بقره -

[13] - سوره‌ی چهاردهم(ابراهیم) آیات ۲۴ تا ۲۶

[14] - وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏

«بقره، ۱۴۲)

[15] - رو سر بنه بالین، تنها مرا رها کن   ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

[16] - همان آیه‌ی ۱۴۲ در سوره‌ی بقره

[17] - سوره‌ی هفتم(اعراف) آیه‌ی ۱۴۳

[18] - اشاره به آیه‌ی ۲۸ در سوره‌ی بقره که : وعلم آدم‌الاسماء کلها

[19] - سوره‌ی چهارم(نساء) آیه ۱۷۱

[20] - کتاب خروج، باب ۱۵، در این باب تنها به نبیّه بودن مریم اشاره است اما در کتاب اعداد باب یازدهم که از مراسم شرکت در نبوت با موسی یاد شده تنها به این بسنده شده است که هفتاد نفر از بزرگان بنی اسرائیل در خیمه‌ی اجتماع حضور یافتند تا روح نبوت بر همه‌ی آن هفتاد افاضه گردد. بنا بر این می‌توان گفت که مریم خواهر موسی که نبیه خوانده شده است نیز یکی از آن هفتاد نفر بوده

[21] - ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه‌ی پارسی، جلد سوم فصل بیست و ششم، عیسی

[22] - همان سوره‌ی چهاردم آیات ۲۴ تا ۲۶

[23] - انجیل متی باب ۲۴