بخش سوم، فصل دوّم

 

كتاب به عنوانِ طرحی کلی از  مقدّرات و امر آفرينش

 

 

 

در اين بخش، به يكي از تفاوت‌هاي كتاب و قرآن اشاره شده است و معناي كتاب مكنون و لوح محفوظ تا حدودي مورد كنكاش قرار گرفته است كه در اين­جا «كتاب به عنوان مقدّرات و امر آفرينش» آمده است.

 

يادآوري اين نكته را ضروري مي‌دانم كه براي خواندن اين قسمت، لازم است نوشته‌ي بخش قبل با عنوان «تفاوت كتاب و قرآن در متن قرآن» مورد مطالعه قرار گيرد.

 

تمهيد:

 

پيش‌تر به اشاره گذشت كه به‌ نظر مي‌رسد در بافت جمله‌هاي قرآن، واژگان «كتاب» و «قرآن» به دو قلمرو متفاوت اشاره داشته باشند. معمولاً در هر زباني، دو واژه‌ي متفاوت، داراي دو معناي متفاوت نيز مي‌باشد، اگرچه ممكن است در پاره‌اي موارد با هم مشابهت‌هايي و تا حدودي اشتراك معنايي پيدا كنند امّا بسيار بعيد به ‌نظر مي‌رسد كه اين اشتراك معنايي صد درصد و «اين» «همان» باشد.

 

تغيير معنايي واژگان در گذر زمان و در عبور از سرزمين‌‌ها و تمدّن‌ها، واقعه‌اي طبيعي در حوزه‌ي زبان است. همين  واقعه‌ي طبيعي سبب مي‌شود كه مخاطب امروزي متن قرآن، تلقّي بسيار متفاوتي از متني داشته باشد كه مردمان روزگار بعثت از همان متن داشته‌اند. 

 

 در آن روزگار كه هنوز گام‌هاي نخستين نبوّت توسط محمد رسول برداشته مي‌شد و «قرآن» هم هنوز همه‌ي آياتش نازل نشده بود و به صورت متن مكتوب و منظّم هم در نيامده بود، در آن هنگام واژگان «قرآن» و «كتاب» ذهن مخاطب را به چه چيزهايي معطوف مي‌كرد؟ در آن نخستين گام‌ها و در جامعه‌اي نانويسا و شفاهي، كساني كه پيام وحي را از زبان محمد رسول مي‌شنيدند، چه تلقّي‌اي از مفاهيم «كتاب» و «قرآن» مي‌توانستند داشته باشند؟ به ويژه اين­كه جامعه‌ي عرب حجاز در روزگار بعثت جامعه‌اي نانويسا بوده است كه ادب و فرهنگ و شعر و انساب را نه به كتابت در اوراق و صحيفه‌ها بلكه به صورت شفاهي دريافت مي‌كرده و به حافظه مي‌سپرده است.

 

بنابراين مي‌توان اين پرسش را طرح كرد كه آيا «كتاب مكنون: كتاب پوشيده» كه در سوره‌ي واقعه از آن ياد شده است در تلقّي مردمان آن روزگار چگونه كتابي است؟ «امّ­‌الكتاب» كدام است؟ «لوح محفوظ» به كدام قلمرو اشاره دارد؟ چرا در آغاز سوره‌ي2 (بقره) از «كتاب» با ضمير اشاره به دور «ذالك الكتاب» استفاده شده است؟ چرا براي آيات «كتاب» معمولاً از «تلاوت: پي­گيري كردن» و براي آيات قرآن از «قرائت: خواندن» استفاده شده است؟

 

در اين­جا با دو نكته‌ي نسبتاً مهم مواجه هستيم. اول اين­كه در خود متن به هر حال با دو لفظ متفاوت سر و كار داريم كه احتمالاً بايد داراي دو معنا يا چند معناي متفاوت باشند و دوّم اين­كه اگر «تأويل» را به معناي پي بردن مخاطب به مقصود مؤلّف تعريف كنيم، خواننده‌ي امروزي متن مقدّس چگونه مي‌تواند مقصود مؤلًّف را از متني دريابد كه آن متن در وضعيّت زماني و مكاني بسيار متفاوتي با آن­چه امروز هست پديد آمده است؟ در حالي كه اين معاني شايد براي مردمان روزگار بعثت چندان مفهوم بوده است كه نيازي به اين چالش‌هاي موجود نبوده است.

 

اگرچه در فرهنگ و زبان ما، وجه غالب اين است كه مفهوم كتاب و قرآن، يكي دانسته شده است، امّا همان­گونه كه در بخش‌هاي پيشين اشاره شد، به نظر مي‌رسد در خود قرآن نشانه‌هايي هست كه مفهوم اين دو واژه را به دو حوزه‌ي معنايي متفاوت مي‌كشاند و اين تلقّي رايج كه قرآن و كتاب را يكي مي‌انگارد به چالش مي‌گيرد.

 

توجّه به اين نكته نيز اهميّت دارد كه معمولاً در هر متني، هر واژه‌اي در هر جمله‌ي تازه‌ يا در هر تركيب تازه­ای كه قرار مي‌گيرد، معناي نسبي تازه‌اي نيز پيدا مي‌كند، بي‌آنكه معناي پايه‌ي خود را از دست بدهد. به عنوان مثال، واژه‌ي كتاب در هركدام از تركيبات «كتاب مكنون»، «كتاب‌الله»، «امّ­‌الكتاب»، «كتابا متشابها مثاني» معناي ويژه‌ي خود را مي‌توانند داشته باشد و ممكن است تفاوت‌هايي جدّي داشته باشند.

 

بنابر همين پيش‌فرض‌ها مي‌توانم بگويم: فهم اين تفاوت‌هاي معنايي ميان انواع كتاب و ميان «كتاب» و «قرآن»، تنها با مراجعه‌ي به متن مقدّس و كتب لغت ميسّر نمي‌شود، بلكه چگونگي تلقّي مردمان آن روزگار از جهان آفرينش، تاريخ و گستره‌ي زميني كه انسان در آن زندگي مي‌كند، از اهميّت ويژه‌اي برخوردار است. به حساب آوردن تلقّي امروز ما نيز از خودمان و از جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم، گام ديگري در اين راه است.

 

در باور پيشينيان، زمين كه مقيّد به زمان بود، جزيره‌اي نوبنياد شمرده مي‌شد كه در چنبره‌ي عالمي غير مادي و ازلي تعبيه شده است يعني زمين و ضمائم آن، عناصر مادي آفرينش بودند و اين عالم خلق، در ميان عالمي بي‌منتها تعبيه بود كه آن عالم بي‌منتها نه مادي بود نه مقيّد به زمان و نه مقيّد به مكان. خورشيد و ماه و ستارگان نيز، عناصري وابسته به زمين بودند و اين آسمان‌ها با همه‌ي ستارگان­شان نيز به جهت زمين آفريده شده بودند و ضمائم زمين شمرده مي‌شدند. به همه‌ي اين عالم مادي كه عمر چنداني هم براي آن متصوّر نبودند و پايانش را هم نزديك مي‌دانستند، «عالم خلق» گفته مي‌شد و آن عالم بي‌منتهاي غير مادي را كه هيچ آغازي و انجامي برايش نيست«عالم امر» ناميدند يعني امور آفرينش و رخدادهاي اين جهان مادي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، در آن عالم امر تدارك شده است.

 

آن تصوّري كه پيشينيان درباره‌ي چگونگي و ساختار عالم امر و عالم خلق داشتند، امروز در نگاه منتقدان دين البته با چالش‌هايي جدّي مواجه شده است. به تعبير ديگر، در نگاه ما كه امروز زندگي‌ مي‌كنيم، از آغاز پديد آمدن زمين تا اكنون، بسيار بيشتر از آن شش هزار سالي است كه در تصوّر پيشينيان بود. خورشيد و آسمان و ستارگان هم ضمائم زمين شمرده نمي‌شوند بلكه زمين هم جزئي از اين منظومه‌ي شمسي و اين منظومه نيز جزيي از كهكشان‌هاي گسترده دامن در كيهان شمرده مي‌شوند. اين تصوّرات امروزي از ساختار جهان مي‌تواند همه‌ي آن داستان‌هاي مربوط به فرود آمدن جبرئيل و چگونگي نزول قرآن از آسمان، داستان معراج و بسياري از داستان‌هاي ديگري را كه مفسّرين در تفسير آيات قرآن نوشته‌اند، منسوخ كند.

 

در عين حال كه اين تغييرات مهم در نگره‌ي انسان امروز نسبت به كيهان شناسي پديد آمده، باز هم اين حس غريب در ما هست كه چون به مفاهيمي مانند پيش از آغاز هستي و يا به آينده و دورترين غايت زندگي، يا به فراسوي اين كيهان مي‌انديشيم، باز هم گرفتار همان دغدغه‌هايي مي‌شويم كه مردمان هزاره‌هاي پيش به آن گرفتار بودند. به تعبير ديگر، آن جزيره‌اي كه پيشينيان در چنبره‌ي عالم امر مي‌انگاشتند، اكنون بسي گسترش يافته، ضمائم آن هم تغيير كرده است. با اين همه دريافته‌ايم كه اين كيهان گسترده دامن، باز هم شايد در چنبره‌ي نوعي بي­كرانه‌گي باشد. در يافته‌ايم كه در ساز وكار جهاني كه مي‌شناسيم، احتمالاً حسابي و قوانيني در كار است. در زندگي انساني ما نيز چه بدانيم و چه ندانيم، شايد حسابي در كار باشد.

 

هم­چنين جستجوهايي در عرصه‌ي «روانشناسي ژرفا» در دوران معاصر و طرح قلمرو ناشناخته‌ا‌ي به‌ نام «ناخودآگاه» توانسته است انسان را همان­گونه به حيرت وا دارد كه پيش از اين در برابر غيب و عالم امر گرفتار حيرت مي‌شد. در اين تعبيرهاي تازه، ذهن خودآگاه در چنبره‌ي «ناخودآگاه» قرار مي‌گيرد. «ناخودآگاه» نيز عرصه‌اي گسترش يابنده دانسته شده است كه از «ناخودآگاه شخصي» آغاز شده و به «ناخودآگاه جمعي» دامن مي‌گسترد و باز فراتر از آن، به ناكجا آبادي راه مي‌برد كه شايد بتوان آن را «ناخودآگاه كيهاني» ناميد، قلمروي كه رخنه و نفوذ در آن محال مي‌نمايد.

 

در برابر اين گستره‌ي ظاهراً نامتناهي ناخودآگاه، عرصه‌ي«خودآگاهي» هم­چون همان جزيره‌ي نو بنيادي است كه پيشينيان در تلقي خود از زمين و ضمائم آن داشتند و به تعبير يونگ: «خودآگاهي هم­چون كودكي است كه هر روز از بطن ازلي ناخودآگاه متولّد مي‌شود».[1]

 

بنابراين اگر از تفسيرهاي بدوي برون‌گرايانه‌ و ساده­انگارانه‌اي كه پيشينيان درباره‌ي گزارش متن مقدّس داشتند بگذريم، چندان دور نخواهد بود كه بتوانيم مفاهيمي هم­چون «غيب» و به­ويژه «عالم امر» را از اين منظر و در عالم درون هم مورد تأمّل قرار دهيم، اشاره‌ي كوتاهي در اين مورد را قبلاً در بخش پیام وحی، واقعه­ای درونی یا امری بیرونی؟ نوشته‌ام. هم­چنين زبان قرآن نيز چندان، چند وجهي و نمادپردازانه هست كه ظرفيّت تأويل پذيري با اين رويكرد را برتابد.

 

 

 

«كتاب» به عنوان مقدّرات و امر آفرينش

 

از نگاه ديني، آفرينشِ جهان و سپس آفرينش انسان، به تصادف و خود به‌ خودي نبوده است و به تبع آن، پديد آمدن «عالم خلق» را عبث و بی‌هوده نمي‌دانستند بلكه از اين نگاه همه‌ي كارهاي آفرينش با برنامه‌اي مشخص و با هدفي و مقصودي معيّن، انجام گرفته و در مسير همان هدف معيّن به حركت در آمده است. اين نوع نگرش، از آن جهت، نگرشي ديني ناميده‌ شده است كه محدود به متن قرآن نيست بلكه امري مشترك در اغلب متون مقدّس است.

 

مبتني بر همين نگاه ديني و با توجّه به تلقّي محدود پيشينيان از ساختار جهان، اين انديشه قابل فهم بود كه خداوند قبل از اين­كه اين زمين و انسان را بيافريند، ابتدا طرح كلي آن را فراهم نموده است، مانند معماري كه قبل از ساختن بنايي، ابتدا نقشه‌ي آن را فراهم مي‌كند.

 

در تلمود به نقل از برخي از ربّي‌هاي يهود نيز براين نكته تأكيد شده است كه پيش از آفرينش اين عالم، خدا اول طرح و نقشه‌ي جهان را فراهم مي‌كند و سپس مطابق آن طرح، آفرينش را به سامان مي‌رساند[2] و هم­چنان تا فرجام كار آن را پي‌گيري مي‌كند.

 

آماده سازي طرح اوليه و نقشه‌ي آن­چه بايد آفريده شود و پديد آوردن هر چيزي به استواري و از روي حساب، «حكمت» شمرده شده است. در كتاب امثال سليمان در تعريف حكمت به همين نكته اشاره دارد:

 

«خداوند مرا مبدا طريق خود داشت، قبل از اعمال خويش، از ازل. من از ازل برقرار بودم، از ابتدا ، پيش از بودن‌ِجهان... وقتي‌كه آسمان‌ها را مستحكم ساخت، من آن­جا بودم، و زماني­كه بنياد زمين را نهاد، آن­گاه نزد او معمار بودم و روز به روز شادي مي‌نمودم و هميشه به حضور او اهتزاز مي‌كردم». [3]

 

به‌تعبير ديگر، از نگاه ديني، در فراسوي اين عالم خلق، اراده‌ا‌ي آگاه و توانمند حضور دارد كه اين عالم خلق را در تسخير خود گرفته است و با كلمه‌اي بي­گفت و صوت فرمان «كن: باش» مي‌دهد و با قلم تقدير، مسير و فرجام و عاقبت چيزها را بر لوح محفوظ رقم زده است. مطابق اين تلقّي از عالم امر، تمامي آن­چه به كتب رسولان شهرت يافته، هر كدام مي‌تواند روايتي يا قرائتي از آن لوح محفوظ يا از آن «كتاب مكنون» باشد.

 

در آياتي از قرآن تصريح شده است كه:

 

هيچ مصيبتي در زمين و در نفس‌هاي شما پديد نيايد الاّ كه پيش از پديد آمدنش‌ در كتاب بوده است ( سوره‌ی پنجاه و هفتم حدید آیه‌ی 22)

 

در سوره‌ي هفدهم (اسراء) نيز از تمدّن‌هايي ياد شده كه ظاهراً خود را در اين جهان جاودانه مي‌انگارند امّا براي آنان نيز فرجامي و پاياني است و انهدام آنان نيز در «كتاب» رقم زده شده است:

 

 هيچ شهري نيست مگر اين­كه ما آن را پيش از روز رستاخيز نابود مي‌كنيم يا آن را عذابي ‌سخت مي‌نمائيم. آن، در كتاب مسطور است (سوره‌ی هفدهم اسراء، آیه‌ی 58)

 

قسمت آخر اين آيه «آن در كتاب مسطور است» يعني چه؟

 

احتمالاً مسطور بودن چنين واقعه‌اي در كتاب به معناي فراهم بودنِ طرح كلي وقايع در فراسوي اين هستي است. به ويژه آن­كه واژه‌ي «مسطور» براي «كتاب»، با واژه «مكتوب» تا اندازه‌اي متفاوت است. به تعبير ديگر اگر واژگان خويشاوند كلمه‌ي مسطور را در بافت جمله‌هاي قرآن مورد دقّت قرار دهيم، شايد دريابيم كه نگارنده‌ي «كتاب‌مسطور» به نوعي «سيطره» بر تمامي آفرينش دارد.[4]

 

يكي از مهم­ترين لايه‌هاي معنايي در مورد «كتاب» به عنوان « مقدّرات و تئوري آفرينش» آن است كه در آن «كلمات خدا» را نامحدود ذكر نموده است چندان­كه درياها تمامي پذيرند و كلمات او را پاياني نخواهد بود.[5]  هم­چنين مطابق گزارش برخي آيات قرآن، آن «كتاب» چندان گسترده­دامن توصيف شده است كه همه‌ي وقايع ريز و درشت جهان آفرينش را از آغاز تا انجام در خود تعبيه دارد تا آن­جا كه حتّي فروافتادن برگي از درختي، واقعه‌اي از وقايع آن كتاب خوانده شده است.[6] به نظر مي‌رسد در آيات مزبور منظور از «كتاب» اين قرآن نمي‌تواند باشد بلكه شايد بتوان گفت كه اين قرآن مكتوب كه در دست داريم، گزارشي تنزيل يافته و ساده شده از آن كتاب است و به تعبيري ديگر اصل و بن مايه‌ي اين قرآن در آن كتاب دانسته شده است كه هيچ­كس را دسترسي به آن نيست و از اين جهت قرآن نيز كه بن­مايه‌ي آن در كتاب مكنون است از استحكام لازم بر خوردار است يعني آن­چه در قرآن آمده، كلامي بي ريشه نيست. اين نكته را مي‌توانيم در آياتي از قرآن بيابيم از جمله در آياتي از سوره‌ي واقعه كه مي‌گويد:

 

( إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ، فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ، لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ) (سوره56(واقعه)آیات77-79)

 

 

 

قلم

 

متناسب با همين تلقّي درباره‌ي دو عالم «امر» و «خلق»، و مفهوم «كتاب» به عنوان لوح محفوظ كه نامحرمان را به آن راهي نيست، در قرآن بارها به فعل «كَتَب: نوشت»، «كتبنا: ما نوشتيم»، «كُتِبَ: نوشته شده» اشاره شده است كه فاعل آن آدميان نيستند. مانند آن­جا كه مي‌گويد: «كتب علي نفسه‌الرحمة» يا «قل لن يصيبنا الاّ ما كتب الله لنا». متناسب با همين امر نوشتن توسط خداوند، در اغلب تفسيرهاي معتبري كه در آن روزگاران از سوره‌ي قلم صورت پذيرفته، آمده است كه اولين چيزي كه خداوند آفريد، «قلم» بود. در اين­جا منظور از «قلم» آن چيزي نيست كه مردمان با آن مي‌نويسند بلكه منظور قلم تقدير است.[7]

 

 به عنوان نمونه در تفسير رازي آمده است كه:

 

«اوّل چيزى كه خداى تعالى آفريد قلم بود... آن­گه گفت: برو. گفت: به چه بروم؟ گفت به هر چه خواهد بودن تا روز قيامت بر لوح محفوظ برفت و هر چه بودنى بود بنوشت تا به روز قيامت».[8]

 

علاوه بر تفسيرها، هم­چنين در كتب تاريخ اسلامي به همين نكته اشاره شده است كه:

 

«نخستين مخلوق خدا قلم بود... و خداوند قلم را گفت تا هرچه را كه ببايد بود، رقم زند».[9]

 

بنابراين، مي‌توان گفت كه از اين نگاه، پيش از آن­كه عالم خلق آفريده شود، ابتدا مقدّرات اين عالم و سير وقايعي كه از آغاز تا انجام و تا قيامت مي‌بايد از سر بگذراند و قوانين و راهكارهايي كه انسان براي رسيدن به مقصود آفرينش بايد رعايت كند، همه و همه با قلم تقدير بر لوح محفوظ نگاشته شد. اهميّت اين گونه كتابت از سوي خداوند لازم‌الاجرا بودن يا واجب شدن چيزهايي است كه‌ خداوند در كتاب مكنون رقم زده است و رسولان هر كدام گزارشي از آن را براي مردمان بيان كردند. احتمالاً طرح «كتاب مكنون»[10] و هم­چنين «لوح محفوظ»[11] كه در قرآن از آن ياد شده است، اشاره‌اي به همان­گونه كتاب است.

 

برخي مفسّران متأخّر هم تعبير ديگري از قلم ارائه نموده‌اند و معناي «قلم» را در سوره‌ي « ن والقم...» مطلق قلم دانسته‌اند و بيشتر به همين قلمي اشاره داشته‌اند كه آدمي با آن مي‌نويسد.[12] اين تعبير به ويژه با آن­چه در  سوره‌ي علق آمده هم­آهنگي بيشتري دارد، تقريباً همگان بر اين قول متّفق هستند كه اولين گروه آياتي كه بر پيامبر نازل شده بود و به ماجراي آفرينش انسان اشاره شده، همين پنج آيه‌ي اول سوره‌ي علق است كه خداوند به قلم قسم ياد كرده است. در اين سوره از قلمي ياد شده كه انسان به آن تعليم داده شده است. بنابراين اگر در سوره‌ي «ن ‌والقلم» نوعي تعبير ماورايي از قلم پديد مي‌آيد، امّا در سوره‌ي علق، «قلم» وسيله‌اي مي‌شود در دسترس انسان.

 

اين ايهام معنا دار و این دو تلقّي نسبتاً متفاوت از قلم را مي‌توان به گونه‌اي ديگر نيز تعبير كرد. در اين تعبير، هم آن قلم تقدير و آن كتاب مكنون مورد نظر قرار مي‌گيرد و هم اين قلمي كه انسان به دست دارد و سرنوشت خويش را رقم مي‌زند. به تعبير ديگر، اگر مواجهه‌اي همدلانه با متن قرآن داشته باشيم، مي‌توانيم بگوييم كه انگار دو لوح در برابر آدم نهاده باشند، يكي آن لوح كه تقديرات و قوانين هستي در آن مسطور است و رسولان گزارشي از آن را براي ديگران بيان مي‌كنند و ديگري لوح اعمالي كه هركسي در طول زندگي خويش انجام مي‌دهد. لوح اول نوشته شده است، راه چگونه بودن و چگونه به اعتلا رسيدن آدمي را بر مي‌شمارد. لوح ديگر كه من، تو يا هركس ديگر باشد، نانوشته و ناتمام است. نوشتن و به تماميّت رسانيدن اين لوح به خود آدمي بستگي دارد. از نگاه ديني هر كسي با اعمالي مغاير مقصود آفرينش، لوح وجود خويش را        بي­فرجام مي‌كند و هم­چنين مي‌تواند با نظر به آن تقديرات و قوانين هستي، خود را به ثمر رساند.

 

در تعبيري ديگر، از نگاه ديني «مقدّرات» امري محتوم است امّا مشروط هم هست. اين­كه عمر آدمي در اين جهان در نقطه‌اي به پايان مي‌رسد و اين­كه تمدّن‌ها و قوم‌ها نيز به آخر مي‌رسند، همه اموري محتوم دانسته شده است امّا آدمي در انتخاب خير و شر آزاد دانسته شده.

 

مفهوم «تقدير»[13] با مفهوم خير و شر سخت در هم تنيده است. به‌تعبير ديگر، تقدير صرفاً به معناي جبري بودن سرنوشت آدمي نيست بلكه به اين معنا است كه با انتخاب شر به كدام  سرنوشت گرفتار مي‌شود و با انتخاب خير به كدام سرنوشت.

 

احتمالاً به همين دلايل بوده است كه در لغت‌نامه‌هاي متعدد لفظ «كتاب» را براي مقدّرات هم ذكر كرده‌اند.[14]

 

 

 

كلمه و كلام

 

علاوه‌ي بر «قلم» كه مفهوم «كتاب خدا»[15] با آن سامان مي‌گيرد، هم­چنين از «كلمه‌» به عنوان يكي از مهم­ترين عوامل آفرينش و نظم دهنده‌ي جهان ياد شده است كه تركيب «كلام‌الله» را  نيز پديد آورده است. از نخستين آيات كتاب پيدايش تا انجيل يوحنا و از آن­جا تا متن قرآن، كلمه‌ي خدا نقشي اساسي در آفرينش یافته است.

 

در داستان آفرينش، واژه‌ي «خلق» يعني چيزي را كه صورت گيتيانه و مادي نداشته است، صورت بخشيدن و ايجاد كردن. اين واژه با واژه‌ي «جعل» از اين جهت متفاوت است كه «جعل» يعني چيزي را از حالتي به حالت ديگر گردانيدن امّا «خلق» آن است كه پيش از پديد آمدن چيزها و قبل از شكل‌گيري اين جهان، خدا با «گفتن» مي‌آفريند. در نخستين آيات باب اول كتاب پيدايش، گزارشي از چگونگي آفرينش آمده است. در آن گزارش خدا مدام با «گفتن» چيزها را مي‌آفريند.[16]

 

بعدها در انجيل يوحنا، تعبيرهاي تازه‌تري از «كلمه» پديد آمد:

 

«در ابتدا «كلمه» بود و كلمه نزد خدا بود، و كلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چيز به واسطه‌ي او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات در عالم وجود نيافت».

 

اين تعبيرهاي عهد جديد اگرچه نسب خود را به داستان آفرينش در تورات و عهد عتيق مي‌رساند كه به هرحال مربوط به فرهنگ و انديشه اقوام سامي در بين‌النهرين دانسته مي‌شود امّا به نظر مي‌رسد اين تعبير در انجيل يوحنا از كلمه با مفهوم «لوگوس» در نزد يونانيان در هم آميخته[17]  و از اين آميختگي، شخص عيسي مسيح به عنوان كلمه‌ي خدا كه تجسّد يافته و به زمين آمده مورد نظر قرار مي‌گيرد.

 

در قرآن نيز آمده است كه خدا با كلمه‌ي «كن: بشو» به چيزها فرمان «باش» مي‌دهد و به اين گونه، چيزها آفريده مي‌شوند و به جهان مقيّد به زمان و مكان پاي مي‌نهند.[18]

 

در عين حال به ‌نظر مي‌رسد كه واژه‌ي «قلم»، «كتاب» و «كلمه» در اين متن، استعاره‌هايي باشند براي بيان قلمروي ديگر كه در حوزه‌ي عالم خلق و مادي شمرده نمي‌شوند. عالمي كه وقايع آن را جز با نماد و استعاره و رمز نمي‌توان بيان كرد. منظورم از استعاري بودن اين واژگان مانند استعاره بودن واژه‌ي « دست» براي خداوند است كه تركيب «يدالله» را پديد آورده است. 

 

بنابر آن­چه گذشت، مي‌توان گفت كه در متن موجود قرآن، از انواع كتاب‌ها ياد شده هم­چنين از كتابي ياد شده است كه همان لوح محفوظ يا كتاب مكنون است و اين كتاب البته با قرآن متفاوت است و «قرآن» را مي‌توان به عنوان خواندني دانست كه رسولان از آن كتاب داشته‌اند. اگر توفيق رفيق راهم باشد، پس از نوشتن برخي ديگر از انواع كتاب، نظر خودم را در مورد قرآن و آيات آن و تفاوت آن با كتاب، در بخش‌هاي آينده خواهم آورد.

 

يكي دانستن اين قرآن با آن كتاب، تنها در ميان مسلمانان نبوده است. علماي يهود نيز تورات را همان «كتاب‌الله» مي‌دانستند كه پيش از آفرينش جهان در نزد خداوند وجود داشته است. برخي از علماي يهود بر اين باور بودند كه خدا قبل از آن­كه به آفرينش اقدام كند، ابتدا تورات را پديد آورد، هر بودني را كه بايد باشد و هر قانوني را كه بايد در اين بودني‌ها جاري و ساري شود در تورات نوشت، سپس جهان را مطابق همان نقشه‌‌اي كه نزد خود داشت آفريد يعني همين تورات موجود و مكتوب را اساس نقشه‌ي آفرينش تلقّي كرده‌اند.[19]

 

اين راي اگرچه در تورات نيامده امّا نشانه‌هايي در تورات ديده مي‌شود كه عين مكتوب خداوند به موسي داده شده است تا وي مردمان را مطابق آن مكتوب تعليم دهد. در كتاب خروج، باب 24 آیه 12آمده است كه:

 

« و خداوند به موسي گفت نزد من به‌كوه بالا بيا و آن­جا باش تا لوح‌هاي سنگي و تورات و احكامي‌ را كه نوشته‌ام تا ايشان را تعليم نمايي، به ‌تو دهم».

 

مشابه اين آيه، در بخش‌هاي ديگر تورات نيز ديده مي‌شود. در باب سي‌ و دوم كتاب خروج تأكيد شده است كه آن الواح كه موسي براي تعليم قوم با خود آورده بود، صنعت خدا بوده و نوشته، نوشته‌ي خدا بوده است.[20] در باب نهم كتاب تثنيه نيز به جاي «قلم» از «انگشت خدا» ياد شده است و اين­كه خدا با انگشت خويش بر الواح نوشت و آن الواح را به موسي داد.[21]

 

 راي فوق همان است كه به قديم بودن تورات راه مي‌برد يعني همان­گونه كه امام احمد حنبل در قلمرو فرهنگ اسلامي قرآن را «قديم» تلقّي مي‌كرد[22] و مفهوم كتاب و قرآن را يگانه مي‌پنداشت، به همان­گونه علماي يهود نيز تورات را قديم شمرده‌اند.[23]

 

بنابراين مي‌بينيم كه اختلاف ميان حنبلي‌ها و معتزله در باب  قديم بودن يا حادث بودن قرآن، تنها به مسلمانان محدود نمي‌شود بلكه پيش از آن همين نظريات قديم بودن متن مقدّس در ميان يهود و در مورد تورات نيز رايج بوده و هست.

 

بحث قديم بودن يا حادث بودن قرآن يا تورات از اين نظر اهميّت دارد كه چنان­چه «قرآن» يا «تورات» و يا «انجيل‌» را قديم تلقّي كنيم و نوشته‌ي خداوند بدانيم، مفهوم «كتاب» و تفاوت آن را با اين كتب موجود ديني نمي‌توانيم مورد بررسي قرار دهيم. به تعبير ديگر، در اين­جا با دو رويكرد متفاوت مواجه مي‌شويم. اول اين­كه چنان­چه تورات يا قرآن در نظر پيروان آن، قديم تلقّي شود، طبعاً مقيّد به زمان و مكان نخواهد بود و هم­چنين مرزهاي عالم امر و عالم خلق ويران مي‌شود و دوّم اين­كه مي‌توان قرآن يا تورات يا هر متن مقدّس ديگري را، قرائتي و گزارشي از كتاب تلقّي كرد يعني هنگامي­كه رسولان در پرتو نبوّت قرار مي‌گرفتند، متناسب نياز زمان و مكان خود آن­چه از كتاب خدا بر آنان نازل مي‌گرديد، قرائت مي‌نمودند و براي مردم بيان مي‌داشتند.

 

 

 

اهل كتاب

 

در قرآن بارها از اصطلاح «اهل كتاب» ياد شده است و از اشارات قرآن چنان بر مي‌آيد كه منظور از «اهل كتاب» بيشتر يهود و نصارا بوده‌اند، به ‌ويژه آن­كه در حجاز روزگار بعثت اين دو قوم حضور نسبتا پر رنگي دارند. در برابر «اهل كتاب» نيز از «امييّن» ياد شده است و اين­كه خداوند رسولي امّي از ميان امييّن مبعوث نمود تا اينان نيز كتاب و حكمت بياموزند و اهل كتاب شوند.[24] در اين­جا ما با دو گزينه مواجه هستيم.

 

1- گزينه‌ي اول همين است كه واژه‌ي «كتاب» را به معناي «مكتوب» تلقّي كنيم و «امييّن» را نيز به معناي «بي­سوادان» بدانيم. اين تلقّي همان است كه اغلب تفسيرها بر آن رفته‌اند. 2- تلقّي دوّم مي‌تواند اين باشد كه واژه‌ي «كتاب» را نه به عنوان مكتوب بلكه به همان معناي «كتاب» و در اين­جا - يعني در تركيب«اهل الكتاب»- مي‌توانم بگويم «كتاب» يعني مقدّراتي و حساب و كتابي كه در آفرينش جهان و انسان تعبيه است و آفرينش انسان را در اين جهان غايتمند نموده است يعني براي انسان فرجامي و آينده‌اي را رقم زده است و «امييّن» را نه صرفاً به معناي بي‌سوادان بلكه علاوه بر آن به معناي قومي و گروهي بشماريم كه به لحاظ نژادي منسوب به مادر(هاجر) بوده‌اند و ميراثي از ابراهيم كه به عنوان پدر امّت‌ها شمرده شده است نمي‌برند، بنابراين سرنوشت مشخّصي براي آينده‌ي آنان از سوي خداوند رقم زده نبوده است.[25]

 

به تعبير ديگر «اهل كتاب» به كساني گفته ‌مي‌شد كه خود را داراي سرنوشتي مشخّص براي آينده مي‌دانستند و مي‌دانند. خواه به زعم برخي فرقه‌هاي يهود، اين وعده براي زندگي ابدالآباد در زمين باشد و براي نژادي مشخّص و از طريق توالد و تناسل ادامه يابد و خواه وعده‌ي پيوستنِ آدميان به ملكوت و زندگي ابدالآباد در عالم ديگر باشد.

 

در اين تعبيرها ، هر قومي و هر ملّتي كه «اهل كتاب» باشد، به معناي آن است كه در اين عالم هستي خود را داراي فرجام و عاقبت مي‌داند، چشم‌اندازي براي آينده‌ي خود دارد. اين چشم‌انداز مبتني بر وعده و عهد خداوند با آن قوم است. بنابراين زندگيِ مردمانِ اهل كتاب در نقطه‌اي نامعلوم محو نخواهد شد، بلكه اين زندگي كنوني به زندگي فراتري متّصل مي‌گردد. اين وعده كه شايد در حافظه‌ي بزرگ ازلي رقم زده شده است، توسط انبيا قرائت مي‌شود و به عنوان چشم­اندازي مشخّص براي آينده و فرجام بيان مي‌شود. مضامينِ عهد، آخرالزمان، قيامت، رستاخيز و روز حساب ، همه و همه در اين قرائت لحاظ شده است.

 

شايد بتوان گفت كه «اهل كتاب» در مفهوم «كتاب» مي‌توانند مشترك باشند يعني اهل كتاب همه‌ي كساني هستند كه مقدّرات تعيین شده از جانب خداوند را دريافته‌اند و به هدفمند بودن آفرينش، ايمان دارند. اگرچه هركدام متن مكتوبي جداي از ديگري دارند كه تورات، انجيل و قرآن ناميده شده‌اند.

 

برخي از رسولان اگر چه مكتوبي خاص از خود برجاي نگذاشته‌اند امّا در قرآن آمده است كه آنان نيز كتاب را دريافته‌اند مانند آن­جا كه در سوره‌ي مريم به داستان يحيي مي‌رسيم و خداوند خطاب به وي مي‌گويد:

 

«اي يحيي، كتاب را به نيرومندي بگير و در جواني او را دانايي (حمكت) داديم»

 

شايد به همين جهت باشد كه مفهوم «كتاب خدا» مشترك ميان همه‌ي رسولان و اصطلاح «اهل كتاب» مشترك ميان همه‌ي اديان ابراهيمي است در صورتي‌كه برخي از رسولان اين سلسله، كتاب ويژه‌ي خود را نيز دارند مانند آن­جا كه قرآن به كتاب موسي اشاره مي‌كند.[26]

 

علی طهماسبی

 

یادداشت­ها

 

1- يونگ. كارل گوستاو. (1370). خاطرات، رؤياها و انديشه‌ها. ترجمه پروین فرامرزی. مشهد: معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، ص408.

 

2- نگاه كنيد به:راب، دکتر،ا ، کهن. كتاب گزيده‌ي تلمود. به اهتمام امیرحسین صدری­پور. فصل دوم ، خدا و كائنات .

 

3- تورات. كتاب امثال سليمان. باب هشتم. بند 22 به بعد.

 

4- واژه مصيبت صرفاً به معناي حادثه شوم و ناخوش نيست، بلكه اين واژه از ريشه صوب به معناي رسيدن هر چيز به جايي كه قبلاً اراده شده است، مي‌باشد.

 

5- براي واژه «سطر» معاني گوناگوني را آورده­اند. اين واژه هم به معناي رديف كردن ونظم دادن و مرتّب كردن چيزها آمده است و هم نوعي قدرت اجرايي و يا اِعمال قدرت در آن ملحوظ است مثل سَطَرَالرجل يعني آن مرد را بر زمين زد يا سَطَرَبالسّيف آن را با شمشير قطع كرد. واژگان اسطوره، اساطير، مسطره (خط كش)، مسيطر (مصيطر) از همين ريشه مشتق است. 

 

6- اشاره به سوره‌ي18(كهف) آيه‌ي 109.

 

7- اشاره به سوره‌ي 6(انعام) آيه‌ي 59.

 

8- هم­چنين مي‌توان به اين نكته اشاره كرد كه در اين آيات واژه‌ي «قلم» و «كتابت» در نسبت با خداوند، استعاره است. 

 

9- روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن. ج‏19. ص342.

 

10- هم­چنين تاريخ طبري. ج1. ذيل عنوان: سخن در آغاز خلقت و مخلوق نخستين.

 

11- سوره 56 (واقعه) آيه 78.

 

12- سوره 85 (بروج) آيه22.

 

13- اشاره به نظر مرحوم طباطبايي در تفسير الميزان كه در مورد سوره‌ي قلم آورده است.

 

14- فرض كنيد قرار است خانه‌اي بسازيد اول قدر يا اندازه امكانات خود را در نظر مي‌گيريد اعم از مقدار سرمايه، زمان و امكانات ديگر، سپس متناسب با اين امكانات و توانمندي كه اندازه آن را دانسته‌ايد، تقدير كار خود را مشخّص مي‌كنيد يعني برنامه­ريزي براي خريد زمينِ مناسب با امكانات خود و برنامه­ريزي براي ايجاد آن مي‌نماييد. بنابراين مرحله اول «قدر» است و مرحله بعد «تقدير» و مرحله­ی سوم عمل به آن تقدير و عينيّت بخشيدن به آن. بنابراين تا قدر خود را ندانيد، نمي‌توانيد  تقدير خود را مشخّص كنيد و طبعاً نمي­توانيد خود را به ثمر برسانيد. 

 

15- نگاه كنيد به مفردات راغب، لسان‌العرب  و قاموس قرآن تحت عنوان واژه« كتب».

 

16- اشاره به سوره‌ي2(بقره) آيه 101 و سوره‌ي4(نساء) آيه 34 و سوره‌ي 35 (فاطر)آيه‌ي 29.

 

17- باب اول پيدايش.

 

18- لوگوس در يوناني و پيش از ظهور مسيحيّت به معناي عقل و كلمه بوده است. در نظر هراكليتوس «لوگوس» به معناي قانون حاكم بر تمام اشيای جهان است كه تغييرات و دگرگوني‌هاي جهان را وحدت مي‌بخشد و اصل حيات و قانون كلّي جهان است (به نقل از دايرة‌المعارف فارسي مصاحب).

 

19-  إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْ‏ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (سوره‌ي16(نحل) آيه40)

 

20- گزيده‌ي تلمود، بخش وحي و الهام.

 

 21- كتاب خروج. باب سي‌ و دوم. آيات 15 و 16.

 

 22- كتاب تثنيه. باب نهم. آيه‌ي 10.

 

 23- احمدبن حنبل (مؤسّس مذهب حنبلي در سال 241 فوت نمود) در برابر معتزله اصرار بر اين داشت كه اين قرآن مخلوق نيست بلكه «قديم» است و پيش از آفرينش اين جهان در نزد خداوند وجود داشته‌است حتّي برخي از حنابله چندان در اين راه پيش رفتند كه براي قرآن قديم كه نزد خداوند بوده، قايل به كاغذ و جلد حروف نوشته شده هم شدند.

 

حدود يك صد سال بعد ابوالحسن اشعري مؤسس مذهب اشاعره (ابوالحسن علي‌بن اسماعيل مؤسّس مذهب اشاعره، در تاريخ 324 هجري قمري در بغداد فوت نمود) راه سومي را بيان كرد كه حاوي نكته‌هايي قابل تأمّل است و مي‌تواند براي تفاوت نهادن ميان قرآن و كتاب راهگشا باشد. اگرچه وي مستقيماً به اين تفاوت شايد اشاره‌اي نداشته است امّا بر اين نكته تأكيد داشت كه «كلام خدا قديم است امّا كلام نفسى نه كلام لفظى» منظور وي از «كلام نفسي» معناي الفاظ است و نه خود الفاظ و عبارات.

 

24- نگاه كنيد به بخش اول زبان ديني تحت عنوان زبان قرآن قديم يا حادث؟

 

 25- به عنوان­ مثال نگاه كنيد به سوره‌ي 62(جمعه) آيه‌ي دوم.

 

 26- شرح اين موضوع را مي‌توانيد در  وحی، اشاره­ای بی­گفت و صوت به امری معهود و هم­چنين در اين بخش مفهوم نژاد در عرب جاهلی و در قرآن  ببينيد.

 

 27- اشاره به سوره‌ي 46(الاحقاف) آيه‌ي12.