فصل سوم، بخش اول

 

تاكنون دو فصل از كتاب «تأمّلي در معناشناسي متن مقدّس» در اين­جا منتشر شده است. اين دو  فصل عبارت بود از «زبان ديني» (در سيزده بخش) و «زمان ديني» (در شش بخش). فصل سوم در مورد مفهوم «كتاب» و تفاوت آن با «قرآن» است. اين فصل نيز  به شش بخش تقسيم شده است (1-3  تا 3-6 ) و در مجموع مقدّمه‌اي براي طرح محكمات و متشابهات خواهد بود.

تمهید

هنگامي كه در نخستين آيات قرآن، مي‌خوانيم:

«ذالك الكتاب لا ريب فيه...» ( آن است كتابي كه هيچ ترديدي در آن نيست....)

و اگر در مورد معناي اين آيه به گفته‌ي پيشينيان اكتفا و اعتماد ‌كنيم و معناي «الكتاب» را همان­گونه كه اغلب مفسّرين تاكنون «قرآن» دانسته‌اند، ما هم  بپذيريم كه «كتاب» يعني «قرآن»، آن­گاه دور نيست كه گرفتار نوعي سردرگمي شويم.

به تعبير ديگر، اگر بپذيريم كه معناي لفظ«كتاب» همان «قرآن» است آيا واقعاً اين متن قرآن براي همه‌ي افراد بشر و همه‌ي نسل‌هاي دور و نزديك، چندان روشن و آشكار است كه هيچ ترديدي، ابهامي و ايهامي و هيچ جاي شك و شبهه‌اي براي هيچ مخاطب خداجويي باقي نمي‌گذارد؟

يا آن­جا كه مي‌خوانيم:

«...و لارطب و لايابس الا في كتاب مبين...» (سوره6 (الانعام) بخشي از آيه 59).

آيا واقعاً همه‌ي آن­چه در اين هستي بوده و هست و خواهد بود همه در اين قرآن ثبت است؟ آيا همين عدم تشخيص ميان تفاوت معناي كتاب و قرآن سبب نشده است كه برخي از مسلمانان مدّعي شوند كه همه‌ي علوم  از آغاز تا انجام در قرآن وجود دارد؟

آيا اين احتمال وجود ندارد كه در اين متن و در زبان قرآن، لفظ «كتاب» معناي ديگري غير از قرآن داشته باشد؟

پرسش‌هايي از اين دست بسيار است و چنان­چه نتوانيم معناي الفاظ را در اين متن قرآن از يكديگر تفكيك كنيم با تناقض‌هاي بسياري مواجه خواهيم شد كه شده‌ايم، آن­چه در اين­جا مي‌خوانيد، اشاره‌اي به چند نكته‌ي اساسي است درباره‌ي همين تفاوت معناي «كتاب» و «قرآن» در كلام وحي.

فرض را بر اين دانسته‌ام كه خواننده‌ي اين نوشتار چالش‌هاي بسياري با متن مقدّسي كه به قرآن معروف شده داشته است، نظريّات گوناگون را درباره‌ي آن متن خوانده و خود شايد نظريّاتي در آن­باره دارد. از اين جهت شايد همدلي‌هايي ميان من نويسنده و خواننده‌ي اين نوشتار باشد.

 اهميّت طرح اين نكته‌ها در تأیيد يا رد متن مقدّس نيست بلكه در آن است كه اگر با دقّت و فرصت خوانده شود، مي‌تواند مقدّمه‌اي باشد براي نوع ديگري فهميدن و شايد در اين جستجوها راه‌هاي ديگري براي عبور از اين فروماندگي بيابيم.

هم­چنين بيان اين تفاوت معنايي ميان «كتاب» و «قرآن»، مي‌تواند مقدّمه‌اي باشد پيرامون بحث «محكمات» و «متشابهات» كه در قسمت‌هاي بعدي به آن خواهم پرداخت يعني اگرچه اين نوشتار، خود مي‌تواند بحثي مستقل باشد، در عين حال پيش­نياز بحث محكم و متشابه نيز خواهد بود.

به‌گونه‌اي جدّي، ياد آور مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوم كه براي آن­چه مي‌گويم و مي‌نويسم‌ نه قطعيّت قايل هستم و نه آن را حرف آخر دانسته‌ام امّا اين اندازه مي‌دانم كه براي هر جمله‌اي و بيان هر نكته‌اي كه در اين نوشتار آورده‌ام، كوشش بسيار صرف شده است و بسا كه در پس هر جمله‌اي و بيان هر نكته‌اي، برخي نكته‌هاي پنهان باشد كه بازگشايي آن را سهم خواننده‌ مي‌دانم. بنابراين خواندن اين متن، نياز به صبوري و تأمّل هم دارد.

چند نكته‌ي ‌ديگر هم هست كه رعايت آن را در خواندن اين نوشتار ضروري مي‌دانم. يكي اين­كه همه‌ي آن سيزده بخشی كه در مورد زبان ديني نوشته‌ام و ذيل عنوان «تأمّلي در معنا شناسي متن مقدّس» منتشر شده است، پيش­نياز براي ورود به اين مباحث بوده است و ديگر اين­كه بياموزيم تا هر چيزي را با نام خودش بخوانيم. همان­گونه كه درخت را درخت مي‌گوئيم و خورشيد را خورشيد مي‌خوانيم، سعي كنيم تا لفظ «كتاب» را در متن مقدّس «كتاب» بخوانيم و لفظ «قرآن» را نيز «قرآن» بخوانيم، يعني حوزه‌ي معنايي اين دو واژه را از هم تميیز دهيم و جايي براي اين احتمال باز بگذاريم كه ممكن است دو لفظ متفاوت در يك متن، داراي بار معنايي متفاوتي هم باشند.

سوم اين­كه، به گمان من، ذهن اغلب ما مسلمانان نسبت به بسياري از مفاهيم ديني، به گونه‌اي موروثي عمل مي‌‌كند و اگر خواننده‌ي اين متن به همان­گونه شرطي شده باشد كه پيش از دقّت و تجزيه تحليلِ ‌آگاهانه بخواهد اين مضامين را در همان ساختار موروثي معنا كند، چيزي از اين نوشته دستگيرش نمي‌شود.

به عنوان مثال، همان­گونه كه در آغاز اشاره شد، در اول سوره‌ي2 (بقره) كه آمده است «ذالك الكتاب....» اغلب قريب به اتّفاق مترجمين اين جمله را « اين است كتاب...» ترجمه كرده‌اند و اغلب مخاطبان امروزي قرآن به اعتبار تفسيرها و گفته‌هاي پيشينيان بر اين تلقّي هستند كه «ذالك الكتاب» اشاره به همين قرآن مكتوبي است كه گشوده‌اند و قرائت مي‌كنند و حتّي در تفسيرها ناگزير شده‌اند بنويسند كه «و الْكِتابُ: بمعنى المكتوب».[1]

 در حالي­که مي‌دانيم:

1- «ذالك» در اصل به معناي «آن» است، آيا در روزگاران بعد از فوت پيامبر اتّفاقي در تلقّي مسلمانان افتاده است كه ضمير اشاره‌ي «آن» را «اين» تلقّي كرده‌اند؟

2- در زمان نزول اين آيات، چه آن­كه مكي بوده باشد و چه مدني، چيزي به نام «كتاب» به اين­گونه كه ما مي‌شناسيم در دست پيامبر نبوده است كه بگويد: «اين است كتابي كه....» حتّي قرآن هم به صورت مكتوب وجود خارجي نداشته‌است، بنابراين هنگامي كه پيامبر مي­گويد: «ذالك‌الكتاب» يا مي‌گويد: «هذاالقرآن»، اشاره به چه چيزهايي داشته‌ است؟ ذهن مسلمانان آن روزگار از اين ضماير اشاره‌ي «ذالك: آن» براي «الكتاب» و «هذا: اين» براي اشاره به «قرآن» به چه چيزهايي معطوف مي‌شده است؟

3- آيا به لحاظ معناشناسي اين درست است كه دو لفظ از دو ريشه‌ي متفاوت در يك متن به معناي يگانه‌اي بيايد و هيچ تفاوتي با هم نداشته‌باشند؟

4- منظور از محكمات و متشابهات كه در قرآن از آن ياد شده چيست؟ آيا محكمات واقعاً «احكام» هستند؟ چرا براي «احكام» در قرآن از خود لفظ «احكام» استفاده نشده است؟ آيا با تفكيك معناي كتاب و قرآن مي‌توانيم به تلقّي ديگري از محكم و متشابه برسيم؟

اين پرسش‌هايي است كه نمي‌توان ناديده انگاشت و در اين نوشتارها كه پس از اين خواهد آمد، تلاش كرده‌ام تا كندوكاوي در اين موارد داشته باشم.

حضور الفاظ كتاب و قرآن در متن

در جمله‌هاي متن مقدًسي ‌كه به «قرآن» مشهور است، واژگان «كتاب» و «قرآن» گاهي به لحاظ معنايي چنان به‌هم نزديك مي‌شوند كه از برخي جهات يك حوزه‌ي معنايي مشترك و نزديك به هم مي‌يابند و گاهي چندان از هم دور مي‌شوند كه دو حوزه‌ي معنايي كاملاَ متفاوت را پديد مي‌آورند.

اگرچه در برخي موارد الفاظِ «كتاب» و «قرآن» داراي حوزه‌ي معنايي مشتركي هستند، امّا در برخي از جمله‌ها «كتاب» به گونه‌اي توصيف شده است كه به ‌هيچ روي با مفهوم واژه‌ي «قرآن» يگانه نيست.

به ‌نظر مي‌رسد، يگانه پنداشتن معناي اين دو واژه در متن قرآن، فهم بسياري از آن متن را دشوار و گاه غير ممكن مي‌سازد. اهميّت تفكيك و تمايز ميان واژه‌ي «كتاب» و «قرآن» در آن است كه در برخي موارد «كتاب» لفظي براي اشاره به «هستي»[2]  توصيف شده است مانند آن­جا كه از خورشيد و ماه و از وزيدن بادها به عنوان آيات كتاب ياد شده است. گاهي معادل يك دوره‌ي تمدّني و در پاره‌اي موارد به عنوان كارنامه‌اي كه مجموعه‌اي از اعمال و رفتار يك فرد در طول زندگي‌اش را نشان مي‌دهد. منظور كارنامه‌اي است كه در رستاخيز براي هركسي گشوده مي‌شود.

تفاوت ميان «كتاب» و « قرآن» هنگامي جدّي‌تر به چشم مي‌آيد كه مسأله‌ي «امّ­‌الكتاب» پيش مي‌آيد. برخي از عالمان يهودي از آن سو، تورات را «امّ­‌الكتاب» تلقّي مي‌كنند و برخي از عالمان ديني مسلمان از اين سو، قرآن را به­عنوان «امّ­‌الكتاب» طرح مي‌كنند. در حالي­كه به‌نظر مي‌رسد در متن جمله‌هاي قرآن، هيچ­كدام از متون تورات، انجيل‌ها و قرآن به­عنوان «امّ­‌الكتاب» مطرح نشده‌ است. بلكه همه‌ي اين متن‌ها هم­چون تصويرهايي بر گرفته از «امّ­‌الكتاب» معرّفي شده‌اند.

مقصود يا انگيزه‌ي طرح اين مسأله را مي‌توانم در چند نكته يادآور شوم:

اول، آشنايي بيشتر ما با مضامين متون مقدّس، اعم از تورات، انجيل‌ها و به­ويژه قرآن. هم­چنين طرح انواع كتاب با تعريفي كه از متن مكتوب قرآن مي‌توانيم به دست آوريم. اعم از كتاب هستي، كتاب‌الله ، كتاب اعمال هر فرد، و سپس «ام‌الكتاب».

دوم، طرح پيش­زمينه‌اي براي فهمِ آيات محكم و متشابه كه در مباحث آينده به آن خواهم پرداخت.

سوم، شايد طرح اين مسأله گامي كوچك در جهت پيدا كردنِ نقطه‌ي مشتركِ يهوديّت، مسيحيّت، و مسلمانان نيز باشد و رابطه و پيوستگي متونِ مقدّس آنان را در عرصه‌ي فراتري به‌نام«ام‌الكتاب» نشان دهد.

هم­چنين نمي‌توان ناديده انگاشت كه هركدام از متون مقدّس اعم از تورات، انجيل و قرآن ، تمدّن و فرهنگ ويژه‌اي را پديد آورده‌اند. بسياري از آثار ادبي، فلسفي و هنري غرب از دامن تورات و انجيل‌ها برآمده‌اند. به همين­گونه بسياري از آثار ادبي، عرفاني، علمي و هنري در كشورهاي مسلمان به‌ويژه در ايران، از دامن قرآن پديد آمده‌اند. هم­چنين، مسائل حقوقي و سياسي را نيز بايد به موارد فوق افزود يعني اين مسأله را نمي‌توان ناديده‌ انگاشت كه هر كدام از اين متون به ‌نوبه‌ي خود تمدّن‌ساز بوده‌اند. هم­چنين نمي‌توان از نظر دور داشت كه تمدّن‌سازي، بدون طرح مسائل سياسي، مسأله­ی قدرت، حكومت و اقتصاد امكان­پذير نيست. از اين جهت مي‌توان گفت كه بسياري از سنّت‌هاي سياسي و اقتصادي ملّت‌ها يا عيناً برگرفته از متون مقدّس آنها است يا به ‌نحوي مشروعيّت خود را از آن متون گرفته است.

بنابر آن­چه گذشت، اگر برخي از علماي يهود «تورات» را «امّ‌الكتاب» و برخي از مسلمانان قرآن را «امّ­‌الكتاب» مي‌خوانند، شايد به‌ دليل آن بوده است كه هركدام از اين متون در حوزه‌ي نفوذ خود به مثابه‌ي‌«اصل»، «ريشه»، «بنيان» و مادرِ فرهنگ و تمدّن كنوني به ‌شمار مي‌آيند.

به تعبير ديگر، از آن جهت كه همه‌ي آثار ادبي، عرفاني، فقهي، هنري و سياسي در جامعه‌ي ما به نحوي با قرآن ارتباط پيدا مي‌كند و ريشه در آن دارد، شايد از اين منظر و با اندكي تسامح و تساهل بتوان قرآن را «امّ­‌الكتاب» دانست. هم­چنين تورات را در ارتباط با آثاري كه در غرب پديد آمده نيز «ام‌ّالكتاب» تلقّي كرد امّا اگر از منظري ديگر به ‌متون مقدّس نگاه كنيم و به بيان قرآن درباره‌ي «امّ­‌الكتاب» استناد كنيم. آن­گاه «كتاب»، و به­ويژه «امّ­‌الكتاب» را در افق ديگري غير از همه‌ي مكتوبات مقدّس مي‌يابيم؛ اعم از مكتوباتي كه از قلمرو «وحي» حاصل شده است يا غير آن.

واژه شناسي «كتاب» در متن قرآن

با اندكي تأمّل در فرهنگ، ادب و شرايط اجتماعي حجاز تا پيش از ظهور پيامبر مي‌توان تا حدودي پي برد كه مردم آن سامان نه با كتابت سر وكار چنداني داشتند و نه آثار مكتوب پديد آوردند. علم انساب كه از مهم­ترين دانش‌هاي ضروري براي عرب بود، در حافظه‌ي عالمان انساب نگهداري مي‌شد. اگرچه برخي از شاعران خواندن و حتّي شايد نوشتن هم مي‌دانستند امّا از آن­جا كه اين هنر رواج عام نداشت، هر كدام دو راوي جوان و خوش­حافظه در كنار خود داشتند كه سروده‌هايشان را حفظ مي‌كردند. هم­چنين به‌نظر مي‌رسد ابزار كتابت هم براي تدوين آثار ادبي در دسترس مردم آن سامان نبوده است.[3] در گزارش‌هاي تاريخي و باستان­شناسي هم اثري از وجود كتابخانه‌اي مشخّص در حجاز قبل از اسلام ديده نمي‌شود. حتّي درباره‌ي معّلقات سبع كه مي‌گويند به صورت مكتوب بر ديواره‌ي كعبه آويز شده بود شك و ترديدهايي پديد آمده است تا آن­جا كه برخي پژوهشگرانِ معاصر آن را  افسانه‌هاي ساخته و پرداخته پسينيان مي‌شمارند.[4]

 دوري از كتابت و نوشتن در ميان مردم حجاز چندان گسترده ارزيابي شده است كه بعدها واژه‌ي «امييّن» را به معناي بي‌سواد تلقّي كردند، اگرچه اين واژه صرفاً به معناي بي‌سواد نيست بلكه به قومي و قبيله‌اي اطلاق مي‌شده كه به لحاظ نژادي منسوب به مادر بوده‌اند.[5] در عين حال مي‌توان بر اين گمانه بيشتر تأكيد كرد كه رسم كتابت و نوشتن، به­ويژه تدوين و تدارك مجموعه‌اي به نام كتاب در جامعه‌ي نانويساي حجاز معمول نبوده است.

با اين مقدّمه مي‌توان اين پرسش را مطرح كرد كه پس چرا واژه‌ي«كتاب» و مشتقّات آن در جامعه‌اي نانويسا و در زبان مردمي كه با كتاب سر و كار نداشتند معمول و رايج بوده است؟ چنان كه رد پاي اين واژه را در اشعار و تمثيل‌هاي مردم روزگار پيش از بعثت مي‌توان پيدا كرد.[6] به تعبير ديگر، هر واژه‌اي در ساختار فرهنگ و زبان يك ملّت، هنگامي رايج مي‌شود و شناخته مي‌شود كه مصداق عيني يا معنايي داشته باشد.

حل اين مسأله اگر مسأله باشد- يكي از راه‌هايي است كه مي‌تواند ما را با معناي دقيق­تري از واژه‌ي «كتاب» در قرآن آشنا كند. زيرا گمانه‌ي ديگر اين است كه مخاطبان كلام رسول در آن هنگام همان مردمي بوده‌اند كه با كتاب و كتابت به معناي امروزي آن آشنايي نداشته‌اند، امّا در قلمرو زبان و فرهنگ خودشان به روشني و صراحت كلام رسول را مي‌فهميدند. بنابراين بسي محتمل است كه در زبان و فرهنگ و ادب مردم صدر اسلام «كتاب» معناي ديگري داشته است، غير از معنايي كه امروز براي آن قايل هستيم و لزومي هم ندارد كه ما امروزه «كتاب» را به معناي مكتوب تلقّي كنيم.

واژه‌ي كتبkatb) ) را در اصل به معناي پيوند دادن، متّصل كردن، دوختن و ضميمه­كردن چيزي را به چيز ديگري دانسته‌اند مانند دوختن تكّه‌هاي پوست‌هاي دبّاغي شده‌اي كه از گوسفند و بز و شتر به‌دست مي‌آمد. احتمالاَ با ضميمه كردن اين پوست‌ها به‌هم، مرتّب كردن ابعاد آن و دوختن تكّه‌هايي به‌هم، مي‌توانستند فرشي، بستري و چيزهايي از اين قبيل فراهم كنند. هم­چنين واژه‌ي كتب براي ضميمه كردن و به نخ كشيدن مهره‌هايي براي ساختن گردن­بند و امثال آن به كار مي‌رفت.

به‌نظر مي‌آيد كه يكي از موارد كاربرد واژه‌ي«كتب» براي بيان همين­گونه كارها بوده است. از اين­رو قديمي‌ترين معنايي كه براي واژه‌ي كتب (katb) قايل شده‌اند مضمون دوختن و به‌هم پيوستن چيزها را در خود داشته است و گفته‌اند كه(َالكتب‏ُ ضَمّ اَديمٍ الي اَديم) و كتابت را به كارهايي چون زرگري و دوخت و دوز نيز مي­گفتند.[7]

امّا به هر حال اين معناي واژه‌ي كتب katb) ) چه ارتباطي با واژه‌ي كتاب دارد؟ به­ويژه آن­كه در آن روزگار از يهوديان و مسيحيان با اصطلاح «اهل كتاب» ياد شده است. ابتدا به نظر مي‌رسد كه شايد منظور از كتاب صرفاَ صحيفه‌ها و نوشته‌هاي مقدّسي بوده كه بر پوست‌هاي ظريفٍ دبّاغي شده يا بر پارچه‌ها و كاغذ‌هاي ويژه‌ي آن روزگار نگاشته‌ بودند و آن‌ها را چون طومار يا ورق‌هاي يك اندازه به‌هم پيوند داده بودند و به اين سبب به آن كتاب مي‌گفتند امّا آيا چنين معنايي براي مفهوم «كتاب» كافي بوده است؟

اگرچه صحيفه‌هاي تدوين شده براي يهود و نصارا «كتاب» ناميده شده است امّا اين پندار كه واژه‌ي كتاب صرفاَ به اين مصداق‌ها خلاصه شود چندان محكم نخواهد بود. به‌ويژه هنگامي­كه مي‌بينيم تا پس از فوت پيامبر، مسلمانان چنين صحيفه‌ي مدوّني براي خود پديد نياوردند درحالي­كه با آمدن كلام وحي در زمان رسول، آنان نيز هم­چون يهود و نصارا «اهل كتاب» شده بودند. به تعبير ديگر، چگونه است كه در كلام وحي از «كتاب» ياد مي‌شود و به «كتاب» اشاره مي‌شود، امّا هيچ كتابي كه به سبك و سياق امروز كتاب ناميده مي‌شود، وجود نداشته است؟

از سوي ديگر مي‌توان گفت كه واژه‌ي «كتاب» به لحاظ جايگاه صرفي آن «مصدر» است، در حالي كه صحيفه‌ها و رسايل تدوين شده «مكتوب» هستند و از كلام روشن و بليغ قرآن بعيد است كه واژه‌ي «كتاب» را به جاي «مكتوب» به كار ببرد. واژه‌ي كتاب، از اين جهت كه به لحاظ جايگاه لغوي و صرفي  مصدر دانسته شده است، نمي‌تواند مانند لفظ مكتوب (نوشته‌شده) مقيّد به زمانِ گذشته باشد. اگر دقيق‌تر به تفاوت ميان «كتاب» و «مكتوب» نگاه كنيم درمي‌يابيم كه «مكتوب» به هرحال متني است كه نوشته شده و مقيّد به زمان و مكان شده است، امّا از واژه‌ي «كتاب» به اين دليل كه مصدر است و مقيّد به زمان و مكان نيست مي‌توان مفهومي سيّال را از آن استنباط كرد.

 در عين حال واژه‌ي «كتاب» در بافت جمله‌هاي قرآن متناسب با موقعيّت و بافت هر جمله‌اي معناي نسبي تازه‌اي نيز پيدا مي‌كند، به‌گونه‌اي كه ما را با شبكه‌ي نسبتاَ گسترده‌اي از معاني نسبي و گوناگونِ كتاب مواجه مي‌كند امّا معناي پايه ـ كه پيوستگي و هم­آهنگي عناصري را در يك كليّت به‌ياد مي‌آورد ـ همواره در همه‌ي معاني نسبي ديده مي‌شود مثلاً گاهي واژه‌ي «كتاب» نامي است براي همه‌ي اعمال و رفتاري كه يك شخص در طول زندگي خويش انجام داده و همه‌ي اين اعمال چنان با شخصيّت او يگانه و دوخته و درهم آميخته شده است كه شخص گريزي از آن ندارد. گاهي كتاب نامي است براي كليّت هستي زنده و سيّال و ساز وكاري كه در جزء جزء عناصر اين هستي وجود دارد و گاهي به گونه‌اي مطرح شده است كه به دوره‌هايي از عمر و زندگي امّت‌ها و ملّت‌ها مربوط مي‌شود. هم­چنين پاره‌اي موارد خاص، كتاب نامي است براي قرآن، تورات و انجيل.

در اين نوشتار سعي كرده‌ام برخي كاربردهاي واژه‌ي «كتاب» را در متنِ مكتوبي كه به ‌نام قرآن مي‌شناسيم پي‌گيري كنم و از ميان همه‌ي اين كاربردها چند حوزه‌ي معنايي مشخّص را مورد كنكاش قرار دهم،[8] كه عبارتند از:

1- كتاب‌ ‌به­ عنوان امر(تئوري) آفرينش و مقدّرات.

2- كتاب به عنوان هستيِ سيّال و زنده.

3- كتاب به عنوان كارنامه‌ي زندگي انسان در فرجام.

4- قرآن و تبارشناسي آن در «قرء» و «قرن».

5- قرآن، به عنوان كتابي متشابه و مثاني.

در قسمت‌هاي بعدي از اين سلسله مباحث، موارد فوق را به ترتيب مورد تأمّل قرار خواهم داد.

علی طهماسبی

یادداشت­ها

 



[1] - از ميان مفسّرين قديم،  صدرالمتألهين ملا صدرا، به اين نكته توجه كرده‌ و چندين احتمال را در تفسير اين آيه آورده است از جمله اينكه «ذلك» اسم مبهم يشاربه إلى البعيد، فإن كان اشارة إلى ما في اللوح المحفوظ  أو إلى القرآن باعتبار كونه في اللوح المحفوظ (كتاب تفسيرالقرآن‌الكريم. (1366). صدرا. تحقيق محمد خواجوي. قم: انتشارات بيدار)

[2] - در اين­جا واژه‌ي «هستي» را تا حدودي معادل لفظ «وجود» آورده‌ام كه با «هستنده» يا با چيزهايي كه هستند و «موجود» دانسته شده‌اند، متفاوت است.

[3] - نگاه كنيد به قسمت‌هاي سوم تا هفتم همين سلسله نوشتارها كه در مورد زبان ديني نوشته شده و در بخش تأمّلي در متن مقدّس آمده است.

[4] - نگاه كنيد به كتاب العصرالجاهلي نوشته شوقي ضيف. ترجمه عليرضا ذكاوتي. فصل پنجم.

[5] - نظر من البته اين نيست، و «امييّن» را به معناي «بي‌سواد» نمي‌دانم. اين مطلب را بعداً بيشتر توضيح خواهم داد.

[6] - به عنوان نمونه نگاه كنيد به قصيده‌ي مشهور زهير كه جزو معلقات سبع شمرده مي‌شود و در آن قصيده واژه‌ي كتاب را به عنوان كارنامه‌ي عمل انسان‌ها براي روز رستاخيز طرح كرده است.

[7] - نگاه كنيد به كتاب لسان‌العرب تحت عنوان كتب همچنين قاموس قرآن.

[8] - بديهي است كه اين تقسيم بندي به معناي آن نيست كه واژه‌ي «كتاب» و «قرآن» در همين چند حوزه‌ي معنايي خلاصه مي‌شود ، بلكه همان­گونه كه پيش ازاين ياد شد ما با شبكه گسترده‌اي از معاني نسبي براي واژه‌ي كتاب در آيات قرآن مواجه هستيم و هر كسي مي‌تواند به شرط حفظ معناي پايه، تقسيم بندي‌هاي بيشتري داشته باشد

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید