فصل دوم، بخش چهارم

  اشاره به زمان ديني در قرآن

 

زندگي، مرگ،

و باز دو باره زندگي؟!

عجب داستان شگفتي اي ام‌عمرو.[1]

مرگ و روز حساب

اعراب روزگار بعثت، از ديرباز مضاميني درباره‌ي عالم پس از مرگ را در فرهنگ و زبان خود داشتند، در اشعار زهير كه در سال‌هاي قبل از بعثت سروده شده، مي‌بينيم كه آشكارا به روز بازپسين و حساب و كتاب آخرت اشاره شده است و مردم را از ستمي كه به يكديگر مي‌كنند بيم داده كه آنان را از انتقام خداوند گريزي نيست، اعمالشان در نامه‌اي ثبت مي‌شود براي روز حساب يا آن­كه خداوند در همين جهان از آنان انتقام خواهد گرفت.[2]

با اين همه، عرب، به‌خصوص عرب بياباني، باور چنداني به اين پند و اندرزها نداشت و گاهي زنده شدن پس از مرگ براي روز حساب را صريحاً خرافه‌اي شگفت­انگيز مي‌خواند. اين انكار عرب، شايد دو دليل عمده‌ داشته است، يكي ملموس نبودن عالم پس از مرگ و ديگري فرار از روز حساب.

فرهنگ عرب جاهلي آن بود كه هر انديشه‌ي معنوي را با تمثيلي مادي و عيني بايد فهم مي‌كرد. در بحث زبان ديني كه قبلاً در همين سلسله مقالات نوشتم از جمله به اين نكته اشاره شد كه اغلب اسم‌هاي معنا، هركدام يك جفت عيني و مادي و محسوس هم داشت، همان­گونه كه جفت عيني و مادي «شعور» چيزي بود به نام «شَعر: موي» هم­چنين‌ «اصنام: بت‌ها» در واقع نمادهايي عيني و مادي بودند كه عرب براي خدايان خود پديد مي‌آورد. خطري كه در اين نوع نمادگرايي نهفته است، تبديل شدن امور معنوي به چيزهاي مادي است. اين تجربه‌اي بود كه در تورات نيز از آن ياد شده است. داستان گوساله‌ي زرّين كه بني‌اسرائيل در غيبت موسي پديد آوردند، در واقع نماد مادي و عيني «يهوه» دانسته مي‌شد، امّا در اين نمادگرايي، اندك اندك «يهوه» از جايگاه معنوي خود به پديده‌اي مادي و غير معنوي تنزّل يافته بود.[3]

امّا نكته‌ي مهم‌ ديگري كه بر انكار عرب نسبت به روز بازپسين مي‌افزود و به گمان من مهم­تر از مورد اولي است، سنگيني و دشواري حساب و به تبع آن، تن ندادن به حساب و انكار روز حساب است. به ‌نظر مي‌رسد اين سنگيني و پيچيدگي را در ساختار جامعه‌‌ي آن روزگار مي‌توان نشان داد. در اين ساختار اجتماعي، «ظلم» - يعني تعدّي و تجاوز آدم‌ها نسبت به هم- امري نهادينه شده بود.

اين نهادينگي را نيز در اشعار عرب قبل از اسلام و هم­چنين در بهانه‌جويي‌ها براي افروختن آتش جنگ‌ها مي‌بينيم. در اين اشعار و گزارش‌ها، تصويري از «ظلم» ارائه شده است كه انگار «ظلم» (تعدّي و هجوم به ديگران) لازمه‌ي زندگي كردن بود. در اين تصويرها انسان با جهاني پرآشوب و بي‌حساب و كتاب مواجه است. كسي كه اهل ظلم و تعدّي بر ديگران نباشد، مورد هجوم ديگران قرار مي‌گيرد، زندگي‌اش به يغما خواهد رفت و زير پاي ديگران له خواهد شد، اگر آدمي به ديگران هجوم نبرد، ديگران به او هجوم خواهند آورد.[4] براي «مظلوم» بودن، ارزشي و ارج و منزلتي نيست. «مظلوم» بودن، يعني ناتوان بودن، يعني فاقد جرأت و جسارت لازم براي زندگي كردن، بنابراين مفهوم «ظلم» در بسياري موارد،‌ نكوهيده و ناشايست شمرده نمي‌شد[5] و برعكس، ناتوان بودن و مورد ظلم قرار گرفتن نكوهيده و ناشايست بود.

به تعبير ديگر، به نظر مي‌رسد طرح عالم پس از مرگ در سال‌هاي نخستين بعثت، پيش از آن­كه وعده‌ي بهشت و جاودانگي باشد، بيشتر به معناي حضور براي حساب اعمالي است كه هر كسي انجام داده و بي‌عدالتي‌ها و ستم‌هايي كه هركسي نسبت به‌ديگري روا داشته است. ‌اين حساب نيز در قرآن به‌اندازه‌اي دقيق توصيف شده است كه حتّي ذرّه‌اي از آن هم ناديده نخواهد ماند.[6] خرافه دانستن روز حساب نيز در اين فرهنگ، نه به سبب چالش‌هاي فلسفي بلكه به معناي باور نداشتن به تحقّق عدل و قسط در اين زندگي بوده است. به عنوان مثال اگر فرض كنيم كه دروغ گفتن به ديگران، نوعي ظلم شمرده مي‌شود، آن­گاه در جامعه‌ي بي‌حساب و كتابي كه هركسي براي پيشبرد كارهايش و سامان زندگي‌اش به هرحال ناگزير از دروغ گفتن هم هست، در چنين جامعه‌اي چگونه مي‌توانيم به قيامتي باور داشته‌باشيم كه يكايك دروغ‌هاي آدمي را به عنوان عمل به ظلم به محاسبه درآورند؟

يك­بار ديگر مي‌توانيم سخن آن شاعر عرب را از اين منظر نيز تحليل كنيم، جامعه‌اي كه تقريباً همه‌ي افراد آن هر كدام به نحوي به يكديگر ستم روا مي‌دارند و اعمال ريز و درشت هركسي هم­چون انبوه درهم تنيده‌اي مي‌شود و در كليّت جامعه با اعمال ريز و درشت ديگر افراد جامعه در مي‌آميزد و در آن كليّت گم مي‌شود، آن­گاه كدام ترازو، كدام ذهن بزرگ و دقيق و فراگير مي‌تواند اين محاسبات پيچيده را انجام دهد و اين رشته‌هاي درهم تنيده و اين كلاف سردرگم را از هم بگسلد و اعمال هركسي را - حتّي كوچك­ترين ذرّه‌ي آن به محاسبه درآورد؟

انكار «روز حساب»، هميشه هم به معناي انكار «عالم پس از مرگ» نيست. در جامعه‌اي كه ستم نهادينه شده باشد و براي ادامه‌ي زندگي گريزي از دروغ و تعدّي افراد جامعه نسبت به ‌هم نباشد، آن­گاه معتقدان به عالم پس از مرگ براي فرار از روز حساب، شفيعاني را جستجو مي‌كنند تا در پناه آن شفيعان، از حضور در روز حساب طفره رفته‌باشند.

در سوره‌ي يونس از نسل‌هاي گذشته‌اي ياد شده است كه ستمكار بودند و به سزاي ستمكاري‌شان در همين جهان جزا داده شدند. اين جزا چيزي نبود جز نابودي تمامي قوم و جايگزين شدن قومي ديگر به‌جاي آنان. چون اين وقايع از سوي رسول بر اعراب خوانده مي‌شد اعراب از پيامبر درخواست مي‌كردند كه: «قرآنی ديگر بياور» يا برخي آيات آن را تبديل كن. به نظر مي‌رسد كه در آن روزگار نفي ظلم در روابط اجتماعي را دور از ذهن مي‌دانستند، همان­گونه كه ما امروزه نيز نفي ظلم را كه دروغ، يكي از مصداق‌هاي آن است در جامعه‌ي خودمان دور از ذهن و گاهي غيرممكن مي‌دانيم. احتمالاً همين‌جا بود كه براي حل مشكل روز حساب، در جستجوي شفيعاني بر مي‌آمدند، اله‌ها و قدّيساني را طرح مي‌كردند و در برابر پيامبر صريحاً مي‌گفتند: «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّه‏».[7]

به تعبير ديگر، آن­گونه كه از آيات قرآن برمي‌آيد، رسالت پيامبر آن بود تا مردم را بياموزد كه چگونه در روابط با هم به عدل و قسط و داد عمل كنند، چگونه حريم و حدود يكديگر را محترم بشمارند، تا همگان به‌ويژه ضعيف‌ترين مردمان توان ايستادن روي پاي خود را پيدا كنند،[8]  ‌و گرنه به زودي مرگ فرا مي‌رسد و هر كس ناگزير به روز حساب خوانده خواهد شد، مرگي و حسابي كه گريزي از آن نيست.

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ

ساعت بسيار نزديك شد، و ماه گسست‏

 

نزديك شدن ساعت

پايان پذيري يا نقطه‌ي پايان، لااقل براي سه مورد مشخّص در قرآن مطرح شده است. يكي نقطه‌ي پايان زندگي آدمي به‌عنوان يك فرد كه تولّد مي‌يابد، زندگي مي‌كند و مي‌ميرد و سپس در عالمي ديگر به روز حساب خوانده مي‌شود. دوم نقطه‌ي پايان يك فرهنگ، فروپاشي يك قوم يا به تعبير امروز انهدام يك ملّت. سوم، نقطه‌ي پايان دستگاه آفرينش و انهدام نهايي همه‌چيز. اگر طرح روز حساب براي فردي كه مي‌ميرد در كار نباشد، هر سه مورد فوق عقل‌پذير مي‌نمايد و ربطي به‌ ديني بودن يا غير ديني بودن هم ندارد، امّا آن­چه مورد ترديد عقل آدمي قرار مي‌گيرد، وعده‌ي آخرت يا گره خوردن اين نقطه‌ي پايان زندگي فرد به روز حساب در جهاني ديگر است. احتمالاً از همين جهت است كه «مرگ» در قرآن از مقوله‌ي «خلق» و آفرينش شمرده است،[9] يعني كه هيچ پاياني، به معناي نيستي مطلق براي آدمي نيست. در ادامه باز هم به اين مورد اشاره خواهم داشت امّا قبل از آن گذري كوتاه به پايان­پذيري يك قوم يا يك امّت دارم كه در سوره‌ي قمر به عنوان نزديك شدن ساعت از يك­سو و انهدام برخي امّت‌هاي پيشين از سوي ديگر  ياد شده است.

در متن قرآن، «ساعت» ظرف زمان دانسته‌شده است[10] يا برهه‌‌اي از زمان كه واقعه‌اي مشخّص در آن برهه‌ اتّفاق مي‌افتد، بنابراين در اين متن«ساعت» به معناي امروزي آن نيست كه صرفاً از شصت دقيقه تشكيل شده باشد؛ زيرا هر ظرفي متناسب با مظروف خود كوچك يا گسترده مي‌شود. ساعت هنگامي كه دربردارنده‌ي واقعه‌ي مرگ يك فرد باشد، ممكن است بسي كوتاه باشد، امّا ساعت هنگامي­كه دربردارنده‌ي واقعه‌ي انهدام يك فرهنگ و تمدّن باشد، ممكن است گستره‌ي آن از ماه و سال هم تجاوز كند، مثل واژه‌ي «يوم» كه گاهي گستره‌ي آن تا چهل سال هم مي‌رسيد، مانند يوم بسوس در ايّام عرب.

از آن­جا كه مهم­ترين واقعه براي انسان، واقعه‌ي مرگ مي‌باشد، در بسياري موارد «ساعة» به معناي زماني است كه مرگ آدمي در آن رخ مي‌دهد. در انجيل‌ها نيز واژه‌ي «ساعت» به همين معنا ديده مي‌شود[11] امّا همان­گونه كه قبلاً اشاره شد، در سوره‌ي قمرـ كه سوره‌اي مكّي دانسته شده است­ـ ساعت نه براي مرگ يك فرد، بلكه به‌نظر مي‌رسد كه براي واقعه‌ي فروپاشي يك فرهنگ كهن آمده است، فروپاشي فرهنگي با همه‌ي خدايانش، با همه‌ي متولّيانش، با همه‌ي افتخاراتش و با همه‌ي باورهايش.[12]

در اين آيه، نزديك شدن ساعت (هنگام فرو پاشي)[13] چندان قطعي و حتمي توصيف شده است كه حتّي يكي از نشانه‌هاي رسيدنِ «ساعت» يا پايان يافتنِ فرصت كه به عنوان انشقاق قمر از آن ياد شده، واقعه‌اي انجام گرفته تلقّي شده است «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» ساعت بسيار نزديك شد، و ماه گسست (جدا شد، دور شد، شقّه شد)». به تعبير ديگر، زمان فرو پاشي، چندان نزديك است كه مقدّمه‌ي وقوع آن يعني انشقاق قمر انجام گرفته است.[14] در ادامه باز هم به معناي انشقاق قمر باز مي‌گردم.[15]

نكته‌اي كه در اين آيه سبب برخي مناقشات ديگر شده، اين ‌است كه چه رابطه‌اي است ميان فروپاشي يك قوم با انشقاق قمر؟ آيا واقعاً هنگامي‌كه زمان فرو پاشي يك قوم يا فروپاشي كل عالم فرا مي‌رسد انشقاق قمر اتّفاق خواهد افتاد؟ آيا انشقاق قمر صرفاً به معناي دو نيم شدن ماه است؟ آيا اين كلام تأويل ديگري نمي‌تواند داشته باشد؟ يا همان­گونه كه اغلب مفسّرين نوشته‌اند، انشقاق قمر تنها معجزه‌اي بوده براي اثبات نبوّت رسول؟[16] يعني اتّفاقي افتاده و تمام شده است، امّا اين چه ربطي به جمله‌ي قبل از خود دارد؟

از سوي ديگر تقريباً اغلب مفسّرين «ساعة» را در اين آيه به معناي قيامت گرفته‌اند و انشقاق قمر را از نشانه‌هاي آغاز قيامت دانسته‌اند.[17] اين مباحث، امروز با چالش‌هاي جدّي مواجه است، اگر فروپاشي عالم آن اندازه نزديك توصيف شده است كه حتّي مقدّمات آن هم رخ داده، پس چرا  بعد از چهارده قرن كه از نزول آيات فوق مي‌گذرد،  هنوز آن وعده و وعيد و آن فروپاشي نهايي و قيامت اتّفاق نيفتاده است؟[18]

امّا اگر همين آيات را درباره‌ي فروپاشي يك قوم و امّتي تلقّي كنيم كه در روزگار بعثت حضور دارد و در برابر رسالت محمّد، موضع‌گيري خصمانه از خود نشان مي‌دهد و سخن او و بيان آيات را سحر مي‌انگارد و نشانه‌هاي فروپاشي خود را هم انكار مي‌كند، آن­گاه مي‌توان معناي نزديك شدن ساعت و انشقاق قمر را هم از منظري ديگر، مورد تأمّل قرار داد.

گاه­شماري عرب، مبتني بر حركت ماه و چگونگي هلالي‌هاي ماه در يك چرخه‌ي تقريباً سي‌روزه بوده است. همان­گونه كه هنوز هم اين نوع گاه­شماري به عنوان تقويم اسلامي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. به تعبير ديگر، ماه در پهنه‌ي آسمان، مهم­ترين وسيله‌ي اندازه‌گيري زمان و تشخيص اوقات براي مردم حجاز بوده است، درست مانند عقربه‌ي ساعتي كه اعراب با نظر به نوع اندازه‌ي هلال ماه و جايي كه در آسمان قرار مي‌گيرد وقت‌ها را تشخيص مي‌دادند. هم­چنين مناسك عرب و تنظيم اوقات شرعي و تعيين ماه‌هاي حرام مبتني بر همين گاه‌شماري بوده است. اكنون اگر فرض كنيم كه مشركين قريش در برابر محمّد چنان در سراشيب سقوط قرار گرفته‌اند كه چرخه‌ي زمان و فرصت زندگي را به سرعت از دست مي‌دهند و اين سقوط سريع خود و فروپاشي حرمت خدايان خود را به ساحري محمّد نسبت مي‌دهند كه با كلام مستمر خودش باورهاي قوم را شكسته و فرهنگ كهني را به زانو درآورده است[19] آن­گاه معناي انشقاق قمر آشكارتر مي‌شود.

« انْشَقَّ» از باب انفعال (انشقاق)[20]  و در اصل از مصدر «شقق» گرفته شده است به معناي فاصله افتادن، شكاف برداشتن، دور شدن، جدا شدن و شقاق نيز به معناي جدايي و مخالفت ميان دو چيز است، مانند جدايي و مخالفتي كه ميان زن و شوهر رخ مي‌دهد.[21]

 بنابراين مي‌توان گفت انشقاق ماه مي‌تواند معناي ديگري غير از آن­چه گفته‌اند، نيز داشته باشد. در اين تلقّي، اين ماه نيست كه از خودش جدا مي‌شود بلكه ماه به عنوان مهم­ترين نماد چرخه‌ي زمان، از آنان جدا مي‌شود، تقويم گاه­شماري آنان از هم مي‌گسلد و آن‌ها را در آشوب و به‌ هم­ريختگي خود وامي‌نهد.

توضيح بيشتر اين­كه، «انشقاق» صرفاً به معناي دو پاره شدن يك شئ نيست بلكه مي‌تواند به معناي دورشدن و گسست ميان دو چيز يا چند چيزي باشد كه قبلاً با هم همراه و هم­آهنگ و يگانه بوده‌اند. اهميّت ماه به‌عنوان مهم­ترين مرجعِ گاه­شماري براي اعراب، نمادي از «بودن» و تداوم يافتن حيات بوده است. نزديك شدن ساعت يا نزديك شدن به نقطه‌ي پايان، جدا شدن قوم از اين چرخه‌ي ايّام را نيز خبر مي‌دهد. قريش در اين آيات بايد خبر انهدامِ خويش و فرو پاشيِ آئين خويش را در مي‌يافتند.[22]

همه‌ي ما مي‌توانيم اين نكته را دريابيم كه رابطه‌ي ما با اين چرخه، رابطه‌ي ميان دو تكرار شونده نيست. اگر چرخه‌ي ايّام و خورشيد و ماه، مانند عقربه‌هاي ساعت، چرخه‌اي تكرار شونده را مي‌نمايند، به اين معنا نيست كه ما هم، هم­چون همان چرخه و همراه با آن، هر روز تكرار شويم بلكه هنگامي فرا مي‌رسد كه از اين گردونه‌ي زمان جا مي‌مانيم. اين چرخه، ديگر ما را با خود تكرار نخواهد كرد بلكه از ما دور مي‌شود و ما را به نقطه‌ي پايان مي‌سپارد.

در آيات بعدي كه در سوره‌ي قمر آمده است، اوّل از تكذيب­كنندگان ياد شده[23] و سپس از اقوام و ملّت‌هاي گذشته براي عبرت ياد شده است. ملّت‌هايي كه پيش از اين در اين جهان مي‌زيستند، به ستم زندگي كردند و بي‌آن­كه خود بخواهند به نقطه‌ي ‌پايان رسيده و نابود شده بودند. از قوم نوح ياد شده كه نوح را دروغزن خوانده بودند، از قوم عاد و ثمود كه قصّه‌ي آنان در فرهنگ عرب آن روزگار زبانزد خاص و عام بود، از قوم لوط و از داستان آل فرعون ياد شده است كه هم يهوديان حجاز و هم اعراب، جزئيات آن داستان‌ها را مي‌دانستند و سپس چنان است كه محمّد باز به همان تكذيب­كنندگان روي مي‌كند و اين پرسش را به ميان مي‌آورد كه آيا شما از آنان برتر هستيد؟ يا امان‌نامه‌اي از آسمان براي شما رسيده است؟

فروپاشي قوم‌ها و ملّت‌ها را كه در اين سوره و برخي سوره‌هاي ديگر از آن ياد شده، شايد بتوان از ابعاد و زواياي گوناگون مورد تأمّل قرار داد در عين حال اين نكته را نمي‌توان از نظر دور داشت كه در قرآن هر فروپاشي­ا‌ي از اين دست، غرق شدن و انهدام گروهي و نجات برخي ديگر را در پي داشته است. به تعبير ديگر، افرادي كه در يك جامعه‌ي ناسالم زندگي‌ مي‌كنند، نمي‌توانند هم در آن جامعه حضور داشته‌باشند و هم مطابق فرهنگ و باورهاي نهادينه‌ شده‌ي آن جامعه زندگي كنند و هم توقّع سالم ماندن و نجات داشته باشند.

برخي نوشته‌اند كه اين آيات در هنگام جنگ بدر نازل شده است، برخي هم آن را مكّي دانسته‌اند. هرچه هست روزگاري كه اين آيات بر پيامبر نازل شد، هنوز فتح مكّه توسط مسلمانان انجام نگرفته‌بود، هنوز دور زمان كاملاً به وفق مسلمانان نبود و از سياق آيات مشخّص است كه مخاطب اين آيات، مشركين و كفّاري بودند كه دست به دست هم داده و تلاش مي‌كردند تا به هر قيمت كه شده موقعيّت خود را حفظ كنند.

 در آياتي ديگر از سوره‌ي‌ هود كه درباره‌‌ي ويراني تمدّن‌ها و فروپاشي قوم‌ها سخن مي‌گويد، اين فروپاشي‌ها را نمونه‌اي از فروپاشي نهايي و فرجامين مي‌شمارد. در آن آيات هم­چنين آمده است:

«حتماً در آن آيه‌اي هست براي كسي كه بيم فرجام را دارد. آن روزي كه‌مردم را براي آن جمع مي‌كند و آن روزي مشهود است» (سوره 11(هود) آيه 103).

علی طهماسبی

یادداشت­ها

 



[1] - قسمتي از يك شعر منسوب به عرب روزگار قبل از بعثت، نقل از كتاب تاريخ مفصل عرب، دكتر جواد علي، جلد اول، صفحه‌ي 274.

[2] - ابياتي از قصيده‌ي زهیر بن أبی سلمی كه در مجموعه‌ي معلّقات سبع آمده است هم­چنين زهير نه به عنوان رسولي از جانب خداوند بلكه تنها به عنوان شاعري حكيم و خردمند سخن مي‌گفت

[3] - در تورات آمده است كه چون تنديس گوساله‌ي زرّين ساخته شد، آن­گاه«هارون مذبحي پيش آن بنا كرد و هارون ندا درداده گفت: فردا عيد يهوه مي‌باشد و بامدادان برخاسته قرباني‌هاي سوختني گذرانيدند و....» (كتاب خروج، باب 32، آيات 5 و6)

[4] - و مَن لَم يَذُد عن حوضهِ بسلاحهِ            يُهَدّم و مالا يظلِمِ الناس يُظلَم

آن كس كه با شمشير از حريم خود صيانت نكند، خاندانش بر باد رود و آن كس كه به مردم ستم نكند، ‌مورد ستم واقع خواهد شد. (قصيده‌ي زهيربن‌ابي سلمي،‌ معلّقات سبع، بيت شماره 56)
در اين اشعار زهير طرفدار «ظلم» نيست، امّا تصويري كه ارائه مي‌كند چنان است كه هركسي ناگزير از ظلم خواهد بود.

[5] - نگاه كنيد به همان قصيده ابيات 37 تا 39 .

[6] - اشاره به سوره‌ي زلزال.

[7] -  آيات 13 تا 18 سوره‌ي10 (يونس).

[8] - نگاه كنيد به واژگان حدود، قسط و به ويژه به «قوم و قيامت» در بخش فرهنگ واژگان.

[9] - اشاره به ‌آيه‌ي دوم از سوره‌ي 67 (الملك).

[10] - ترجمه‌ي تفسير الميزان، جلد 19، صفحه‌ي 88.

[11] - انجيل مرقس، باب 13، آيه‌ي 32. 

[12] - اين تلقّي البته با بسياري از تفسيرها كه در مورد اين آيه آمده متفاوت است؛ زيرا اغلب قريب به‌اتّفاق مفسّرين نزديك شدن ساعت در اين سوره را به عنوان نزديك شدن قيامت كبري و فروپاشي كلّ جهان هستي دانسته‌اند. هم­چنين انشقاق قمر را كه در اين آيه آمده، معجزه‌اي از سوي رسول تلقّي كرده‌اند. شرح و نقد اين تفسيرها از حوصله‌ي اين مجال بيرون است و در اين­جا تنها به تلقّي خودم از اين آيات اكتفا كرده‌ام. بعداً در شرح «آيه» به اين موارد نيز خواهم پرداخت.

[13] - ساعت ظرف زمان است و به تعبير مرحوم طباطبايي، در اين آيه ساعت عبارت است از ظرفى كه در آن ظرف قيامت به پا مى‏شود (ترجمه‌ي الميزان، جلد 19، صفحه‌ي 88).

[14] - اين­كه چرا انشقاق قمر در اين آيه را به ‌صورت فعل ماضي بيان كرده است، تأويل برخي مفسّرين گذشته اين بود كه چون نزديك شدنِ ساعت امري قطعي و خلل ناپذير است، بنابراين نشانه‌ي آن كه انشقاق ماه باشد، مجازاً امري انجام گرفته خوانده شده است.

[15] - مرحوم علامه طباطبايي مي‌نويسد: اين آيه به معجزه‌ي شقّ­القمر كه خداى تعالى به دست رسول خدا (ص) در مكّه و قبل از هجرت و به دنبال پيشنهاد مشركين مكّه جاريش ساخت، اشاره مى‏كند. روايات اين داستان هم بسيار زياد است و به طورىكه مى‏گويند همه‌ي اهل حديث و مفسّرين بر قبول آن احاديث اتّفاق دارند و كسى از ايشان مخالفت نكرده به جز حسن، عطاء و بلخى كه گفته‏اند: معناى اينكه فرمود:" انْشَقَّ الْقَمَرُ" اين است كه به زودى در هنگام قيام قيامت قمر دو نيم مى‏شود و اگر فرموده: دو نيم شده، از باب اين است كه بفهماند، حتماً واقع مى‏شود (ترجمه‌ي تفسير الميزان، ذيل سوره‌ي قمر

[16] - همين بيان قرآن در باره‌ي انشقاق قمر سبب شده است تا بسياري از مفسّرين اين واقعه را معجزه‌اي تلقّي كنند كه واقعاّ توسط پيامبر انجام گرفته است. در صورتي­كه اگر هم بپذيريم كه چنين اتّفاقي صورت گرفته است، آن­گاه بايد بپرسيم كه منظور از اين كار چه بوده است و چه فايده‌اي براي انسان امروز، داشته‌است؟

[17] - - اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ

معنى آن است كه: قيامت نزديك رسيد و «ساعت» نامى است از نام­هاى قيامت.

 وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و ماه شكافته شد و حذيفه خواند: و قد انشقّ القمر و چنان است كه انشقاق قمر به علامت قيام ساعت كرد و گفت: از اعلام قرب قيام ساعت يكى انشقاق قمر است، چون قمر شكافته شد، وقت آمدكه قيامت برخيزد (تفسير ابولفتوح رازي، ذیل سوره‌ي قمر).

[18] - برخي تفسيرها نوشته‌اند: «اين سوره با همين معنى آغاز مى‏شود و اين تأكيدى است بر اين موضوع كه قيامت نزديك است گرچه در مقياس عمر دنيا ممكن است هزاران سال طول بكشد، امّا با توجه به مجموع عمر اين جهان از يك سو و با توجّه به اين­كه تمام عمر دنيا در برابر قيامت، لحظه­ای زودگذرى بيش نيست، منظور از اين تعبير روشن مى‏شود» (‌تفسير نمونه، جلد 23، صفحه‌ي 8).

[19] - اشاره به آيه‌ي دوم از سوره‌ي54(قمر).

[20] - باب انفعال در زبان عرب براي قبول و مطاوعه است يعني ماه دور شدن و جدا شدن را پذيرفت.

[21] - نگاه كنيد به آيه‌ي 35 از سوره‌ي4(نساء)

[22] - در تفسير منسوب به ابن عربي نيز انشقاقِ قمر را نه يك واقع بودگي در عالم مادي، بلكه اشاره‌اي به قلب خود آدمي دانسته است و تأويل‌هايي كاملاً عرفاني در اين مورد بيان مي‌كند      (تفسير ابن عربي، چاپ بيروت، جلد دوم، صفحه‌ 298).

[23] - منظور از تكذيب‌كنندگان هما‌ن‌هايي هستند كه روز حساب و نشانه‌هاي فروپاشي خود را انكار مي‌كنند و كلام محمّد را در بيان اين نشانه‌ها، سحر مستمر مي‌خوانند.