فصل دوم، بخش سوم

مفهوم «ابد» و نبودن عالم پس از مرگ در متن تورات

توجه: در این نوشته، «تورات» تنها به اسفار خمسه گفته می‌شود و نه به ضمائم آن، این پنج کتاب عبارتند از: پیدایش،‌ خروج، اعداد، لاویان،‌  تثنیه

 

به روايت تورات، پس از چشيدن ميوه‌ي معرفت توسّط آدم، خداوندخدا به آدم گفته بود:

«تو از خاك هستي و به خاك باز مي‌گردي»

اين ظاهراً نخستين نتيجه‌ي گوهر آگاهي در آدم است كه مي‌تواند از مرگ خويش، آگاه شود. هم­چنين از كهن‌ترين آيات كتاب مقدّس نيز شمرده مي‌شود. غير از اين، نكته‌ي قابل تأمّل ديگر در اين متن اين است ­كه «مرگ» رجعتي به سوي خداوندخدا نيست، بلكه بازگشتي به خاك است. «رجعت» يا «بازگشت» به معناي رسيدن به نقطه‌ي آغاز است كه آن نقطه‌ي آغاز، پايان هم هست. همين­جا است كه «زمان»، صورت دايره پيدا مي‌كند و به تعبير كتاب جامعه، همه چيز دورزنان به همان جاي نخستين خود باز مي‌گردد.

دست نيافتن آدم به درخت جاودانگي كه در داستان آفرينش آمده، سبب شد تا آدم قبل از رسيدن به خط پايان زندگي و پيش از بازگشت به خاك، از طريق توليد نسل، خود را در آيندگان تداوم بخشد. به اين­گونه، نوعي همانندي ميان چرخه‌هاي طبيعت و چرخه‌هاي زندگي آدم پديد آمد. آفتاب غروب مي‌كند، امّا باز به جاي اوّل خود باز مي‌گردد و از نو، روز آغاز مي‌شود. بهار مي‌گذرد، تابستان هم به زودي سپري مي‌شود، امّا در بهار ديگر باز زندگي جان مي‌گيرد و آن بذرها كه بوته‌هاي سال قبل به خاك سپرده بودند، سر بر مي‌آورند و اين چرخه، هيچ­گاه از چرخيدن باز نمي‌ماند.

احتمالاً واژه­ی «ابد» در نسبت با چرخش مدام حيات با همين تلقّي شكل مي‌گيرد. اين واژه در اصل، ظرف زمان است به معناي «هميشه» و «جاودانه».[1] شايد بتوان گفت كه «ابدالآباد» به معناي جاودانه‌ي جاودانه‌ها باشد. از اين جهت واژه­ی «ابدالآباد» در تورات، پيش از آن­كه توضيحي براي بقاي مخلوقات باشد، بيشتر توصيفي براي ذات خداوند (يهوه) است[2] رابطه‌ي اين اصطلاح با هستي و سپس با انسان، به نوعي به رابطه­ی «يهوه» با آفرينش، مربوط مي‌شود. يعني او كه خود جاودانه است، آفرينش را پديد آورده است و سپس در آفرينش خود براي هميشه، حضور يافته است. پس او به‌عنوان وجودي ابدي، مي‌تواند رابطه­ی خود را با آن­چه خود آفريده، حفظ كند. نتيجه­ی حفظ اين رابطه، به جاودانگي آفرينش نيز منجر خواهد شد. پيش از اين نيز به اشاره گذشت كه واژه‌ي «يهوه» در ارتباط با «بودن» و «هستن» طرح مي‌شود و آن­جايي كه ذهن آدم به فراسوي زمان و مكان كشيده مي‌شود از واژه‌ي «الوهيم» استفاده شده است، بنابراين صفت «ابدالآباد» براي «يهوه» به معناي اين  هم هست كه اين آفرينش و اين زمين زندگي، براي هميشه برقرار خواهد بود.

هم­چنين در تورات از عهد ميان خداوند «يهوه» با انسان ياد شده است. كلمه­ی « عهد » به معناي همراه بودن و با هم بودن نيز هست؛ از اين جهت عهد ابدي خداوند با انسان و جانوران به معناي همراهيِ «جاودانگي» با زندگي آدميان و جانوران خواهد بود، به ويژه آن­كه نام «يهوه» با «هستن» و «بودن» معنا پيدا مي­كند. چنين عهدي از جانب خداوند، كه علاوه بر انسان، حتّي  همه­ی جانوران و زمين را نيز شامل مي‌شد، در داستان نوح نقل شده است.[3] عهد خدا با انسان و جهان، به‌عنوان عهدي ابدي، يعني برداشتن نقطه‌ي پايان از حيات و زندگي انسان در زمين است.

عهد خداوند«يهوه» با ابراهيم نيز باز هم عهدي ابدي خوانده شده است، امّا اين عهد داراي مفاد ويژه‌اي نيز هست. مفاد اين عهد عبارت است از كثير گردانيدن ذريّت ابراهيم در زمين، و هم­چنين واگذاريِ تمامي زمين كنعان تا ابد به نسلِ ابراهيم كه از ذريّت اسحاق و يعقوب باشند.[4]

 از اين عهد ابدي چند نتيجه‌ي نسبتاً مهم پديد آمد: 1- چون يك فرد به‌تنهايي نمي‌تواند براي هميشه زنده بماند، بنابراين ادامه‌ي حيات هر انساني در قالب نسل‌هاي بعدي امكان مي‌يابد، يعني هر انساني در فرزندان خود تداوم پيدا مي‌كند. دراين­گونه تلقّي از «بودن» و حيات، آدم‌ها داراي هويّت فردي نيستند. 2- چون عهد خداوند با قوم، عهدي ابدي دانسته شده است و چون اين حيات و زندگي، دائم در حال تكرار شدن است، بنابراين قوانين شريعت نيز ابدي تلقّي شد[5].  3- چيزي به‌عنوان نقطه­ی پايان براي اين آفرينشي كه اكنون هست، وجود ندارد و اين چرخه‌ي چرخ هم­چنان براي هميشه به همين‌گونه خواهد چرخيد، تنها اتّفاق مهمي كه در طول اين زمان‌ها پديد خواهد آمد، تصرّف همه­ی سرزمين موعود از طرف برگزیدگان خداوند است، يعني آن جهانِ نوساخته‌اي كه در آيين مزدايي از آن ياد شد، در اين­جا به تصرّف سرزمين‌هاي موعود، تقليل مي‌يابد.

از نوشته‌هاي مجموعه‌ي عهد عتيق چنين استنباط مي‌شود كه ابتدا بني­اسرائيل همراهيِ خداوند را با خود براي ابدالآباد در همين زمين و زندگي اين‌جهاني، امري حتمي و خلل­ناپذير مي‌دانستند؛ امّا در طول زمان و در مواجهه‌ي با فروپاشي‌ها و اسارت‌هاي مكرّر، اندك اندك ايمان به «ابدالآباد» در اين زمين و ايمان به ‌اجراي قوانين ابدي، گرفتار شكّ و ترديد شد.

به تعبير ديگر، زمانِ تكرار شونده در اين چرخه‌ي عالم خلق، اعتبار ابدي بودن خود را تا حدودي از دست داد. عوامل معارض با جاودانگي حيات در روي زمين، كم نيستند و اگر قرار باشد به برخي از مهم­ترين آن­ها اشاره شود، شايد بتوان مواردي را به شرح ذيل يادآور شد.

هويّت فردي

  منظور از «هويّت فردي» در اين نوشتار، اين است كه هركسي خودش باشد، امّا از آن­جا كه هر آدمي طعمه‌ي مرگ مي‌شود و نمي‌تواند تا ابدالآباد زندگي كند، از اين­رو به توليد مثل مي‌پردازد تا خود را در آيندگان تداوم بخشد، يعني ناگزير است تا دوامِ فرديّت خويش را در فرزندان و آيندگان به شمار آورد. در روايت تورات، عهد خداوند با ابراهيم با این رويكرد است، هنگامي كه خداوند به ابراهيم اموال بسيار مي‌دهد، امّا هنوز صاحب فرزندي نشده است مي‌گويد:

«اي خداوند يهوه، مرا چه خواهي داد؟ من بي اولاد مي‌روم(...) مرا نسلي ندادي و خانه­زادم، وارث من است»

در اين روايات، مهم­ترين دغدغه‌ي ابراهيم، صاحب فرزند شدن است. همين دغدغه را در داستان اسحاق و  يعقوب نيز مي‌بينيم؛ امّا همين داستان در روايت قرآن به دغدغه‌اي ديگر اشاره مي‌كند و آن زنده شدن پس از مرگ، در عالمي فراسوي اين جهان گيتيانه است.[6]

در مضامين تورات، انتقال هويّت پدر به فرزند و الزام فرزندان به اين­كه راه پدر را ادامه دهند يكي از مهم­ترين آموزه‌هايي است كه مدام بر آن تأكيد شده است و هر جا كه پدري از رفتار فرزندان خود ناراضي باشد، آرزويش آن است كه آن فرزند، ادامه‌ي پدر محسوب نشود و از سلسله نژادي اخراج گردد.[7] هم­چنين «يهوه» كه هم­داستان با اين اعتقاد تصوير شده است، تأكيد مي­كند كه:

«...گناه پدران را بر پسران تا پشت سيّم و چهارم (...) مي­رسانم و رحمت مي‌كنم تا هزار پشت بر آناني كه مرا دوست دارند».[8]

چنين رويكردي، با حس مالكيّتي كه پدر نسبت به فرزند پيدا مي‌كند، بي رابطه نيست؛ امّا اتّفاق ديگري كه در اين رويكرد پديد مي‌آيد، شكل­گيري قبيله و تبديل شدن فرد به قبيله است. ابراهيم در اسحاق تداوم مي‌يابد و اسحاق در يعقوب و يعقوب يا همان اسرائيل به دوازده فرزند و هر فرزند نيز تبديل به قبيله‌اي مي‌شود؛ امّا همه‌ي آنان نام واحدي پيدا مي‌كنند و همه به نام پدر خوانده مي‌شوند، يعني هويّت فردي هر كدام از افراد قبيله تحت‌الشعاع هويّت پدري قرار مي‌گيرد كه به جماعتي بزرگ تبديل شده است. به تعبير ديگر، مسأله‌ي جاودانگي و انتقالِ جان پدر به فرزندان، با شكل­گيري قبيله و پديد آمدن روح جمعي، سبب حل شدن هويّت فردي در هويّت جمعي مي‌شود. اين اعتقاد را در قبايل عرب جاهلي قبل از اسلام نيز ياد كرده بودم.[9] در اين رويكرد كسي هم كه مي‌ميرد يا در راه قبيله كشته مي‌شود، نفس و روان او نيز براي هميشه به روان جمعي قبيله درمي‌آيد و با درخت تناور قبيله يگانه مي‌شود. مرگ ابراهيم و يعقوب با همين رويكرد در تورات، تصوير شده است، گزارش مرگ آنان را به‌ اين­گونه مي‌خوانيم:

« و ابراهيم جان بداد و در كمال شيخوخيّت، پير و سير شده بمرد و به قوم خود پيوست» (تورات، سفرپيدايش، باب 25).

و در مورد يعقوب نيز مي‌خوانيم كه:

«و چون يعقوب وصيّت خود را با پسران خود به‌ پايان برد، پاي‌هاي خود را به بستر كشيده، جان بداد و به قوم خويش ملحق شد» (همان، باب 49).

احتمالاً به همين دلايل، جاودانگي قبيله و قوم، جايگزينِ جاودانگي فرد محسوب مي‌شود. بسي محتمل است كه درآميختن «نياپرستي» و «پرستش‌خداوند» در برخي نظام­هاي قبيله‌اي، از اين رهگذر بوده باشد. در عين حال، پرسش‌ها و گلايه‌هايي مطرح مي‌شود كه در عين بي‌جواب ماندن، خدشه‌هايي بر اين اعتقاد وارد مي‌كند، مهم­ترينِ اين پرسش‌ها باز هم به درك مبهم انسان از «نقطه‌ي‌پايان» مربوط مي­شود. گم شدن هويّت فردي در هويّت قبيله، به معناي از دست رفتن هويّت فرد است. اگر آگاهي و فهم انسان در غلبه‌ي مرگ نابود شود، چه تفاوت مي‌كند كه پس از مرگ، هويّتي در قبيله داشته باشد يا نه؟ به تعبير ايّوب:

«كوهي كه مي‌افتد، فاني مي‌شود و صخره از مكانش منتقل مي‌گردد. آب، سنگ‌ها را مي‌سايد و سيل‌هايش خاك زمين را مي‌برد. هم­چنين اميد انسان را تلف مي‌كني، بر او براي ابد غلبه مي‌كني، اين گونه مي‌رود. روي او را تغيير مي‌دهي و او را رها مي‌كني. پسرانش به عزّت مي‌رسند و او نمي‌داند يا به ذلّت مي افتند و ايشان را به نظر نمي‌آورد» (كتاب‌ايّوب، ‌باب چهارم).

بيهودگي تكرار:

به نظر مي رسد نكته­ی ديگري كه با جاودانگي انسان در چرخه­ی زندگي تعارض پيدا مي‌كند، بيهودگي تكرار است. اين هم طنز تلخ زندگي است كه از يك سو آدمي تمايل به جاودانگي دارد و از سوي ديگر، تكرار برايش احساس بيهودگي پديد مي‌آورد. به‌ويژه هنگامي كه انسان به آن­جا مي‌رسد كه مي‌پندارد همه‌ي لذّت‌ها و رنج‌ها را بارها تجربه كرده است و ديگر هيچ چيز تازه‌اي در روي اين زمين نيست كه ارزش تجربه كردن، داشته­باشد. كتاب جامعه در مجموعه‌ي عهد عتيق، گزارشي آشكار از باطل بودن اين تكرار است. گزارشي كه به هر حال هم­چون نقدي گزنده و تلخ در متن اعتقادات ديني قوم يهود شكل گرفته است.

«همه چيز باطل است، انسان را از مشقّتش كه در زير آسمان مي‌كشد، چه منفعت است؟ (...) آفتاب طلوع مي‌كند و آفتاب غروب مي‌كند و به جايي كه از آن طلوع نمود، مي‌شتابد،  باد به طرف جنوب مي رود و به طرف شمال دور مي‌زند، دورزنان دورزنان مي‌رود و باز به مدارهاي خود بر مي­گردد (...) همه­ی چيزها پر از خستگي است كه انسان آن را بيان نتواند كرد» (كتاب جامعه، باب اول).

با آن­كه نويسنده‌ي كتاب جامعه به ابدي بودن اين چرخه‌ي گردنده‌ي زندگي در روي زمين اعتقاد دارد، در عين حال از فناپذيريِ هويّت فردي انسان در آينده غفلت نمي­كند:

«هيچ ذكري از مرد حكيم و مرد احمق براي ابد نخواهد بود، چون كه در ايام آينده همه چيز به تمامي فراموش خواهد شد و مرد حكيم  چگونه مي­ميرد؟ آيا نه مثل احمق؟» (همان، باب دوم، آيه16).

 همان‌گونه كه پيش از اين اشاره شد، نكته‌ي ديگري كه مشکل­ساز مي‌شود آن است كه در اعتقادات ديني كه معطوف به جاودانگي زمين و زندگي است، معمولاً قوانين و ضوابط ديني هم «ابدالآباد»، تلقّي مي‌شود. به تعبير ديگر - در اين اعتقاد- چرخه‌ي هستي داراي فرايندي تغيیر يابنده، نبوده است. حتّي آدم و جانوران، از نخست به همين صورت و با همين ويژگي‌هاي كنوني پديد آمده‌اند و در طول زمان‌هاي آينده به همان صورت و با همان ويژگي‌هايي خواهند بود كه در گذشته بوده‌اند. از اين جهت همان قوانين و مقرّراتي كه در گذشته‌هاي دور براي زندگي آدم ها تجويز شده است، امروزيان و آيندگان نيز بايد از همان قوانين و مقررّات پيروي كنند. در كتاب‌هاي اعداد، لاويان و تثنيه، بارها و بارها بر ابدي بودن قوانين شريعت تأكيد شده است.[10]

زندگي براي آدم‌ها و نسل‌ها، دوّار و تكرار شونده است، پس چرا قوانين تكرار شونده نباشد؟ شايد به همين جهت باشد كه در تورات، خداوندِ ابدالآباد، عهد ابدالآباد، زمين ابدالآباد و قوانين ابدالآباد به ‌هم گره­خورده‌اند.

بسياري از آن احكام و قوانين كه پيش‌تر ابدالآباد، تلقّي مي‌شد بعدها و در مواجهه‌ي با شرايط تازه، مشکل­ساز شد. به نظر مي‌رسد كه براي حل اين معضل، مؤمنین به تورات، ناگزير از  تفسير و توجيه قوانين و به روز كردن آن قوانين متناسب با زمان و مكان تازه شد. اين همان راهي است كه تلمود يا «توراتِ شفاهي» را پديد آورد[11] تلمود مجموعه‌ي آراء و نظريّات دانشمندان يهود درباره‌ي متن تورات است كه حدوداً از قرن سوم پيش از ميلاد تا قرن پنجم پس از ميلاد را در بر مي­گيرد. 

خبر آخرالزّمان از سوي مسيح

تنها دغدغه‌ي جاودانگي نبود كه زمينه‌هاي اجتماعي را براي نبوّت درباره‌ي آخرالزّمان و پايان يافتن اين چرخه‌ي مدام را پديد آورد، بلكه اين نبوّت به ناامني انسان در اين زندگي كنوني هم باز مي‌گردد. سرزمين موعود كه قرار بود شير و شهد در آن جاري باشد، به خون انبيای بسياري رنگين شد و حقّ مظلومان نه تنها به وسيله‌ي زورمندان كه مدام توسّط كاهنان و متولّيان ديني هم ربوده مي‌شد.[12]

ستمكاراني كه در اين جهان عدالت را بازيچه‌ي اميال خود كرده‌اند و ستم‌ها به ديگران روا داشته‌اند و بي هيچ محاكمه‌اي و مجازاتي زندگي را بدرود گفته‌اند و جاي خود را به ستمكاراني ديگر سپرده‌اند، كجا بايد محاكمه و مجازات شوند؟ خداوندخدا كه قادر مطلق است، در برابر مظلومان و غارت شدگان چه توجيهي براي اين نابساماني‌ها و ناامني‌ها دارد؟[13] شكستن چرخه‌ي ابدالآباد در زمين  و رسيدن به اين باور كه زمين و هر چه در آن است، در يك واقعه‌ي غيرِ منتظره، منهدم خواهد شد و آدمي براي بقاي حياتِ خود ناگزير است تا جهاني نوبنياد را پيدا كند كه در چنبره‌ي اين زمانِ ‌گذرنده نباشد. جهاني به‌نام «ملكوت» كه قانون‌مندي‌هاي آن با قوانين زيستن در اين گيتي متفاوت خواهد بود.

«عالم‌ملكوت» تا حدودي شبيه به همان «سپنت‌مينو» است كه قلمرو هورمزد دانسته شده بود، امّا اين­كه در آن عالم، جسم، ماده، زمين و طبيعت گيتيانه هم راه بيابند يا نه، بحثي ديگر است. هرچه هست، بعد از نقطه‌ي پايان و بعد از انهدام اين هستي، ملكوت خداوند، پذيراي كساني خواهد شد كه توانسته‌باشند از اين عالم كنوني و از اين جهان گذرنده فراتر جهيده باشند و خود را به‌ساحتي ديگر از «بودن»[14] رسانيده‌ باشند، بنابراين «ملكوت» ابديّتي فراتر از چرخه‌ي اين زمانِ فناپذير و گذرنده است.

نبوّت مسيح در «عهد جديد»  پيش‌از آن­كه واقعاً عهد جديدي باشد، بيشتر بيان «فرجام» و «انتها»ي آن آغازي بود كه در عهدِ عتيق مطرح شده بود. این تعبیر البته با اندکی تسامح میسّر است، زیرا برخی تناقضات اساسی هم میان گزارش تورات و انجیلها نسبت زندگی در این جهان وجود دارد. هر چه هست می­توان گفت که مجموعه‌ي عهد قديم و عهد جديد (تورات و انجيل)، به يك كتاب كامل تبديل شد، از این جهت كه آغاز و انجام اين عالم را مي‌نماياند.

پس از ظهور مسيحیّت، با آن­كه پديد آورندگان تلمود، اندك اندك در تفسيرهايشان، بسياري از مضامين مسيحي را درباره‌ي جهان پس از مرگ پذيرفتند، در عينِ حال به نظر مي‌رسد كه اعتقاد به عالم پس از مرگ و رستاخيز، باوري بنيادي در ميان آنان نگرديد. شايد اين گفته‌ي طنزآلود يكي از ربانيون درباره‌ي رستاخيز مردگان، شنيدني باشد كه:

«يك روز باراني، بهتر از رستاخيزِ مردگان است، زيرا كه رستاخيز مردگان فقط شامل حال عادلان و نيكوكاران خواهد شد. در صورتي كه باران، هم براي نيكوكاران مي‌بارد و هم براي شريران».[15]

اگرچه مسيحيّت، سابقه‌ي دينيِ خود را از تورات و ادامه‌ي آئين موسي مي‌شمارد، امّا به‌نظر مي‌رسد در مورد مسأله‌ي زمان و راه يافتن انسان به ملكوت يا جاودانگيِ مينوي، بيشتر به آيين مزديسنا نزديك است. شايد مشکل جدّي آيين مزدايي در ارتباط با زمانِ‌ كرانه‌مند آن بود كه دوره‌ي زمانِ كرانه‌مند را با تعيين محدوده‌ي دوازده هزار سال معيّن و مشخّص كرده بود. اگرچه مفسّران اين متون مي­توانند تأويل‌ها و تفسيرهاي ديگر از اعداد تعيين شده داشته باشند، امّا به هر حال وجه غالب اين است كه تا اين تاريخ سپري نشود، نقطه‌ي پايان بر شرارت گذارده نخواهد شد و تا چنين نقطه‌ي پاياني پديد نيايد انسان و جهان به آرامش و آسايش دست نخواهد يافت.

امّا در طرحِ زمان ديني كه در انجيل‌ها آمده، تاريخ معيّني براي آخرالزمان ذكر نشده است. اين زمانِ گذرنده و تقويمي، ناگهان خواهد شكست و هيچ كس هم جز خدا از تاريخ و هنگام شكستن اين زمان تقويمي اطّلاع و آگاهي ندارد كه چه هنگام خواهد بود. تنها نشانه‌هاي آخرالزّمان يا نقطه‌ي پايان و «انتها»، ظهور انبيای دروغين، جنگ‌هاي بسيار، نفرت آدميان از يكديگر، قحطي‌ها، زلزله‌ها و بيماري‌هاي كشنده است تا آن­كه اين ويراني‌هاي انساني، به‌يك ويراني كيهاني تبديل مي‌شود و خورشيد و ماه و ستارگان كه طلايه­داران زمان تقويمي و تكرار شونده هستند، فرو مي‌ريزند و تمامي افلاك از هم مي‌گسلند.[16]

به نقل از عيسي مسيح در انجيل متي آمده است كه:

    « هيچ كس از آن روز و ساعت اطّلاع ندارد، حتّي ملائكه­ی آسمان، جز پدر من و بس».[17]

نزول روح:

پيش‌تر به اختصار گذشت كه در مضامين كتاب پيدايش، «مرگ» عبارت است از بازگشت آدمي به خاك. در مرحله‌ي بعدي كه به داستان ابراهيم مي‌رسيم، «مرگ» اگرچه تن به خاك سپردن است، امّا هويّت فرد به روان جمعي قوم و قبيله ملحق مي‌شود. امّا در عبور مضامين ديني از تورات تا انجيل‌ها، اين بازگشت وجهي ديگر پيدا مي‌كند، يعني در انجيل‌ها و سپس در قرآن، آدم به سوي «او= خدا» باز مي‌گردد. علّت اين اختلاف را شايد بتوان در مضمون «روح» هم جستجو كرد. در گزارشي كه قرآن به دست مي‌دهد، خدا از روح خودش در آدم مي‌دمد،[18] امّا چنين واقعه‌اي در تورات ديده نمي‌شود و تنها به اين كفايت شده است كه:

«خداوندخدا، آدم را از خاك زمين بسرشت و در بيني وي، روح حيات دميد و آدم نفس زنده شد» (تورات، سفر پيدايش، باب دوم، آيه‌ي7).

تفاوت اين دو روايت در اين است كه در تورات تنها از «روح حيات» ياد شده است كه در آدم دميده مي‌شود، امّا به روايت قرآن، خدا از روح خودش از «روح خدا» در آدم دميده است و بسي محتمل است كه واژه‌ي روح در دو متن تورات و قرآن، دو معناي متفاوت داشته‌باشد. به تعبير ديگر مي‌توان گفت كه در روايت تورات، «روح حيات» به معناي جاندار شدن و زنده شدن است و تنها امتياز آدم بر جانداران ديگر، همان آگاهي است كه به سبب چشيدن از درخت معرفت برايش حاصل شده است، امّا در قرآن «روح خدا» شايد به اين معنا باشد كه آدم گوهر خدايي پيدا مي‌كند و در نتيجه علاوه‌ي بر آگاهي، هم­چنين رجعت آدم به سوي خدا و پيدا كردن زندگي جاودانه، امكان پذير مي‌شود.

به‌نظر مي‌رسد اين چرخش اساسي و جدّي در كتب مقدّس (از تورات تا قرآن) با ظهور مسيحيّت، قطعيّت يافته باشد. در انجيل‌ها و آموزه‌هاي مسيحيّت، مدام از «روح‌القدس» و تعميد يافتن، آدم‌ها در روح‌القدس ياد شده است. در اين تعميد يافتن است كه آدمي در ساحتي تازه، تولّد پيدا مي‌كند و در خود گوهري خدايي مي‌يابد و به يمن چنين گوهري مي‌تواند از خاك به ملكوت سفر كند.[19] هم­چنين در قرآن از عيسي مسيح به عنوان روح خدا، ياد شده است و ماجراي باردار شدن مريم و تولّد عيسي،‌ مي‌تواند تمثيلي از چگونگي داستان آفرينش آدم از خاك زمين و دميدن روح خدا در آدم نيز باشد.[20] به تعبير ديگر، «مريم» به عنوان زن و نماد زمين، از روح خدا كه به سوي او آمده، آبستن مي‌شود.[21]  حاصل اين آميزه‌، عيسي مسيح است.

در تعبيرهاي ديني،«زن»،‌«زمين» و «نفس» مؤنّث دانسته‌شده‌اند و داراي گوهري گيتيانه، كه در گرو زمان تقويمي هستند، امّا «روح خدا» امري فراسوي زمان و مكان دانسته شده است، بنابراين عيسي مسيح به عنوان فرزندي كه از آميزش روح و نفس پديد آمده، اگرچه پيكري گيتيانه يافته، امّا وطن اصلي او  آسماني و ماورايي است.

تصويرِ انتهاي زمانِ تقويمي در انجيل‌ها به گونه‌اي است كه جسم، ماده و كالبدِ آدم كه در گرو زمانِ گذرنده و تخته‌بندِ زمين است منهدم خواهد شد و آدمي براي راه يافتن به جاودانگي، ناگزير است تا روح مقدّسي را در خود بارور كند كه در گرو تن و ماده نباشد. شايد به همين جهت باشد كه عيسي مسيح، خود به عنوان روح خدا معرفي شده‌ است و تجسّدِ او را در زمين اين­گونه هم مي‌توان تعبير كرد كه تا آدميان او را ببينند، به او كه از ملكوت خدا خبر مي‌دهد شهادت دهند، از خمير مايه‌ي او بر گيرند و جان خود را  مخمّر سازند [22] و بياموزند كه چگونه تن به صليبِ انهدام بسپارند تا روح خود را به ملكوت باز رسانند، بنابراين در مسيحيّت، موضوعِ ابديّت و جاودانگي، از ملكِ زمين به ملكوتِ آسمان و از تن به روح منتقل شد.

فناپذيري زمين، طبيعت، ماده و تن از يك سو و جاودانگي روح و ملكوت از سوي ديگر، نوعي دوآليزم در قلمرو زندگي آدميان پديد آورد و از آن­جا كه در اغلب تعبيرهاي مسيحي، ابديّت و جاودانگي بيشتر براي روح در نظر گرفته شده بود، لذا خواستاران ملكوت، به‌خوار داشتنِ جسم و ارج نهادن به روح همّت گماردند. تعبيرهايي مانند خر و عيسي در اشعار مولوي، اشاره به همين خوار داشتن جسم و ارزش­گذاري به روح هم هست.

زندگي در اين جهان گذرنده، فرصتي به شمار مي‌آيد كه هركس بتواند در اين فرصت، روح خود را براي رسيدن به ملكوت آماده كند. اكهارت[23] عارف بزرگ مسيحي تأكيد مي كند كه:

« به­ هوش باشيد اي برادران و خواهران من، مادام كه در «زمان» هستيد، خود را به سرشت لاهوتي او متّحد كنيد كه چون پا از محيطِ زمان بيرون نهيد ديگر فرصت ازدست رفته است».[24]

اين آموزه‌ها كه برگرفته از انجيل‌ها مي باشد، به وضوح تفاوت زمان گذرنده و ابديّت را نشان مي‌دهد. زمان، زمين، جسم و مادّه همه  از يك جنس و از يك قلمرو هستند و همه داراي نقطه‌ي پايان مي‌باشند و اگرچه وسيله‌اي محسوب مي­شوند براي رسانيدنِ روح به ابديّت، امّا چندان معلوم نيست كه خودِ جسم به ابديّت راه يابد يا نه؟ بنابراين، مفهوم نجات و پيوستن به ابديّت در اغلب تعبيرهاي مسيحي، رها شدن روح از مادّه و رهايي از چرخه زمان تقويمي تلقّي شده است.

هم­چنين در آموزه‌هاي مسيحي، ازدواج كردن، كثير شدن يا عمر طولاني در اين زمين پيدا كردن، منزلت چنداني ندارد. آن­گونه كه از روايت انجيل‌ها برمي‌آيد، عيسي مسيح با هيچ زني ازدواج نكرد، هيچ فرزندي از خود باقي نگذاشت‌ و عمر او در اين جهان حتّي به ميانسالي هم نرسيد، زيرا به زودي آخرالزّمان فرامي‌رسيد و اين همه، از جهتي درست نقطه‌ي مقابل آموزه‌هاي تورات است و از جهتي ديگر، تكميل كننده‌ي آن.

 

یادداشت­ها

1- «ابد» به معناي هميشه، خواه براي نفي باشد يا اثبات.

2- در سفر تثنيه از قول خداوند آمده است:« الآن ببينيد، كه من«او» هستم و با من خداي ديگري نيست. من مي­ميرانم و زنده مي‌كنم، مجروح مي‌كنم و شفا مي‌دهم و از دست من رهاننده‌اي نيست. زيرا كه دست خود را به ‌آسمان برمي‌افرازم و مي‌گويم كه من تا ابد‌الآباد زنده هستم.(تثنيه، باب32، آيات39و40)

 3- تورات، سفر پيدايش، باب 9 آيات 8 تا12. در اين داستان نكته‌هاي ديگري هم هست به‌ويژه در اين مورد كه چرا مدام نام خدا«الوهيم» با نام خداوند «يهوه» جابه­جا مي‌شود. اين موارد را در مقالات مربوط به نام خداوند تا آنجا كه مي‌دانستم، توضيح داده‌ام.

4- تورات، كتاب پيدايش، باب هفدهم.

5- در تورات معمولاً هر قانوني كه ابلاغ مي‌شود بر ابدي بودن آن نيز تأكيد مي‌شود به‌عنوان مثال نگاه كنيد به سفر لاويان و طرح قوانين شريعت در آن كتاب، از جمله باب سوم لاويان آيه 17، هم­چنين سفر تثنيه.

6- نگاه كنيد به سوره‌ي2 (بقره) آيات 258 تا پايان 260 و نگاه كنيد به باب پانزدهم كتاب پيدايش.

7- نگاه كنيد به سفر پيدايش، باب چهل و نهم، بند 6 و 7.

8-  سفر تثنيه باب پنجم، بند 9- در همان سفر باب بیست و چهارم، بند 16 حكمي آمده است كه این مسأله را نقض می­کند: «پدران به عوض پسران کشته نشوند و نه پسران به عوض پدران کشته شوند، هر کس برای گناه خود کشته شود».

9- تأمّلي بر معنا شناسي متن مقدس،‏ فصل اول، بخش نهم.

10- حتّي در قوانين مربوط به قرباني و اين­كه مثلاً پيه را بسوزانند و چه قسمت از گوشت قرباني را چه كنند، باز هم تأكيد شده است كه: اين قانون ابدي در همه‌ي پشت‌هاي شما در همه‌ي مسكن‌هاي شما خواهد بود (لاويان، باب سوم، آيه‌ي 17).

11- به اين مجموعه از اين جهت تلمود گفته مي شود كه به معناي تلمذ، آموختن و تعليم   مي­باشد و از اين جهت آن را تورات شفاهي هم گفته‌اند، زيرا ابتدا خود را مجاز به نوشتن اين آراء و نظريّات نمي دانستند و اين اعتقاد بود كه تنها متن مكتوب ديني بايد تورات باشد و اين آراء شفاهي برداشت­هاي متناسب با زمان و مكان از تورات مكتوب تلقّي شده است.

12- انجيل متّي، باب 23.

13- در باب چهارم كتاب جامعه، سرودي كه منسوب به سليمان است، مي‌خوانيم:

« تمامي ستم‌ها كه در روشنايي آفتاب كرده مي‌شود ديدم، اينك اشك مظلومان و براي ايشان تسلّي دهنده‌اي نبود. زور به طرف جفاكنندگان ايشان بود.

مردگاني را كه قبل از آن مرده بودند، بيشتر از زندگاني كه تاكنون زنده‌اند، آفرين گفتم. آن‌كس را كه تا كنون پديد نيامده از هر دوي ايشان برتر دانستم. زيرا كارهاي نفرت­انگيز را كه در زير آسمان كرده مي‌شود، نديده است».

 نبوّت اشعياء در پاسخ به اين گونه دغدغه‌ها رستاخيزي را بيان می­کند كه آدميان در جهاني ديگر از نو زنده ‌مي‌شوند و در آن رستاخيز كه جهاني نوساخته بر پايه‌ي عدالت است، به مجازات اعمال خود خواهند رسيد.

14- با توجّه به نام خداوند «یهوه» دراين نوشته كلمه «بودن» غير از اشياء و موجودات است. به تعبير ديگر، اگر تفاوتِ «هستي» و «هست‌ها» را درنظر بگيريم، انسان در چرخه‌ي گذار، مي‌خواهد خود را از «هست‌بودن» به «هستن»  يا از «موجود بودن» به «وجود» برساند.

15- تلمود، بخش سدر (مواعيد) تعنیت 7. به نقل از  تلمود، تألیف راب، دکتر،ا، کهن. به اهتمام امیرحسین صدری­پور. لندن.(این کتاب در سال 1350 در چاپخانه­ی زیبا به چاپ رسیده است) صفحه 367.

16- انجيل متّي، باب 24.

17- همان، آيه36.

      18- آيه‌ي 29 از سوره‌ي 15(الحج) و آيه‌ي 72 از سوره‌ي 38(ص).

19- به عنوان مثال نگاه كنيد به باب سوم انجيل يوحنا، گفتگوي عيسي مسيح با نيقوديموس.

20- اين نكته را در سوره‌ي مريم مي‌توانيم ببينيم. در كتاب مريم مادر كلمه آن را بيشتر توضيح داده‌ام.

21- سوره19 (مريم) آيه‌ي 17 به بعد.

22-  اين تمثيل، برداشتي است كه از آيه‌ي 33، باب 13 انجيل متي داشته‌ام. 

23- عارف و متالّه آلماني در قرن 14 ميلادي.

24- نقل از كتاب عرفان و فلسفه، اثر استيس، ترجمه­ی بهاالدين خرمشاهي، صفحه 331.

 



 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید