(حق والی بر مردم و حق مردم بر والی)

این نوشته‌، حاصل سخنرانی در شب قدر است به تاریخ هفتم مرداد ماه 1392 در مشهد.

تمهید:

برای اینکه حقوق و ارزش‌های انسانی توسط صاحبانِ قدرت پایمال نگردد، "نقد قدرت" از سوی مردم از واجب‌ترین فریضه‌هایی توصیف شده است که خداوند برای مردم قرار داده است.

از سوی دیگر چنان می‌نماید که روش‌های پیشنهاد شده برای تحقق آن ارزش‌ها متناسب با جامعه‌ی نسبتا ساده‌ی همان روزگارِ صدر اسلام بوده است. جامعه‌ای که در حال عبور از نظام قبیله‌ای به نظام مدیریتی تازه‌ای بود و می‌رفت تا در آینده‌ای نه چندان دور نظامی مبتنی بر دولت را تجربه کند. و البته در آن دولتی که بعدها پدید آمد، این حقوق و ارزش‌ها که در این مقال می‌خوانیم، تا حد زیادی مغفول واقع شد.

به تعبیر دیگر، آنچه در این خطبه آمده و آنچه در قرآن نسبت به حرمت حدود و حقوق انسان‌ها آمده، باید به عنوان رهنمودهایی برای تشکیل یک دولت هم می‌بود اما در عمل چنین چیزی اتفاق نیفتاد و هیچ‌کدام از دولت‌های اسلامی اعم از بنی امیه، بنی عباس، فاطمیون مصر، و دیگر قدرت‌هایی که مدعی نظامِ اسلامی هستند، این ویژگی‌ها را که در این گفتار آمده، نداشتند و ندارند.

آیا این ارزش‌ها، انتزاعی است و با واقعیت همخوانی نداشته و ندارد؟ یا روشی که برای تحقق این ارز‌ش‌ها داشتند و در این خطبه هم آمده، روشی ابتدایی و نابسنده بوده است؟ همچنین اگر قرار باشد آن ارزش‌ها در جامعه‌ی پیچیده‌ی امروز تحقق نسبی پیدا کند با چه روشی باید باشد؟ در این مقال هیچ راهکاری در این باره ارائه نشده است و بر این باور هستم که اگر قرار باشد در جوامع پیچیده‌ی امروز آن ارزش‌ها بازخوانی و حرمت‌ِ آن رعایت شود، حتما به روش‌های تازه‌تری نیازمند هستیم. به‌نظر می‌رسد یکی از عواملِ ناکامیِ ما در تحققِ نسبیِ آن ارزش‌ها، روش‌های کهنه و ناکار آمد از یک سو، و تحریفِ مضامینِ دینی از سوی برخی متولیان دینی از سوی دیگر باشد.

بنا بر این آنچه در این مقال آمده، تنها به عنوان طرحی کلی از اهمیت حقوق انسان در هر حکومتی است که برای تحقق آن ارزش‌ها نیاز به روش‌های امروزی‌تر و نهادهای مدنی و بسیار چیزهای دیگر که در خدمت حقوقِ انسانی انسان‌ها قرار گیرد.[1]

یکی از خطبه‌هایی که به گونه‌ای جدی و اساسی به حفظ حرمت‌ها و ارزش‌های انسانی و نقد قدرت اشاره دارد خطبه‌‌ای است که در باره‌ی حقوق متقابل مردم و زمام‌داران ایراد شده است.[2] شاید بتوان این خطبه را به سه یا چهار بخش تقسیم کرد که عبارتند از:

 1- تعریف حق و چگونگیِ جاری شدنِ آن

 2- مهمترین حقوقی که خداوند اجرای آن را بر همگان واجب نموده حق والی بر مردم و حق مردم بر والی است

3- اشاره‌ای به وظایف زمامداران (در خطبه‌ی شماره‌ی 40)

4- وضعیت جامعه در صورتی که این حقوق رعایت شود و همچنین وضعیت جامعه در صورتی که این حقوق رعایت نشود.

تعریف حق و حقوق:

علاوه بر همه‌ی تعریف‌های متنوعی که در باره‌ی "حق" شده است، در یک تعریف کلی‌تر حق را به معنای مطابقت و موافقت دانسته‌اند.[3]  یعنی "حق" امری مجرد و انتزاعی نیست بلکه در تطابق و توافق دو چیز یا دو امر با یکدیگر  پدید می‌آید. ساده‌ترین تمثیل این است که در برابرِ گرفتن کالایی از یک فروشگاه، مطابق ارزش آن کالا پولی را به فروشنده پرداخت می‌کنیم، بدیهی است که این اتفاق با توافق طرفین انجام می‌گیرد و بین کالا و پولی که بابت آن پرداخت می‌شود تطابق نیز وجود دارد.

تعریفِ دیگرِ واژه‌ی "حق" که بیش‌تر در حوزه‌ی حساب و کتاب دینی کاربرد دارد عبارت است از روند استعلاییِ حیات و پدید آمدنِ جهانِ بی‌گزندی که در آینده‌ تحقق پیدا خواهد. آن گونه که از متن قرآن بر می‌آید ساز و کاری که خداوند در این هستی تعبیه کرده و در اختیار انسان قرار داده به‌گونه‌ای است که انسان می‌تواند در تحقق آن جهانِ بی‌گزند نقشی اساسی داشته باشد. از همین‌جا است که مفهومِ باطل در برابرِ حق قرار می‌گیرد.

باطل که در برابر "حق" مطرح شده است به هر کاری گفته می‌شود که حاصل و برآیندِ مطلوبی برای ادامه‌ی حیات در آینده نداشته باشد. به تعبیرِ دیگر، باطل به کاری و به چیزی بی‌ثمر گفته می‌شود. توجه به این نکته نیز شاید ضروری باشد که   "باطل" دروغ نیست؛ دروغ به خبری گفته می‌شود که واقعیت ندارد اما باطل امری واقعی است. بنا بر این صدق و کذب معمولا به اخبار مربوط می‌شود و حق و باطل به وقایع. وقتی که در قرآن می‌خوانیم که خداوند آفرینش را "به‌حق" آفریده است به این معنا هم هست که واقعه‌ی هستی غایتمند است و به سوی مقصودی از رشد و کمال در تطور است. و معمولا هنگامی که از آفرینش و سپس از فرجامِ هستی سخن به میان می‌آید، نقطه‌ی کانونیِ آن انسان دانسته شده است[4] و انسان به عنوان عنصرِ مقتضیِ تغییر در این هستی،  مشتریِ منحصر بفرد آن فرجام و غایتی است که در مضامین دینی توصیف شده است.

در این تعریف میان واژگان "حقیقت" و "واقعیت" نیز تفاوت معنایی وجود دارد. یعنی یک "امرِ واقع" می‌تواند حق باشد و می‌تواند باطل باشد. ستمِ یکی بر دیگری را می‌توان یک "امرِ واقع" تلقی کرد که "به‌حق" نیست. یعنی مطابقتی با اراده‌ی آفرینش ندارد و حتی مانع رشد و استعلای حیات هم هست. مثل اشاره‌ی قرآن به کشتار انبیائی که آنان را به‌غیرِحق می‌کشند.[5] به همین جهت نمی‌توان هر واقعیتی را با لفظ حقیقت بیان کرد. واژه‌ی "حق" به امری استعلایی اشاره دارد که به‌گونه‌ای نسبی در حال تحقق می‌باشد.

حق والی بر مردم و حق مردم بر والی

حق والی، گرفتنِ مالیات از مردم برای انجام امور اجتماعی و امنیت و پیشگیری از ستم زورمندان به ضعیفان و .... است.

و حقِ مردم، انتقاد از نارسایی‌ها و نواقصِ کارِ والی، تذکر دادن به وی، کمک به او در مواقع ضروری و نصیحت و خیر خواهی و.. است[6]

-------------------------------------

پیش از این به اشاره گذشت که در این مجال، "حق" مفهومی یکسویه نیست بلکه از مواجهه‌ی دو جریان یا دو "امرِ واقع" شکل می‌گیرد. مانند معامله‌ای که بین دو نفر انجام می‌گیرد، یا مثل گفت و گویی که میان دو نفر اتفاق می‌افتد و اندیشه‌ی تازه‌ای از آن زاده می‌شود.

بنا بر آنچه گذشت قابل درک خواهد بود که چرا در سخن امام علی، مفهوم "حق" به عنوان قراردادی اجتماعی و طرفینی است اما بنیان و اساس آن را خداوند وضع نموده است، چنانچه در مورد زمام‌داری خود می‌گوید:

خداوند سبحان، برای من، برشما حقی قرار داده و برای شما همانند حق من، حقی تعیین نموده است

و حقّ در توصیف گسترده‌ترین چیزهاست، و در انصاف، تنگنا‏ترين راه. و كسي‌را بر ديگرى حقّى نيست مگر اينكه آن ديگرى را هم بر او حقى است.

نکته‌ی بسیار قابل تامل در جمله‌ی فوق این است که حق مردم را از همان نوعی می‌داند که برای حق خود قائل است(لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ) اگر ما حق زمام‌دار را فرمان دادن و حق مردم را اطاعت از فرمانروا تلقی کنیم با تعریف فوق تطبیق نمی‌کند یعنی این دو به هیچ روی مثل هم نیستند. اما اگر امیر، زمامدار، یا والی را به عنوان مدیرِ امور اجتماعی تلقی کنیم که از مردم مالیات می‌گیرد تا اصلاح امور را بر عهده بگیرد و اوضاع جامعه را سامان بخشد، آنگاه مردمی که امیر را انتخاب کرده و با او بیعت نموده‌اند حق دارند در برابر امکاناتی که برای والی فراهم آورده‌اند از او انتقاد هم بکنند و اشتباهات او را گوشزد نمایند و در این خطبه به حقی از این جنس سفارش شده است:

آن‌گونه که با جباران سخن گويند با من سخن مگوييد. آنچه را از تند خویانِ عجول پنهان می‌کنند از من پنهان نکنید،با ظاهر سازی و به تصنع با من دمساز نشوید و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد(...) بنا بر این، از گفتن حق، يا راى زدن در عدالت باز مايستيد، كه من نه برتر از آنم كه خطا كنم، و نه در كار خويش از خطا ايمنم.....

در این متن برخی واژگان و ترکیبات هستند که قابل ترجمه‌ی لفظ به لفظ نیستند مثل " أَهْلِ الْبَادِرَةِ " که در ترجمه "تندخویانِ عجول" را آورده‌ام. اهل بادره ظاهرا اشاره به کسانی است که پر شتاب مبادرت به تملک اموال زیر دستان می‌کنند به تعبیر قرآن اموال یتیمان را تصاحب می‌کنند و شتاب آنان به این جهت است که تا یتیمان به بلوغ نرسیده‌اند یا تا دیگران متوجه نشده‌اند کار خود را انجام دهند [7] طبعا این گونه افراد نه تنها انتقاد دیگران را بر نمی‌تابند بلکه از آن خشمگین هم می‌شوند. این، از گویاترین تعبیرها است که در باره‌ی زمامداران قدرت طلب می‌توان به کار برد.

این‌گونه سخن گفتن از سوی یک زمام‌دار، آن‌هم در آن شرایطِ اجتماعی کمتر دیده شده است. حتی پیروانِ امام علی این کلام را نه تنها جدی نمی‌گیرند بلکه به دلایلی از جمله اعتقاد به معصومیت، آن را بگونه‌ای توجیه می‌کنند که انگار نوعی تعارف یا گفته‌ای صرفا از سر تواضع است. در صورتی‌ که در ابتدای همین خطبه اظهار می‌دارد که:

و بزرگترين چیزی که خدای سبحان از حقوق واجب كرده است، حقّ والى بر مردم و حقّ مردم بر والى است، اين فريضه‏اى است كه خداوند براى هر يك نسبت به ديگرى واجب نموده،[8]

در زبانِ امام علی، "والی" یا "امیر"، به معنای فرمانروا بر مردم نیست زیرا فرمانروایی تنها از آن خداوند است، بلکه به‌نظر می‌رسد که لفظ "والی" و همچنین لفظ "امیر" در فرهنگ امروز ما همان معنای مدیریت را دارد. یعنی کسی که زمام امورِ جامعه را به دست دارد و کارش مدیریتِ امور است.

ظاهرا بعد از ماجرای صفین، خوارج که نه معاویه و نه علی را به امارت قبول نداشتند، گفته بودند: «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ»[9] و علی در برابر اداعای آنان آشکارا معنای "حکم" را از "امر" جدا می‌کند و می‌گوید:

«کلمه‌ی حقی است که از آن اراده‌ی باطل می‌شود. بله حکمی نیست مگر از آنِ خدا ولی آنان می‌گویند زمامداری هم، جز برای خدا نیست. در حالی که مردم  ناگزیرند از داشتنِ امیری خواه نیک باشد یا فاجر باشد»[10]

در این جمله لفظ "امیر" بر گرفته از "امر" یعنی کسی که مدیریت "امور" جامعه را بر عهده می‌گیرد. "امر" در اولین لایه‌ی معنایی به کاری پیشِ رو  گفته می‌شد که گاهی در باره‌ی چگونگی اجرای آن با دیگران مشورت می‌کنند مانند آنجا که می‌گوید: «و شاورهم فی‌الامر» یا «و امرهم شوری بینهم...» و در لایه‌ی بعدی، به معنای اشاره نمودن به آن کار، توصیه نمودن یکی به دیگری در اجرای آن کار. امور یعنی کارهایی که پیش رو دارند و باید انجام دهند. حتی لفظ "امیر" در این دو خطبه با پسوند "المؤمنین" هم نیامده شاید به این جهت که در هر جامعه‌ای همه گونه آدمِ مؤمن و غیر مؤمن حضور دارند و مدیریت جامعه که مسئول امور است نمی‌تواند تنها امیر مومنان باشد و به امور آنان رسیدگی کند. به‌نظر می‌رسد ترکیب "امیرالمؤمنین" بعدها پدید آمده باشد.

در ادامه‌ی همان خطبه‌‌ای که ضرورتِ زمام‌داری را طرح کرده آمده است که:

« تا در زمام‌داری او، مؤمن به کار خود مشغول باشد و کافر از زندگی خود بهره گیرد و مردم زندگى كنند.»

در این جمله، اشاره به "مؤمن" مطلقا برای امتیاز قایل شدن او بر "کافر" نیست. بنا بر این در این نگاه، همان حقی که امیر یا والی بر مردم دارد مردم هم اعم از هر دین و آیینی، و اعم از هر طبقه‌ی اجتماعی، همان حق را نسبت به والی دارند:

«کسی که در مقام و مرتبه بزرگ بوده و در دین برتری داشته باشد، باز هم برتر از آن نیست که این حق واجب در باره‌اش نادیده گرفته شود و کسی که در نظر دیگران خرد شمرده شود و در دیده‌ها حقیر به نظر آید، کوچک‌تر از آن نیست که در ادای این فریضه دیگران را یاری کند یا به او یاری شود.»[11]

نکته‌های قابل تامل در این گفتار این‌که نصیحت نمودن، انتقاد کردن، تذکر دادن، همه و همه به عنوان یاری رسانیدن به مدیریت جامعه طرح شده است. و همچنین هویتِ اشخاصی که در این فریضه‌ی واجب مشارکت دارند نه هویت دینی است نه هویت ملی نه هویت طبقاتی نه هویت علمی و نه هویت صنفی، بلکه صرفا به هویت انسانیِ آنان نظر دارد. این البته مطابقت دارد با وظایفی که والی بر عهده گرفته است. این وظایف هم چیزی نیست جز امن کردن جاده‌ها از راهزنی‌ها، پیش‌گیری از ستم قدرتمندان بر ضعیفان، حفظ و حراست مرزها از هجوم بیگانگان و  چیزهای دیگری از این دست.[12]

و برای اینکه این مدیریت به خودکامگی و انحراف نیانجامد، حق مردم می‌داند که والی یا امیر را نصیحت کنند و می‌گوید:

« فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ »

نصحیت یعنی سخنی که برای اصلاح و از روی خیرخواهی و کمک بیان می‌شود نه برای تحقیر و عیب‌جویی و بر اندازی. این همان چیزی است که امروزه به آن نقد قدرت هم می‌توانیم بگوییم.

وظایف والی

در مورد برخی وظایف والی در خطبه‌ی شماره‌ی 40 آمده است:

« مردم به زمامدارى نيازمندند، تا در مدیریت او، مؤمنان به كار خود مشغول و كافران هم از زندگی خود بهرمند شوند، هرکسی در امنیت زندگى كند، به وسيله حكومت بیت‌المال (مالیات)جمع آورى مى‏گردد و به كمك آن با دشمنان مى‏توان مبارزه كرد. جادّه‏ها أمن و امان شود، حقّ ضعيفان از نيرومندان گرفته مى‏شود  نيكوكاران در رفاه و از دست بدكاران، در امان مى‏باشند.»[13]

در این گفتارها نشانی از این نیست که مثلا والی باید مراقب باشد که مردم نماز بخوانند، یا حجابشان درست باشد، یا حتی مسلمان باشند یا نباشند، می گوید مؤمن به کار خود مشغول باشد و کافر از زندگی خود بهره ببرد. بحث این است که همه در امنیت باشند کسی حق کسی را ضایع نکند، کسی دیگری را نترساند، یکی به دیگری زور نگوید، هر کسی از ثمره‌ی زحمت خویش بهرمند شود

در این نگاه، حتی آیه‌ی مشهور قرآن که امر به معروف و نهی از منکر را توصیه می‌کند، نه در انحصار زمام‌دار است و نه مربوط به عبادات و مسائل عقیدیتی فردی یا گروهیِ خاصی، بلکه مربوط به امور اجتماعی است که مردمی از همه صنف و از هر گونه آیینی در آن جامعه حق زندگی دارند. در چنین جامعه‌ای "معروف" عدالت و امنیت و رفاه و دیگر حقوق اجتماعی است و "منکر" محروم کردن دیگران از این حقوق:

«و بايد از ميان شما باشند کسانی که دعوت به نيكى كنند و به كار شايسته توصیه کنند و از زشتى بازدارند، و آنان همان رستگارانند.»[14]

و کلام آخر اینکه اگر این حقوق متقابل معطل بماند، نشانه‌های ستم آشکار می‌شود، دغل‌بازی در دین فراوان می‌گردد، بیماری‌ها بسیار و هر کسی به هوای نفس خود عمل می‌کند بی آنکه مصالح جامعه را در نظر بگیرد و کسی وحشت نمی‌کند از این حق بزرگی که معطل مانده و.....[15]

در این خطبه و برخی گفتار دیگر از نهج‌البلاغه، امام علی خود را فراتر از این نمی‌داند که به خطایی گرفتار نشود و این نکته را صراحتا یاد آور می‌شود آن هم در هنگامی که خود در مسند قدرت است:

«از گفتن حقی يا مشورت در باره‌ی عدل با من خوددارى ننمائيد، زيرا من برتر نيستم از اينكه خطا كنم، و از آن در كار خويش ايمن نمى‏باشم مگر آنكه خدا از نفس من كفايت كند آنرا كه او از من مالك‌تر و تواناتر است»[16]

دوم اینکه، در مورد امارت و به دست گرفتنِ امور جامعه، با اینکه امام علی خود را شایسته‌ترین می‌داند و در عمل هم نشان داد که شایسته‌ترین بود در عین حال خود را جانشینِ پیامبر نمی‌نامد. به تعبیر دیگر، پیامبر نبی بود و رسول بود و این مقامات چیزهایی نیست که میراث شمرده شود.

اگر فرض کنیم که پیامبر در عین حال که رسول از سوی خداوند بود، امیر و زمامدار هم بوده است،[17] آنگاه والیان و امیرانِ پس از پیامبر اعم از بنی عباس و دیگران حد اکثر می‌توانستند ادعا کنند که جانشینان محمدِ زمامدار هستند و نه جانشینان محمد رسول. یعنی مسندی که بر آن تکیه می‌زنند مسند نبوت از سوی خداوند نیست که گفتارشان مصون از خطا باشد بلکه تنها مسند امارت است که هر گونه خطایی هم در آن ممکن است اتفاق افتد.

بیست و پنجم تیرماه 1392 / مشهد

 

 



[1] - طرح این خطبه، به معنای تایید همه‌ی آنچه در نهج‌البلاغه آمده نیست. برخی مضامینی هست که شاید در شرایط امروز غیر قابل دفاع بنماید.

[2] - خطبه‌ی شماره‌ی 206 در نهج‌البلاغه‌ی شرح و ترجمه‌ی علی نقی فیض‌الاسلام و همین خطبه با شماره‌ی 216 در نهج‌البلاغه‌های صبحی صالح، و ترجمه‌های جعفر شهیدی، محمد دشتی، حسین انصاریان

- [3] مفردات راغب اصفهانی، قاموس قرآن قرشی، لسان‌العرب و    

[4] - هم در مضامین تورات و هم در قرآن بارها تاکید شده است که خداوند همه چیز را برای انسان آفریده است به عنوان مثال نگاه کنید به سوره‌ی دوم(بقره) آیه‌ی 29

[5] - سوره‌ی سوم(آل عمران) آیه‌ی 21

[6] - به وسيله‌ی امارت بيت المال جمع آورى مى‏گردد  و به كمك آن با دشمنان مى‏توان مبارزه كرد. جادّه‏ها أمن و امان  و حقّ ضعيفان از نيرومندان گرفته مى‏شود  نيكوكاران در رفاه و از دست بدكاران، در امان مى‏باشند (قسمتی از خطبه‌ی 40 نهج‌البلاغه)

[7] - سوره‌ی چهارم (نساء) آیه‌ی 6

[8] - وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ

[9] -  سوره‌ی دوازدهم(یوسف) آیه‌ی 40

[10] - خطبه‌ی شماره‌ی 40

[11] - وَ لَيْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ وَ لَا امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ‏

[12] - خظبه‌ی شماره‌ی 40

[13] - قَالَ ع: كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْ‏ءُ وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ-

[14] - سوره‌ی سوم(آل عمران) آیه‌ی 104

[15] - إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ‏ الْكَلِمَةُ وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَى وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ‏ فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ. فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ

[16] - فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي‏ فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ يَمْلِكُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى‏

[17] - در مورد تفاوت نبوت با فرمانروایی مقاله‌ی نسبتا مفصلی را قبلا نوشته بودم به نام « نبوت و فرمانروايي در يك داستان ديني» http://ali-tahmasbi.name/index.php/2013-01-11-10-33-41/203-2013-01-29-14-27-31