فصل اول: پیش زمینه‌های سه داستان درهم تنيده

به‌گمان من، یکی از ویژگی‌های داستان‌هایی که در قرآن آمده، بیان احوالِ خود و زمانه‌ی خود در حدیثِ دیگران است. بنا بر این "راوی" تنها روایت کننده‌ی داستانِ پیشینیان نیست، بلکه خود نیز در این ماجراها نقش آفرین می‌شود. این نکته را در ادامه بیشتر توضیح خواهم داد.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  فصل دوم: اشاره‌ای به روایت مسیحی از اصحاب کهف

بیست سال پس از ماجرای شورای افسس و برکناری و تبعید نسطوریوس، سالِ تولد نویسنده و شاعر مشهوری است به نام یعقوب ساروقی که به مقام اسقفی هم رسید. او را به سبب ذوق سرشار شاعرانه‌اش "چنگ روح" و "نی خداوند" می‌خواندند. نقل است کهن‌ترین روایتِ مسیحی از اصحاب کهف به نام هفت خفتگان که به زبانِ سریانی سروده‌ شده بود، منسوب به وی است

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فصل سوم: روایت اصحاب کهف در قرآن 

واقعه‌ای را "شگفت انگیز" گویند که نسبت به ساز و کار پدید آمدن آن نا آشنا باشیم،و تجربه‌ای از آن نداشته باشیم. اما اگر با زبانِ رمز و نماد در قصه‌ها آشتی کنیم و جوهره‌ی متشابه بودن داستان را متوجه شده باشیم، آنگاه داستان اصحاب کهف هم با همه‌ی اهمیت و پیچیدگی آن، چیزی غیر طبیعی و شگفت‌انگیز نخواهد بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فصل چهارم، موسی و جوانش

اگر تحلیل داستان را به زبان امروز قرار بود پی‌گیری کنیم می‌توانستم بگویم «ملتقای دو دریا» همان جایی است که خودآگاهی به موج‌های پر تلاطم و هراس‌انگیزِ ناخودآگاهی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. منظورم "ناخودآگاهیِ جمعی" یا به تعبیری گسترده‌تر "ناخودآگاهی کیهانی" است که علاوه بر آنکه میراثِ اجداد دور و نزدیک ما را در خود تعبیه دارد، همچنین چشمه‌ی حیات در پسِ ظلماتِ آن نهفته است. در اینجا می‌توانم به‌جای دو واژه‌ی "جوان" و "پیر" خودآگاهی و ناخودآگاهی، یا عالم مشهود و عالم غیب نام ببریم.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فصل پنجم: موسی و پیر

در اغلب تفسیرها آن دانای راز را "خضر" نامیده‌اند؛ این شاید متناسب‌ترین نام برای او در این داستان باشد اما چنین شخصیتی در مستندات وقایع عینی و تاریخی وجود ندارد و در کتبِ دینی هم اعم از قرآن، تورات، انجیل‌ها، نامی از خضر دیده نمی‌شود، اگر چه مفسرین اسلامی سعی کرده‌اند تا نسب‌نامه‌ای برای او تدارک ببینند. احتمالا به همین جهت در باره‌ی هویت واقعیِ او نقل‌قول‌های متفاوت و متناقض بسیار است

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فصل ششم: ذوالقرنین

 

همین بی‌نام و نشان بودن‌ها و رها کردن قصه از قید زمان و مکان، به مخاطب این فرصت را می‌دهد تا از متن تاویل تازه‌ای داشته باشد و ذوالقرنین و دیگر عناصر داستان را در ساحتی دیگر جستجو کند و ...