فایل پی دی اف   خرد و اساطیر

 

خرد و اساطير در شاهنامه

 پيش از اين شرح کوتاهي در معناي "اسطوره" نوشته بودم.[1] در اين مجال هم رابطه‌ي اسطوره و خرد را در شاهنامه و تفاوت آن را با "افسانه"پي گرفته‌ام. البته كلمه‌ي "اسطوره" در روزگار فردوسي به اين صورت امروزي رايج نبوده است. حتي در بسياري از فرهنگ‌نامه‌ها، "اسطوره" و "افسانه" را يكي دانسته بودند. فردوسي هم در معرفي اثرِ سترگ خود از واژه­ي اسطوره استفاده نکرده و به جاي آن از واژه‌ي "رمز" سود جسته و آورده است که:

 تو اين را دروغ و فسانه مدان      به رنگ فسون و بهانه مدان

 ازو هرچه اندر خورد با خرد       دگر بر ره رمز معني برد   [2]

  "رمز" در شاهنامه به مفهوم كنايه و اشاره نيست، همچنين سخن "رمز"  به معناي سخني سرّي هم نيست كه نبايد براي ديگران برملا شود. بسياري از معاني عميق و گسترده وجود دارند كه در چارچوب زبان معمولي نمي‌توان از آن سخن گفت و از آنجا كه اين زبان رمزي از وقايعي سخن مي‌گويد که ساز و کار آن وقايع با ساز و کار وقايع معمولي و عيني متفات است بسا كه آن را دروغ و افسانه مي‌انگارند. به عنوان مثال مي‌توانم از سه گونه تلقي در باره‌ي داستانِ يونس در شکم ماهي ياد کنم:

  1- تلقيِ باورمندان به معجزه اين است که واقعا يک ماهي بزرگ يونس را بلعيده و سه روز بعد او را در ساحل دريا از دهان خود بيرون انداخته است و اين را از معجزات خداوند مي‌انگارند براي تنبيه يونس.

 2- اما تلقي منکران معجزه اين است که اين داستان از بيخ و بن دروغ است. و هر اعجازي از اين دست جز "افسانه" چيزي نيست. در اين نوع تلقي مفهوم "افسانه" جاي معجزه را گرفته است بي آنکه به مفوم "اسطوره" نزديک شده باشد.

 3- تلقي سوم ممکن است اين باشد که در اين داستان رمزي نهفته است، در اين صورت عناصر موجود در داستان نمادين هستند. نه دريا درياي واقعي بوده و نه ماهي واقعا ماهي بوده بلکه حضور هر کدام از اين عناصر براي متوجه کردن ذهن مخاطب به ماجراي بسيار مهم ديگري است که چون دريا عميق و گسترده و چون ماهي لغزنده و فرار، يا مثل نهنگ، هراس انگيز است. بنا بر اين چنين داستاني نياز به تاويل دارد مثل رؤياهاي معنا داري که ممکن است به سراغ هرکسي بيايد.

 منظور من از "اسطوره" و اشتراک معناي آن با "رمز" تا حدودي همين تلقي سوم است. اين نکته را هم ياد آوري کنم که مضامين اسطوره‌اي يا رمزي، به وقايعي تکرار شونده اشاره دارند اما اين تکرارها به تناسب زمان و مکان و مخاطب، صورت‌هاي متفاوت پيدا مي‌کنند. در ادامه شايد بتوانم منظورم را بيشتر توضيح دهم.

 تمثيلي ديگر از "خدايان" در داستان‌هاي ايلياد و اوديسه بگويم که آن هم از مضامين اسطوره‌اي شمرده مي‌شود. در اين داستان‌ها سرنوشت قهرمانان از سوي خدايان رقم زده مي‌شود، جنگها و كشمكش‌هاي ميان مردم "تروا" و"آخايي" ريشه در اختلافات خدايان دارد، "زئوس"- خداي خدايان- كه خود گرفتار توطئه‌ي خانواده و كسان خويش است، كينه‌توزانه و فريب‌كارانه آتش جنگ را تيزتر مي‌كند. وي از طريق "رؤيا" بر آگاممنون ظاهر مي‌شود و او را وادار مي‌كند تا با سپاه يونان دست به جنگي هول انگيز بزند.

  "رؤيا" در اين داستان به عنوان دريچه‌ي ورودِ پيامِ خدايان به ذهنِ خودآگاه انسان است. در سرود چهارم ايلياد مي‌خوانيم كه در انجمن خدايان، پس از گفتگوهاي مغرضانه‌ي خدايان با يکديگر، تصميم گرفته مي‌شود كه "پالاس"- خداي جنگ- مردم تروا را برانگيزاند تا پيمان‌شكني كنند و اهالي مغرور آخايي را ناسزا گويند تا آتش جنگ شعله ور گردد.

 اين داستان‌ها را كه هومر در حدود سه هزار و سيصد سال پيش سروده است اگر همه را به‌عنوان گزارشي از واقعيات عيني تلقي كنيم، شايد مشتي دروغ و افسانه بيش نباشد.

 اما از نگاهي ديگر، هنگامي كه در مي‌يابيم نقش اين خدايان و الهگان در سروده‌هاي هومر، شباهت بسياري دارد با آنچه "يونگ" به عنوان طرح‌واره‌هاي ناخودآگاه و نمونه‌هاي باستاني بيان مي‌كند.[3] آنگاه مي‌توانيم فرض کنيم که شايد وقايعي رواني در پس اين داستان‌ها نهفته باشد كه نه تنها مربوط به هزاره‌هاي پيش، بلكه اكنون نيز در ناخودآگاه جمعي ما حضور دارند. از اين منظر، جايگاه واقعي خدايان نه در آسمان كه در "ناخودآگاهِ جمعي" انسان‌ است. ظاهرا اين منبع عظيم ناخودآگاهي از يکسو عناصرِ رواني دورترين اعصارِ پيدايش و تاريخ انسان را در خود تعبيه دارد و از سوي ديگر در همه‌ي آدم‌هايي که امروز زندگي مي‌کنند حضور دارند. و خدايان استعاره‌هاي از همين عناصر پنهان و ناشناخته‌ مي‌باشند. همين است كه اين خدايان جاودانه و بي‌مرگ، در نسل‌هاي پي در پي بشري تداوم مي‌يابند. گويي "پالاس" خداي جنگ، هنوز هم در روانِ جمعي ملت‌ها حضور دارد که اين همه جنگ‌هاي خانمان برانداز به راه مي‌اندازد. جنگ‌هايي که هم‌اکنون برقرار است و هزاران هزار کشته و میليون‌ها آواره برجاي مي‌گذارد.

 خدايان چون بي‌مرگ و جاودانه هستند، ناگزير با هم كنار مي‌آيند؛ همه در يك انجمن كنار هم مي‌نشينند، انجمني كه شايد مدام در عرصه‌ي ناخودآگاهي ما برگزار مي‌شود و سرنوشت آدميان در آن تعيين مي‌شود. قهرمانان چه بدانند و چه ندانند، خواسته و ناخواسته، اسير نقشه‌هاي خدايان مي‌شوند قهرماناني که هومر به ما معرفي مي‌کند بازيگران نمايشنامه‌اي هستند كه سناريوي آن قبلا در انجمن خدايان نوشته شده است. دراين انجمن‌ها، "مينرو" الهه‌ي "خرد" يكي از كم‌كارترين و بي‌خاصيت‌ترين خدايان است.

 نمايشنامه‌ي تباي و داستان"اوديپ شاه" كه نزديك به هزار سال پس از ايلياد سروده شده، حكايت فرار "اوديپ" از سرنوشتي است كه خدايان براي او تعيين كرده بودند. اگرچه در اين نبرد بازهم خدايان پيروز شدند، و اديپ به همان دامي افتاد که خدايان چيده بودند اما همين كه آدميان به اين مرحله رسيدند كه پنجه در پنجه‌ي چنان خداياني در اندازند شايد حکايتي از طليعه‌ي بلوغ نوعي آگاهي در انسان باشد.

 بنا بر آنچه گذشت، يكي از ويژگي‌هاي "اسطوره" در اين مقال، همين وقايعي هستند كه از درهم تنيدگي خدايان و آدميان پديد مي‌آيند. وقايعي كه نيمه‌ي آشكار آن آدم‌ها هستند و نيمه‌ي پنهان آن، خداياني كه سرنوشت مي‌نويسند و مقدارت معين مي‌كنند و از حضور "خرد" در انجمن خويش ناخشنود و شايد بيمناك هم باشند. اين تنها يكي از ويژگي‌هاي "اسطوره" مي‌تواند باشد.

  هنگامي كه نقش "خرد" در مضامين اسطوره‌اي بيشتر و آشكارتر شود، چنان است كه آدميان، با جان بخشيدن به استعاره‌هاي اسطوره‌اي، سر آن دارند كه مطيع و رام و بازيچه‌ي خدايان مكار و دروغزن نشوند. همين‌جا است كه جان شاعر با جانِ قهرمانانش در مي‌آميزد، و براي مردم روزگار خود چراغي از خرد مي‌افروزند تا در پرتوِ آن، مقدارات خود را به‌گونه‌اي ديگر رقم زنند.

 در اغلب اين داستان‌ها باز هم انسان است که شکست مي‌خورد و باز هم خدايانِ دروغزن و کينه توز هستند که بر الهه‌ي خرد پيروز مي‌شوند در عين حال همين‌که  چشمِ خرد در قلب و انديشه‌ي آدمي باز باشد و بيدار باشد اين امکان را مي‌دهد که لااقل رداي تزوير و تقدس خدايانِ مکار را بهتر بشناسند.

 به‌گمان من، تراژدي رستم و اسفنديار، يکي از گوياترين داستان‌هاي شاهنامه است که رويارويي پهلواني خردمند را با شاهزاده‌ي گرانقدري نشان مي‌دهد که چشم خرد را در خود کور کرده است. شاهزاده‌اي که از جادوي دين روئين تن شده و جز رسيدن به تخت و تاج فرمانروايي هيچ نمي‌انديشد و هيچ نمي‌بيند.

 رستم آگاه است که در اين ميدان نبرد با کشتن اسفنديار، روزگار به زودي توطئه‌ي مرگ او را هم خواهد چيد، اين راز را سيمرغ براي رستم آشکار مي‌کند. همو که در اين داستان داننده‌ي اسرار و کهن‌الگوي راهنما و پيشگويي هم هست.[4]

 در شاهنامه شخصيت‌هايي به نام خدايان ديده نمي‌شود اما به‌جاي آن از "روزگار" و "سپهر" و "چرخ" و "اختران" بسيار ياد شده است. در عين‌حال اينان يک‌طرف بازي هستند و طرف ديگر خود آدميان‌اند. تصوير زندگي در شاهنامه، به مثابه‌ي صفحه‌ي شطرنج است و حساب و کتاب خاص خود را دارد، خردمند هم کسي است که از قوانین و قواعد این بازي آگاه باشد.

 براساس تعريف فوق مي‌توانم بگويم كه اگر وقايع اسطوره‌اي، بدون حضور "خرد" طرح شود، شکستي از پيش تعين شده را مي‌نماياند كه راه گريزي هم از آن نيست، اما حضور "خرد" در عرصه‌ي اسطوره براي آن است تا نشان دهد که چگونه مي‌توان بازيچه‌ي کور تقدير نبود.

 در داستان‌هاي شاهنامه، هر كنشي واكنش مناسب خود را دارد، كوچكترين غفلت هم بي پاسخ نمي‌ماند، براي ناداني و بي‌خردي گذشت و اغماضي در كار نيست. با اين همه، نيك مردان و پهلوانان با همه‌ي فضايل و خصلت­هاي خوب انساني كه دارند درعين حال، معصوم نيستند. حتي قديس‌ترين و پهلوان‌ترين هم كه باشند، باز هم گه گاه گرفتار خطا مي‌شوند.

 اگر"اساطير"(به مفهوم امروزي آن) مرده باشند و پاسخگوي نيازهاي روحي، عاطفي، و حتي سياسي ما نباشند، بهتر است كه قهرمانان آن اساطير را در گورستان تاريخ وانهيم، و انديشه‌‌مان را به سرود مردگان نسپاريم. طرح داستان­هاي مرده، خود صورت ديگري از عالم مردگان است.

 به تعبير ديگر، اين درست است كه رستم با اسب و ابزار جنگي هزاران سال پيش در مقابل سربازي جوان و تازه كار كه به يك سلاح كوچك جديد مسلح است عاجز مي‌باشد، اما رستم به سبب اسب و شمشير و ابزار جنگي و قدرت بازو نيست كه اسطوره است. اگر منظور فردوسي، تنها شجاعتِ تن و تهور در رزم بود، گفته محمود غزنوي راست مي‌آمد كه گفت:

  شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست

 و فردوسي با جان خود خطر كرده و در پاسخ محمود مي‌گويد: 

  زندگي خداوند دراز باد، ندانم در سپاه او چند مد چون رستم باشد، اما اين دانم كه خداي تعالي خويش را هيچ بنده چون رستم نيافريده. [5]

 رستم شاهنامه پيش از آنكه اهل رزم باشد، مردِ خرد است، او معلم و مربي سياوش است؛ خردمندي او با سياست‌بازي محمود هيچ مناسبتي ندارد. رستم اهل غارت، ريا، تزوير و دروغ نيست؛ در هنگامه‌ي نبرد ارزش "جان" آدميان را مي‌داند. تا مي‌تواند خود را سپر بلاي ديگران مي‌كند. در جنگ با اسفنديار مي‌گويد: 

به تنها تن خويش جويم نبرد        زلشكر نخواهم كسي رنجه كرد 

كسي باشد از بخت، پيروز و شاد   كه باشد هميشه دلش پر زداد6]

 هنگام رويارويي با همآورد، از بيان هيچ نصيحتي كوتاهي نمي‌كند. با همه‌ي آمادگي رزمي و اطمينان به پيروزي، چون پايداري اسفنديار را به برافروختن آتش جنگ مي‌بيند وي را اندرز مي‌دهد. رستم مي‌داند كه اسفنديارِ جاه طلب از سرِ جواني و جاه طلبي فريب گشتاسب را خورده است. گويي که وسوسه‌هايي مثل "جاه طلبي" و دغدغه‌ي فرمانروايي که در جان اسفنديار بيدار شده، باز هم به نوعي شبيه همان خداياني هستند که در سروده‌هاي هومر مي‌بينيم. 

گرچه اسفنديار به بوي تاج و تخت مي‌جنگد اما شاهزاده‌اي است به شدت مذهبي. توجيه شرعي او آن است كه گشتاسب نماينده‌ي پيامبر است، فره ايزدي دارد، فرمان او هرچه باشد بايد بر آن گردن نهاد. اگر چه، به بند كشيدن يل نامداري چون رستم باشد. همين است که براي توجيه کار خود در پيامي که براي رستم فرستاده، مي‌گويد:

 چوگشتاسب شه، نيست يك نامدار     به رزم و به بزم و به راي و شكار 

پذيـرفـت   پاكيـزه   ديـن   بـهي            نهان گشت گمراهي و بي‌رهي 

چو خورشيد شد راه گيهان خديو           نـهان شـد بد آموزي و راه ديـو[7]

 طنز تلخ داستان اينجاست که اسفنديار با آنکه مي‌داند پدرش گشتاسب فريبکاري پيش گرفته تا به هر طريقي از واگذاري تاج و تخت به وي طفره رود، در عين حال راه او را روشن، دينش را پاکيزه و بهي و برکنار از بدآموزي ديوان معرفي مي‌کند. اين خود فريبي‌ها البته راه ديوان و خدايان دروغزن را در روانِ آدمي هموارتر مي‌کند.

 و رستم كه از چند و چون كار آگاه است و فريب ظاهر گشتاسب و دين‌داري او را نخورده، هنگامي که در مواجهه با اسفنديار قرار مي­گيرد مي‌گويد: 

بترس از جهاندار يزدان پاك        خرد را مكن با دل اندر مغاك 

من امروز نَز بهر جنگ آمدم     پي پوزش و نام و ننگ آمدم 

تو با من به بيداد كوشي همي    دو چشم خرد را بپوشي همي[8]

   و براي پيشگيري از آتش جنگ به هر گونه مماشاتي جز دست به بند دادن تن مي‌دهد. در نبرد با تورانيان نيز رستم، روان خود را با خرد همراه كرده است. در صحنه‌ي نبرد و در مقابل چشمان كين خواه هر دو سپاه با "پيران" که نماد خردمندي در بين تورانيان است به راي زني مي‌پردازد و راه آشتي را به شرط مجازات قاتلِ سياوش پيشنهاد مي‌كند. 

از سراسر داستانهاي شاهنامه چنين برمي‌آيد كه رستم هوس ويران‌گري به سر ندارد، سائق و نيروي ويران كنند‌گي را در خود، مغلوب کرده است. او آباد كننده است، به شهرِ بيداد هجوم مي‌برد و شر شاهان مردم‌خوار را از سر مردم كوتاه مي‌كند بي آنكه خود داعيه‌ي فرمانروايي داشته باشد. و به اينگونه، نمونه‌ي پهلواني و سرآمد پهلوانان مي‌شود  و همين است كه پهلوانان و بزرگان : 

گرفتند بر پهلوان آفرين      كه آباد بادا به رستم زمين.[9]

 بايد همين‌گونه‌ها باشد كه شاهنامه نام ديگري هم پيدا مي‌كند، اين نام را فردوسي در شاهنامه چنين آورده است كه:  

ستم‌نامه ي عزل شاهان بود         چو درد دل بيگناهان بود[10]

 اما، اين پيلتنِ خردمند، اين عزل كننده شاهانِ مردم‌خوار، و اين تاجبخش، كيست؟

 

 تبار شناسي رستم

 در برخي از لغت نامه‌ها، رستم را از دو جزء "رس" به معني "نمو" و "تم" به معني "تخمه"  نوشته‌اند. در خود شاهنامه روايتي هست كه مادر پس از رنجي كه هنگام زايمان بر خود هموار مي‌كند نام فرزند را "رستم" مي‌گذارد[11]  در ميان انواع معناها که براي نام رستم نقل شده، همچنين  گفته‌اند كه رستم به معناي رودي است كه به بيرون جاري است[12]

 اين معناها اگر چه ظاهرا با هم متفاوت مي‌نمايند اما انگار همه داراي گوهر مشتركي از روئيدن، جاري شدن، و رهايي را دارند.

 "رود" خط ممتد زنده‌اي است كه در عين جاري بودن، هر نقطه‌اي از آن با همه‌ي مسير گذشته و آينده در ارتباط بي‌وقفه است، مانند رويش يك بذر. همچنين رود منشاء بركت و آباداني است.

 در تعبير ديگر، رود از به هم پيوستن جوي‌بارهاي كوچك و چشمه‌هاي پيدا و پنهانِ كوهستان‌ها شكل مي‌گيرد، شبيه به شط عظيم جاري مردم، كه از محله‌ها و قبيله‌ها، قوم‌ها و حتي نسل‌هايي در طول زمان، به‌هم مي‌پيوندند و با همه‌ي كثرتي كه دارند، در هنگام خطر، از يك روح جمعي و كلي برخوردار مي‌شوند ويك تن واحد مي‌گردند.

 زنده ياد شاهرخ مسکوب در باره‌ي رستم نوشته است: 

 نه عمر رستم واقعيت است و نه روئين تني اسفنديار، و نه وجود سيمرغ، اما همه حقيقت است. و اين تبلور اغراق آميز آرمانهاي بشراست در وجود پهلواناني «خيالي». زندگي رستم واقعي نيست، تولد، كودكي و پيري و مرگ او همه فوق بشري است، ولي با اين همه مردي حقيقي تر از رستم و زندگي و مرگي بشري‌تر از آن او نيست.[13]

 حوادث بزرگ و جريان‌هاي عظيم كه هزاران هزار آدم در آن نقش داشته‌اند در فضاي اسطوره به صورت شخص واحدي تجلي پيدا مي‌كنند. همچنين گاه پيش مي‌آيد كه در اين فضا، آرمان ملتي به صورت مردي ظاهر مي‌شود كه همه‌ي خصوصيات آن آرمان را در خود دارد، و نبردهايي كه آن ملت در طول تاريـخ خود داشتـه و دارند به صـورت يا به نام همان مرد آرماني ثبت مي‌شـود. چندان دور نيست که رستمِ شاهنامه هم همين‌گونه‌ها باشد. آميزه‌اي از توده‌ي انبوه مردمان، در پيوند با آرماني که شاعر براي اين توده‌ي انبوه به‌نمايش مي‌گذارد. 

و عجب اين است كه رستم سوداي تاج و تخت و فرمانروايي ندارد؛ خود را نماينده‌ي دين و متولي شريعت نمي‌داند، و آرمان فردوسي اين است که رستمِ ما دست به بند شاه ند‌هد و به افسون دينداري گشتاسب گرفتار نشود. 

آرمان ديگر فردوسي که در سرتاسر شاهنامه به چشم مي‌آيد اين است كه رستمِ ما، افزون بر آن‌که دست به بند شاه نمي‌دهد، روانِ خود را همواره با خرد همراه داشته باشد، نه از پيروزي مغرور و نه از شكست خوار و ذليل ‌شود، نسبت به دشمن فحاش و زشت‌گو نباشد و به خاطر دوست، چشم بر حقيقت نبندد. از اين نگاه، شاهنامه، خردنامه‌‌اي است كه براي گشودنِ راه زندگي سروده شده تا مردمان را از شرّي كه در خودشان و در گيتي كمين كرده، آگاه نمايد. 

اين رستم شاهنامه است که چون به ناگزير اسفنديار مغرور را به خاک مي‌افکند، سپس پياده به سوي او مي‌آيد، بر بالينش مي‌نشيند، به خود مي‌پيچيد و به آوايي نرم مويه‌کنان مي‌گريد.[14]

 هر كدام از آدم‌هاي شاهنامه، به گونه‌اي مي‌بايست به تماميت برسند و از ناداني و بيخردي، خود را به دانايي و خردمندي برسانند. حتي اسفنديار پس از آنکه پيکانِ مرگ بر چشمانش مي‌نشيند چنان است که انگار تازه چشمِ خرد او گشوده مي‌شود و آنچه پيش از اين در باره‌ي گشتاسب و اطاعت از او گفته بود همه را در اين واپسين دم زندگي ياوه مي‌يابد: 

چنين گفت با رستم اسفنديار     که از تو نـديـدم بـدِ روزگــار 

زمانه چنين بود و بود آنچ بود   سخن هرچِ گويم ببايد شنود 

بهانه تو بودي، پدر بد زمان     نه رستم نه سيمرغ و تير و کمان 

مرا گفت رو سيستان را بسوز   نخواهـم کزين پـس بود نيمروز 

بکوشيد تا لشگر و تاج و گنـج     بدو مانـد و من بمانـم به رنــج 

در اين واپسين دم، رستم را چنان خوب و خردمند مي‌يابد که فرزند خويش را به او مي‌سپارد که او آموزگارش باشد.

 در فضاي شاهنامه، تا هنگامي كه آدمي به خردمندي نرسيده باشد "نارسيده" است و مرگ آدميانِ خام و نارس تلف شدن است. آدم‌هاي شاهنامه، مي‌خواهند مردان و زنان "تمام" باشند. حتي قسمت‌هاي متاخر شاهنامه كه در روشنايي تاريخ قرار دارند، باز هم جوهره‌ي رمزي در وانمودنِ خرد  را دارا هستند.

 پادشاهِ پدركش و بيگانه پرستي چون "خسروپرويز" كه در دوران جواني به خاطر نجات خود به امپراطوري روم متوسل مي‌شود و با رواج مسيحيت در دربار خود، بنيان حكومت داخلي را سست مي‌كند، هنگام سالخوردگي و زماني كه در زندانِ پسر خود گرفتار است، به همه‌ي خطاهاي خود آگاه مي‌گردد، به ندانم كاري‌هاي خود اعتراف مي‌كند و سرنوشت محتومي كه خود آن را رقم زده پذيرا ميشود. همين آگاهي بركار خود و خردمندي پذيرفتن واكنش اعمال خود، او را همچون قديسي در مي‌آورد كه پيك مرگ را از پيش خبردار مي‌شود، جامه‌هاي پاك مي‌پوشد، و در فضاي نيمه تاريك زندان، در حالي كه تشتي زرين براي سر خود در پيش نهاده و شاخه­ ي"برسم"[15] بدست گرفته، منتظر جلاد خود مي‌شود.[16]

 "شيرين"، كه مريم را به زهر کشته بود و در اين داستان بيشتر به زني جادو مي‌ماند.، پس از مرگ خسرو، اگر چه مي‌توانست با شيرويه همبستر شود، شهبانوي ملك گردد، و به كام‌روايي ادامه دهد، اما با آنكه توسط شيرويه تحت فشار قرار گرفته است تا با او ازدواج كند، با جسارتي اعجاب انگيز از آن امتناع مي‌كند، با سخنراني و خطابه‌هاي هراس‌انگيزي كه براي درباريان و لشكريان دارد، نقاب از چهره‌ي گناه‌آلود خود و شيرويه برمي‌دارد و با بخشيدن همه‌ي اموالِ سلطنتي خود به محتاجان، سبك‌بار و آســوده خيال روانـه‌ي دخمـه مـرگ مي‌شـود، و در كنار جنـازه‌ي خـسرو با همان زهر هلاهلي كه مريم را كشته بود، خود را نيز هلاك مي‌كند، و به اين گونه عدالت را بر سرنوشت خود حاكم مي‌كند.[17]

 در قلمرو تاريخ واقعي ايران، كسي بدرستي نمي‌داند كه خسرو پرويز، در هنگام كشته شدن چگونه با مرگ مواجه مي‌شود، همچنين در تاريخ هيچ سندي از خطابه‌هاي شيرين در برابر درباريان نيست اما آرمان شاعر اين است كه حتي خودپرستان و دسيسه‌گران هم، دست كم در واپسين لحظات عمر، خردمندانه كيفر گناهان خود را پذيرا شوند.

 نمونه‌هايي از اين گونه در شاهنامه بسيار است، كه شرح هر كدام مهتاب شبي خواهد و آسوده سري. برخي خردمندانه زيستند و خردمندانه پاي به دروازه‌ي مرگ نهادند، برخي ديگر بي‌خردانه زيستند اما در واپسين لحظات عمر خود چشم خرد را گشودند تا خود را به آدم‌هاي" تمام" برسانند و خردمندانه بميرند.

  ناتمامان هم کم نيستند كه بي‌خرد مي‌زيند، و در پنجه‌ي مرگ نيز مذبوحانه تلاش مي‌كنند تا باز هم به هواي پيشين خود ادامه دهند. حتي اميدوارند بي هيچ جزايي از واكنش اعمال گذشته خود رها شوند. همه‌ي اينها در مجموع اسطوره‌ي خرد در شاهنامه‌ي فردوسي است براي ملتي كه بوده و هست و مي‌خواهد که بوَد. 

شهريور 1394 مشهد

 



[1] - نک: مقاله‌ها، مقاله‌ي در چند و چون اسطوره و مقاله‌ي  اسطوره و قرآن 

[2] - فردوسي، ابوالقاسم، شاهنامه بر پايه چاپ مسکو، چاپ سوم 1386، تهران انتشارات هرمس، صفحه 6

[3] - يونگ،کارل گوستاو، انسان و سمبل هايش، ترجمه محمود سلطانيه، انتشارات جامي ، بخش"اساطير باستاني و انسان امروز"نوشته جوزف، ال هندرسون، و همچنين بخش"آشنايي با خودآگاه" نوشته كارل گوستاو يونگ

[4] - چنين گفت سيمرغ کز راه مهر           بگويم کنون با تو رازِ سپهر

که هرکس که او خون اسفنديار          بريزد، ورا بشـکرد روزگـار (شاهنامه. ص: 1027)

[5] - تاريخ سيستان، نوشته به نيمه قرن پنجم هجري، ويرايش جعفر مدرس صادقي، 1373، نشر مرکز/ص 3

[6] - شاهنامه، ص 1017

[7] - همان، صفحه 989

[8] - همان، صفحه 1029

[9] - همان، صفحه 577/ داستان خاقان چين

[10] - همان، صفحه 1178/ پادشاهي اشکانيان

[11] - به نقل از لغتنامه‌ي دهخدا ذيل نام رستم

[12] - بهار، مهرداد، پژوهشي در اساطير ايران، پاره نخست 1362، انتشارات توس/ صفحه‌ 157

[13] -  مسکوب، شاهرخ، مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار، تهران 1342، انتشارات امير کبير، ص:5

[14] - همي ريخت از ديدگان آب گرم   همي مويه کردش به آواي نرم(شاهنامه جلد اول، ص:1034

[15] - "برسم" (barsam) شاخه‌هاي باريك بي‌گره به اندازه‌ي بيست سانتي‌متر كه از درخت هوم، گز، و درخت انار جدا مي‌كردند و در هنگام عبادت آن را به‌دست مي‌گرفتند و زير لب دعا مي‌خواندند.

[16] - شاهنامه، جلد دوم، صفحه‌ي: 1846

[17] - همان، و دنباله‌ي همان داستان تا پايان صفحه 1847

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

 

 

  

 
تابلو نقاشی از موزه‌ی آرامگاه فردوسی