از تاویلی که بر داستان شیخ صنعان داشتم، برخی گلایه‌ها شد و برخی پرسش‌ها. از گلایه‌ها یکی هم این بود که تاویل این داستان، بسیار مرد سالار است و حقی و جایی برای زن قایل نشده است؛ چندان که در فرجام، دختر ترسا که هنوز جوان است و در آغاز راهِ زندگی می‌میرد و مرد کهنسال که باید فکر کفن و گور باشد، سر زنده و شاداب به موطنِ خود باز می‌گردد. یعنی که دختر ترسا در این داستان وسیله‌ای شده است تا شیخ به کمالِ وجودیِ خود برسد.

پرسش دوستی دیگر این بود که از داستانِ رابعه دختر کعب که عاشق برده‌ای از بردگانِ برادرش می‌شود چه تحلیلی می‌توان ارائه نمود که از این دست باشد؟ یعنی اگر مردان برای به کمال رسیدن باید با روانِ زنانه‌ی خود مواجهه‌ای کارساز داشته باشند، آیا برای زنان هم این فرصت هست تا روانِ مردانه‌ی خود را اگر مغفول مانده به یاد آورند و آن را هم به موازات روانِ زنانه‌ی خود به ثمر برسانند؟

دوستی دیگر برایم نوشت که: اصولا "عشق" انحصار طلب است، جنون آمیز است، و بهتر همان که سخنِ شریعتی را  به یاد آوریم که دوست داشتن را لطیف‌تر و انسانی‌تر و برتر از عشق می‌داند.

گمان می‌کنم باید چند نکته را یاد آور شوم که عبارتند از:

اول: همان‌گونه که در مقدمه‌ی داستان به اشاره نوشته بودم تاویل من از این قصه ممکن است در برخی موارد با آنچه مورد نظر عطار از آوردن این داستان بوده، چندان ارتباطی نداشته باشد. بحث پیرامون روانِ زنانه و روان مردانه به این صورت که در روانشناسی تحلیلی یونگ مطرح شده است در آن روزگار مطرح نبوده، در عین حال در اسطوره‌های آفرینش که بسی قدیم‌تر از این داستان‌ها شکل گرفته، و همچنین در برخی مضامینِ ادبی- عرفانیِ خودمان نشانه‌هایی هست که آدمی را به لحاظ معنوی دارای هر دو روان زنانه و روان مردانه  دانسته‌اند.[1]

دوم: اگرچه در اسطوره‌های آفرینش، انسانِ آغازین به نحوی دو جنسیتی تصویر شده است اما به‌نظر می‌رسد که عنصر زنانه در انسان – اعم از زن و مرد- که به همان "نفس" تعبیر می‌شد و بن‌مایه‌ی حیات شمرده می‌شود، عنصری پست، مذموم و "امارة بالسوء" دانسته شده است و نیکبختی‌ هر آدمی هنگامی است که نفس وی کاملا مطیع و فرمانبردارِ "خرد" یا "روح" باشد که عنصری مردانه دانسته می‌شد.

 همین مضامین هرچند به استعاره بوده باشد به هرحال انعکاسی از نظامِ مرد سالاری هم در جوامع بشری بوده و هست. احتمالا همین نظامِ مردسالاری سبب شده تا در اغلب باورهای دینی و فرهنگی نگاهِ تک ساحتی به انسان غلبه یابد و طبعا حضورِ روانِ زنانه هم در مردان مغفول بماند و مرد به لحاظ روانی تنها با روان مردانه شناخته شود و زن نیز تنها با روانِ زنانه به‌یاد آورده شود.

بنا بر این، مطابق باورهای آن روزگار، عاشق شدن شیخ به دختر ترسا – یا هر نوع عشقی از این دست- نوعی تنبیه و گوشمالی از سوی خداوند دانسته می‌شد. اگر من هم با همان رویکرد قدیمی به داستان شیخ صنعان نزدیک شوم، شاید بتوانم تحلیلی نسبتا منسجم‌تر اما کاملا سنتی و تکراری ارائه دهم زیرا ساختارِ ظاهری در نتیجه‌گیری به گونه‌ای طراحی شده که با همان نظام مردسالاری همخوانی داشته باشد.

سوم: در حكايت شيخ صنعان و ديگر عاشقانه‌هايي كه در ادبيات غنايي ما آمده است اگر چه عشق‌ها زميني و خاك‌سارانه هستند و اگر چه معشوق عنصري زميني، واقعي و عيني است اما به دلايلي اين عشق‌ها به پيوند زناشويي منجر نمي‌شود. حتي به همآغوشي‌ِ عاشق و معشوق نيز نمي‌انجامد. بلكه پاس داشتن هجر در عاشقي، گاه تا آنجا پيش مي رود كه رابطه‌ي عاشق و معشوق را به نوعي عشق ممنوع تبديل مي‌كند. اين نوع رابطه را نه‌تنها در متون غنايي كهن، حتي در داستان هايي چون «داش آكل» اثر صادق هدايت، هم مي‌توانيم ببينيم.

به تعبير ديگر، چرا در ادبيات غنايي ما، عاشق بايد زهر هجر و ممنوعيت را بر وصل و همآغوشي ترجيح دهد؟ یعنی عاشق یا حقِ دست‌رسی به معشوق را ندارد، یا چنین حقی را به خود نمی‌دهد. از این ممنوعیت هم دو گونه تاویل می‌توان داشت، یکی همان نگاهِ سنتی است که این عشق فتنه‌ای هست تا مثلا شیخ ما در دو راهه‌ی میان نفس و خرد، کدام را برگزیند؟ روند داستان هم به‌گونه‌ای است که مثل اغلبِ داستان‌های عاقبت به خیر، نهایتا خرد بر نفس پیروز می‌شود. دختر ترسا هم که نمادِ نفس است به سبب دست شستن از ترسایی و مسلمان شدن، یاد آورِ همان نفس مطمئنه‌ای می‌شود که چون به این مرحله رسیده، دیگر کاری در این جهان ندارد و با مرگ خویش به عالم اعلا وارد می‌شود.[2]

تاویلی که من داشتم این بود که ممنوعیت اگرچه دلایل متفاوت می‌تواند داشته باشد اما یکی هم شاید به آن جهت باشد تا فرصتِ دگردیسی و بلوغِ نفس یا بلوغِ روانِ زنانه که مغفول مانده بوده فراهم شود و شیخ ما از تک ساحتی بودن رهایی یابد.

اگر در عشقِ ممنوع وصلی اتفاق افتد و عاشق در آزمون عشق صبوری نکند، چندان دور نیست که عاشق به هرزه‌ای متجاوز بدل شود و معشوق به زنی بدکاره. حتی اگر عاشق از گذرگاهی ظاهرا مشروع راه وصال را فراهم کند باز هم شاید تکرارِ همان همآغوشی‌هایی شود که صرفا پاسخی به نیازِ غریزه‌ی جنسی بوده است. چیزی که بارها و بارها توسط مردانِ میانسال و کهنسال تجربه و تکرار شده بی‌آنکه درکی از مهر ورزیدن و دوست داشتن در آن پدید آمده باشد.

"دیر هنگام" بودنِ این عشق یعنی نوعی ناهمآهنگیِ زمانی میان حس عاشقی و سن و سالِ واقعی. مانند عشق روزنامه نگار نود ساله‌ی قصه‌ی مارکز به آن دختر چهارده ساله. این حس شاید می‌بایست به صورتِ دوست داشتنی انسانی‌تر و غیر هیجانی‌تر در روزگارِ جوانی به سراغ او می‌آمد، اما به قول خودش فاحشه‌ها نگذاشته بودند و خود او هم تا کنون نگاهی فراتر از غریزه‌ی جنسی به زنان نداشته است. بنا براین سال‌های سال، شاید شصت هفتاد سال، با زنان بسیاری همآغوشی داشته بی‌آنکه دوست داشتن را تجربه کرده باشد. معنای دیگرِ داستان می‌تواند این باشد که روانِ زنانه‌ی آن روزنامه نگار کهنسال، همچنان نابالغ در فاحشه‌خانه‌ی ذهنش به خواب رفته بوده.

شورمندی و هیجانی بودنِ چنین عشقِ پیرانه‌سری را نه به حساب شورمندی‌های جوانی بلکه بیشتر به حساب جبرانِ فاصله‌ای می‌توان دانست که فرصت زیادی هم برای زندگی پیش رو ندارد. درست بعد از همین عاشق شدن است که هم شیخ ما و هم شخصیتِ قصه‌ی مارکز دگرگون می‌شوند و نگاهشان به وقایع تغییر می‌کند

 در ادبيات غنايي ما، عاشق بايد زهر هجر و ممنوعيت را بر وصل و همآغوشي ترجيح دهد و به تعبیر عطار:

وصل را چندين چه سازي كار و بار      هجر را گر مرد عشقي پاي دار[3]

دور نمي نمايد كه اين گونه مواجهه‌ی با عشق، ريشه در حس وجودي خود انسان داشته باشد كه از يك سو خود را گرفتار تمناهاي تن و صورت مي يابد و از سوي ديگر، دل در گرو معناهايي دارد كه بدون حضور آن معناها، عشق هم برايش معنايي نخواهد داشت و شتاب برای برخورداري از جسم و صورت و گرايش به سكس محض، آدمي را به تماميت نمي رساند.

هنگامی‌که سكس محض به جاي عشق نشانده شود، لذت جاي خرسندي را می‌گیرد و به تعبیر میلان کوندرا شتاب و عجله جاي تامل را، و خشونت جاي صلح و آشتي را.[4]

یکی از نقدهای اساسی و بنیادی که بر تحلیلِ پیشینیان می‌توان بیان کرد این است که با چه معیاری خداوند را جای معشوق می‌نشاندند؟ و چرا تلاش می‌کردند تا آن شوریدگی‌های اولیه و رسوایی‌ها را در محملی مقدس بنشاند؟ آیا نشانه‌هایی را که در عشق شیخ به دختر ترسا وجود دارد می‌‌توان استعاره و تمثیل از عشق انسان به خدا دانست؟

بعید است که بتوان چنین عشقی را منطبق بر عشق به خدا دانست. حتی اگر تصوری که از خدا در ذهن پدید می‌آید خدایی انسان‌واره باشد باز هم سرسپردگی و شیفتگی به آن خدا را نمی‌توان از جنسِ عشقِ خاکسارانه‌ی انسان به انسانی دیگر دانست. توصیفاتی هم که در برخی غزل‌های شاعرانِ صوفی مشرب نسبت به معشوق آمده سنخیتی با صفاتِ تعریف شده‌ی خداوند ندارد و با توسل به استعاره و تمثیل و انواع بازی‌های زبانی هم نمی‌توان آن اشعار را معطوف به خداوند فرض نمود.

به‌نظر می‌رسد در جذبه‌ی هیبت و شکوهِ خداوند قرار گرفتن، باید بسیار متفاوت باشد با مفهوم شیدایی و جنون عشق به این گونه که در این داستان‌ها آمده است. حتی به گمان من سخن از "عشق به خدا" مقوله‌ای مشکوک می‌نماید. امیدوارم بتوان در فرصتی دیگر بتوانم این مطلب را هم بیشتر توضیح دهم

17/2/1392 مشهد

 

 



[1] - در قرآن واژه‌ی نفس که هم برای مرد آمده و هم برای زن، مؤنث است و واژه‌ی روح مذکر است. همچنین مولوی صراحتا نفسِ آدمی را زن و خرد را مرد دانسته است.

ماجرای مرد و زن افتاد نقل  --- آن مثال نفس خود می‌دان و عقل

این زن و مردی که نفس است و خرد --- نیم بایستست بهر نیک و بد(دفتر اول،ماجرای مرد عرب و جفت او) 

[2] - اشاره به آیات 27 تا 30 در سوره‌ی فجر : يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي

[3] - منطق‌الطیر، بیان وادی عشق

[4] - اشاره به رمان "آهستگی" اثر میلان کوندرا

 

 

 

  

 
تابلو نقاشی از موزه‌ی آرامگاه فردوسی