روایت اصحاب کهف در قرآن

یاد آوری: روایتِ قرآن از قصه‌ها -به جز قصه‌ی یوسف- معمولا فشرده و مختصر است که بیشتر به بازخوانی فرازهایی از قصه‌های گذشته اشاره دارد و برخی چرخش‌ها که در آن قصه‌ها پدید آورده؛ هم این و هم برخی مسائل زبانی دیگر،  ترجمه‌ی این متن را نه تنها دشوار که گاهی غیر ممکن می‌کند؛ آنچه پیش رو دارید تنها کوششی است برای ترجمه‌ای نزدیک‌تر به آنچه قرآن در باره‌ی اصحاب کهف آورده، از این جهت نکته های ناگفته و گسست‌های ناخواسته در این نوشته دیده می‌شود که چاره‌ای از آن نبود

----------------------------------------------------------------------

در نخستین جمله‌ای که قرآن به این داستان پرداخته، آمده است که:

پنداشتی اصحاب کهف و رقیم که از آیات ما هستند، عجیب بوده‌اند؟[2]

از این جمله دو معنا می‌توان تلقی کرد. یکی اینکه خداوند بسی آیاتِ عجیب‌تر و شگفت‌تر از این هم دارد که داستان اصحاب کهف در پیش آن آیات چندان عجیب نیست. این چیزی هست که برخی مفسرین نوشته‌اند.[3] معنای دیگر آن است که این داستانِ عجیبی نیست و بیهوده تو را به شگفتی واداشته است.

احتمالا تا پیش از آنکه این داستان در قرآن بازخوانی شود، نه تنها برای اعراب حتی برای خود پیامبر هم شاید عجیب و شگفت انگیز بوده است. برای ما هم که امروز هستیم شاید داستانی عجیب باشد که چند نفر آدم به یک غاری پناه ببرند و سیصد و چند سال بخوابند بعد هم بی‌آنکه گذشت زمان آنان را فرسوده باشد بیدار شوند، یکی از آنان به شهر بیاید و توسط او دیگران را از کار خود آگاه کنند.[4]

معمولا هر نمادی به چیزی فراتر از خود راه می‌برد، و هنگامی که یک روایت نمادین، یا آیات متشابهی به عنوان اصل واقعه تلقی شود، ممکن است شگفت‌انگیز هم به‌نظر رسد، مثل داستان یونس در شکم ماهی.

واقعه‌ای را "شگفت انگیز" گویند که نسبت به ساز و کار پدید آمدن آن نا آشنا باشیم،[5] و تجربه‌ای از آن نداشته باشیم. اما اگر با زبانِ رمز و نماد[6] در قصه‌ها آشتی کنیم و جوهره‌ی متشابه بودن داستان را متوجه شده باشیم، آنگاه داستان اصحاب کهف هم با همه‌ی اهمیت و پیچیدگی آن، چیزی غیر طبیعی و شگفت‌انگیز نخواهد بود. مانند داستان مسجد مهمان کش در مثنوی مولوی و شکستنِ طلسم و ریختن انواع زر برای میهمانِ جسورِ آن مسجد که از مرگ نهراسیده بود.[7]به روایت مولوی چندان زر برای آن مرد فرو ریخت که از نیمه شب تا سحر با جوال و توبره زر از مسجد بیرون می‌کشید. مولوی اما در ادامه‌ی قصه صراحتا اشاره می‌کند که برخی کوردلانِ زرپرست این زر که در این داستان آمده را همان طلای ظاهری می‌پندارند:

این زرِ ظاهر به‌خاطر آمدست ---- در دلِ هر کورِ دورِ زر پرست

اتفاق ناخوش‌ در این ظاهربینی، غفلت از معنای داستان است و مشغول شدن به جزئیات ظاهری که مثلا چند نفر بودند، نامشان دقیقا چه بوده است، وقتی از غار بیرون آمدند موی‌های سر و صورتشان بلندتر شده بود یا نه، سپید موی شده بودند یا همان رنگِ‌ روزگار جوانی را داشتند، غاری که به آن پناه بردند در همان شهر افسس بوده یا در اسکندریه، و بسی پرسش‌های دیگر از این دست و بعد هم اختلاف نظر پژوهشگران و راویان و اهل فتوا که از میان این انبوه روایات بالاخره کدام روایت درست است؟

خواهند گفت: سه تن بودند چهارمين آنان سگشان بود و مى‏گويند پنج تن بودند ششمين آنان سگشان بود- در حالى كه تيرى به تاريكى مى‏افكنند- و مى‏گويند: هفت تن بودند و هشتمين آنها سگشان بود بگو: پروردگارم از شمار آنان آگاه‏تر است، جز اندكى آنها را نمى‏دانند پس درباره‌ی ايشان گفت و گو مکن مگر به همان صورت ظاهر، و از هيچ يك از آنها چيزى مپرس ( کهف آیه‌ی 22)

پس اگر کسی چندان سطحی نگر باشد که داستان را نه در معنا و محتوا بلکه تنها در همان پوسته‌ی ظاهر آن ببیند و حاضر به اندیشیدن هم نباشد چه سود از جدل نمودن با وی؟

بسیاری از مفسرین سوره‌ی کهف هم تلاش کرده‌اند تا معلوم کنند که اصحاب کهف چه کسانی بودند، کی و کجا می‌زیستند، چند نفر بودند، نام یکایک آنان چه بوده است، آن غاری که به آن پناه بردند در کدام سرزمین قرار داشت، آخر سر از همان روایت مسیحی سود جسته‌اند که پیش‌تر به آن اشاره شد.[8]

گفت و گوی در ظاهرِ قصه، شاید همان باشد که قصه‌ی اصحاب کهف را محدود به زمان و مکان خاصی می‌کند و افراد محدودی هم در صحنه‌هایش حضور دارند. بنا بر این ما تنها تماشاگر صحنه‌هایی هستیم که مدام با خرق‌ عادت‌های عجیب به حیرت‌مان وا می‌دارد. سهم ما از این قصه تنها لحظاتی حیرت زدگی و شگفتی است و دیگر هیچ.

گفت و گوی به ظاهر، این گمان را هم به ذهنمان نخواهد آورد که این قصه‌ای تکرار شونده و نو به نو شونده است، قصه‌ای است که یقه‌ی راوی و مخاطب را هم می‌گیرد و او را هم به صحنه می‌کشاند. مگر خلوت‌های محمد در غار حرا یا سال‌های حصر محمد و یارانش در شعب ابی‌طالب، برخی از صحنه‌های همین قصه‌ی اصحاب کهف نمی‌تواند باشد؟ 

شاید هم گام نهادن در راهِ طولانی و پر فراز و نشیب "رشد" برای مومنینِ معجزه طلب قابل فهم نیست. پس ای محمد، با آنان از جوهره و جان قصه چیزی مگوی. از کوبیدن پتک بر آهنِ سرد چه حاصل؟

قرآن پس از آنکه واقعه‌ی اصحاب کهف را امری عجیب نمی‌شمارد، می‌گوید:

هنگامی‌که جای گرفتند آن جوانان به کهف، گفتند: ای خداوندِ ما، از نزد خودت رحمتی به ما بده، و زمینه‌ی "رشد" کار ما را فراهم ساز. پس، چندین سال گوش‌هاشان را از هر آوایی فرو بستیم

سپس آن‌ها را برانگیختیم تا بدانيم كه هر یک از دو حزب، درنگ آن‌ها را چه شماره کرده‌اند.

این چند آیه، کل داستان را به اجمال بیان می‌کند و در آیات بعد به برخی زوایای داستان می‌پردازد. به‌گمان من مهمترین کلید واژهای این چند آیه عبارتند از "فتیة" ، "کهف"، "رشد"، و "حزب"

فتیة که ظاهرا تلفظ دیگری از همان فتیان است،[9] در این متن بیشتر به معنای نجیب زادگانِ جوان است. این لفظ بعدها تغییر معنا داد و به جوانمردان تعبیر شد و حتی از قرن پنجم هجری به بعد شاخه‌ای از متصوفه نام اهل فتوت را برای خود برگزیدند. [10]

واژه‌ی "کهف" نیز صرفا به غار گفته نمی‌شد بلکه هر نوع پناه‌گاه بزرگی را چه ساخته‌ی دست بشر و چه آن‌که غار بزرگ طبیعی بوده باشد، کهف می‌گفتند.[11] هر خلوتی که گوش ما را از آواهای پلشت در امان نگه دارد.

در این خلاصه، قصه از جایی شروع می‌شود که جوانان خود را به پناه‌گاه رسانده‌اند، و ما شاهد نخستین نیایش آنان در این پناه‌گاه هستیم

ای خداوندِ ما، از نزد خودت رحمتی به ما بده، و زمینه‌ی "رشد" کار ما را فراهم ساز

خداوند را با نامی می‌خوانند که ویژه‌ی آموزگاران است.[12] از او طلب رشدِ کارشان را دارند. رشد بالیدنِ گیاه نیست، به آن‌گونه بالیدن "نمو" می‌گویند. رشد به ویژه در این متن، بار معناییِ عمیق فرهنگی و تربیتی دارد، انگار بالیدنِ کاری آیینی- فرهنگی است که دسته جمعی با هم آغاز کرده‌اند. تازه در آغاز راه هستند، این را قصه با تصویری که از جوان بودنشان ارائه می‌دهد به ما می‌گوید. کارشان هم کاری جمعی است، این‌گونه نیست که تمنایی فردی داشته باشند.

همچنین در طولِ فراز و فرودهای وقایع، هویتِ جمعی بر قصه حاکم است. تبلور هویت جمعی را در احزاب هم می‌توانیم ببینیم که عمرشان از عمر فرد بسیار بیشتر می‌تواند باشد. در ادامه بازهم به این نکته اشاره خواهم کرد.

پس از نیایشی که در آن "رشد" را طلب کردند، حالا باید زمینه‌اش فراهم شود:

پس، سالیانی چند، گوش‌هایشان را در آن کهف از هر آوایی بستیم

در همین سالیانِ پر رمز و راز است که روزگارِ ستروَن آبستنِ حیاتِ تازه خواهد شد که نطفه‌اش در خلوت آن غار که شاید نمادی از زهدانِ زمین باشد در حال شکل گرفتن است.

سپس آن‌ها را برانگیختیم تا بدانيم كه هر یک از دو حزب، درنگ آن‌ها را چه شماره کرده‌اند.

انگار اینجا از چند جریان یاد شده است. یکی آن‌ها که بر انگیخته شدند. دوم دو حزب که هرکدام به زعم خود درنگِ آنان را شماره کنند و سوم خود خداوند است که می‌گوید "تا بدانیم"، به این می‌ماند که خداوند هم خودش از فرجام کار چندان آگاهی نداشته است. این‌ها نکته‌هایی هستند که ذهن را به چالش می‌گیرد و شاید در نوبت بعدی آشکارتر شود.

واژه‌ی حزب در زبانِ قرآن به معنای مجموعه‌ای از افراد است که ایده و هدف مشترکی دارند و گرد هم جمع شده‌اند تا ضمن پی‌گیری ایده‌ی خود در برابر حزب یا احزاب دیگر نیز از خود دفاع ‌کنند.[13] بدیهی است که در بسیاری موارد عمر احزاب از عمر افراد بسیار بیشتر است. بنا بر این چندان دور از ذهن نخواهد بود که در این آیه، دو حزب را دو جریانِ مقابل هم تلقی کنیم. یکی ادامه‌ی آیین دقیانوسی که خود را جاودانه می‌انگاشتند اما غروبشان فرارسیده بود و دیگری ادامه‌ی آیینی که اصحاب کهف به آن قیام نمودند و اکنون پس از سالیانی چند طالع شده و به بار نشسته است. گمانه‌ی دیگری هم هست در باره‌ی درک ما از گذشت زمان که در قسمت بعدی به آن نیز اشاره‌ای خواهم داشت.

این فشرده‌ای از داستان اصحاب کهف بود که بسیار به اختصار در چهار آیه آمده است. همین داستان در نوبت دوم تا حدودی مشروح‌تر و در سیزده آیه بیان شده است. در نوبت اول قصه را از میانه‌ی ماجرا شروع کرده بود آن هم با زبانی کلی‌گویانه، بی‌آنکه وارد جزئیات شود. اما در نوبت دوم اگرچه باز هم با همان زبان کلی و نمادین است اما تا حدودی مشرح‌تر و این بار قصه را از اول آن بیان نموده است.

نوبت دوم:

یکی از نکته‌هایی که از آغاز این سوره با آن مواجه بودیم و هستیم، خود خداوند است. در این آیه هم باز همان پیچیدگی دیده می‌شود. می‌خوانیم:

خبر ايشان را بر تو قصه كنيم به حق.  آنان جوانانى بودند كه به آموزگارشان خداوند گرویدند. و ما هدايت ايشان را بيفزوديم.[14]

قصه نمودن، پی‌گیریِ واقعه است تا به گونه‌ای شایسته مورد استفاده برای آینده قرار گیرد. مفهوم "به حق" در آیه‌ی فوق به معنای صدق در برابر کذب نیست بلکه به معنای حق  در برابر باطل است.[15]

در ادامه از "رب" با ضمیر غایب یاد کرده(ربهم) و بلافاصله  می‌گوید: "ما هدایت را برای آن‌ها افزودیم". در آیه‌ی قبل هم آمده بود که: "تا بدانیم هر یک از دو حزب درنگ آنان را چگونه احصاء می‌کنند".

مدام رفتن به غیبت و آمدنِ به حضور، و گاه بیان این سخن که میگوید: «تا بدانیم...» این گمانه را تقویت می‌کند که مفهوم "رب" در این آیات معنایی با حد و مرز کاملا معلوم و مشخص ندارد و در هر سطحی معنای متناسب با همان سطح پیدا می‌کند.

و بر دل‌های ایشان پیوستگی پدید آوردیم، هنگامی که بر خاستند و گفتند:خداوند ما رب آسمانها و زمين است، هرگز جز او را به خداوندی نخوانيم، كه بسی دور از حق گفته باشيم.

پیوستگیِ دل‌هاشان به یکدیگر، از پیوستگیِ دست‌ها به یکدیگر، بسی بنیادی‌تر می‌نماید. این شاید زیر بنای یک تشکل پایدار برای رشدِ واقعی باشد. همچنین برخاستن بر خلافِ عادت‌ها و باورهای عمومی، بدون همدلی‌های جمعی بسی دشوار و حتی ناممکن می‌نماید.

 اين‏ها قوم ما هستند که جز او خدایانی گرفتند، بی آنکه دلیل روشنی بیاورند، پس كيست ستمكارتر از آنكس كه به‌دروغ بر خدا افترا بندد

چرخشی تازه در تعریفِ "هویتِ جمعی" پدید آمده. جمله‌ی «این ها قوم ما هستند» همان تعریف سنتی از هویتِ جمعی است که مبتنی بر نژاد بوده است. [16] با آمدن مسیحیت، منشاء هویت جمعی هم از نژاد به ایده یا به باورهای آیینیِ غیر نژادی تغییر یافت.[17]بنا بر این روی‌گردان شدن از باورها و تعصبات قبیله و تشکیل هویتِ جمعی تازه‌ای که مبتنی بر اندیشه و آگاهی و ایمان باشد، همان چرخش تازه‌ای است که توصیف آن را در این آیه می‌بینیم

در "هویت جمعی" همه‌ی افراد یک ملت یا یک حزب که در یک زمان با هم حضور دارند همچون مفهوم "اصحاب" به مثابه‌ی بیتی از قصیده‌ای بلند می‌مانند؛ اما تمامی گذشتگان و آیندگان که ‌تجربه‌هاشان و آرزوهاشان در ناخودآگاهِ جمعی انباشته می‌شود، به مثابه‌ی محورِ طولیِ همان قصیده خواهد بود.

بنا بر این، می‌توان این تلقی را هم داشت که واژه‌ی "اصحاب" بیان‌گرِ محور افقی و همزمانیِ "هویتِ جمعی" برای اصحاب کهف است و لفظِ "حزب" بیان‌گرِ محورِ طولی و تاریخیِ آن است. 

و چون از ايشان و آنچه بغير خدا مى‏پرستند كناره گرفتيد، به سوی کهف خود پناه گیرید تا پروردگارتان از رحمت خويش بر شما بپراگند، و سهولت و سازگاری در كارتان را برای‌تان فراهم کند.

باز هم چرخشی دیگر. آیه به‌گونه‌ای روایت را طرح می‌کند که گویا مخاطبِ داستان هم که تا کنون گوش به قصه سپرده بود و ناظرِ بر صحنه بود، به جمع اصحاب کهف پیوسته است. آیا واقعا شرایط محمد رسول و یارانش نیز در آن روزگار مصداق دیگری از داستان اصحاب کهف نبوده است؟ یا اینکه هاتف غیب محمد را با خود به آن روزگارِ پیشین برده و محمد می‌شنود که رسولِ خداوند این سخن را به اصحاب کهف گفته است؟ در عین حال وقایعی که برای خودِ محمد رسول و یارانش در آن هنگام پدید آمده بود بسیار گویاتر است به اینکه آنان نیز به قصه پیوسته بودند. این نکته را در آیات بعدی با وضوح بیشتری خواهیم دید.

و خورشید را ببينى، چون برآيد، از کهف‌شان بسوى راست متمايل گردد، و چون فرو شود واگذارد ایشان را به سوى چپ، و ايشان در فراخناى آنند. اين از آیاتِ خداست.

هر كه را خداى راه نمايد پس او راه يافته است، و هر كه را گمراه كند براى او دوست و مرشدی نيابى.

طرحی از طلوع و غروب، و سوی راست و سوی چپ، و انسان در میانه‌ی این دو اقنوم. در این باره نظریات گوناگون بسیار است. طلوع و سوی راست، انگار که از یک واقعه حکایت می‌کنند و غروب و سوی چپ از واقعه‌ای دیگر. در طواف کعبه هم شانه‌ی چپ به سمت حجرالاسود و کعبه قرار می‌گیرد که نمادِ مادرمان زمین است و شانه‌ی راست به سوی آسمان و خورشید که شاید نمادِ روشنایی و خرد باشد.[18] و انسان را گریزی نیست از تعادلِ میان این دو اقنوم. آیا این طرح تعریضی به رهبانیتِ مسیحی نیست که زمین را قربانیِ آسمان کرده بود؟

و پندارى كه بیدارند، اما خفتگان هستند، و ما آنها را سوى راست و سوى چپ مى‏گردانيم، و سگشان دو دست خويش بر درگاه گشاده بود، اگر بر ايشان اطلاع مى‏يافتى، آکنده از بیم می‌شدی و فرار كنان روی از ايشان مى گرداندى.

از خفته که ترسی نیست، پس چرا آگاهی از حالشان تو را آگنده از بیم می‌کند؟ آیا ترس تو به دلیل حضور آن سگ در آستانه‌ی غار است؟ این هم که ترسی کودکانه بیشتر نیست.

چندان دور نمی‌نماید که این صحنه مربوط به همان روزهای آغاز ورود آنان به غار باشد. همان روزهایی که هنوز دیواری بر درگاه غار بنا نکرده بودند و جاسوسانِ امپراتوری در جستجوی پیدا کردن آنان بودند تا به سزای کفرگویی‌شان برسانند، تا عبرتی برای همگان شود که مبادا دیگرانی هم با آن کفر گویان همآوا شوند. پس ترس تو شاید از این باشد که اگر تو را هم از زمره‌ی آنان بدانند چه سرنوشتی پیدا خواهی کرد.

یک چیز دیگر هم هست که ممکن است بیشتر سبب ترس آدمی شود. آن‌ها واقعا خواب هستند؟ شاید منظور خوابِ مرگ است؟ در عین حال "رقود" هم صرفا به معنای خواب نیست، نوعی آرامش یافتن از غوغای محیط است. فروکش نمودنِ شعله‌های حواسِ ظاهر است تا گشودنِ دریچه‌ای به عالم دیگر میسر شود، به جایی که اندک اندک زمانِ گذرنده‌ی تقویمی رنگ می‌بازد و ابدیت رخ می‌نماید.

و بدينگونه ايشان را برانگيختيم تا از يكديگر سؤال كنند. يكى از ايشان گفت: چه مدت درنگ كرديد؟ گفتند: يك روز يا پاسى از روز درنگ كرديم. گفتند: پروردگار شما داناتر است به مدتى كه درنگ كرديد.

پس يك نفرتان را با اين سکه‌ای كه داريد به شهر بفرستيد تا بنگرد كداميك از غذاها پاكيزه تر است، پاره‏اى از آن براى شما بياورد، و بايد كه زيركى نمايد و كسى را از حال شما آگاه نگرداند

 اگر آنها بر شما آگاهى يابند، سنگسارتان كنند، يا شما را به كيش خود باز گردانند، و آنگاه هرگز رستگار نشويد.

تمثیل‌های دیگری هم در قرآن هست که چون آدمی از چرخه‌ی زمانِ تقویمی بیرون ‌رود نیم روز و صد سال برای او یکسان می‌شود.[19] به تعبیر دیگر، در این تمثیل‌ها از لحظه‌ی مرگ تا رستاخیز ساعتی بیشتر فاصله نیست. انگار لمحه‌ای از ابدیت برابر است با قرن‌ها و هزارهای بسیار در جهانِ زندگان.

به‌نظر می‌رسد دو پیام در این تمثیل‌ها نهفته است. یکی نزدیک بودنِ رستاخیز و روز حساب برای هرکسی. دوم سنجشِ دوام دقیانوس با ترازوی دیگری که شاید سنگ مثقالش از صد سال کمتر نباشد.

علاوه بر موضوع "رشد" که به گمانم نقطه‌ی کانونی این قصه است، رستاخیز و سنجش زمان هم از مهمترین پیام‌های دیگر آن است. اینکه چند نفر بودند یا نامشان چه بود، مهم نیست، بگو خدا بهتر می‌داند. این‌که چند سال در آن کهف بودند باز هم خدا بهتر می‌داند، در باره‌ی این موارد بیهوده از این و آن مپرس.

در قسمت پایانیِ این قصه:

 آنچه از كتابِ آموزگارت خداوند بر تو اشارت رفته تلاوت کن. براى كلمات او هيچ دگرگون‏كننده‏اى نيست و هرگز جز وى پناهگاهى نخواهى يافت.

و با آنان همراه باش که خداوند خويش را سپيده‏دمان و شامگاهان می‌خوانند و تجلی او را آرزومندند و.....

و سخن آخر اینکه، تلاوت با قرائت حتما متفاوت است، قرائت همان خواندن است و تلاوت پی‌ کاری را گرفتن و رفتن. در آیه‌ی فوق هم سفارشی که به مخاطب شده تلاوت است

مشهد، 30/4/1392



[1] - نماد به چیزی غیر از خود راه می‌برد، چیزی یا واقعه‌ای که به آسانی و در عینیت قابلِ رؤیت نیست. از این جهت شکل و شمایلِ ظاهری هر نمادی معمولا تناسبی هم با آن معنای پنهان دارد.

[2] - أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَبَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كاَنُواْ مِنْ ءَايَاتِنَا عجَبًا / کهف آیه‌ی نهم/ این آیه به صورت‌های متفاوت ترجمه شده است. چند نمونه از آن:

مگر پنداشتى اصحاب كهف و رقيم [خفتگان غار لوحه‏دار] از آيات ما شگفت بوده است؟ / فولادوند، محمد مهدی

آيا پنداشته‏اى كه اصحاب كهف و رقيم از نشانه‏هاى ما (چيزى) شگرف بوده‏اند/ گرمارودی

آيا گمان كرده‏اى كه (سرگذشت) ياران آن غار بزرگ و صاحبان آن لوح نوشته (كه صدها سال خفتند و بيدار شدند) از آيات و نشانه‏هاى شگفت‏انگيز ما بود؟ (بلكه آفريدن زينت‏هاى روى زمين و فانى كردن آنها عجيب، و ميراندن جاندارها و زنده كردن آنها در قيامت عجيب‏تر از آن است) / مشکینی، علی

[3] - گفت: اى محمّد تو مى‏پندارى كه قصّه‏اصحاب الكهف و اصحاب الرّقيم از آيات و عجايب ما عجب است، يعنى در جنب عجايبى كه در آيات و دلالات ماست از كمال قادريى ما بس عجب نيست، چه آنچه من آفريده‏ام از آسمانها و زمين‌ها و كوه‌ها و درياها و اصناف مخلوقات، در او عجايب بيشتر است/ ابوالفتوح رازى حسين بن على‏.  روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن / بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى‏/ چاپ: 1408 ق‏/ تحقيق: دكتر محمد جعفر ياحقى- دكتر محمد مهدى ناصح‏

[4] - اگرچه در آیه‌ی فوق خودِ اصحاب کهف از آیات خداوند دانسته شده است اما مفهوم آیه هم الزاما به معنای چیزی عجیب و خرق عادت نیست.  نگاه کنید به مفهوم آیات در کتاب هستی 

[5] - مفردات راغب، ذیل واژه‌ی عجب

[6] - نماد به چیزی غیر از خود راه می‌برد، چیزی یا واقعه‌ای که به آسانی و در عینیت قابلِ رؤیت نیست. از این جهت شکل و شمایلِ ظاهری هر نمادی معمولا تناسبی هم با آن معنای پنهان دارد.

[7] - جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، نیکلسون، دفتر سوم، مسجد مهمان کش

[8] - غیر از تفسیرها همچنین همان روایت مسیحی که به نقل از یعقوب ساروقی نقل شده در کتاب سیرت رسول‌الله  به نقل از محمد ابن اسحاق آورده شده است روایت ابن اسحاق هم کهن‌ترین روایتی است که در آثار اسلامی وجود دارد و به‌نظر می‌رسد بسیاری از مفسرین روایت داستان اصحاب کهف را از وی گرفته باشند/ سیرت رسول‌الله، ترجمه‌ی رفیع‌الدین اسحاق‌بن محمد همدانی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، نصف اول، صفحه‌ی 279

[9] - صاحب المیزان: كلمه" فتية" جمع سماعى" فتى" است، و" فتى" به معناى جوان است، و اين كلمه خالى از شائبه مدح نيست و تقريبا منظور از آن، جوان خوب مى‏باشد

[10] - به روایت ابن اسحاق در سیرت رسول‌الله اصحاب کهف پادشاه زادگان بودند، احتمالا ابن اسحاق به معنای واژه‌ی الفتیة در روزگار بعثت هم نظر داشته است که الفتیة را پادشاه زادگان دانسته است،  (کتاب سیرت رسول‌الله، باب چهاردهم صفحه‌ی 282 ////  همچنین ابو مخنف كوفى، در گزارش خود( وقعة‌الطف) از وقایع مربوط به امام حسین، در همه‌ی موارد فرزندان او را فتیان خوانده و دیگر همراهان جوان را غلمان، نویسنده تقریبا یک نسل بعد از امام حسین زندگی می کرده و در سال 158فوت نموده است. واژه‌ی فتیان بعدها، به ویژه در دوران سلجوقیان، مورد استفاده‌ی شاخه‌ای از تصوف قرار گرفت که اهل فتوت نامیده می‌شدند و از امام علی نیز به عنوان شاه جوانمردان یاد می نمودند که البته این معنای متاخر مربوط به روزگار صدر اسلام نیست

[11] - - الكَهْف: كالمَغارة في الجبل إلا أَنه أَوسع منها، فإذا صغر فهو غار، و في الصحاح: الكَهْف كالبيت المنقور في الجبل/  لسان العرب، ج‏9، ص: 311 ذیل واژه‌ی "کهف"

[12] - "رب" یعنی آموزگار، معلم، پرورش دهنده. برای توضیح بیشتر و تفاوت مفهوم الله  و رب می‌توانید به این مصاحبه « مفهوم الله در دنیای مدرن» مراجعه کنید: http://ali-tahmasbi.name/index.php/2013-01-08-08-31-20/180-2013-01-29-13-29-19

[13] - قاموس قرآن، ذیل واژه‌ی حزب

[14] - نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ، إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِم، وَ زِدْناهُمْ هُدىً

[15] - برخی واژگان در این متن انگار قابل ترجمه‌ی لفظ به لفظ نیستند. "به حق" را چه معنا می‌کنیم؟ به‌راستی؟، به‌درستی؟، همان گونه که بود؟ واقعی؟ گمانم هیچکدام . تا آنجا که من از مفاهیم قرآن می‌فهمم حق در برابر باطل است مانند صدق که در برابر کذب طرح می‌شود. باطل صرفا به چیزهای غیر واقعی و دروغ گفته نمی‌شود بلکه به هرکاری که ثمری شایسته برای زندگی و حیات نداشته باشد باطل است. اما حق که واژه‌ای مقابل باطل دانسته شده، عبارت است از هرکاری که ثمره‌ای شایسته برای والایشِ زندگی و حیات داشته باشد. بنا بر این هر کاری که انجام می‌دهیم چه حق باشد و چه باطل، واقعی است، خواه ثمربخش باشد و خواه بی‌ثمر. تفاوت واقعیت و حقیقت هم در این می‌تواند باشد که هر کاری اعم از گفتاری، شنیداری، عملی، و.. واقعیت است اما ممکن است حقیقت نباشد. هر حقیقتی، واقعیت هم هست اما هر واقعیتی حقیقت نیست.

[16] - در تورات، ابراهیم - به عنوان برترین نیای آیین‌های یهود و مسیحیت و اسلام- دغدغه‌ی کثیر شدن دارد( کتاب پیدایش باب هفدهم) یعنی تبدیل شدن به امتی بزرگ. در قرآن هم یک بار از ابراهیم به عنوان یک امت یاد شده است(سوره‌ی شانزدهم آیه‌ی 120)  لقب اسرائیل که ابتدا بر یعقوب نهاده شد بعدا نامِ مشترکِ قبیله‌هایی شد که از او پدید آمده بودند و هنوز هم لفظ اسرائیل به یک مجموعه‌ی مشخص گفته می‌شود.    

[17] - منظور تغییراتی است که به روایت متون دینی در سلسله‌‌ی انبیای ابراهیمی یا پیامبران سامی اتفاق افتاد.

 [18] - توضیح مفصل طواف را در کتاب حج آورده‌ام که متاسفانه هنوز مجوز نشر پیدا نکرده است.

[19] - سوره‌ی دوم(بقره) آیه‌ی 259