آیا در قرآن هم انسان خلیفة‌الله نام گرفته؟

 

خلافة‌اللهیِ آدم، رؤیایی بود که تحقق پیدا نکرد و خدا هم هنگامی که آدم رااز باغ خودش بیرون کرد، افزون بر آن همه تحقیرها و تهدید‌ها که بر آدم روا داشت همچنین گفته بود: تو از خاک هستی، برو در همان خارستان باش، مرگ هم فرجام تو باشد، مرگی که تو را خاک خواهد کرد.

سلام: این پرسش از سوی یکی از دوستانی که با مطالب و نوشته‌های من آشنا است  طرح شده بود و من نظرم را در این بخش آوردم.

____________________________

داستان خلافةاللهی آدم در متون منسوب به وحی، بسی مناقشه برانگیز است. در این باره شاید لازم باشدسه نکته‌ی نسبتا مهم را مورد تامل قرار دهیم که عبارتند از:

 1- زمینه‌هایی که پیش از نزول قرآن در تورات و سپس در انجیل‌ها طرح شده بود.

2- متن قرآن و اینکه در قرآن داستان خلافت آدم به چه صورت آمده و تغییراتی که در نسبت با تورات در همین داستان صورت گرفته کدام است

 3- دوره‌ی پس از فوت پیامبر و تعبیرهایی که در این مورد پدید آمد به ویژه دوره‌ی خلافت عباسیان که خلیفه‌ی رسول‌الله به خلیفة‌الله تبدیل شد.

مورد اول و دوم، به داستانِ آفرینش باز می‌گردد، و مورد سوم به مسائل سیاسیِ بعد از پیامبر. بنا بر این، موضوع را از دو منظر می‌توان مورد تامل قرار داد، یکی از منظر اسطوره و روایاتِ متون مقدس، دوم به لحاظ سیاسی و توجیه شرعیِ قدرتِ عباسیان.

داستان آفرینش در متن تورات البته با همان داستان در قرآن بسیار به هم شبیه هستند مگر برخی تفاوت‌ها که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد.

در تورات آمده است که:

و خدا گفت آدم را به‌صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم، و بر تمامیِ زمین و همه‌ی حشراتی که بر زمین می‌خزند حکومت کند.

پس خدا انسان را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید..( اول پیدایش، آیات 26و27  )

بعد هم خدا آدم را در باغی به‌نامِ "عدن" جای می‌دهد که امور آن باغ را اداره کند و از هر ثمره‌ای و میوه‌ای هم که دوست دارد بخورد مگر از درخت معرفت به نیک و بد و درخت جاودانگی. نام این درخت‌ها و میوه‌های آن نشانگر استعاری بودن تمامی داستان است و اینکه درختان دیگر باغ و حتی خود باغ هم شاید استعاره‌ای از امکانات بی‌شمار معنوی و مادی در برابر انسان باشد.

تا اینجای داستان تلویحا نشان داده شده است که آدم شاید جانشین خدا در زمین بوده باشد در عین حال لفظ خاص "خلیفة‌الله"[جانشینِ خدا] را برای آدم نیاوده است.

اما آنچه تا حدودی سبب سردر گمی من شد این بود که درختِ "معرفت به نیک و بد" اشاره به کدام نیک و بد است؟ به تعبیر دیگر، یک جایی احتمالا نیک و بد خاصی وجود داشته که آدم نمی‌باید از آن آگاه شود. این نیک و بد کدام است؟ شاید در ادامه‌ی داستانی که در تورات آمده تا اندازه‌ای این مسئله آشکارتر شود.

بعد از آن‌که آدم و حوا به راهنمایی "مار" [ابلیس] از آن درختِ ممنوعِ  معرفت می‌خورند، چشمانشان باز شده و متوجه عریانیِ خود می‌شوند، سپس از برگ‌های انجیر به هم می‌دوزند تا پوششی برای عریانی خود بسازند و هنگامی هم که متوجه آمدن خدا در باغ می‌شوند خود را پنهان می‌کنند مبادا خداوند که صاحب اصلی باغ است آن‌ها را توبیخ کند.

اولین چیزی که در این داستان از مفهوم "نیک و بد" به ذهن متبادر می‌شود، نوعی از آگاهی است که آدمی بتواند عریانی را متوجه شود. در این‌جا با چند پرسش دیگر مواجه می‌شوم:

اول: آیا فهمِ از عریانی صرفا مربوط به عریانیِ خود انسان است؟

دوم: چرا فهم و مشاهده‌ی عریانی باید گناه شمرده شود؟ مگر خدا نبود که انسان را همین‌گونه عریان آفرید؟ اگر عریانی گناه باشد، این گناه در درجه‌ی اول به خود خدا باز می‌گردد.

سوم: معرفتِ به نیک و بد چه ربطی به فهم ما از عریانی دارد؟ به تعبیر دیگر، آیات تورات در این‌جا به گونه‌ای چیده شده‌اند که انگار تا هنگامی که عارفِ به نیک و بد نباشیم، از عریانیِ خود آگاه نمی‌شویم و عریانی هم گناه شمرده نمی‌شود. آیا معرفت به نیک و بد صرفا به فهم ما از بلوغِ جنسی و کارکردِ آن مربوط می‌شود؟

در این شاید بحث چندانی نباشد که نمایشِ آلت جنسیِ مردانه در اخلاقِ زیستی و جانوری، نمادِ سلطه‌ی قوی‌ترین جنس نر بر دیگران است. و سلطه‌ی بر دیگران به هرحال با سرکوب و کشتار دیگران همراه است. اما گمان نمی‌کنم منظور از "معرفت به نیک و بد" به این موضوع خلاصه شود. بلکه این آگاهی می‌تواند مقدمه‌ای بر چیز دیگری باشد.

حالا یک بار دیگر داستان آفرینش را مرور می‌کنم، مطابق روایت تورات خدا آدم را شبیه خود و به‌صورت خدا آفرید و تفاوت خدا و آدم در دو نکته نهفته بود، یکی معرفتِ به نیک و بد و دیگری هم جاودانگی. بنا بر این هنگامی که آدم از درختِ معرفتِ به نیک و بد چشید و عارف به نیک و بد شد، همان‌گونه که متوجه عریانی خود شد، باید متوجه رازِ دیگری هم در خدا هم شده باشد و نیک و بد را در ارتباط با خدا هم مشاهده کرده باشد زیرا آدم شبیه خدا و به صورت خدا بود. هرچه در خود می‌دید می‌توانست همان را به خدا هم نسبت دهد یا اینکه خود را با خدا مقایسه کند و به این گونه کمبود خود را در نسبت با خدا دریابد.

ظاهرا خدا مثل هر فرمانروای مقتدری، نمی‌خواست نیک و بدش برای دیگران بر ملا شود خداوند جانشینی یا خلیفه‌ای می‌خواست که مطیع و سر به راه و چشم و گوش بسته باشد. بندگانِ خدا یا بندگانِ فرمانروا، تا هنگامی مطیع او هستند که رازِ قدرتِ او را در نیافته باشند. اما ابلیس که از نزدیکانِ او بود رازِ او را برای آدم بر ملا کرد. آنجا درختی است که میوه‌اش جاودانگی و روئین تن شدن در برابر مرگ است. آیا این یک رؤیای دروغ بود؟ یا آنکه چیزی به‌نامِ جاودانگی واقعا امکان پذیر بود؟

به هر حال شاید بتوان ماجرای نیک و بد را با جاودانگی و مرگ به سنجش گرفت:

و خداوند خدا گفت: اکنون انسان مثل یکی از ما شده است که عارف به نیک و بد گردیده، اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات گرفته و بخورد و تا ابد زنده ماند.(سوم پیدایش، آیه‌ی 21)

در این صورت خداوند لازم دید دو کار انجام دهد. اول اینکه آدم را از منصبی که به او داده عزل و از باغ خودش بیرون کند. به تعبیر دیگر، اگر هم آدم به عنوان خلیفه‌ی خدا بوده باشد، ماجرای این خلافت در این‌جا پایان می‌یابد. و دوم اینکه کروبیان یا همان سرداران و سربازانِ خود را با شمشیرهای آتشبار پیرامون باغ و به ویژه پیرامون درخت جاودانگی بگمارد تا در برابر هجوم احتمالی آدم، از آن باغ و درخت محافظت کنند. (همان باب آیه‌ی 23و 24)

بنا بر این خلافة‌اللهیِ آدم، مثل رؤیایی بود که تحقق پیدا نکرد و خدا هم هنگامی که آدم را  از باغ بیرون می‌کرد افزون بر آن تحقیرها و تهدید‌ها که بر آدم روا داشت همچنین گفته بود: تو از خاک هستی، برو در همان خارستان باش، مرگ هم فرجام تو باشد، مرگی که تو را خاک خواهد کرد.

حالا آدم، یا آدم‌ها، هر اندازه هم که جبار باشند و هر اندازه هم که ادعای خدایی یا ادعای خلیفة‌اللهی کنند، باز هم در برابر مرگ به زانو در می‌آیند و به‌خاک می‌افتند. در عینِ حال خاطره‌ی آن رؤیا هیچ‌گاه اندیشه‌ی اولادِ آدم را رها نکرد. احتمالا همان خاطره‌ها بود که باز هم اولاد آدم را وادار کرد تا پیرامونِ آن باغ رؤیایی پرسه بزند تا شاید راهی به جاودانگی پیدا کند.

هنگامی هم که برخی از اولاد آدم مورد توجه خداوند قرار گرفتند باز هم نه به آن باغِ بهشت بازگردانده شدند و نه از مرگ رهایی یافتند. به عنوان نمونه می‌توانم از داستان ابراهیم و دیگر آباء اسرائیل نام ببرم. امتیازی که خداوند به آنان داد این بود که سرزمین کنعان را از ساکنان قبلی گرفته به آنان واگذار کند و همچنین عمر نسبتا طولانی در زمین داشته باشند و بعد هم وعده‌ی کثیر شدن یا تداوم یافتن از طریق توالد و تناسل به آنان داد. به این معنی که ابراهیم از طریق ذریت خود کثیر شود، نسلی داشته باشد که جای او را بگیرند. در این عهد مفهوم جانشینیِ فرزندانِ خَلَف به جای پدرانِ سلف، تا حدودی معنای خلیفه شدنِ پسینیان به جای پیشینیان را هم شامل می‌شود. آشکار است که این نوع جانشینی به معنای خلافة‌اللهی نیست. اگر به داستان عهد خدا با ابراهیم در تورات توجه کنید همین مورد را می‌بینید.[1] احتمالا به همین جهت ابراهیم و اسحق و یعقوب و یوسف در نزد بنی‌اسرائیل، پیامبر شمرده نمی‌شوند بلکه به عنوان آباء [پدران] دانسته شده‌اند. پدرانی که بنی‌اسرائیل سرزمین کنعان را از آنان به میراث برده است. به تعبیر دیگر، "زمینِ پدران" و ساکن شدن در آن، نقطه‌ی کانونیِ آیین بنی‌اسرائیل است.

اما داستانِ عیسی مسیح که "عهد جدید" را رقم زد به نوعی اندیشه‌ی"انسان‌خدایی" را دامن زد. در این طرح "عیسی مسیح" از خاک زمین نیست که به خاک بازگشت داده شود، بلکه از نورِ ازلیِ خودِ خدا دانسته شده است که برای مدتی کوتاه به پیکری گیتیانه در آمده و تجسد یافته تا از خمیرمایه‌ی آن نور ازلی و جاودانه که در خود دارد یا با آن روحِ خدایی، جانِ خاکیان راهم برانگیزاند[2] و چون مخمّری، زمینه‌ی دگردیسیِ آدمیان را فراهم آورد تا همه همچون خدایان شوند و هرکس به او [به عیسی مسیح] ایمان آورد به ملکوت خدا یا همان باغ بهشت راه پیدا کند.

زمینه‌های چنین اندیشه‌ای را پیش از مسیحیت در نظریه‌ی افلاطون و پیش از آن در آیئن‌های مزدایی می‌توانیم ببینیم.[3]

در قرآن هم داستانِ خلیفه شدنِ آدم تقریبا به همان گونه است که در تورات آمده البته با چند تفاوت نسبتا اساسی. ضمنا اشاره به این نکته هم لازم است که در هیچ آیه‌ای از قرآن ترکیب "خلافة‌اللهی" نیامده بلکه تنها از "جعل" یا قرار دادن خلیفه‌ای در زمین یاد شده است. اگر چه اغلب مفسرین جمله‌ی "انی جاعل فی‌الارض خلیفه" را به مفهوم خلیفة‌اللهی آدم تلقی کرده‌اند اما با توجه به معنای "خلیفه" که جایگزینی برای پیشینیانِ خود است و با توجه به واژه‌ی "جعل" که به معنای گردانیدن از حالتی به حالت دیگر است و نه به معنای خلق کردن، این گمانه تقویت می‌شود که شاید منظور ارتقای نوع آدم در نسبت با اجدادِ وحشیِ خود بوده باشد.

مهمترین آیاتی که در این مورد در قرآن مشاهده می‌شود عبارتند از آیات سی‌ام تا سی و هشتم سوره‌ی بقره و آیاتِ 115 تا 123 در سوره‌ی طه (سوره‌ی بیستم).

اما تفاوت‌های داستانی که قرآن بیان کرده با تورات عبارتند از:

1- در قرآن، از چیزی به نام درخت "معرفت به نیک و بد" یاد نشده است، بلکه از درختی ممنوع یاد شده که شیطان آن درخت را "جاودانگی و فرمانروایی بی‌آزمون" [شجرة‌الخلد و ملک لایبلی] نام نهاده است و آدم را وسوسه کرد تا از این درخت چشید.

فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ: يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‏؟» (طه،120)

 مُلْك((Molk در قرآن به معناي پادشاهي و فرمان‌روايي است «خلد» هم به معناي هميشگي و جاودانه، امّا «لايبلي» به‌معناي در نيامدن به‌ آزمون و به بلا گرفتار نشدن است. این ظاهرا گرایشی عمومی است که اولاد آدم و به ویژه در برخی از فرمان‌روايان به گونه‌اي آشكار مي‌بينيم که خود را پاسخگوي آنچه مي‌كنند هم نمي‌بينند. نه ‌تنها در برابر ديگران، حتّي انگار روز حسابي نيست، كيفر و جزايي نيست. همين، يعني «ملك لايبلي» فرمانروايي  بي­آزمون.[4]

اگر هم قول مفسرین را بپذیریم که منظور از خلیفه شدنِ آدم، ارتقاء مرتبه نسبت به پیشینیان نیست و همان خلافت‌اللهی است باز هم این خلافت، در هر دو صورت و به هر حال مشروط به عهدی بود میان خداوند و آدم که به تعبیر قرآن آدم آن عهد را فراموش کرد[5] و به دلیل همین فراموشی گرفتار وسوسه‌ی شیطان شد و سپس ماجرای هبوط و رانده شدن از باغ خدا پیش آمد.

2- در داستان‌های قرآن از اسطوره‌ی آفرینش، آدم از خاک زمین سرشته شده است و دمیدن روح خدا در وی بعد از آفرینش گیتیانه و زمانی اتفاق می‌افتد که آدم به لحاظ شکل و شمایل کامل شده است. تا اینجا روایت قرآن تقریبا با روایت تورات همآهنگ است اما مطابق روایت قرآن، آدم پس از هبوط، به تلقّی "کلمات"[6] از خداوند روی آورد تا بتواند به سوی او بازگشت کند و مورد قبولِ خداوند قرار گیرد، باز هم این بازگشت به سوی خداوند لزوما به معنای خلافة‌اللی نیست بلکه مورد قبول واقع شدن است برای ارتقاء به عالمی دیگر که در قرآن به عنوان آخرت و عالم پس از مرگ طرح شده است[7] اما در روایت تورات، خداوند به آدم می‌گوید:

تو از خاک هستی، و بازگشت تو به خاک است (پیدایش، باب سوم، آیه 19)

در روایت تورات، مفهوم تکاملِ معنوی انسان و عروج به عالم دیگر دیده نمی‌شود،[8] انسان از خاک است و به خاک هم بازگشت می‌کند، اما در روایت قرآن انسان از خاک است و در صورت ایمان به تعالی، می‌تواند به سوی خداوند صیرورت یابد.

خلافت داود در روایت قرآن.

در قرآن آمده است که:

ای داود، تو را در زمین خلیفه گردانیدم[خلیفة‌ فی‌الارض]. میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن، آن‌ها که از راه لغزیدند، روز حساب را فراموش کرده‌اند.(سوره‌ی سی و هشتم آیه 26)

این آیه از برخی جهات شبیه به داستان خلافت آدم در زمین است و این گمانه را تقویت می‌کند که حکومت بر دیگران و خلافت‌اللهی دو روی یک سکه هستند. طرح این داستان در اینجا از این نظر اهمیت دارد که آیا خداوند داود را خلیفه‌ی خودش در زمین قرار داد، یا وی را جانشین سَلفش شاؤل گردانید؟

داستان شاؤل[طالوت] و چگونگیِ انتخاب وی توسط سموئیل برای رهبری نظامی و سیاسی در کتاب اول سموئیل به تفصیل آمده و در قرآن به اختصار به آن اشاره شده است. در همین داستان می‌خوانیم که شاؤل پس از به قدرت رسیدن اندک اندک به پادشاهی جبار تبدیل می‌شود چندان که مشروعیت خود را از دست می‌دهد و سپس خداوند زمینه‌های جانشینی داود به جای شاؤل را فراهم می‌کند و به این گونه داود جانشینِ شاؤل می‌شود.[9]

در آیه‌ی فوق گذشته از اینکه خداوند پادشاهی داود را در زمین تایید می‌کند در عین حال هشدار می‌دهد که از هوای نفس پیروی نکند وروز حساب را فراموش نکند.

جالب اینکه چینش این آیه در قرآن، بعد از اشاره به داستانی است که داود به همسر یکی از سرداران خود تجاوز کرده بود اما تذکر یا انتقاد دو نفر از انبیاء را نسبت به خطایی که کرده بود متوجه شد و آشکارا خطای خود را پذیرفت و سخت متنّبه شد.( اشاره به آیه‌ی 21 تا 26 سوره‌ی ص) احتمالا در چینش داستان به این‌گونه، باید منظور خاصی نهفته باشد. فرمانروایان چون به قدرت می‌رسند معمولا انتقاد دیگران را بر نمی‌تابند، خطاهای خود را پنهان می‌کنند و حتی منتقدین خود را از میان بر می‌دارند. این چیزی است که در تاریخِ "قدرتِ فرمانروایان" مدام تکرار شده است. اما در این داستان هنگامی که دو نفر نزد او می‌آیند و با تمثیل و کنایه خطای داود را به یادش می‌آورند، داود نه تنها منتقدین خود را سرکوب نمی‌کند بلکه به تعبیر قرآن: فَاسْتَغْفَر رَبَّه و خَرّ راكِعا وَ أَنابَ.

این فریاد از خود و فرو غلطیدن از جایگاهِ خویش، البته کارِ هرکسی نیست. احتمالا همین نقد پذیری است که داود را از شاؤل و از دیگر فرمانروایانِ جبار متفاوت می‌کند. داستان خطای داود نسبت به زنِ اوریا، خطای کمی نیست، به همان میزان پذیرفتنِ انتقاد یا قبول تذکر دیگران در این مورد هم آسان نیست. آمدن دو نبی به نزد او و انتقاد از وی، در کتاب دوم سموئیل باب یازدهم و دوازدهم به تفصیل آمده است. بنا بر آنچه گذشت، داود در عین حال که جایگزینِ شاؤل می‌شود، همچنین همراهی خداوند را نیز باخود دارد

 

محمد رسول

در قرآن از پیامبر، نه به عنوان خلیفة‌الله یاد شده نه خلیفة‌فی‌الارض و نه پادشاه، بلکه عناوینی چون عبدِ خداوند و رسولِ خداوند به وی داده شده است. کسانی هم که بعد از فوت پیامبر زمامداریِ مسلمانان را بر عهده گرفتند، لقب "خلیفة‌الله" را بر خود ننهادند. ظاهرا این لقب از روزگار بنی‌عباس به بعد به ظور جدی مطرح شد. همچنان که "بیت‌الحرام" هم در این دوره به "بیت‌الله‌الحرام" تبدیل شد. شاید به این سبب که عباسیان تولیتِ حرم را بر عهده گرفته بودند و مراسم حج را مستمسکی برای تبلیغ حکومت خود نموده بودند. به تعبیر دیگر، پیوند خلیفة‌الله با بیت‌الله شاید ترفندی سیاسی برای مشروعیت یافتنِ بیشتر بود به ویژه آن‌که در مناسک حج نام خلیفه در خطبه‌ها خوانده می‌شد و سفره‌ی خلیفه برای پذیرایی از دیگران نیز گسترده بود. مخالفت برخی از  عارفان انسان‌گرا همچون بایزید و حلاج با مناسک حج در کعبه را از این منظر هم می‌توان مورد تامل قرار داد. و همچنین رویکردِ همین عارفان در اینکه همه‌ی انسان‌ها از نور ازلیِ خداوند هستند و ریشه در آن عالم بالا دارند شاید به نحوی در مقابله‌ی با قدرتِ بلامنازع خلافت هم بوده است. به تعبیر دیگر، اگر فرمانروایان عباسی خود خلیفة‌الله می‌نامیدند، چرا دیگران خلیفة‌الله نباشند؟ چرا خلافة‌اللهی تنها در انحصار افراد و خاندانِ خاصی باشد؟ پس شاید به همین‌گونه‌ها بوده باشد که این باور اندک اندک جای خود را باز کرد که همه‌ی آدم‌ها از هر نژاد و قبیله‌ای خلیفه‌ی خداوند هستند.[10] چنین طرحی البته برای کسانی چون حلاج هزینه‌ای بسیار سنگین داشت.

 

30/7/1394 / مشهد

 



[1] - نک: باب پانزدهم تا هفدهم پیدایش

[2] - انجیل یوحنا باب اول

[3] - نک: نور و ظلمت در روایات دینی، بخش دوم، روایت مزدایی

[4] - داستان این درخت را در کتاب حج نوشته‌ام، نک: کتاب حج، از مناسک نوزایی تا فرایند فردیت، ص: 118) 

[5] - سوره‌ی طه، آیه‌ی 115

[6] - در نوشته‌های دیگری توضیح داده‌ام که "کلمه" غیر از اسم و غیر از حرف است. نگاه کنید به بخش فرهنگ واژگان: اسم، کلمه، حرف

[7]- بقره آیه‌ی 37

[8] - در اینجا منظورم از "تورات" فقط اسفار پنجگانه است و نه مجموعه‌ی عهد عتیق

[9] - نک: نبوت و پادشاهی از تورات تا قرآن

[10]- نک : پارسی دری و عرفان انسان گرا ، فصل دوم، سوم و چهارم