1- پيش از آنكه با انديشه‌هاي شريعتي آشنا شوم، برخي از كتاب‌هاي هدايت را خوانده بودم. قصه‌ي داش آكل با آن دوست داشتن‌هاي عميق و انساني، و آن جوانمردي‌ها، و كتمان عشق در پرده‌ی عفت و پاكدامني، برايم بخشي از شخصيت خود هدايت بود.

اما كتاب‌هاي هدايت تنها به داش آكل، سه قطره خون و خلاصه نمي‌شد. شايد مهمترين و عجيب‌ترين اثر صادق هدايت داستان بوف كور باشد، اثري كه از روزگار نگاشته شدن تا الآن كه سال‌ها از مرگ او ميگذرد به برخي از زبانهاي ديگر ترجمه شده و نقدهاي گوناگوني بر آن نوشته‌اند.

 آن‌ها كه با اين اثر آشنا هستند مي‌دانند كه جوهر اصلي داستان بوف كور حاصل ذهن آگاه و حسابگر هدايت نيست، بلكه جوششي از اعماق ناشناخته‌ي روانِ تاريخي اوست كه با ذهن هوشيار وي در آميخته و داستان را به اينگونه در آورده است؛ نگاهي كه از پستو خانه‌ي ذهن به سوي دشت‌هاي گذشته گشوده شده است .

به تعبير ديگر هدايت در مقطع خاصي از تاريخ ملت ايران، به عنوان بخشي از وجدان فراموش شده‌ي جامعه‌ي ايراني در اين داستان متجلي مي‌شود؛ چيزي كه بسياري از روشنفكران آن روزگار به آن اعتقاد داشتند و هنوز هم برخي بر آن باورند.

صرف‌نظر از تحليل‌هاي گوناگون كه به اين داستان مربوط ميشود، اعم از مسئله ازدواج جادويي يا رابطه‌ي واژگان و جمله‌ها با معاني و همچنين تحليل روان شناختي داستان، نكته‌ی ديگري كه در اين داستان قابل تأمل بسيار مي‌باشد بازگشت به خويشتن و عشق شديد به مليت ايراني از يكسو، و خدشه‌دار بودنِ اين خويشتن و اين مليت ايراني از سوي ديگر است .

هدايت كه از اعراب به شدت متنفر است، خدشه‌دار بودن هويت ملي را به سبب ورود اعراب و سلطه ديني- فرهنگي آنان بر ايران مي‌داند، و از اين ماجرا مانند كسي ياد مي‌كند كه انگار زنش يا مادرش مورد تجاوز بيگانه‌ها قرار گرفته است .

در داستان بوف كور برخوردها و صحنه‌ها، ذهن را بيشتر متوجه يك سير تاريخي مي‌كند كه از روزگار باستان و روزگار آبادي ايران قبل از اسلام تا زمان نويسنده كشيده مي شود . همه جور سكه وپولي در جيب راوي قصه پيدا ميشود، از درهم و دينار گرفته تا قران وشاهي . فضاها نيز از ري باستان و عطر روزگاران پيش از اسلام تا خانه‌ها و خيابان‌هاي توسري خورده‌اي است كه فقط جايگاه سايه‌ها وآدم‌هاي بي‌سر شده است.

 مهمترين نمادِ ایران پیش از اسلام، شايد همان زن اثيري باشد، يا زني آرماني كه تمامي عشق راوي قصه متوجه اوست، زني كه جنازه‌اش را با كمك پيرمرد قوزي خنزر پنزري در شهر ري قديم دفن مي‌كند. لكاته كه زن فعلي «راوي» است جانشين زن اثيري يا بدل او مي‌باشد. در واقع اين لكاته همان زن اثيري است، يا همان ايران آرماني كه حالا به فاحشه تبديل شده است .

«راوي » در حالتي شبيه به خواب و بيداري مرگ آن زن اثيري را ديده بود، بي آنكه بتواند با او يك كلمه حرف بزند. بعد ناچار شده بود كه جنازه‌ي محبوبه‌ی خودش را تكه تكه كند تا براي دفن به همان سرزمين باستاني منتقل كند.

 در هنگام دفن، آخرين بار كه به جنازه نگاه مي‌كند در عين حال كه همه‌ي اندام زن اثيري در حال متلاشي شدن است، اما چشم‌هاي سياه و درشت او «راوي» را رها نمي‌كند . بعد اقرارمي‌كند كه:

«زندگي من ته اين چشم‌ها غرق شده بود، و لكه‌ی خوني كه از آن جنازه بر لباسم افتاده پاك شدني نيست و بيشتر مي‌شود.»

در راه بازگشت از گورستان، پيرمرد خنزر پنزري كوزه‌‌ی سفالي را كه در هنگام گوركني يافته بود به «راوي» مي‌بخشد. و هنگامي كه تصوير نقاشي شده‌اي را كه «راوي » قبلا از روي جنازه كشيده بود با نقاشي روي كوزه مقايسه مي‌كند مي‌بيند كه دو تصوير با هم مو نمي‌زند. در اينجاست كه مي‌بينيم چشم‌ها و اندام محبوب، تبديل به آثار باستاني شده و آرزوي «راوي» در اعماق ظلمت تاريخ دفن مي‌شود.      

اطاق كهنه و قديمي، بوي جنازه و گوشت مرده، تصوير سترونِ پشت كوزه و تكرار مدام همان تصوير در پشت قلمدان‌ها، محيط مشخص زندگي «راوي» را تشكيل مي‌داد. انگار همه او را ترك كرده‌اند، حتي زنش لكاته به هر كس و ناكسي تمكين مي كند بجز شوهر واقعي خودش را كه همان «راوي» باشد. ازهمه بيشتر همان پيرمرد خنزر پنزري از لكاته كام مي‌گيرد، همو كه هم قاري سرقبر است، هم عتيقه فروش، هم نعش كش و هم شبيه پدرش.

رجاله‌ها يا همان مردم كوچه و بازار كه اصل و نسب خودشان را فراموش كرده‌اند نيز به لكاته علاقمندند، و اين به علت احتياجات مشترك زندگي است. يكي با شعر گفتن براي لكاته با او سرگرم مي‌شود و ديگري با در آغوش گرفتن و كام‌گيري از او. فقط يك نفر هست كه نه مي‌تواند براي لكاته شعر صدتا يك غاز بگويد[1] و نه مي‌تواند چون حاكمان، او را  در آغوش هوس‌هاي خود بفشارد. اين يك نفر هم « راوي» يا همان شوهر اصلي لكاته است كه فقط براي شكنجه شدن آفريده شده و لكاته او را فقط براي شكنجه كردن پيش خود نگهداشته است.

وقتي كه از ميان رجاله‌ها بيرون مي‌آيد و تنها مي‌شود و عدم احتياج خود را به آن‌ها ابراز مي‌كند، به عوالم گذشته مي‌رود و به ياد روزگاران گذشته، و آن‌گاه صحرا برايش عطري ديگر دارد. اما همين كه يادش مي‌آيد در حال زندگي مي‌كند همه چيز محو مي‌شود و دنيا در نظرش يك خانه‌ی خالي و غم‌انگيز مي‌نمايد.

از ديگر نوشته‌هاي هدايت و از فحواي كلام او در اين داستان، اين گمانه بيشتر تقويت مي‌شود كه گذشته‌ی مورد نظر، مربوط به سالهاي قبل از ورود اعراب به ايران است، در حالي كه شخصيت كنوني «راوي» آميخته‌اي از گذشته‌هاي دور و نزديك و حال يا آميخته‌اي ازتمامي جرياناتي است كه در طي قرنهاي پيش از اعراب و پس از اعراب در اين مرز و بوم اتفاق افتاده است :

 «آيا خميره و حالت صورت من در اثر بك تحريك مجهول، در اثر وسواس‌ها، جماع‌ها و نااميدي‌هاي موروثي درست نشده بود؟، و من كه نگهبان اين بار موروثي بودم»

 در صحنه‌اي ديگر كه «راوي » بيمار شده است و حكيم باشي دواهايي به او تجويز كرده و برايش كتاب دعا هم آورده‌اند مي‌گويد:

«چه احتياجي به دروغ و دونگ‌هاي آن‌ها داشتم؛ آيا من خودم نتيجه‌ی يك رشته نسل‌هاي گذشته نبودم، و تحريكات موروثي آن‌ها در من باقي نبود؟ آيا گذشته در خود من نبود؟»

آدمي با اين بار موروثيِ ناموزون و سنگین چه كند؟ آيا مي‌توانيم سخن هدايت را در مورد اين ميراث درهم ريخته كه در روان تاريخي ما مسطور شده است انكار كنيم؟ و مگر نه اينكه نتيجه‌ی آن حوادث و ماجراهاي تاريخي به صورت ترس‌ها، وسواس‌ها و نا اميدي‌ها بخشي از روان و سرشت فرد فرد ما شده است؟

اگر مي‌توانستيم بخش‌هاي منفي و پلشت را از روان تاريخي خودمان با ترفندی بيرون كنيم و بخش‌هاي مثبت را نگه داريم  آنگاه شايد بازگشت به‌خويشتن مايه‌ي نيكبختي و شادكامي ما مي‌شد، اما مگر مي‌توان اين گذشته‌ي نادلپذير را كه با روان جمعي ما يگانه شده است به آساني محو كرد؟ همين است كه بازگشت به گذشته، بازگشت به‌همان پيرمرد خنزرپنزري مي‌شود و شعر صد تا يك غاز براي لكاته سرودن كه بيشتر به قوادي شبيه است تا به يك زندگي شرافتمندانه، و اين درست همان معضلي بود كه هدايت با آن دست و پنجه نرم  مي‌كرد.

به گمان من مشكل هدايت شخصي و فردي نبود، و آنچه او با آن دست وپنجه نرم مي كرد برآمده از روان و ناخودآگاه شخصي او نبود. هدايت پنجه در پنجه‌ی ديوهايي انداخته بود كه از اعماق روان تاريخي يك ملت سر بر مي‌كشيد، رواني كه طبعا روان جمعي يك ملت هم هست. ديوهايي كه در طول تاريخ ملت ما بارها و بارها به ظاهر مغلوب مي‌شدند اما بعد دوباره پرتوان‌تر از پيش جان گرفته بودند و نه تنها پهلوانان اساطيري، كه هر جان‌ِ آزادي هم اگر پديد مي‌آمد به خاك و خون مي‌كشانيدند.

آيا داش آكل همان رستم شاهنامه نبود كه حالا به تيغ  خيانت كاكا رستم به خاك مي افتاد؟ تلخي اين داستان بيشتر از هر كسي براي هدايت بود كه در سوگ داش آكل و از دست دادنش بيشترين ضربه‌ها را ديده است. زيرا توانسته بود هم داش آكل و هم كاكا  رستم را مانند دو برادر دو قلو از خود بزاياند. راوي داستان بوف كور، هم شاهد اين شكست‌هاست و هم وارث آن .

شايد فرار برخي روشنفكران ايراني از مليت و فرهنگ و مذهب خويش و قطع ريشه‌هاي گذشته، به علت وجود همين عناصر پلشتي باشد كه در روان تاريخي ملت ما حضور دارند.

اما هدايت بنا بر غلبه‌ي روان جمعي در شخصيتش، و دغدغه‌اي انساني، نمي‌تواند فردي وخصوصي بينديشد، و نمي‌تواند بريده از خويشتن ملي و تاريخي باشد. او سرنوشت خويش را با روح جمعيِ ملتش پيوند داده. از سوي ديگر هدايت به اينجا مي‌رسد كه بازگشت به‌خويشتن، بازگشت به پيرمرد خنزرپنزري و بازگشت به لكاته است.

 به‌خصوص پس از مرگ داش آكل درقصه‌هاي ديگرش، و از ميان رفتن عشق‌هاي عفيف و انساني، ديگر جايي براي ماندن نبود، مگر اينكه خود را به تلخيِ مستي‌هاي شبانه بسپارد و زندگي خود را در عمق چشمان سياه و درشت آن زن اثيري يا آن زن آرماني تماشا كند كه موش‌هاي گورستان ري بي‌هيچ هراسي آنها را مي‌جويدند.

×××××××××××××

2- به نظر مي رسد كه ما آدم‌ها در بهره‌گيري از روان تاريخي، يا رويارويي با آن يكسان عمل نمي‌كنيم. چه بسياري از مردم بي آنكه از لعبت بازيِ روان تاريخي خود اطلاعي داشته باشند، مطيع محض و بازيچه‌ي رام ِ روان تاريخي يا محيط اجتماعي خود هستند؛ همانگونه كه جوجه‌ي مرغ به محض بيرون آمدن از تخم با ديدن دانه، به نوك زدن مي‌پردازد و با ديدن خاك به خاك پاله، و احتياجي هم به آموزش ندارد. انگار كه روان تاريخي او كه طي هزاران سال شكل گرفته به او حكم مي‌كند كه با ديدن خاك اين گونه عمل كند.

اكثر مردمان نيز در مواجهه‌ي با هستي، نيازي به زندگي آگاهانه در خود نمي‌بينند . همان چيزي را انتخاب مي‌كنند كه مي‌بينند. مثل همان جوجه كه در هنگام ديدن دانه بي‌هيچ زحمتي و بي‌هيچ تحقيق و كنكاشي و بي‌هيچ تمريني، با مهارت تمام به نوك زدن و دانه چيدن مي‌پردازد. اينان معمولاً در آينه نگاه نمي كنند تا مثل راويِ قصه‌ی بوف كور خود را ببينند كه كدام هستند؟ يا كدام بايد باشند؟  براي اين كار يا فرصتش را ندارند با جراتش را .

درست‌تر اينكه، روبرو شدن با روان تاريخي  به همان هفت خواني كه فردوسي بر سر راه رستم مي‌گشايد، مي‌ماند. با همه‌ی افعي‌ها، ديوها، نيرنگ‌ها، جادوها و قداست‌ها.

مواجه‌ي با ناخودآگاه جمعي، يا روان تاريخي، تا حدودي شبيه به همان واقعه‌ي كشتي گرفتن با خداوند است كه تورات از قول يعقوب نقل مي‌كند. پس از اين تجربه‌اي سخت و هول انگيز يعقوب مي‌گويد:

«خدا را از روبرو ديدم وجانم رستگارشد.»[2]

جمله «جانم رستگار شد» داراي دو معني است؛ اول اينكه چندان قدرت و قوت در يعقوب هست كه در رويارويي با خداوند هلاك نمي‌شود و زنده مي‌ماند. و دوم اينكه به سبب اين رويارويي و جدال سخت و پيروزي در آن به مرتبه‌اي بالاتر از آنچه پيش از اين بوده مي‌رسد. اين كلام صرفا به معناي آن نيست كه « روان تاريخي » همان خداوند است . اما ارتباط آن با خداوند و اينكه در اديان سامي هميشه خداوند و پدران همراه يكديگر و آميخته با هم  ذكر شده‌اند، قابل تامل مي‌باشد. به‌ويژه آنكه عهد خداوند با « پدر امتها» بوده و اين عهد ميراثي براي آيندگان هم هست كه تا ابدالآباد در نسل‌ها تداوم مي‌يابد. و اين حلقه‌ی اتصال «خويشتن» و «مليت» است .

ما آدم‌هاي معمولي به درستي نمي‌دانيم كه هراس انگيز بودن « روان تاريخي » در چيست. شايد در نگاه اول اين هراس چيزي باشد مانند هراسي كه انسان از «آزادي» دارد. و شايد هم پرتگاه‌هاي ديگري در آن غارهاي تاريك و هزارتو تعبيه باشد كه در ژرفاي هر كدام شرارتي پنهان شده است.

هرچه باشد يك نكته را نمي‌توان از نظر دور داشت كه برخي كسان مانند شيخ اشراق، مولوي، حافظ، فردوسي توانستند از روان فردي خويش گامي آنسوتر بگذارند، در بهره‌گيري از روان تاريخي توفيقي داشته باشند، و به اين گونه از دو قلمرو قدسي و اهريمني كه در روان جمعي يك ملت تعبيه است خبري بياورند.

فهم اينكه هدايت اين دو قلمرو را به وضوح تشخيص داده بود يا نه آسان نيست، اما در فرجام كار او، سلامت و بيماري، خدا و شيطان سخت در هم عجين شده است . از اين جهت به خواب‌هاي پريشاني مي‌ماند كه چون سيلي بنيادكن از ناهوشيار پرآشوب تاريخ سر ريز شده و بيننده‌ي رويا را نيز در كام خود فرو غلتانيده است.

پس از هدايت و نسلي كه او را همراهي مي‌كرد و با تجربه‌ي تلخي كه او از اين جدال سهمگين در انديشه‌ها برجاي گذاشت، شريعتي آزموني تازه را در ورود به روان تاريخي آغاز مي‌كند، آزموني كه براي روزگار ما بخصوص در جامعه‌ي روشنفكري ايران پس از مشروطه، در نوع خود بي‌سابقه است . در اين آزمون تازه‌ي شريعتي ميدان را وسيعتر كرد، هم در عرض جغرافيا و هم در طول تاريخ. در این گستره، خويشتنِ تاريخي و قومي او نقش‌هاي ستروني نبود كه بر سنگ‌ها و كوزه‌هاي باستاني ري باقي مانده باشد. حتي بناهاي اهرام مصر و سنگ‌هاي عظيم آن نبود كه او را به حيرت آورد، بلكه آواي غريبي كه از دخمه‌هاي كنار آن مي‌شنيد او را به شورش وا مي‌داشت.

پيرمرد خنزرپنزري هم پديده‌اي نبود كه مربوط به اين سال‌هاي بعد از ورود اعراب به ايران باشد، از بلعم باعورا گرفته تا موبدان موبد، و از او تا شريح قاضي، و از او تا آخرالزمان. حضور این پیر خنزر پنزری، همچنان بود و هست.

اگر هدايت و برخي روشنفكران ديگر بعد از مشروطه، در آن سوي حمله اعراب - يعني به روزگار ساسانيان- مدينه‌ي فاضله‌اي را براي ارج‌گذاري مي‌شناختند، ولي براي شريعتي، روزگار باستان چنين مدينه‌ي فاضله‌اي نبود. انگار هدايت يادش رفته بود كه به روزگار انوشه‌روان بيست هزار مزدكي را در يك روز قتل عام كردند. در واقع آن بانوي سحرآميز و آن زن اثيري كه زندگي هدايت در ته چشمان او گم شده بود در نگاه شريعتي به «سالومه» مي‌مانست كه با رقص اغواگر خود هيروديس را وادار به كشتن يحيي نموده بود. چه فرقي مي‌كند اگر بگوييم «يحيي» يا بگوييم «مزدك»؟

همين است كه از دورِ تاريخ يا از عمق لايه‌هاي روانِ تاريخي و از آن ظلماتي كه هوشياريِ ما را در خود مي‌بلعد، ضجه‌ي هزاران پرنده مي‌آمد كه هر كدام حادثه‌ي در خون غلطيدنِ  يحيايي را به ياد مي‌آورند.

در جايي خوانده‌ام كه براي نجات و رهايي، مي‌بايست از شري كه خداوند آفريده به خير خداوند پناه ببريم. كساني مانند شيخ اشراق و مولوي - كه پيش از اين نامشان را در اين نوشتار آوردم- توانسته‌اند دو قلمروِ خير و شر را در روان انسان اعم از تاريخي و فردي، يا جمعي و شخصي، بازيابند و براي نجات از شرارت يا ظلمتي كه در آن نهفته است به روشنايي و نوري قدم بگذارند كه آن هم در روان انسان نهفته است. اما تفكيك اين دو قلمرو در اندشه‌ي شريعتي چگونه انجام گرفت؟

 شريعتي هم مانند هدايت، روانِ جمعي را در سيطره‌ي غول‌ها و ديوهاي پلشت و چندش آوري مي‌بيند كه در طول تاريخ شكل گرفته‌اند و در سرشت فرد فردِ مردمان جاي خود را تثبيت كرده‌اند. سيطره‌ي همين ديوها بر ناخودآگاه جمعي است كه  جان‌هاي آزاد را قلع و قمع كرده و مي‌كند. اما شريعتي چگونه توانست در برابر اين شرارت گسترده و همه جانبه‌اي كه حتي مقدسترين معابد را اشغال كرده‌اند تاب آورد و افقي را نشان دهد كه سترون و مرده نباشد؟

تاكيد بر اين نكته را نيز ضروري مي‌دانيم كه چه آنكه ما هم به آن افقي كه او نشان مي‌دهد وفادار باشيم و چه نباشيم، لااقل اين هست كه شريعتي، خود به آن افق سخت ايمان داشت و آن را روشن و زاينده مي‌ديد.

3- مراجعه به آثار شريعتي در صورتي مي‌تواند پاسخگوي پرسش ما باشد كه آن آثار، برخاسته از قلمرو روان جمعي - تاريخيِ او باشد. حرف‌ها و تصويرهاي رمزي كه معناي آن را از بيرون نگرفته و به عالم درس وبحث ربطي نداشته باشد، يعني جوشش‌هايي از قلمرو ناهوشيار باشد كه با هوشياري ذهن چالاك او در آميخته و برخي آثار نوشتني او را پديد آورده باشد. اين درست همان معياري است كه پيش از اين براي بوف‌كور هدايت نقل كردم. به گمان من مهم‌ترين اثر شريعتي براي بيان اين منظور، اول «حسين وارث آدم» است، با آن شقشقيه‌اي كه در آغاز آن آورده؛ و دوم بخش‌هايي از كوير.

در نگاه اول، كتاب حسين وارث آدم، طرحي كلي است از آنچه در سال‌هاي بعد بايد به مرور پيرامون آن مفصل‌تر سخن بگويد و زواياي آن را روشن كند. انگار كه تمامي آثار بعدي شربعتي توضيح و تفسيري درباره‌ی همان حسين وارث آدم است. به اين مي‌ماند كه چون آرش كمانگير تمامي جانش را در تيري مي‌گذارد كه پرواز آن مي‌بايست قلمرو، سرزمين، و حدودِ بودنش را تعيين كند. در اين تعيين حدودِ تازه است كه شريعتي روان تاريخي را چنان گسترش مي‌دهد كه از قبيله‌ها، مرزها، ملت‌ها و آيين‌ها فراتر مي‌رود. جايي كه حتي تاريخ هم يادش نمي‌آيد، و هنوز رد پاي كسي در آن ديده نمي‌شود، مگرنقل قول‌هاي جسته گريخته‌اي كه بيشتر به افسانه مي‌ماند.

در درون اين طرح كلي، همه‌ی قديسان و اهريمنان، پهلوانان و دژخيمان، شهيدان و جلادان، حضور دارند. داش آكل و كاكارستم لمحه‌ي كوتاهي از دو رودخانه‌ي هميشه‌ي تاريخ مي‌شوند كه از يك اصل مشترك و از آدم ابوالبشر سرچشمه گرفته‌اند و به نام هابيل و قابيل در جان مردمانِ همه زمان‌ها و زمين‌ها جاري مي‌شوند:

«..تاريخ همچون جامعه، همچون خود انسان، يك واقعيت متضاد است، جمع ضدين است و در طول اين جريان پليدي‌ها و جنايت‌ها و بهره‌كشي‌ها و جهالت‌ها كه بني‌آدم را به مسخ شدن و تجزيه مي‌كشاند، جرياني نيز هست، پا به‌پاي آن كه مي‌كوشد تا از انسان ماندن دفاع كند، تا توده‌هاي آدمي را نگذارد كه ميش شوند، تا با گرگ‌هاي درنده و روباه‌هاي فريبنده و موش‌هاي رباينده() جهاد و اجتهاد كند، بشريت واحد، آدميت واحد، اين چنين دو شقه مي‌شود و اين چنين در بستر تاريخ جريان مي‌يابد».[3]

      تعبير آشكار اين سخن آن است كه اگر چه هابيل به دست قابيل كشته مي‌شود، اما ميراث او همواره به نسل‌هاي بعدي انتقال مييابد . بنابراين انسانِ امروز كه ساخته و پرداخته و حاصل ميليون‌ها سال تجربه‌ی بشري است، تنها وارث وسواس‌ها، ترس‌ها، ذلت‌ها و نامردي‌ها نيست، كه مجبور باشددر پايان تسلیمِ پيرمردِ نعش كش خنزرپنزري بشود.

تا اينجا همه حرف است. مي‌توان گفت كه شريعتي هم مانند بسياري از نويسندگان حرف‌هاي خوبي زده است و بسيار هستند نويسندگان و محققانِ بي‌طرف و بي‌دردي كه حرف‌هاي درست و حسابي هم براي گفتن دارند، حرف‌هايي كه هيچ ضمانت اجرايي ندارند. اما سيماي شريعتي در شقشقيه‌اي كه در ابتداي حسين وارث آدم آورده بود چيز ديگري را نشان ميدهد، او در ابتداي كار نه به عنوان يك محقق و پژوهشگر، بلكه به عنوان يك سوگوارِ عاصي ظاهر ميشود:

«من سوگوار مرگ خويش، در دلم عاشورايي از قتل عام همه‌ي اميدهايم، و من شاهد كربلاي سرنوشت مظلوم خويش، و شهيد اسارت هر چه از من بازمانده، و چه دردناك سرنوشتي!»[4]

براي اينكه درد شريعتي را در قتلِ عام اميدهايش دردي خصوصي نپنداريم تلقيِ او را از تاريخ و از گذشتگان و از «حسين» و از خودش در همان شقشقيه مي‌توانيم ببينيم:

«اين تنديس كيست؟ همه شان؟ آري، همه شان، مگر نه اينان همه يك تن‌اندو يك تن در همه‌ي اينها همه، يكي و نامش  «انسان مظلوم؟» چرا بترسم كه من نيستم؟ كه مگر نه در هر كسي « او» هست، ذره‌اي از او هست من در چهره‌ي اين تنديس، تنهايي و درد و ستم‌ديدگي و غربتِ خود را مي‌يابم، و « او» را در عمق فطرت خويش، « او» همان تنها كسي كه در تاريخ هست، و عاصيِ مظلوم و پرخاشگرِ شهيدِ تاريخ است؛ آري، اين تنديسِ همه‌ي اين هابيل‌ها است و همه‌ي اين علي‌ها است، تنديس من هم هست.»[5]

در اينجا شريعتي آشكارا از حدود يك نويسنده‌ي بيطرف يا يك مورخ معمولي و بيرون از واقعه فراتر ميرود و كتاب حسين وارث آدم ديگر تنها يك طرح كلي نيست كه در سالهاي بعد بايد آن را به ديگران درس بدهد و پيرامون آن صحبت كند، بلكه با ورود خود شريعتي به متنِ آنچه مينويسد، اين كتاب همچنين طرحي كلي براي جهت‌گيري خودِ او در زندگي‌اش نيز هست.

ورود نويسنده در واقعه يا قصه‌اي كه مينويسد چيز تازه‌اي نيست، اما در اينجا نويسنده قصه ساده‌اي از يك واقعه‌ي كوچكِ محلي يا قومي را نمي‌نويسد كه بتواند خودش را به سادگي در آن وارد كند. اينجا ميدان رزمِ بزرگي است در گذر از روزگاران كه بايد پايشان را از چكاد به چكاد بگذارند. احتمالا به همين سبب است كه ميگويد:

احساس كردم كه به بن بست رسيده‌ام، نه در كار و مبارزه و زندگي اجتماعي و عقيده وهدف و كه در وجود داشتن.

بديهي است كه منظور از « زنده ماندن» همان زندگي معمولي كه همه مي‌شناسيم نيست، بلكه وجود داشتن و زنده ماندن در حالي كه روياروي روان تاريخي خود نيز قرار گرفته باشد.

هنوز به اين پاسخ نرسيده‌ايم كه شريعتي چگونه توانست روشنايي و نوري را در اين روانِ تاريخي بيابد كه سترون نباشد و شعله‌اي يا قبسي از آن را براي اسيرانِ روزگار خود بياورد. در مرحله‌ي نخست تنها به اين مي‌رسيم كه شريعتي پيش از هر چيز در اين قلمرو، زائري بيتاب و سوگواري عاصي مي‌باشد كه دل از هر گونه ماندن و داشتن بريده است. احتمالا هنگامي كه اين بيتابي مقدس از مرزهاي متعارف و معمولي بگذرد و هنگامي كه زائري سوگوار در اين حال و هوا نام قديسي را كه نيست بر زبان بياورد آنگاه دگرديسي شگفتي در او پيش مي‌آيد.

 به تعبير ديگر، خواندن نام قديس - هابيل شهيد- هنگامي كه با خودآگاهي، و ايمان ناب همراه شود، خاصيتي از آن قديس را در روان تاريخي خواننده هم بارور ميكند، و از رشد و توسعه بذرهاي قابيلي كه آن هم در همان روان تاريخي است پيشگيري مي‌نمايد. و زائرِ سوگوار، هويت انساني خود را با مايه‌هايي از ميراث پاك و نيالوده بنا ميكند و به اين سان در تداوم جدالِ هميشگي خير و شر را كه در هر فرد، در هر جامعه و در هر زماني هست سبب می‌شود، و به‌اين‌گونه وارث تازه‌اي متناسب با زمان و مكان، براي هابيل پيدا ميشود كه باز به نوبه‌ي خود شهيدي و قديسي مي‌شود براي آنان‌كه پس از او در جستجوي يافتن هويتي انساني و پاك براي خود هستند.

شريعتي در تعبيري نمادين بي آنكه نامي از خود به ميان آورد شرح اين دگرديسي و يافتن هويت انساني را در كوير بيان مي‌كند. در اين تعبير نمادين راهبي مرموز كه در جستجوي چهره‌ي حقيقي خود مي‌باشد در گذار از «كوير» از دريچه‌ي معبدي مجهول، به دورن مينگرد و آرامگاه شهيد گمنامي را در آن معبد مجهول مي‌يابد. همچنين تصويري در يك قاب آهني بر ديواره‌ي معبد آويخته بود، كه چشمش را به حسرت و اندوهِ پر معنايي، به لوح گور آن شهيد دوخته بود و گويي خطوط نقش شده بر لوح را مي‌خواند و چنان مي‌نمود كه تنها همو است که با اين قديس شهيد آشنا هست و هیچ‌کس ديگر اين مدفون بي‌نام و نشان را نمی‌شناسد. با آنكه زوار بسيار به این معبد آمد و شد دارند، و آرامگاهي آباد ومتولياني غيور دارد اما هيچكس نميداند كه چرا و چه كسي يا چه كساني او را كشته‌اند؟

و راهب كه اين انديشه‌هاي دردناك او را در چنگ خويش گرفته بود و مي‌گداخت، چشم در چشم پنجره‌هاي آرامگاه اين شهيدِ مجهول دوخته بود و نگاهش سراسيمه ميان تصويرِ آويخته بر ديوار حرم و گورِ اين شهيد مي‌رفت و مي‌آمد و مي‌پرسيد، و در اين حال ناگهان احساس كرد كه چهره‌ی اين تصوير در قاب گرفته بر ديوارِ درونِ حرم به چشمش آشنا مي‌آيد! بيشتر نگريست و بيشتر نگريست و با شگفتي هراسناك اما شوق‌انگيزي ديد كه اين تصويراين تصويرتصوير خود اوست[6].

احتمالا يكي از عوامل گمنام بودنِ اين شهيد مجهول آنست كه در الفاظ بسيار گم شده و هيچ كس او را يا  ذره‌اي از او را نمي‌تواند در خود بازخواني كند. شايد كسي باور نكند كه تمامي آن شهيداني كه نامي از خود باقي نهادند روزي از اين كوير گذشته‌اند، و در هنگام عبور از دريچه‌ي آن معبد مجهول به درون نگاه كرده‌اند و هر كدام تصوير خود را بر ديوار آن حرم ديده‌اند . از يحيي تا مسيح، سياوش و مزدك و ابوذر تا حسين و عين القضاة، و تا آخرالزمان.

آن راهبِ مرموز هم كه راه كوير را پيش گرفت توانست با قرائت نام آن قديسانِ شهيد بر بسياري از تمنيات دروني كه روان تاريخي بر او تحميل كرده و محيط اجتماعي آن را بر مي‌انگيزاند، لگام بزند، بسياري از چهره‌هاي پليد، حقير و ناباب  را كه از درونش سر مي‌كشيدند و او را به آشوب‌هاي پلشت مي‌كشاندند، مغلوب كند. شايد به همين سبب باشد كه مي‌گويد:

من اكنون شب و روز در جستجوي همه‌ي آن من‌هايي‌ام كه اين طبيعتِ بيگانه به حيله و بي حضور من بر من تحميل كرده است، تا همه را در پاي « او» كه به اعجاز خويش به اندرونم پا گذاشته است قرباني كنم.

از نگاه برخي كه « هستي دارشدن » يا هويت يافتن آدمي را به اين گونه باور ندارند اين دگرديسي بيشتر، يك از هم گسيختگي شخصيت مي‌باشد و گذاشتن بدل به جاي خودِ واقعي؛ زيرا در جمله‌ی فوق « او» همان كسي است كه نيست، همان كسي كه هيچ كس نه او را مي‌شناسد و نه مي‌بيند. متوليان مذهب هم تنها مي‌توانند برخي بناهاي تاريخي و سترون را به جاي « او» نشان بدهند.

روشن‌فكران مخالف هم ميگويند: اصلاچنين ويژگي‌هايي وجود خارجي نداشته است، مثل همان تصوير دروغين خورشيد مي‌ماند كه شاعري بر پهنه‌ي هميشه تاريك آسمان رسم كرده باشد و حالا به اعجاز كلام و نگاه و زيارت مي‌خواهد از او نور بزاياند.

اين است كه « او‌» در اين جمله براي ما آدم‌هاي معمولي غريب و نا آشنا مي‌نمايد، نه مي‌توان به‌تمامي انكارش كرد زيرا اگر هيچ نيست لااقل انگاره‌اي هست، و نه مي‌توان نزديكش شد و با او سخن گفت زيرا هيچ شكل خاصي در عالم خلق از « او» نمي‌توان نشان داد. شايد بتوان در تعبير آييني « او» را همان انسان كاملي تلقي كرد كه خداوند تصويرش را در جانِ پدر همه‌ي امت‌ها مسطور كرده است. تصويري كه همه‌ي قديسان شهيد و نجات يافتگانِ از مرگ سياه با ديدن آن تصوير در همان معبد مجهولي كه آن راهب مرموز ديده توانستند هويت حقيقي خود را بنا كنند، و خويشتن خويش را بيابند.

بنابراين بسي محتمل است كه « او» در عميقترين لايه‌هاي روان تاريخي فرد، چون خلاء آفريننده‌اي باشد كه ذهن هوشيار آدمي با رياضت بسيار و جستجوي مدام و پس زدنِ «من» هاي تقلبي و تحميلي مي‌تواند « او» را در مقامي قدسي و نيالوده بيابد و دور از غوغاي گفت و صوت با او در آميزد، و از اين آميزش قدسي، شخصيت حقيقي انسان زاده شود و به اين سان «آفرينش» مفهوم پيدا ميكند، و آدمي خود را مي‌آفريند و از خود برمي‌خيزد. و از اين روست كه « من» حقيقي هر كسي يا خويشتن خويش هر انساني، هم ميراثي است از گذشته‌اي دور و هم نهايتي مربوط به آينده كه تحقق آن در گروِ اقدام خود آدمي است.

 

4-     حسين وارث آدم، و همچنين وارث هابيل و تمامي شهيدان پيش از خود خوانده شده است . اهميت اين وراثت در چيست؟ آيا منظور از وراثت همان گوهري است كه خداوند در جان پدر همه‌ی امت‌ها تعبيه كرده است و آن گوهر تنها به افرادي خاص از اولاد آدم مي‌رسد؟ شايد در نگاه يهوديان اين گونه وراثت پذيرفته شده باشد اما نه در آيين اسلام بر چنين وراثتي مي‌توانيم صحه بگذاريم و نه منظور شريعتي از طرح وراثت اين بوده است. زيرا آن گوهر يا آن بذر انسان كامل در همه بني آدم تعبيه است و خاص افراد معدودي نيست. از اين رو مفهوم وراثت امام حسين را مي‌بايست در چيزهاي ديگري نيز جستجو كرد، و شايد آن، مظلوميت انسان باشد.

از نگاه آييني انسان مي‌تواند و مي‌بايست كه خويشتن حقيقي خود را بنا كند و خويشتن را به فرجام برساند، اما تجربه تاريخ نشان داده است كه هرگاه انساني به چنين مرتبه‌اي برسد ديگران نمي‌توانند « بودن » او را در اين هستي تحمل كنند . يكي را به صليب مي‌كشند، ديگري را شمع آجين مي‌كنند، و آن ديگري را در زندان با شلاق و داغ جانش را مي‌گيرند. و حسين شاهدي و شهيدي بزرگ و استوار بر اين مظلوميت است .          

در انجيل متي به نقل از عيسي مسيح آمده است كه :

 « روباهان را سوراخها و مرغان هوا را آشيانه‌ها است ليكن پسر انسان را جايي براي سرنهادن نيست»[7] .

اين وجه مشتركي است كه در همه‌ي شهيدان تاريخ وجود دارد و احساس خويشاوندي شريعتي با همه‌ي آنها از همين جاست. روي ديگر سخن اين است كه چه بسيار از اولاد آدم كه اگر شرايط مناسبي برايشان فراهم مي‌بود قادر به آفرينش خود بودند، اما علاقه به زنده ماندن از يك سو و وسواس و ترس‌هايي كه قابيليان در دل مردم افكنده‌اند از سوي ديگر، آنان را از ميراث به حق خودشان كه جستنِ خويشتن خويش باشد محروم نموده است و از انبوه مردم، آدمكهاي سر به زير و مطيع ساخته است .

از شگفتي‌هاي داستاهاي آييني يكي هم اين است كه قابيل با آنكه هابيل را مي‌كشد و با آنكه ملعون خداوند است در عين حال از خداوند امان نامه دريافت كرده است و هيچ كس حق كشتن او را ندارد. حرمت گذاري به اين امان نامه بيش از هر كسي از سوي هابيل رعايت مي‌شود. از اين رو به نظر مي‌رسد كه دو صف هابيليان و قابيليان هيچ گاه نمي‌توانند شباهت كاملي به هم داشته باشند. درست است كه اين هر دو برادرند و از يك اصل منشاء گرفته اند، اما راه و رسمشان و فرجام كارشان با هم بسيار متفاوت است؛ هابيل به زندگي حرمت مي‌گذارد، انسان را ارج مي‌نهد، كشتار و زندان و شكنجه را حرام مي‌داند. از اين رو در رويارويي با دشمن، ناگزير هابيل است كه بايد كشته شود بي آنكه هيچ گونه سازشي در پذيرفتن ارزشها و «من»هاي قابيلي داشته باشد.

درست‌تر اينكه هابيل داراي مظلوميتي شفاف و عصيانگر است . شفافيتي كه هيچ خدشه‌اي نمي‌توان بر آن وارد كرد. پس هر كشته‌اي را نمي‌توان هابيل پنداشت، و هر شكست خورده‌اي را نمي‌توان مظلوم و شهید خواند، زيرا بسيارند ستمكاران كه با ستمكاران نيز در نبردند. اگر چيزي به نام تعزيه در پيرامون زندگي قديسان شهيد شكل گرفته است براي روياندن همان مظلوميت‌هاي شفاف و عصيانگر بوده است .

چه بسيار كساني كه با انگاره‌هايي به ظاهر پاك به ژرفاي روان تاريخي خود قدم مي‌گذارند اما از آنجا كه پليدي‌هاي موروثي خود را به درستي نمي‌شناسند يا اصلا شرارتي را در خود قائل نيستند گرفتارش مي‌شوند. مولود چنين  آميزشي كه در حجره‌هاي روان آدمي انجام مي‌گيرد شخصيتي مسموم و زهرآلود خواهد بود.

از اين رو معرفت به خير و شر، شناسايي عشق‌هايي كه خواهر شهوت‌ها هستند يا شرارت‌هايي كه در قالب خير خود را پنهان كرده‌اند از مهمترين ملزومات براي بازگشتن به خويشتن يا بازخواني خويشتن مي باشد. شايد سخن حافظ كه راه را تاريك و هراس انگيز توصيف مي‌كند و از خطر گمراهي هشدار مي دهد اشاره به همين واقعيت باشد.

به نظر مي‌رسد كه بيشترين مناقشه و جدال كلامي، درباره‌ي معرفت به خير و شر باشد. شايد اين مناقشه از اين رو باشد كه آدمي هيچ گاه نمي‌تواند معيار ثابتي براي خير نشان بدهد. بخصوص هنگامي كه شيطان يا شرارتي كه درآدم هست مي‌تواند مقدس‌ترين معبدها و محراب‌ها را در تصرف خود در آورد.

از نگاه آييني، شيطان روي ديگر «آفرينش » يعني نفرين يا نيافريدن است. به اين سبب هيچ جايگاه امني در هستي براي حضورِ آشكار ندارد و قادر نيست تا با چهره‌ي واقعي خود ظهور كند. از اين رو هر آفرينشي كه آفريده مي‌شود «اهريمن » به غصب و به ناروا خود را در آن آفرينش پنهان مي كند و بنا به ماهيتي كه دارد فرصت مي جويد تا اندك اندك آن آفرين را به نفرين بدل كند. به تعبير ديگر در پس هر صورت اهورايي، سيرتي اهريمني نهفته است و اگر چه در قلمرو حرف و كلام از دو واژه‌ی «خير» و «شر» نام مي‌بريم، اما اين دو چنان در هم تنيده و در هم پيچيده است كه در عالم واقع نمي‌توان چيز خاصي را با اين الفاظ نشان داد.

از آنجا كه آدمي نمي‌تواند برخی معناها را تصور كند هميشه خواسته است تا آن ميراث قدسي را هم در قالب و شكل نمادين نشان بدهد. اين همان چيزي است كه اهريمن مي‌تواند در آن تخم بگذارد و به زودي به همان ديوهايي بدل شوند كه هدايت با آنها دست وپنجه نرم مي‌كرد و در فرجام مغلوب آنها شد.

احتمالا همين جاست كه مي‌بايست از آن ميراث قدسي به عنوان انگاره‌اي سخن گفت كه وجود خارجي ندارد، وتحقق يافته نيست كه اهريمن بتواند در او پنهان شود. با آنكه در روان تاريخي هر كسي تصويري از آن تعبيه است اما شكل بخصوصي به خود نگرفته است و هر نسلي در هر عصري مي‌تواند هويت انساني خود را از آن قلمرو نيالوده و نازاده بيافريند.

اين تصاوير يا انگارها نوري نيست كه جلو پايمان را روشن كند، مانند كورسويي است كه در دورهاي دشتِ ظلمت كه فقط راه و جهت را مشخص مي‌كند. اين انگاره كي، كجا و چگونه در ژرفاي آدمي افكنده شده است، پاسخي روشن برايش نيافته‌ام .

 

 

 



[1]  - غاز، كوچكترين واحد پول در دوره‌ي قاجار

[2] - باب 32 پيدايش، آيه‌ي 31

[3] - حسين وارث آدم، صفحه‌ي 21

[4] - همان ماخذ صفحه‌ي 5

[5] - پيشين صفحه‌ي 12

[6] - هبوط در كوير، ص 306

[7] - متي، باب 8 آيه 20

دیدگاه‌ها   

0 #1 زهرا عبداهیان 1396-07-19 10:20
خیلی عالی بود من کارهای آقای طهماسبی را مطالعه می کنم بخصوص کار روی واژه های قرآنی بسیار راهگشاست ممنون منتظر تحقیقات و نوشته های جدیدم .
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید